خاطره ی از شهيد حسن آقاسي زاده



 

دو، سه ماه از شهادت مهندس حسنِ آقاسی‌زاده گذشت. یكی از همرزمان شهید ـ كه او هم بعداً به خیل شهدا پیوست ـ می‌گفت: «در اهواز، هفته‌ای سه روز كلاس اسلحه ‌شناسی داشتیم و من مربی كلاس بودم. حسن آقا هم به كلاس می‌آمد. روزی او دو، سه بار در كلاس چرت زد. من تكه گچی را كه دستم بود، به طرفش پرتاب كردم كه به پیشانی‌اش خورد. ناگهان از جا پرید و گچ را برداشت و دو دستی به من داد. من از عمل خود شرمنده شدم. بعد از اتمام كلاس، یكی از دانشجویان گفت: ایشان را شناختید؟ گفتم: نه. گفت: ایشان معاون مهندسی قرارگاه خاتم الانبیاست و شما كم لطفی كردید. من خیلی ناراحت شدم. همان روز به دفترش رفته، عذرخواهی كردم. ایشان گفت: عذرخواهی ندارد. شما انجام وظیفه كردید. باید تنبیه می‌شدم. این حق من بود. من از آن روز شیفته‌اش شدم    
   
شهيد حسن آقاسي زاده


منبع : راوي: پدر شهيد، ر.ك: شهاب، ص175

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 6 اسفند 1394  ] [ 12:47 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید مهدی زین الدین




از همه زودتر مى آمد جلسه. تا بقيه بيايند، دو ركعت نماز مى خواند. يك بار بعد از جلسه، كشيدمش كنار و پرسيدم «نماز قضا مى خوندى؟» گفت «نماز خواندم كه جلسه به يك جايى برسد. همين طور حرف روى حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»

 
 شهید مهدی زین الدین

منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی


شادی ر وح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 6 اسفند 1394  ] [ 12:42 PM ] [ ]

کلامی از شهيد اكبر اصغري




 

آمريكا هر حيله‌اي‌ داشت‌ بر روي‌ شما انجام‌ داد، اما با شكست‌ روبرو شد، ولي‌ يك‌ راه‌ ديگري‌ يافت‌ كه‌ از آن‌ اميدهاي‌ زيادي‌ دارد وموفقيت‌ خويش‌ را در شما مي‌بيند...مي‌خواهد از راه ‌شهوات‌، شما را اغوا كند.

شهيد اكبر اصغري

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 6 اسفند 1394  ] [ 12:40 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید علي اصغر كلاته صفيري



 

در عملیات خیبر، سردار على اصغر كلاته سفیرى و یارانش در محاصره دشمن در منطقه شحّا على قرار گرفتند. على اصغر در حالى كه پشت سرش را آب و اطرافش را دشمن فرا گرفته بود، یارانش را سوار قایق كرد و به تنهایى با چند اسلحه در زمانهاى مختلف تیراندازى كرد تا دشمن سرگرم شود و نیروها از تیررس خصم زبون دور شوند. سپس او، خود را به آب انداخت و حدود پانزده متر شنا كرد. وقتى براى نفس كشیدن سرش را از آب بیرون آورد، مورد هدف تیر دشمن قرار گرفته و به فیض عظیم شهادت رسید  

شهید علي اصغر كلاته صفيري

منبع : راوى: طیبه تسبندى (همسر شهید)، ر. ك: فرهنگ‏نامه جاودانه‏هاى تاریخ، دفتر 9 ج 2، ص 875 و 876

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 6 اسفند 1394  ] [ 12:39 PM ] [ ]

کلامی از شهيد ايرج اميري



 

خوشا آنان كه در موتشان نيز زنده‌اند «والسعاده لهم» و واي بر آنان كه در زندگاني مرده‌اند «و لهم الشقاوه».      

 
شهيد ايرج اميري

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 6 اسفند 1394  ] [ 12:35 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید مصطفی ردانی پور

 


 

در فتح المبین به سختی مجروح شد. منتقل شد به بیمارستانی در تهران. وقتی حالش بهتر شد قصد بازگشت به جبهه داشت. اما هیچ پولی همراهش نبود. اما می دانست چه کند! عصر جمعه بود. مشغول دعای فرج شد. از خود آقا تقاضای کمک کرد. بعد از نماز جمعه جمعیتی برای ملاقات با جانبازان به بیمارستان آمدند. سیدی از جمع خارج شد و به سراغ مصطفی آمد. یک کتاب دعا به او هدیه داد و رفت! در میان صفحات کتاب چند اسکناس بود. این پول هزینه کرایه و شام او را تامین کرد. به جبهه که رسید این پول تمام شد! 

شهید مصطفی ردانی پور

منبع : راوی: برادر شهید و کتاب یادگاران منبع:کتاب یادگاران و سلوک سرخ و شهید گمنام

شادی روح شهداصلوات

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 6 اسفند 1394  ] [ 12:33 PM ] [ ]

کلامی ازشهیدابوالقاسم حسن نژاد



 

كوبيدن يك جناح به صورتي كه الان مطرح است، يعني كوبيدن همه جريان و ناديده گرفتن خوبي‌ها و نقاط قوت آن و راه حل اين مشكل، روي آوردن به وحدت و از بين بردن دستجات و كينه‌ها و غرض ورزي‌ هاست كه در اين صورت نقاط ضعف و اشتباه با امر به معروف و نهي از منكر و ايجاد پذيرش در افراد و تزكيه نفس برطرف مي‌شود.    

شهيد ابوالقاسم حسن نژاد

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 6 اسفند 1394  ] [ 12:31 PM ] [ ]

خاطره ی از شهيدان بروجردي و كلاه دوز




 

بعد از فرار بنی صدر، قرار شد فرد دیگری از درون سپاه فرمانده‌ این ارگان شود. به نظر من نخستین گزینه برای این مهم، سردار محمد بروجردی بود. او در آن موقع در كردستان بود. با او تماس گرفته، درخواست كردم به تهران بیاید؛ قبول نكرد. به ناچار به سرعت به كردستان رفتم. چند ساعت ـ تا حدود 2:30 بعد از نیمه شب با او در این باره صحبت كردم كه اصلاً زیر بار نرفت. قرار شد بخوابیم و صبح من به تهران بازگردم. تازه خوابیده بودم كه با صدای هق هق گریه محمد بیدار شدم؛ اما تظاهر به بیداری نكردم. دیدم می‌گوید: «خدایا! چگونه شكرت را بگزارم كه همین قدر هم حبّ دنیا رادر دل من قرار ندادی.‌» هر چند كه پیشنهاد فرماندهی سپاه، برای دنیا نبود؛ اما محمد طالب آن هم نبود. سپس من بلند شدم و نشستم. گفتم: یعنی تا اینجا؟ گفت: حاج محسن! اینجا بیش‌تر می‌توانم خدمت كنم و احساس می‌كنم از اینجا به خدا نزدیك‌تر هستم تا فرماندهی سپاه. گزینه بعدی سردار كلاه دوز بود. در تهران با مسئولان در باغ شیان گرد آمده، درباره او به رایزنی پرداختیم تا فرماندهی كلاه دوز رأی آورد. می‌خواستیم فردای آن شب خدمت حاج احمد آقا (خمینی) برویم تا نظر شورای فرماندهی سپاه رادر مورد آقای كلاه دوز اعلام كنیم. صبح زود ـ در هوای گرگ و میش ـ زنگ محلی را كه در آن بودیم، زدند. وقتی در را باز كردم، دیدم كلاه دوز است. عبایی به دوش انداخته بود و قرآنی هم زیر عبا در دست داشت. گفت: فلانی! تو را به این قرآن مرا فرمانده نكن! گفتم: پس چرا دیشب حرف نزدی؟! گفت: شما نگذاشتید من حرف بزنم  

شهيدان بروجردي و كلاه دوز

منبع : راوي: محسن رفيق دوست، ر.ك: فرهنگ پايداري، ش7، ص135 و 136.

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 6 اسفند 1394  ] [ 12:29 PM ] [ ]