تو سلامتی خود را باز می یابی و به آرزویی می رسی که من نخواهم رسید

 تو سلامتی خود را باز می یابی و به آرزویی می رسی که من نخواهم رسید

99786545781656587046.jpg;

  ازجمله داستانهای شنیدنی از کرامات بحرالعلوم این است که روزی خواهر او در بستر بیماری بود و از بیماری خود به سید شکایت می کرد و از دنیا رفتن خود را به سید بازگو می نمود، بحرالعلوم فرمود: نگران نباش، تو سلامتی خود را باز می یابی و به آرزویی می رسی که من نخواهم رسید، من آرزو می کنم که شیخ حسین نجف(که در زهد و تقوا مرتبه بالایی دارد) بر من نماز بخواند ، ولی او نماز نمی گزارد.ولی ای خواهر ، او برشما نماز خواهد خواند.نقل کرده اند که جریان همین طور شد و بعد از درگذشت بحرالعلوم،شیخ حسین نجف در بستر پیری و بیماری افتاده بود که خبر درگذشت خواهر بحرالعلوم را به او رساندند، آن شیخکه به شدت تب کرده بود از بستر بلند شد و مثل حال صحت رفت و بر او نماز خواند، و بعد برگشت به منزل باز همان تب شدید بر او عارض شد.

منبع: اندیشه قم


ادامه مطلب


[ دوشنبه 19 بهمن 1394  ] [ 9:59 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

عبادت عُباد بن بشیر

عبادت عُباد بن بشیر

77137132443385801808.jpeg;

  پس از بازگشت از یکی از جنگ ها که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نیز همراه لشکر بودند، به دستور حضرت، سپاه اسلام در میان راه به استراحت پرداختندو چون شب فرارسید محافظت لشکر را به عمّار یاسر و عبادبن بشیر سپردند. این دو نفر شب را میانخود تقسیم کردند. در نصف اول شب که نوبت استراحت عمّار یاسر بود، عبادبن بشیر مشغول نگهبانی شد و در این وقت، فرصت را غنیمت شمرد و به نماز ایستاد.
در اثنای نماز یکی از افراد دشمن به قصد شبیخون به لشکر اسلام آمد و فقط عبادبن بشیر را دید که ایستاده، ولی تشخیص نمی داد که انسان است یا درخت؟ برای این که از طرف او نیز مطمئن شود تیری به سویش انداخت تیر بر پیکر عبادنشست، ولی او اهمیت نداد و نماز را ترک نکرد. تیر دیگری به او زد ولی باز حرکتی نکرد و نماز را ترک نکرد. تیر سوم را زد. عباد نماز را کوتاه کرد و سلام داد.
تعجب کرد و گفت: چرا در تیر اول مرا بیدار نکردی؟ عباد گفت: «در نماز مشغول خواندن سوره کهف بودم و دریغم آمد سوره را ناتمام رها کنم واگر از این نمی ترسیدم که دشمن بر جان مسلمین و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مسلط شود و صدمه ای بر پیامبر بزند و کوتاهی در نگهبانی نموده باشم. هرگز نماز را کوتاه نمی کردم اگرچه جانم را از دست می دادم».(1)
(1)  صفینة البحار، ج2، ص145.


ادامه مطلب


[ دوشنبه 19 بهمن 1394  ] [ 9:57 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

اول، نماز

    اول، نماز

04764397941440157862.jpg;

به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد. همیشه با شنیدن صدای اذان، دست از کار می کشید. یک روز پارچه نوشته ای را به اتاق آورد. از من و یکی از همکاران خواست دو طرف پارچه را بگیریم و آن را روی دیوار اتاق ثابت نگه داریم. ظاهراً قصد داشت اصلاحاتی روی نوشته هایپارچه انجام دهد، خیلی هم عجله داشت. دو طرف پارچه را گرفتیم. برای آوردن رنگ از اتاق بیرون رفت، همان موقع صدای اذان به گوش رسید. مدتی به همان حالماندیم، کم کم دستهایمان خسته شد. پارچه را به همکارم دادم و از اتاق بیرون آمدم. محمد به نماز ایستاده بود. بعد از آن همه عجله و شتاب، اینک به آرامی نماز می خواند.1


1. همان، ص 54، خاطره سید محمد واعظی نژاد از شهید محمد طائی.


ادامه مطلب


[ دوشنبه 19 بهمن 1394  ] [ 9:56 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

نماز در هر شرایطی

   نماز در هر شرایطی

78522467044544493975.jpg;

سوار کامیون شدیم. چادر را کشیدند و حرکت کردیم. نمی دانستم به کجا می رویم. همه چیز درنهایت دقت، محرمانه بود. بعد از اذان صبح، کامیون ها ایستادند. ابتدا تصور کردم برای اقامه نمازتوقف کرده اند، ولی اجازه خروج از کامیون را به کسی ندادند. بعداً معلوم شد چرخ یکی از کامیون ها در گل ولای چسبناک کنار جاده فرو رفته و راه بسته است. مدتی درون کامیون نشستیم. وقت نماز صبح می گذشت، بچه ها اعتراض کردند. حسین از همه بیشتر معترض بود. نه قادر به وضو گرفتن بودیم، نه جهت قبله را می دانستیم. چیزی نمانده بود که نماز صبح قضا شود. در آن شرایط نمازش را خواند؛ مثل همیشه با وضو سوار شده بود.1


1. عباس میرزایی، زنجیرها، ص 46، خاطره حسین رضایی از شهید غلام حسین خزاعی.


ادامه مطلب


[ دوشنبه 19 بهمن 1394  ] [ 9:55 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]