دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:34 PM

 

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد مدت ها در آن رنجور بود و شکرخدای عز و جل علی الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه میگویی گفت شکرآن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی

گلستان سعدی
باب دوم
اخلاق درویشان

 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:33 PM

 

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

شهریار



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:29 PM

 

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی

تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست
تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی

ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو
نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی

چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک
که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی

شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان
با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی

شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد
که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی

باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم
وای بر من که توام خواب شب دوش شدی

ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت
به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی

ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت
آتشی بود در این سینه که در جوش شدی

شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم
که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی
 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:28 PM

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند

بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند

شهریار

 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:25 PM

آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری

ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری

باز در خواب سر زلف پری خواهم دید
بعد از این دست من و دامن دیوانه سری

منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس
سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری

خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت
اینهمه عمر به بی‌حاصلی و بی‌خبری

دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت
تا به هوش آمدم از ناله‌ی مرغ سحری

باش تا هاله صفت دور تو گردم ای ماه
که من ایمن نیم از فتنه‌ی دور قمری

منش آموختم آئین محبت، لیکن
او شد استاد دل‌آزاری و بیدادگری

سرو آزادم و سر بر فلک افراشته‌ام
بی ثمر بین که ثمردارد از این بی ثمری

شهریارا بجز آن مه که بری گشته ز من
پری اینگونه ندیدیم ز دیوانه بری



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:23 PM

 

از باغ مي برند چراغانيت کنند 
تا کاج جشنهاي زمستانيت کنند

پوشانده اند روي تو را ابرهاي تار 
تنها به اين بهانه که بارانيت کنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند 
اين بار مي برند که زندانيت کنند

اي گل گمان مبر به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزانيت کنند

يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطانيت کنند

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
شايد بهانه ايست که قربانيت کنند

فاضل نظرى



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:01 PM

 

دم می زنم من از تو «امامِ نجیب ها»
فرمانروای بی کس شهر غریب ها

این شعر با تمامی مصراع های خود
مانده در انتهای صف بی نصیب ها

آقا به شعر مضطر من آبرو ببخش
ای پاسخ تمامی اَمَّن یُجیب ها

عمریست معجزات کلامت گذاشته ست
انگشت بر دهان تمام ادیب ها 

در وصف علم بی حد و اندازه ی شما
همواره لال مانده زبان خطیب ها

بوی گل محمدی از بس گرفته ای 
حلقه زدند دور و برت عندلیب ها

تو با «حسین» فرق نداری فقط کمی
نامت غریب مانده میان غریب ها

آنقدر شعر از تو نگفتند شاعران
تا اینکه باز شد دهن نانجیب ها ...

- بهزاد نجفی



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  7:59 PM

 

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی!

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن
بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

خزان کجا، تو کجا تک درخت من! باید
که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو " پیش فصل" بهاری نه اینکه پاییزی

تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی ...

- فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  7:57 PM

 

امام حسن عسکری علیه السلام:

أشد من یتم اليتيم الذي انقطع عن امه و أبيه یتم يتيم انقطع عن امامه.

ناگوارتر از يتيمى فرد بى ‏مادر و پدر، يتيمى آن كسى است كه از امامش دور افتاده است ...!

- الاحتجاج، ج ١ ، ص ۶۶

 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  7:54 PM

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازهٔ غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم ‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

- قیصر امین پور



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >