کلامی ازشهید مهدی باکری

 

 

فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل (علیه السلام) برای اسلام بار بیایند‌.

شهیدمهدی باکری

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ شنبه 7 فروردین 1395  ] [ 1:29 AM ] [ ]

خاطره ی از شهید حسین خرازی

 

 

فرمانده گردان داد مى زد «شيميايى. ماسك ها تونو بزنيد.» مى دويد. رفتيم توى يكى از سنگرهايى كه تازه گرفته بوديم، حاج حسين آن جا بود. گفته بود ببرندش محورهاى ديگر را هم ببيند. فرمانده گردان گفت «هر چه قدر كه مى تونى ببرش عقب. نگى من گفتم ها.» ترك موتور ننشسته خوابش برد. سرش افتاد روى شانه ام. دور و برش را نگاه مى كرد. زد به پايم. گفت «وايستا ببينم.» نگه داشتم. گفت «ماسكتو بردار ببينم كى هستى؟» توى دلم گفتم «خدا به خير كنه» ماسكم را برداشتم. گفت «واسه چى منو اين قدر آورده اى عقب؟» گفتم «ترسيدم شيميايى بشيد حاج آقا!» گفت «بى خود ترسيدى. دور بزن برو خط.» گفتم «چشم.»

شهید حسین خرازی

منبع : [برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | فاطمه غفاری]

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ شنبه 7 فروردین 1395  ] [ 1:26 AM ] [ ]

کلامی از شهید اسماعيل ملكي

 

 

عوامل شرق و غرب در صفوف به هم فشرده‌تان نفوذ نكنند.قصد آنان تفرقه در بين شما و خدمت براي اربابانشان مي‌باشد.نقشه‌هاي شوم آنان را نقش برآب سازيد.

شهیداسماعيل ملكي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ شنبه 7 فروردین 1395  ] [ 1:25 AM ] [ ]

خاطره ی از شهید سيد مهدي واعظ

 

 

خاطره سید مهدی واعظ در واپسین خداحافظی‌اش شنیدنی است. سردار رضا غزلی در این باره به نقل از برادر سید می‌گوید: مهدی در آخرین دیدارش به مادرم گفت: مادر! من تمام كارهایم را كرده‌ام. هرچه به خود نگاه می‌كنم، می‌گویم: خدایا! مانعی در وجود من نیست كه به وصال تو نرسم؛ مانعی نیست كه نگذارد به تو برسم! به وصال معشوقم نرسم. تنها مانعی كه در این بین فهمیدم، این است كه شما مادر، راضی نیستید من شهید شوم. مادرم او را بغل كرده، گفت: مادر! واقعاً می‌خواهی بروی؟ یعنی واقعاً می‌خواهی شهید شوی؟ واقعاً از دنیا دل كنده ای؟ بعد برادرم گریست و گفت: مادر! به خدا قسم! هرچه فكر می‌كنم، می‌بینم هیچ چیز مانع رفتن من نیست جز شما. شما راضی نیستید. مادرم گفت: بله، من راضی نیستم؛ من نمی‌توانم! برادرم گفت: مادرجان! تو را به خدا رضایت بده! دیگر نمی‌توانم، فراق بچه‌ها مرا می‌كشد. دیگر نمی‌توانم تحمل كنم. بگذار من بروم، دیر شده! مادرم گفت: اگر واقعاً این قدر عاشق شدی و این قدر از دنیا دل كنده‌ای، برو! ان شاء الله تو را به علی اكبر حسین علیه السلام سپردم. از علی اكبر حسین علیه السلام كه عزیزتر نیستی... برو! مهدی تا این جمله را شنید، دوید ساكش را بر دارد برود. مادرم خواست از پله‌ها پایین بیاید كه برادرم گفت: مادر! تو را به خانم فاطمه زهراء پایین نیا! تو را به جدم پایین نیا! مادر گفت: چرا مادرجان! برای چی نباید پایین بیایم؟ مهدی گفت: مادر! می‌ترسم محبت مادری باعث شود از این نیتی كه كرده‌ای، برگردی و دوباره من بروم و سالم برگردم. تو را به زهراعلیها السلام نیا! بگذار حالا كه رضایت دادی، بروم. سردار غزلی در ادامه می‌گوید: او در عملیات بدر ایثار و شهامتی ستودنی به خرج داد و عده‌ای از دشمنان را، به هلاكت رساند و لذت جنگیدن در راه خدا را چشید و ثواب برد و به درجه رفیع شهادت نایل گردید.

شهید سيد مهدي واعظ

منبع : ر. ك: قطعه‌ای از بهشت (جرعه‌ای از كوثر 3) ، صص 160 – 161

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ شنبه 7 فروردین 1395  ] [ 1:19 AM ] [ ]

خاطره ی از شهید اسماعيل كمالي

 

 

براى عملیات كربلاى 5، مى‏بایست دكلى پشت خط مقدم نصب مى‏كردیم. إسماعیل كمالى - مسئول گروهان - گفت: «براى نصب دكل به یك نیرو احتیاج داریم.‌» من اصرار داشتم با او بروم؛ اما آتش دشمن به اندازه‏اى زیاد بود كه آقاى كمالى گفت: «در این شرایط نمى‏شود جلو رفت. صبر مى‏كنیم تا آتش كمتر شود.‌» همه فكر كردیم ایشان از نصب دكل به كلى منصرف شده است؛ اما بعد از یك ساعت متوجه غیبت ایشان شدیم و او را در حال نصب دكل دیدیم. تازه آن لحظه بود كه به قلب رئوف و احساس مسئولیت قابل تقدیر آن بزرگوار - كه بعداً رداى شهادت به تن كرد - پى بردیم.

  شهید اسماعيل كمالي

منبع : راوى: محمّد رضایى، ر. ك: خاكریز و خاطره، ص 102 و 103

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 6 فروردین 1395  ] [ 2:13 PM ] [ ]

کلامی ازشهید شهيد حسن ترك

 

 

برادران و خواهران توصيه شديد مي‌كنم به شما در تربيت نسل خردسال و نوجوان زيرا كه تضمين آينده اسلام است اين غنچه‌هاي نشكفته را دريابيد و شما هستيد كه از اين افراد مي‌توانيد بزرگان فردا را بسازيد

شهيد حسن ترك

شادی روح شهدا صلوات

 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 فروردین 1395  ] [ 2:12 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید محمد جواد باهنر

 

 

 

اولین تابستانی بود که از قم می رفت کرمان. رفته بود تک تک حجره طلبه ها را سر زده بود. می گفت محیط شما باید تمیز و اسلام پسند باشد. چند تا از طلبه ها را که دیده بود گفته بود: « سر و وضع ظاهرتان باید طوری باشد که مردم فکر نکنند نسبت به ظاهرتان بی مبالات هستید. » هر جا که می رفت، تمیزی و نظم را هم با خودش می برد ...

شهید محمد جواد باهنر

منبع : نقل از کتاب « هنر آسمان » نویسنده : مجید تولایی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 6 فروردین 1395  ] [ 2:11 PM ] [ ]