نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 ساعت 10:29 PM | نظرات (0)

«میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم.
یوسف گفت: ای جوانمرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بیناییاش را از دست داد و من به چاه افتادم.
زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدتها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی ».
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 ساعت 10:26 PM | نظرات (0)

آقا من میگم ،
خدا یکی ، دین یکی ، زن هم یکی ... یکی ... یکی ... یکی .. :))))))))))))))
البته عقوبت های دنیوی و اخروی نیز هم داره :|
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 ساعت 10:21 PM | نظرات (0)

مهدی جان وقتی ربیع یعنی تــــــــــو ...
پس چگونه باور کنم،بهاری را که بی تــــــــــو می آید؟
السلام علی الربیع الانام و نذره الایام...
سلام بر بهار دل ها و خرمی ایام…
" حلول ماه ربیع الاول مبارکباد "
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 ساعت 10:17 PM | نظرات (0)
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 ساعت 10:14 PM | نظرات (0)