ناشناس

  ناشناس

28470130735059380908.jpeg;

 شخص ناشناسی که با چفیه صورتش را پوشانده بود، در نمازخانه گردان نماز شب می خواند. هیچ کس او را نمی شناخت. بچه ها وقتی قبل از نماز صبح وارد نمازخانه می شدند، همگی با تعجب به او و به یکدیگر نگاه می کردند. یک روز خودمرا به چند قدمی اش رساندم و از صدای ناله هایش او را شناختم؛ غلام حسین خزاعی بود.1


1. همان، ص 23، خاطره ایرج منوچهری از شهید غلام حسین خزاعی.


ادامه مطلب


[ دوشنبه 19 بهمن 1394  ] [ 9:54 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

نماز شب در آب

 نماز شب در آب

61598006059885200009.jpg;

گردان 410 در سد دز تمرین می کرد. هوا و آب سرد بود. با اینکه روحانی کاروان بودم، برای اینکه در حال و هوای کار و فعالیت بچه ها قرار بگیرم با آن ها وارد آب می شدم. موقعی که شناکنان برای تمرین می رفتیم، اگر سؤالی میکردم بچه ها پاسخ می دادند، ولی هنگام برگشتن کسی جوابم را نمی داد و نمی دانستم چرا؟ بعداً فهمیدم بچه ها هنگام بازگشت، جهت را به گونه ای انتخاب می کنند که رو به قبله باشند و همان طور که برمی گردند، نماز شب می خواندند. برنامه تمرین به شکلی تنظیم شده بود که بچه ها نزدیک اذان صبح برمی گشتند و برای اینکه نماز شب را از دست ندهند، هنگام مراجعت نماز می خواندند.1


1. عباس میرزایی، گردان غواص، ص 23. خاطره محمد حسین جلالی از گردان غواص گردان 410.


ادامه مطلب


[ دوشنبه 19 بهمن 1394  ] [ 9:53 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

شعور حیوانات

 روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به همراه عده‏ای از اصحاب خود از جایی عبور می‏کردند. ناگهان سگی شروع کرد به پارس کردن. پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد و به پارس سگ گوش داد. اصحاب نیز توقف کردند. آنگاه رو به یاران خود کرد و فرمود: آیا فهمیدید که این سگ چه گفت؟ اصحاب گفتند: خیر.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
این حیوان گفت ای پیامبر خدا! من همیشه خدای مهربان را شکر می‏کنم که بهره من در این جهان خلقت، این شد که سگ شوم، اگر انسان بی نماز بودم چه می‏کردم؟ (1)

1) عرفان اسلامی / جلد 5- ص 8.


ادامه مطلب


[ دوشنبه 19 بهمن 1394  ] [ 9:52 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

یکی از کسبه بازار مشهد نقل می‏کرد

 یکی از کسبه بازار مشهد نقل می‏کرد

67924341696274424099.jpg;

 یکی از کسبه بازار مشهد نقل می‏کرد:
ما دو نفر بودیم که وضع مالی مان خیلی بود، یک روز تصمیم گرفتیم برای مشکل خود برویم خدمت شیخ حسنعلی اصفهانی. رفتیم منزل ایشان. عده زیادی در انتظار نوبت بودند. ما هم منتظر ماندیم تا نوبتمان برسد. اما ناگهان شیخ از میان جمعیت،ما را پیش خود خواند. به من گفت: تو باید کاری را انجام دهی که آن را ترک کرده‏ای. بعد به دوستم گفت: تو هم کاری را که انجام می‏دهی، ترک کن. بروید وبه وظایف خود عمل کنید تا وضع شما بهتر شود!
اعتراف می‏کنم که من نماز نمی‏خواندم و دوستم هم شرابخوار بود. به توصیه شیخ، گناهان خود را ترکو به وظایف دینی خود عمل کردیم. از آن پس من هرگز نمازم ترک نشد و با توج


ادامه مطلب


[ دوشنبه 19 بهمن 1394  ] [ 9:51 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]