معنای لغوی و اصطلاحی مباهله
مباهله در اصل از «بَهل» به معنی رها کردن و برداشتن قید و بند از چیزی است. اما مباهله به معنای لعنت کردن یکدیگر و نفرین کردن است. کیفیت مباهله به این گونه است که افرادی که درباره مسئله مذهبی مهمی گفتگو دارند در یکجا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع کنند و از او بخواهند که دروغگو را رسوا سازد و مجازات کند.
مباهله پیامبر با مسیحیان نجران، در روز بیستوچهارم ذیالحجّه سال دهم هجری اتفاق افتاد. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم طی نامهای ساکنان مسیحی نجران را به آیین اسلام دعوت کرد. مردم نجران که حاضر به پذیرفتن اسلام نبودند نمایندگان خود را به مدینه فرستادند و پیامبر آنان را به امر خدا به مباهله دعوت کرد. وقتی هیئت نمایندگان نجران، وارستگی پیامبر را مشاهده کردند، از مباهله خودداری کردند. ایشان خواستند تا پیامبر اجازه دهد تحت حکومت اسلامی در آیین خود باقی بمانند.
بخش با صفای نجران، با هفتاد دهکده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام این نقطه، تنها نقطه مسیحینشین حجاز بود که مردم آن به عللی از بتپرستی دست کشیده و به آیین مسیح علیهالسلام گرویده بودند.
پیامبر اکرم، حضرت محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای گزاردن رسالت خویش و ابلاغ پیام الهی، به بسیاری از ممالک و کشورها نامه نوشت یا نماینده فرستاد تا ندای حقپرستی و یکتاپرستی را به گوش جهانیان برساند. همچنین نامهای به اسقف نجران، «ابوحارثه»، نوشت و طی آن نامه ساکنان نجران را به آیین اسلام دعوت فرمود.
مشروح نامه پیامبر به اسقف نجران چنین بود: «به نام خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب. [این نامه ایست] از محمد، پیامبر خدا، به اسقف نجران. خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را ستایش میکنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا فرا میخوانم. شما را دعوت میکنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند درآیید و اگر دعوت مرا نپذیرفتید باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید [تا در برابر این مبلغ، از جان و مال شما دفاع کند] و در غیر این صورت به شما اعلام خطر میشود».
نمایندگان پیامبر که حامل نامه دعوت به اسلام از جانب پیامبر بودند، وارد نجران شدند و نامه را به اسقف نجران دادند. او نیز شورایی تشکیل داد و با آنان به مشورت پرداخت. یکی از آنان که به عقل و درایت مشهور بود گفت: «ما بارها از پیشوایان خود شنیدهایم که روزی منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعیل انتقال خواهد یافت و هیچ بعید نیست که محمد ـ که از اولاد اسماعیل است ـ همان پیامبر موعود باشد». بنابراین شورا نظر داد که گروهی به عنوان هیئت نمایندگان نجران به مدینه بروند تا از نزدیک با محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم تماس گرفته، دلایل نبوت او را بررسی کنند.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:57 AM
نظرات(0)
عید غدیر خم
-
قسمت 1
«
غدير» در زبان عربي به معني گودال و «خم» نام
محلي نزديك منطقة «جحفه» است. كه در آن روزگار چشمهاي روان و درختاني كهنسال داشت
.
به دليل موقعيت سوق الجيشي «غدير خم» حاجيان شهرها و سرزمينهاي مختلف عربستان پس
از انجام مناسك حج و هنگام بازگشت به شهر و ديارشان در اين منطقه از هم جدا مي
شدند. آنچه نام اين محل را در تاريخ اسلام مهم و به يادماندني كرده است به سال دهم
هجري و تصميم پيامبر اسلام (ص) براي زيارت خانه خدا و به جا آوردن مراسم حج و
اعلام ايشان مبني بر اينكه امسال آخرين حج ايشان خواهد بود، برميگردد. لذا مردم
شهرها و مناطق مختلف عربستان به وسيله قاصداني از اين امر مطلع شدند
.
در پي اين
فراخوان پيامبر اسلام(ص) با اجتماع عظيمي از مردم، مدينه را به قصد مكه ترك
فرمودند. اجتماع باشكوهي از مسلمانان آن سال در مراسم حج شركت كردند؛ كه آن سال حجه
الوداع پيامبر(ص) بود. پس از پايان مراسم حج پيامبر(ص) دستور دادند كه حجاج بايد
حركت كنند تا در غدير خم حاضر باشند. همچنين پيامبر به 12 هزار نفر از حجاج يمن
–
كه مسيرشان متفاوت بود – دستور دادند همراه حجاج به غدير خم بيايند. در مسير بازگشت
حجاج، جبرئيل بر پيامبر وارد و اين آيه را نازل كرد: «هان! اي پيامبر! آنچه را كه
از سوي پروردگارت به تو نازل شده است تبليغ كن و اگر چنان نكني پيام رسالت را انجام
نداده اي و خداوند تو را از مردم حفظ مي فرمايد.» ( سوره مائده، آيه 67
)
در پي
ابلاغ اين دستور پيامبر دستور توقف كاروان حجاج را در منطقه غدير خم دادند و امر
فرمودند كساني كه جلوتر هستند بازگردند و كساني كه عقب مانده اند به اجتماع حجاج در
غدير خم برسند. اجتماعي كه تعداد آن را بين نود تا صد و بيست هزار نفر ذكر
كردهاند. پيامبر اسلام (ص) در آن روز گرم سوزان بر بالاي منبري از جهاز شتران در
حالي كه حضرت علي (ع) در كنار ايشان قرار داشت خطبه اي ايراد فرمودند. پيامبر(ص) در
اين خطبه با ستايش و حمد خدا شروع و حديث ثقلين را بيان فرمودند سپس در حالي كه دست
حضرت علي (ع) را بلند نمودند تا همه مردم ايشان را دركنار رسول خدا مشاهده نمايند،
از مردم پرسيدند: «اي مردم آيا من از خود شما بر شما اولي و مقدم نيستم؟» مردم
پاسخ دادند: «بله اي رسول خدا.» حضرت در ادامه فرمودند: « خداوند ولي من است و من
ولي مؤمنين هستم و من نسبت به آنان از خودشان اولي و مقدم مي باشم.» آنگاه فرمودند
: «
پس هر كس كه من مولاي او هستم علي مولاي اوست.» سه بار اين جمله را بيان كردند و
فرمودند: « خداوندا، دوست بدار و سرپرستي كن، هر كسي كه علي را دوست و سرپرست خود
بداند و دشمن بدار هر كسي كه او را دشمن دارد و ياري نما هر كسي كه او را ياري مي
نمايد و به حال خود رها كن، هر كس كه او را وا مي گذارد.» پس خطاب به حجاج فرمودند
: «
اي مردم حاضرين به غايبين اين پيام را برسانند.» هنوز اجتماع متفرق نشده بود كه
بار ديگر جبرئيل بر پيامبر وارد و اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را به كمال
رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را بر شما پسنديدم.» ( سوره مائده،
آيه 3
)
سپس پيامبر دستور داد كه مردم با حضرت علي (ع) بيعت كنند. مردم دسته
دسته به خيمه پيامبر(ص) كه حضرت علي (ع) در آن بود وارد و با حضرت علي(ع) بيعت
كردند و به ايشان تبريك ميگفتند. ابوبكر، عمر، طلحه و زبير جزو اولين بيعت كنندگان
بودند و عمر، خطاب به حضرت علي (ع) گفت: «بر تو گوارا باد اي پسر ابي طالب، تو
مولاي من و مولاي هر مرد و زن با ايمان گشتي.» مراسم بيعت با حضرت علي (ع) سه روز
به طول انجاميد. حسان بن ثابت انصاري در آن روز دربارة اين انتخاب و امامت و
جانشيني حضرت علي (ع) ابياتي را سرود
.
حديث غدير توسط 110 تن از صحابه مثل
ابوبكر، عمر، عثمان، عمار ياسر، ام سلمه، ابوهريره، سلمان، زبير، زيدبن ارقم،
ابوذر، عباس بن عبدالمطلب، جابر عبدالله انصاري و 83 تن از تابعين مثل سعيد بن جبير
و عمربن عبدالعزيز نقل شده است. پس از تابعين نيز 360 تن از محدثان، حديث غديررا در
آثار خويش نقل نموده اند كه سه تن از آنان صاحبان «صحاح سته» ( ششگانه ) هستند
.
علماي شيعه همگي غدير را حديثي متواتر دانسته اند. مورخي مثل يعقوبي كه اولين
كتاب تاريخ عمومي را در جهان اسلام نوشته نيز واقعه غدير را ذكر كرده است. همچنين
مورخاني مثل محمد بن جرير طبري، ابن اثير، سيوطي، شهرستاني، ابونعيم اصفهاني اين
واقعه را بيان كرده اند و حتي برخي از آنان كتاب هاي مستقل در باب غدير تأليف
كردهاند مثل «الولايه في طرق حديث الغدير» اثر محمد بن جرير طبري
.
عيد غدير
خم بزرگترين عيد در نزد ائمه (ع) و شيعيان آنان بوده است و در طول تاريخ همواره آن
را گرامي داشتهاند
.
«
در كتاب ثوب الاعمال شيخ صدوق باسندش به حسن بن راشد آمده
كه گفته است: به امام صادق (ع) گفتم: آيا براي مؤمنان عيد ديگري جز جمعه و فطر و
قربان وجود دارد؟ فرمودند: آري. روزي و عيدي كه از همه بزرگتر است و آن روزي است كه
امير المؤمنين علي (ع) را بر پا داشتند و رسول خدا (ص) پيمان ولايت او را بر عهده
زن و مرد مسلمان در محل غدير خم نهاد، پرسيدم كدام روز هفته بوده است؟ فرمودند: روز
در سال ها تغيير مي كند، آن روز، روز هجدهم ذي الحجه است
....»
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:51 AM
نظرات(0)
معجزاتی كه دركوتاهترین واژه متجلى شده است
آیاتی كه از ذات الله تعالى وعلم وعظمت او یاد كرده بس فراوان ، وكلماتی كه قدرت آفریدگار ویكتایی و نامهای نیكش راتوصیف می كنند چه زیباست. دراین نوشتاربه آیاتی كه از "الله" سخن گفته می پردازیم. آیاتی كه حروف اسم (الله)سبحانه وتعالى بانظمی شگفت آوردرآن متجلی است ومی پرسیم : آیا بشر
می تواند به این شكل حیرت آوركلمات رابه نظم كشد؟
دراین سفرپربارقرآنی همراه با واژه كوتاه وزیبای " الله"خواهیم دید كه چگونه خداوند تبارك وتعالی حروف اسمش را در كتابش با نظمی عجیب وفرید مرتب كرده است . نظمی كه دلالت برنزول قرآن ازسوی خدا دارد و مبین آن است كه هرحرفی در این كتاب عظیم ناطق به حق است وهررقمی ازأرقام قرآن گواه آن است كه قرآن كتاب خداوند جلَّ وعلاست.
حروفی كه خداوند تعالی به حكمتش آنها را ازمیان جمیع حروف برگزید تا خویش را " الله" بنامد , عبارتند از: الف ولام وهاء, كه با نظمی معجز درآیات كتاب الهی مرتب ومنظم شده است, تا برای همه بشریت ثابت شود كه قرآن كتاب خداست , و هر حرف قرآن نازله ازنزد اوست , این نظم معجزنظم عددی / رقمی حروف لفظ جلالة (الله)سبحانه وتعالى است , معجزه ای كه در عصر اطلاعات (المعلومات الرقمیة) تجلی یافته تا گواه صدق كتاب خدا عزَّ وجلَّ باشد.
لازم است كه به عزیزان خواننده یادآوری كنم كه حروف را آنگونه كه نوشته می شود ونه آنگونه كه تلفظ می شود محاسبه كرده - و این شیوه ای ثابت دربحثهای اعجاز عددی است - و واو عطف را نیزكلمه مستقلی – به دلیل آنكه منفصل از پس وپیش خود نوشته می شود- درنظرگرفته ایم و مرجع این بحث رسم الخط عثمانی برای قرآن است.
مَن أصْدقُ مِنَ الله؟!
یقول عزّ من قائل: ( وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِیلاً) [النساء: 4/122]، در این كلمات زیبا ربُّ العزَّة از صِدقِ كلام وصدق قول خود سخن می گوید. درتناسب عدد 7 با حروف اسم (الله)تعالى تأمل می كنیم ، این تناسب ونظم توقیع خداوند تعالى است براینكه اوگوینده این كلام است و پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم آنطور كه ملحدان ادعا می كنند گوینده آن نیست.
1- اگرحروف حروف اسم (الله)را دراین آیه كه ازخدا سخن می گوید بشماریم 7 حرف می یابیم .
2- اگرارقام را به صف شوند هم عددی كه به دست می آید مضرب 7 می باشد.
3-واگرازهركلمه ای حروف اسم (الله) راخارج كنیم بازهم عددی كه به دست می آید برابرست با:
7در7در7در7در7در100
4- واگركلمات پیش وپس اسم (الله)، ونیز عدد حروف آنها و نیز عدد حروف اسم (الله)را بشماریم دائما اعدادی ازمضربهای 7 را خواهیم یافت !
-
شنبه 16 آبان 1388
7:47 AM
نظرات(0)
راهنمایی برای خود شناسی
--------------------------------------------------------------------------------
وابستگی احساسی یا مسئولیت احساسی؟
وابستگی احساسی یعنی احساسات خوب خود را از جایی خارج خود به دست بیاورید. یعنی نیار به پر شدن از بیرون داشته باشید نه درون. فکر می کنید چه کسی مسئول سلامت احساسی شماست؟
وابستگی احساسی انواع مختلف دارد:
- وابستگی به مواد، مثل موادغذایی، موادمخدر یا الکل برای پر کردن پوچی درونی خود و از بین بردن درد.
- وابستگی به برخی فرایندها مثل خرج کردن، تماشای تلویزیون و...
-وابستگی به پول برای تعریف ارزش و کفایت خود.
-وابستگی به بدست آوردن علاقه، تایید، و توجه کسی برای به دست آوردن حس ارزشمند بودن، باکفایت بودن، دوست داشتنی بودن و ...
وقتی مسئولیت کفایت و ارزش و ایجاد حس امنیت درونی خود را به گردن نمی گیرید، در خارج از خود به دنبال آن حس ارزش، کفایت و امنیت می گردید. هر چیزی که به خودتان نمی دهید را در دیگران یا مواد و اعمال مختلف جستجو می کنید. وابستگی احساسی متضاد قبول مسئولیت شخصی برای سلامت احساسی خود است. اما هنوز هم خیلی افراد نمی دانند که این مسئولیت با خود آنهاست و اصلاً نمی دانند چطور باید این مسئولیت را بپذیرند.
قبول کردن مسئولیت احساسی به جای وابستگی احساسی یعنی چه؟
اول اینکه، به این معنی است که احساسات ما از افکار، باورها و رفتار خود ما نشئت می گیرند نه از دیگران یا محیط اطراف.
زمانیکه بفهمید و قبول کنید که این خودتان هستید که احساسات خود را ایجاد می کنید نه اینکه آن را از خارج می گیرید، آنوقت است که می توانید مسئولیت احساسی خود را بر گردن بگیرید.
مثلاً تصور کنید کسی که خیلی دوستش دارید از دستتان عصبانی می شود. اگر از لحاظ احساسی وابسته باشید، ممکن است احساس طردشدگی خود را به خاطر عصبانیت آن فرد بدانید. همچنین ممکن است در واکنش به آن عصبانیت، احساسی آزردگی، ترس، بی کفایتی، خجالت، عصبانیت، تقصیر و خیلی احساسات دیگر پیدا کنید. ممکن است خیلی راه ها را امتحان کنید تا آن فرد را از عصبانیت بیرون آورید تا خودتان احساس بهترین پیدا کنید.
اما اگر از لحاظ احساسی مسئول باشید، واکنش و احساسی کاملاً متفاوت خواهید داشت. اولین کاری که انجام می دهید این است که به خودتان می گویید که عصبانیت آن فرد هیچ ارتباطی با شما ندارد. شاید او روز بدی داشته است و می خواهد آن را سر شما خالی کند. شاید احساس آزردگی و بی کفایتی می کند و می خواهد با پایین کشیدن شما حداقل درمقابل شما احساس برتری کند. فردی که از لحاظ احساسی مسئول باشد، رفتار دیگران را به خود نمی گیرد و می داند که ما هیچ کنترلی روی رفتارها و احساسات دیگران نداریم. دیگران خودشان مسئول رفتارها و احساسات خود هستند.
کار بعدی فردی که از لحاظ احساسی مسئول باشد این است که به فرد عصبانی محبت می کند و سعی می نماید بفهمد که چه چیزی او را ناراحت کرده است. مثلاً ممکن است بگویید، "من عصبانیت تو را دوست ندارم اما دوست دارم بدانم که چه چیز باعث عصبانیتت شده است. دوست داری درموردش با من حرف بزنی؟" اگر فرد دست از عصبانیت خود برنداشت و یا از قبل می دانستید که این آدم حرف دلش را برایتان نخواهد گفت، آنوقت فردی که از لحاظ احساسی مسئول باشد خواهد گفت، "من علاقه ای به تحمل این عصبانیت ندارم. هروقت احساس کردی که می توانی با من حرف بزنی بهم بگو." فردی که مسئولیت احساسی داشته باشد از آن محدوده بیرون می رود و هیچوقت سعی نمی کند طرف مقابل خود را تغییر دهد.
فردی که از لحاظ احساسی مسئول باشد، رفتار دیگران را به خود نمی گیرد و می داند که ما هیچ کنترلی روی رفتارها و احساسات دیگران نداریم.
وقتی خود را از آن منطقه دور کرد، به درون خود سرمی زند تا ببیند هیچ احساس دردآوری از آن تجربه در او وجود دارد یا نه. مثلاً تصور کنید که درنتیجه آن بحث، احساس تنهایی می کنید. فردی که از لحاظ احساسی مسئول باشد، با درک و مهربانی آن حس تنهایی را در آغوش می کشد. بااینکار به آن حس اجازه می دهید که سریع درون شما حرکت کند تا بتوانید سریعتر به حالت عادی خود برگردید.
به جای اینکه قربانی رفتارهای سایرین باشید، باید مسئولیت احساسی خود را بپذیرید. به جای اینکه مداوم احساس عصبانیت، آزرده خاطری، اضطراب هراس و بی کفایتی کنید، باید بتوانید خودتان را به احساس امنیت و آرامش برگردانید. وقتی متوجه شدید که احساسات شما مسئولیت و وظیفه خودتان است، می توانید وابستگی های احساسی خود را کنار بگذارید. این مسئله تاثیر بسیار شگرفی در شما و روابطتان خواهد گذاشت. وقتی کسی از وابستگی احساسی به مسئولیت احساسی می رسد، روابط او پیشرفت بسیار زیادی می کند.
-
شنبه 16 آبان 1388
7:46 AM
نظرات(0)
تبیین رابطه میان بحث ارتداد و آزادی عقیده از دیرباز مورد توجه اندیشمندان، در حوزهی كلام اسلامی بوده است كه امروزه با مطرح شدن مقولات و مفاهیم نوینی همچون حقوق بشر اهمیتی دو چندان پیدا كرده است، موضوع مذكور از زوایای مختلف قابل بحث و بررسی است از جمله درباره علت و چرایی عدم جواز خروج از دین و نیز رابطه حكم ارتداد با آزادی و بالاخره بحث درباره مجازات وضع شده از ناحیه شرع رأی شخص مرتد.
در این متن مختصر میكوشیم با ذكر مقدماتی پاسخگوی مباحث مطرح شده باشیم.
الف. تبیین پرسش:
همان گونه كه عرض شد سؤال مذكور از جمله پرسشهای مطرح در سالهای اخیر است كه با تبیینهای مختلف در عرصه مطبوعات مورد توجه قرار گرفته است كه از باب نمونه به یك مورد آن اشاره میكنیم: مجله كیان در یكی از شمارههای خود مینویسد: «به راستی اگر بشر در انتخاب دین آزاد است و هیچ اكراه و فشاری قابل قبول نیست چگونه میتوان در استمرار آن كسی را مجبور كرد؟ زیرا ملاك در هر دو یك حقیقت است و آن عدم قابلیت اجبار در عقیده است اگر این اصل را بپذیریم تفاوتی در شروع واستمرار آن نخواهد بود، پس انسان در گزینش هر آیینی آزاد و رها میباشد.»(
كیان، شماره 49، ص 14.)
به عبارتی دیگر آزادی عقیده متضمن چند آزادی است:
الف. آزادی برای نفی هرگونه عقیده؛
ب. آزادی برای پذیرش هر گونه عقیده؛
ج. آزادی برای تغییر هر عقیده به عقیده دیگر.
ایجاد محدودیت در هر یك از این موارد سه گانه، آزادی عقیده را با دشواری رو در رو میسازد و چون در بخش سوم، ورود به اسلام، مجاز، ولی خروج از آن ممنوع و تحت عنوان «ارتداد» قابل پیگرد و مجازات است، از این رو، چگونه میتوان گفت كه در اسلام آزادی عقیده به شكل كامل، حمایت و تأیید شده است.
ب. ممنوعیت خروج از دین، مختص اسلام نیست
: ارتداد از موضوعاتی است كه در ادیان مختلف، جرم شناخته شده است، و برخی حقوقدانان بر این باورند كه در همه ادیان جرم شمرده میشود.(
جعفری لنگرودی، محمد جعفر، مبسوط در ترمینولوژی حقوق، ج 1، ص 256.)
در عصر ساسانیان در مزدائیزم نیز در قوانین برای آن كیفر پیش بینی كرده بودند چنان كه فردوسی میگوید:
كه زردشت گوید به استا و زند كه هر كس كه از كردگار بلند
بپیچد به یك سال پندش دهید همان مایه سودمندش دهید
پس از سال اگر او نیاید به راه كشیدش به خنجر به فرمان شاه
در متون مقدس مسیحیت نیز از قتل كسانی كه دین را رها كنند، فراوان سخن به میان آمده است.(
ر.ك: سفر تثنیه، فصل 17، آیه 25؛ فصل 13، آیه 616، رساله پولس، باب 6.)
با توجه به شواهدی كه از ادیان مختلف دراین باره وجود دارد، مجازات مرتد را باید مادهای مشترك در همه قوانین ادیان دانست.( ر.ك: محمد حسین هیكل، الحكومة الاسلامیه، ص 122.)
باید توجه داشت كه آیة «لا اكراه فی الدین» ناظر به بحث پذیرش دین است و ارتباطی با بحث خروج از دین ندارد. این آیه حاكی از یك واقعیت درونی بشری است و آن این كه پذیرش هیچ اعتقادی از راه جبر به دست نمیآید، چرا كه پذیرش از مقوله امور قلبی است كه تنها از رهگذر دل دادگی و اختیار به دست میآید و حتی اظهار زبانی كاشف از اعتقاد قلبی نمیكند، پس همان گونه كه در پرسش نیز اشاره شده آیه مذكور ناظر به بحث پذیرش دین است نه خروج از آن امّا باید دید حكمت محدودیتهای وضع شده توسط دین برای خروج از آن چیست.
در این گفتار میكوشیم حكمتهای مختلفی كه توسط برخی اندیشمندان اسلامی ارایه شده است را ذكر كنیم.
ج. تبدیل حكمت ممنوعیت خروج از دین و وضع مجازات بر آن:
از آن جایی كه آگاهی انسانها به اسرار احكام به جز موارد ذكر شده در آیات و روایات كامل نیست،لذا آن چه كه گاه علت نامیده میشود بیشتر جنبه حكمت داشته و در همین حد اعتبار است و وقتی فلسفة حكم، در متون دینی بیان میشود، نباید آن را ضرورتاً علت تلقی كرده و حكم را تنها دایر مدار آن دانست. بلكه چه بسا ممكن است این فلسفه در حد حكمت تشریع باشد. اینك به حكمتهای ممنوعیت خروج از دین و در نتیجه وضع مجازات بر آن میپردازیم.
1. آثار و تبعات سیاسی:
در همه نظامهای سیاسی، اقدام برای براندازی جرم است. و چون در نظام سیاسی اسلام عقیده دینی پایه و اساس آن را تشكیل میدهد از این رو ارتداد اقدام برای براندازی تلقی میگردد. در حقیقت، همه نظامهای حقوقی و از آن جمله اسلام اتفاق نظردارند كه براندازی اقدامی مجرمانه و قابل تعقیب و مجازات است و آن چه بین اسلام و قوانین امروزی تفاوت میكند تحلیلشان از موضوع ارتداد است كه از نظر فقه اسلامی، مصداق براندازی شمرده میشود زیرا مكتب، زیر بنای نظام اسلامی است و برای پاسداری از كیان نظام، به ناچار باید جلوی ارتداد را گرفت ولی در نظامهای سیاسی دیگر چون دین نقشی در نظام اجتماعی ندارد و دولت صرفاً بر مبنای قوانین بشری شكل میگیرد لذا تغییر عقیده دینی، براندازی به حساب نیامده وضع قانونی ندارد، ولی به هر حال، در آن نظامها هم نسبت به تفكری كه اساس نظم اجتماعی مقبول را تهدید میكند، چنین حساسیتی وجود دارد و با آن برخورد میشود. این پاسخ تا حدودی در كلمات شهید مطهری دیده میشود.(
مطهری، مرتضی، یادداشتهای استاد مطهری، ج 2، ص 316.)
2. آثار و تبعات اجتماعی:
ارتداد، از مصادیق «تعدی به حقوق دیگران» است، زیرا محیط پاك عقیده و ایمان را آلوده میسازد و از این نظر جامعه را در معرض تباهی قرار میدهد و با توجه به این كه ایمان و عقیده نقش بنیادین در رفتار و اخلاق انسانها دارد از این رو مرتد نه تنها خود را به شقاوت میافكند بلكه با آشكار كردن انحراف خویش، دیگران را نیز در معرض سقوط فكری و اخلاقی قرار میدهد پس حساسیت اسلام دربارة ارتداد از حساسیت اسلام دربارة هویت جامعه اسلامی برمیخیزد زیرا در چنین جامعهای، اظهار اسلام به معنای التزام به نظمی خاص و پذیرش هویتی ویژه است. از این رو متقابلا ارتداد؛ نوعی سركشی و عصیان بر هویت عمومی جامعه به شمار میآید كه موجب اخلال در آرامش جامعه میشود و البته شورش برجامعه در دایره خیانت بزرگ قرار میگیرد.(
فضل الله، سید محمد حسین، آزادی و دموكراسی، مجله علوم سیاسی،زمستان 77، ص 114.)
3. آثار و تبعات فردی:
از آن جایی كه اسلام دین حق و تنها آیین مقبول نزد پروردگار است خروج از آن نتیجهای جز انحطاط و شقاوت دنیوی و اخروی را در برنخواهد داشت. از این روست كه اسلام در برابر چنین انحطاط و پسارفتی جبهه گیری كرده و آن را ممنوع میسازد. آیا میتوان به ادعای آزادی عقیده خروج از دایره حق و غوطهور شدن در منجلاب فساد و تباهی و انحطاط را جایز شمرد.
روشن است كه دو حكمت نخست مبین ممنوعیت ارتداد و بایستگی مجازات مرتد در صورت اعلام و تبلیغ افكار الحادی در جامعه مسلمانان میباشند ولی اگر شخص مرتد افكار خود را نشر ننماید، هیچ گاه مستحق مجازات دنیوی نخواهد بود. امّا حكمت سوم بیانگر ممنوعیت این رویگردانی از آیین حق است كه در این صورت نیز ارتداد اگر چه كیفر دنیوی ندارد امّا جایز شمرده نمیشود.
نتیجه گیری:
همه ادیان، به بریدن از دین و جدا شدن از مسلك، حساسیت دارند و این ممانعت برای جلوگیری از دفع و خروج به مراتب بیش از تلاش برای جذب و ورود است زیرا كسی كه مكتبی را ترك كند، عملا درباره آن، اعلام بیاعتباری كرده و صلاحیت آن را برای سعادت بشر مخدوش معرفی مینماید و در نتیجه، در اطمینان و اراده دیگر مؤمنان به آن آیین نیز خلل به وجود میآورد. از این نظر ورود و خروج حكم متفاوتی پیدا میكند. چنان كه در مقررات نظامی، فرار از جبهه جنگ، جرم تلقی میشود. حتی اگر برای حضور یافتن در جبهه نبرد، الزامی هم وجود نداشته باشد. و لذا كسانی كه آزادانه وارد شدهاند حق خروج آزادانه ندارند. این امر مانند مسافری است كه با انتخاب سفر هوایی و یا دریایی و شروع آن باید مقررات خاص سفر را ملتزم شود و چه بسا تخلف او از مقررات تحمیلها و فشارهایی را برای او به وجود آورد.
بنابراین میتوان گفت همه جوامع به نوعی برای خروج از آن چه آن را تمام هویت خود میدانند سختگیرند مثلاً امروزه ملیت معیار هویت مهمی برای جوامع است تابعیت یك شخص نسبت به یك ملیت اجباری نیست ولی اگر كسی پس از قبول تابعیت آن را انكار كرد و تابعیت دیگری را پذیرفت مورد نفرت آحاد آن ملت واقع میشود. و گاه برای آن مجازات هم وضع میكنند، علت آن هم این است كه تغییر تابعیت به نوعی توهین به ملیت سابق و موجب تضعیف روحیه ملی است.
بر همین قیاس آزادی عقیده در بخش تغییر عقیده، دارای ابعاد گوناگون و آثار مختلفی در جامعه است كه هیچ آیینی نمیتواند درباره آن بیتفاوت باشد، آن چه در دین اسلام موضوع را اهمیتی مضاعف میبخشد، آن است كه دین مبنای هویت جمعی و پیوندهای اجتماعی مسلمانان است و در روابط خانوادگی، امور مالی، جزایی و غیر اینها تأثیر مستقیم دارد. در قوانین حقوقی اسلام در زمینه طهارت، ارث، نكاح، طلاق، حدود و قصاص و بسیاری ابواب دیگر پیوسته دین عامل تعیین كننده به حساب میآید و در جامعه دینی و حكومت دینی، شهروندی مقولهای عادی از هویت دینی نیست، به علاوه كه در مدیریت جامعه نیز مذهب به عنوان شرط اصلی دولتمردان و نیز سمت دهنده به برنامهها و فعالیتهای آنان، سهم تعیین كنندهای دارد. گذشته از آن كه اعتقاد دینی و اسلامی منبع اصلی تربیت و معنویت در مسلمانان شمرده میشود و اخلاق شاخهای است كه از عقیده اسلامی ارتزاق میكند.
بر این اساس،ارتداد و روی گردانی از اسلام صرفا تغییر عقیده به حساب نمیآید، بلكه در اثر آن همه ابعاد روحی و فكری و همه پیوندهای اجتماعی و سیاسی شخص دچار بحران میشود و این دگرگونی عمیق با تغییر هیچ عامل دیگری در زندگی از قبیل ملیت یا جنسیت قابل مقایسه نیست.
اگر در این جا عوامل بیرونی از جامعه و دولت اسلامی را هم ضمیمه كنیم كه با اهداف خاص سیاسی و به انگیزه توسعه طلبی و سلطه جویی بر مسلمانان، آنان را به بازگشت از آیین خود ترغیب و تحریك میكنند اهمیت موضوع افزون شده و چشمپوشی در برابر آن هرگز معقول به نظر نمیرسد. البته ممانعت از ارتداد هرگز با ایجاد محدودیت در پژوهشهای اعتقادی و طرح پرسشهای فكری و میدان یافتن گفت و گوهای دینی تلازم ندارد. زیرا آزادی پژوهش مورد قبول اسلام بوده و در همان عصری كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ و ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ بر كیفر مرتدان تأكید میورزیدند، زمینة بحث و گفت و گوهای آزاد را هم برای پژوهشگران فراهم میآوردند و آنان را از آزادی و امنیت كامل برخوردار میكردند.
برای مطالعه بیشتر میتوانید به مجله كلام اسلامی، ش 41، مقاله ارتداد، آزادی اندیشه و آزادی بیان مراجعه فرمائید.
امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ :
اندیشیدن همانند دیدن نیست، زیرا گاهی چشمها دروغ مینمایاند، اما آن كس كه از عقل نصیحت خواهد به او خیانت نمی
كند.
(نهج
البلاغه ـ حكمت 281)
سؤال:
در پذیرش دین خدای متعال در آیه كریمه «لا اكراه فی الدین» به انسانها اختیار داده است، چرا این اختیار در خارج شدن از دین وجود ندارد و فرد مرتد محسوب میشود؟
-
شنبه 16 آبان 1388
7:39 AM
نظرات(0)
آیا زمان معجزهها سپری شده است؟ و ما دیگر شاهد وقوع آنها نخواهیم بود؟ آیا از آنجا که معجزات انبیای گذشته مربوط به زمان و مکان خاص خودشان بوده است ما باید با استفاده از اسنادی که از گذشته به جا مانده از آن معجزات آگاه شویم تا بتوانیم به آن پیامبران ایمان بیاوریم؟
در جستجوی یافتن پاسخی مناسب به این سوالات با کتاب آسمانی دین اسلام مواجه میشویم. قرآن، تنها کتاب آسمانی است که با صراحت و قاطعیت تمام ادعا میکند که معجزهای است جاوید برای تمامی مردم، در هر زمان و هر مکان و با هر ملیتی که دارند.
قرآن و ادعای اعجاز
همانگونه که میدانیم، معجزه امر خارقالعادهای است که همه افراد بشر از انجام دادن عملی مانند آن ناتوان هستند. کسی که ادعای پیامبری میکند با ارائه دادن معجزه، این ادعا را دارد که چون نوع بشر توانایی انجام عملی مانند عمل او را ندارد، بنابراین بایستی عمل او بهواسطه ارتباطی که با قدرتی مافوق قدرتهای بشری دارد، انجام شده باشد و او آفریننده این عالم است. در واقع خدا خواسته است با دادن این قدرت به او، رابطه بین او و خود را تأیید کند.
قرآن نیز برای آنکه ادعای معجزه بودن خود را ثابت کند، اینگونه بیان میکند که هر کس در خدایی بودن این کتاب شک دارد و آن را ساخته و پرداخته پیامبر اسلام میداند یک کتاب همانند آن بیاورد و آنگاه ادعا میکند که قطعا اگر تمامی انسانها با هم متحد شوند تا بتوانند یک کتاب مانند قرآن پدید آورند، هرگز نخواهند توانست. سپس در مرحله بعد برای اینکه بتواند ناتوانی بشر را در آوردن مثل خود اثبات کند و عجز مخالفین را آشکارتر سازد مجال را برای مخالفین بازتر کرده بیان میکند حال که نمیتوانید مانند قرآن را بیاورید لااقل مانند ده سوره آنرا بیاورید. و دوباره ادعا میکند که هرگز نخواهید توانست و در ادامه هشدار میهد که اگر نتوانستید، بدانید که قرآن از جانب خداست. و بالاخره آنجا که میخواهد نهایت عجز دیگران را در برابر خود آشکار کند، تنها به یک سوره بسنده میکند و این در حالی است که یک سوره میتواند تا حد یک سطر هم کوتاه باشد و سپس ادعا میکند که هرگز نخواهید توانست حتی یک سوره مانند سور قرآنی بیاورید.
حال باید بدانیم که قرآن نسبت به چه امری مبارزطلبی نموده است. محققین اسلامی معتقدند که کل قرآن در مجموع دارای چندین وجه اعجاز میباشد اما آن وجه از اعجاز که قرآن نسبت به تک تک سور خود نسبت به آن مبارزطلبی میکند همان فصاحت و بلاغت آیههای آن میباشد.
اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت
فصاحت و بلاغت به این معناست که در بیان مطلب و مقصود مورد نظر بتوان از الفاظ شیوا و زیبا و ترکیبات سنجیده و خوشآهنگ بهره برد. محققین ادب عرب معتقدند که این وجه در تکتک سور قرآن مشهود است.
در بررس ادعای آنان، ابتدا باید ببینیم که آیا در طول بیش از هزار و چهار صد سال که از نزول قرآن میگذرد واقعاً هیچ کس نتوانسته است حتی یک سوره یک سطری نظیر قرآن بیاورد؟ یعنی آیا واقعاً تا به امروز کسی نتوانسته است به این مبارزطلبی آشکار پاسخ دهد؟ در جواب به این سوال، باید به تاریخ رجوع کرد. هنگامی که به تاریخ مراجعه میکنیم در مییابیم که مورخین، اعم از مورخین اسلامی و مستشرقین و مورخین ادیان و ملل دیگر، هیچ نمونه قابل توجهی از پاسخگویی منکرین و مخالفین اسلام ثبت نکردهاند و از آنجا که تاریخ جزئیات بسیاری از اقدامات مخالفین پیامبر اسلام و آیین او را، ثبت کرده است، یقین میکنیم که اگر واقعا نمونه قابل توجهی آورده شده بود، چنین نمونه مهمی که نمایانگر بطلان دین اسلام بود حتما در تاریخ ثبت میشد. همچنین در دوران معاصر نیز همگان را در برابر این مبارزطلبی آشکار قرآن ساکت مییابیم.
-
شنبه 16 آبان 1388
7:31 AM
نظرات(0)
وحدانیت خداوند متعال
وحدانیت خداوند همچون وجودش بر هر فطرت پاک و سالم ثابت است و نیازی به برهان و دلیل ندارد اما از ان جا که در طی قرنهای متمادی فطرتهای سالم خدادادی بشر دست خوش بازیهای هوس رانان قرار گرفته و عده ی زیادی از انسانها به وجود خدایی معتقد شدند که یگانه نیست لازم است تا ادله ی توحید بیان گردد تا اینکه حقیقت برای انان که خواهان حقیقت اند روشن شود. قبل از اثبات یگانگی خداوند متعال از طریق قران و روایت و عقل لازم است تا تعریفی از توحید داشته باشیم و البته بر هیچ صاحب اندیشه ای پوشیده نیست که هیچ کس به زیبایی فرستاده های الهی نمی تواند توحید و دیگر امور مربوط به خداوند متعال را تعریف کند چرا که هر آن چه از ضمیر انسانی تراوش کند همگی زاییده ی معلوماتی است که او از محیط پیرامون خود ذخیره داشته است، محیطی که مادی است بنابراین هر حکمی که در باره ی خداوند متعال کند، از این اندیشه های مبتنی بر ماده صادر شده است. حال آنکه خداوند تبارک و تعالی از هرگونه اثر مادی پاک و منزه است. برای تعریف و اثبات وحدانیت خدا باید به سراغ منابع الهی رفت تا ایشان که به منبع فیض الهی متصلند و سخنگوی او می باشند، برای ما حقیقت را روشن سازند. توحید که در لغت یکی بودن و یگانه بودن معنا دارد، از زبان امیرالمؤمنین اینگونه بیان شده است: "اگر قائل توحید، یک بودن در اعداد را قصد کرده باشد، جائز نمی باشد چراکه آنچه ار که دومی ندارد، داخل در بحث اعداد نمی شود. آیا نمی بینی کافر است آن کس که بگوید سومین از سه تا است. (کسانی که سه خدایی هستند، پدر،پسر و روح القدس) و اگر قائل توحید را به این معنا که او یکی از مردم است بگوید و به این قول نوعی از جنس را اراده کرده باشد، باز نشاید (چرا که تشبیه خالق است به مخلوق و خالق را جنس و نوعی نیست) که خداوند از این گونه چیزها سخت دور است. و توحید اگر به این دو گونه باشد، توحید و در خداوند تبارک و تعالی ثابت است. وجه اول این که گوینده ی توحید بگوید: او یکی است که در اشیاء مانند ندارد و وجه دوم آنکه بگوید: احدی المعنی است به این معنا که در وجود و عقل و وهم، بخش نمی شود، این گونه است پروردگار ما عز و جل." توحید صدوق صفحه 83 باب معنای الواحد
شاهد از قرآن
پس از تعریف توحید، یک شاهد از قرآن در اثبات وحدانیت حق تعالی نوربخش جان و دل ما خواهد بود: " و الهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم" خدای شما خدایی است یگانه ، جز او خدایی نیست او رحمان و رحیم است. سوره ی مبارکه ی بقره آیه ی163 آیات دیگری در اثبات توحید در قرآن شریف آمده که ما برای رعایت اختصار به همین یک مورد اکتفا می کنیم. و اما پس از اثبات توحید در کلام خدا، به یک روایت از امیرالمؤمنین علی علیه السلام متمسک می شویم و آن فرمایش حضرت است برای فرزندش که فرمود: " ....واعلم یا بنی! انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله، و لرأیت آثار ملکه و سلطانه و لعرفت افعاله و صفاته و لکنه اله واحد کما وصف نفسه، لا یضاده قی ملکه احد و لا یزول ابدا و لم یزل، اول قبل الاشیاء بلا اولیة و آخر بعد الاشیاء بلا نهایة..." و بدان ای پسرم که اگر پروردگارت ار شریکی بود، رسولانش به سوی تو می آمدند و هر آینه آثار سلطنت و حکومتش را می دیدی و با افعال و صفاتش آشنا می گشتی لکن پروردگارت خدایی واحد است آنچنان که خود، خودش را وصف کرده است. هیچ کس در ملکش ضد او نیست و هیچگاه از میان نمی رود و ابدی است، اول است قبل از هر چیزی، بدون اولیت و آخر است بعد از هز چیزی ولی بی نهایت.
نهج البلاغه بخش نامه ها، نامه ی 31
دلیل عقلي
و اما دلیل عقل، پس از آنکه در قرآن و روایت بر ما وحدانیت خدا ثابت شد، اثبات وحدانیت از طریق عقل خالی از لطف نمی باشد. عقل پس از اینکه فطرت انسان توحیدی است، با ادله ی قطعی و برهان های وجدانی به وحدانیت خدا حکم قطعی می کند، این برهان ها متعدد اند. ما از بین آنها هشت مورد را که بعضی برگرفته ی از روایات می باشند. براهینی از قبیل: ارتباط و تدبیر، عدم وجود اثر از خدایی دیگر، برهان فرجه و لزوم تسلسل و احتیاج، برهان سبر و تقسیم، برهان محال بودن شرکت، دلیل کمال و دلیل بی نیازی. به عنوان نمونه یکی از برهان های بالا که از ناحیه ی اهل بیت به ما رسیده است را بیان می کنیم، برهان سبر و تقسیم: اگر قائل به تعدد خدا شویم، امر نسبت به دو خدا از سه حال خارج نیست، یا هر دو قادر بر ایجاد نظم هستند، یا هر دو قادر نیستند و یا یکی قادر و دیگری عاجز است، اگر هر دو قادر باشند، وجود یکی لغو و بیهوده است، و اگر هر دو عاجز باشند، وجود هر دو بیهوده است و اگر یکی قادر و دیگری عاجز باشد، آنکه قادر است شایسته ی خدایی است و آنکه عاجز است شایسته نیست خدا یاشد. به این ترتیب ثابت می شود، که خداوند تبارک و تعالی یکی است، یکی که دو ندارد.
-
شنبه 16 آبان 1388
3:54 AM
نظرات(0)
امامان و توحید خداوند
توحید ذات مقدّس ربوبی از اساسیترین معارف الهی است که امامان علیهم السلام هم در تبیین نظری آن و هم در تجلّی به اخلاص در آن در صدرند، نه در تبیین مسئله توحید و نه در اخلاص در آن کسی به پای معصومین(ع) نمیرسد.
فرازهای زیارت جامعه کبیره متون اصیل امامشناسی اصیل است در مقالات گذشته به شرح بخشی از فرازهای این زیارت عمیق پرداختیم و اینک به شرح جمله «والمخلصین فی توحید اللّه» میپردازیم.
سلام بر شما که گواه اخلاص در توحید خداوند دارید.
«توحید» مسئلهای است که اولین عنوان دعوت همه انبیاء است: «ولقد بعثنا فی کل امة رسولاً انا اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت؛(1) تحقیقاً در هر امتی پیامبر فرستادیم تا به آنها بگوید که خدا را بندگی کرده از طاغوت اجتناب کنید.»
«توحید» خدا و یگانگی حضرتش در حوزه ذات و صفات و افعال عبادت و خوف و رجا و... مهمترین دستاورد رسالت انبیاء است. «و ما امروا الّا لیعبدوا الهاً واحداً؛(2) و دستور داده نشدند مگر برای آنکه خدای واحد را بپرستند.»
«توحید» مبنای تربیت اخلاقی و پرورش صفات انسانی در مکتب ماست زیرا که ریشه اخلاق همان اخلاص و پاکسازی دل از غیر خداست.
«توحید» است که درس خلوص نیّت به انسان میدهد، درس مبارزه با شرک در همه اشکال آن (هواپرستی، جاه پرستی، دنیاپرستی، شیطان پرستی و...) میدهد.
«توحید» سرفصل منشور رسالت پیامبر بود: «قولوا لا اله الّا اللّه تفلحوا»(3) و اصلیترین محور مورد توافق همه ادیان الهی، «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الّانعبد الّا اللّه و لایتخذ بعضنا بعضاً ارباباًمن دون اللّه....»(4)
امامان و تبیین مسئله توحید
امامان در سطوح مختلف به تبیین مسئله توحید پرداختهاند. در سطح عمومی این ادله را برای توحید و یگانگی خداوند ذکر کردهاند:
1ـ هماهنگی جهان
جهان هستی مجموعهای است هماهنگ و واحدی است بهم پیوسته این واقعیت خبر از «وحدت و یگانگی خالق» میدهد. این برهان در آغاز در کلام وحی آمده است.
«ماتری فی خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هلتری من فطور ثم ارجع البصر کرتین ینقلب الیک البصر خاسئاً و هو حسیر»(5) در آفرینش خداوند رحمان هیچ تضاد و عیبی نمیبینی بار دیگر نگاه کن آیا هیچ شکاف و خللی مشاهده میکنی؟ بار دیگر (به عالم هستی) نگاه کن سرانجام چشمانت (در جستجوی خلل و نقصان ناکام مانده) به سوی تو باز میگردد در حالی که خسته و ناتوان است.
در کلمات معصومین نیز بر این برهان تکیه شده است. در حدیثی میخوانیم «هشام بن حکم» از امام صادق(ع) پرسید: «ما الدلیل علی انّ اللّه واحد؟» چه دلیل داریم که خداوند یگانه است. امام(ع) در پاسخ فرمود:
«اتصال التدبیر و تمام الصنع کما قال اللّه عز و جل لو کان فیهما آلهة الّا اللّه لفسدتا؛(6) انسجام و پیوستگی تدبیر جهان و کامل بودن آفرینش دلیل بر این معنی است همانگونه که خداوند متعال فرمود: «اگر در زمین و آسمان خدایانی جز اللّه بودند به فساد و تباهی کشیده میشدند.»
در روایتی از حضرت امام صادق(ع) که در پاسخ مرد ملحدی که دلیل توحید خداوند را خواسته بود میخوانیم: «لمّا رأینا الخلق منتظماً و الفلک جاریاً و التدبیر واحداً و اللیل و النهار و الشمس و القمر دلّ صحة الامر و التدبیر و ائتلاف الامر علی انّ المدبّر واحد؛(7) هنگامی که مشاهده میکنیم که آفرینش منظم است و کواکب در مدارات خود در حرکتاند و تدبیر جهان واحد است و شب و روز و خورشید و ماه طبق برنامه منظمی گردش دارند این سلامت تدبیر و بهم پیوستگی امور نشان میدهد مدبّر آنها یکی است.
2ـ دلیل صرف الوجود
خداوند وجودی است از این نظر بینهایت، در چنین وجودی دوگانگی راه ندارد زیرا دو موجود بینهایت غیر ممکن است چون وقتی سخن از دوگانگی پیش میآید هر یک فاقد هستی دیگری است یا به تعبیر دیگر به جائی میرسیم که وجود اول پایان میگیرد و وجود دوم شروع میشود بنابراین هم وجود اول محدود است و هم وجود دوم چون هر کدام پایان و آغاز دارد به عنوان مثال اگر دو نفر هر کدام دارای باغی باشند یقیناً هر یک از این دو باغ محدود است حال اگر فرض کنیم باغ نفر اول آنقدر گسترش پیدا کند که تمامی روی زمین را بگیرد مسلّماً جائی برای باغ دوم باقی نمیماند و تنها یک باغ در کره زمین خواهیم داشت پس هر جا سخن از نامحدود است سخن از وحدت خواهد بود این را اصطلاحاً برهان «صرف الوجود» مینامند در حدیثی از امام رضا(ع) میخوانیم که فرمود: هو اجلّ من ان تدرکه الابصار او یحیط به وهم او یضبطه عقل؛ او برتر از آن است که چشمها او را ببیند و اندیشه به او احاطه کند و عقل او را تحت قید و شرطی درآورد سؤال کننده پرسید پس حد خداوند را برای من بیان فرما.
حضرت فرمود: انه لا یحدّ، قال: لم؟ قال(ع) لانّ کل محدود متناه الی حدّ فاذا احتمل التحدید احتمل الزیادة و اذا احتمل الزیادة احتمل النقصان فهو غیر محدود ولاتزاید ولامتّجز ولامتوهم؛(8) زیرا هر محدودی بالأخره متناهی به حدی است بنابراین اگر وجودش حدی را بپذیرد قابل زیادی است و اگر قابل زیادی بود قابل نقصان است (و اگر قابل زیادی و نقصان باشد ممکن الوجود خواهد بود) بنابراین او نامحدود است نه زیادتی را میپذیرد و نه تجزیه میشود و نه در وهم میگنجد.
3ـ دلیل فیض و هدایت
وقتی میبینیم همه رسولان الهی از خدای یگانه خبر میدهند روشن میشود که غیر از او معبودی نیست زیرا که اگر خدایان متعددی وجود داشت باید هر کدام رسولانی داشته باشند و خود را به مخلوقات معرفی کنند و آنها را مشمول فیض تکوینی و تشریعی قرار دهند.
امیرمؤمنان علی(ع) در وصیت معروف به حضرت امام حسن(ع) میفرماید:
«واعلم یا بنیّ انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله و لرأیت آثار ملکه و سلطانه و لعرفت افعاله و صفاته و لکنه اللّه واحد کما وصف نفسه؛(9)بدان پسرم! اگر پروردگارت شریک و همتائی داشت رسولان او به سوی تو میآمدند و آثار ملک و قدرتش را میدیدی و افعال و صفاتش را میشناختی اما خداوندی است یکتا همانگونه که خویش را توصیف کرده است.»
«اخلاص در توحید»
این عنوان در اولین خطبه امیر مؤمنان علی (ع) آمده است: «اول الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به و کمال التصدیق به توحیده و کمال توحیده الاخلاص له و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه؛(12) سرآغازین دین معرفت و شناخت اوست و کمال معرفتش تصدیق به ذات پاک اوست و کمال تصدیق او همان توحید اوست و کمال توحیدش اخلاص اوست و کمال اخلاص برای او نفی صفات ممکنات از حضرت اوست.»
مراد از اخلاص توحید خالص ساختن اعتقاد نسبت به پروردگار است یعنی او را از هر نظر یگانه، یکتا، بی نظیر و بی شبیه دانستن و از اجزای ترکیبی منزه و پاک شمردن.
امامان و اخلاص در توحید
در عرصه عملی نیز امامان تجلّی اخلاص در توحید بودند. اگر در عبارت زیارت، مخلِصین به کسر لام باشد یعنی شما با توفیقات الهی موفق شدید مسیر اخلاص در توحید را سیر کنید تمام قلبتان متوجه ذات مقدّس ربوبی باشد و ما سوی اللّه در جانتان راه نیافت. شما موفق شدید که در عرصه اخلاص عملی نیز در قلّه برسید تنها او را پرستش کنید، انگیزه خدائی در هر چیز و هر کاری داشته باشید.
اما اگر مخلَصین به فتح لام، باشد اشاره به آن است که شما به مراحل نهائی توحید رسیدید، به آنجا رسیدید که خداوند دستتان را گرفت و شما را به مقام مخلصین رساند. به همانجا که یوسف رسید: «...کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء و انه من عبادنا المخلصین؛(13)...این چنین کردیم تا بدی و فحشاء را از او دور سازیم چرا که او از بندگان مخلص ما بود.»
هنگامی که مشاهده میکنیم که آفرینش منظم است و کواکب در مدارات خود در حرکتاند و تدبیر جهان واحد است و شب و روز و خورشید و ماه طبق برنامه منظمی گردش دارند این سلامت تدبیر و بهم پیوستگی امور نشان میدهد مدبّر آنها یکی است.
مقام مخلَصین به فتح لام بالاتر از مقام مخلِصین به کسر لام است. مخلِص به کسر لام در قرآن بیشتر در مواردی به کار رفته که انسان در مراحل نخستین تکامل و در حال خودسازی بوده است. «فاذا رکبوا فی الفلک دعوا اللّه مخلصین له الدین؛(14) هنگامی که سوار بر کشتی میشوند خدا را با اخلاص میخوانند.»
ولی مخلَص به مرحله عالی که پس از مدّتی جهاد با نفس حاصل میشود گفته میشود همان مرحلهای که شیطان از نفوذ وسوسهاش در انسان مأیوس میشود و در حقیقت بیمه الهی میگردد: «قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الّا عبادک منهم المخلَصین؛(15) شیطان گفت به عزتت سوگند که همه آنها را گمراه میکنم مگر بندگان مخلَصت را.»
سلام بر شما امامان که هم در عرصه توحید نظری و هم در عرصه توحید عملی در قلّه قرار دارید.(16)
-
شنبه 16 آبان 1388
3:50 AM
نظرات(0)
نمونههایى از اشارات علمى در قرآن از این گونه اشارات علمى و گذرا بسیار است.برخى از این اشارات از دیرزمان و برخى در سالیان اخیر با ابزار علم روشن شده و شاید بسیارى دیگر را گذشتزمان آشكار سازد.دانش مندان-به ویژه در عصر حاضر-در این باره بسیاركوشیدهاند،گرچه افرادى به خطا رفته ولى بسیارى نیز موفق گردیدهاند.نمونههایىاز این گونه اشارات در بخش اعجاز علمى قرآن در كتاب«التمهید»ج 6 آمده است،در این جا به جهت اختصار به چند نمونه بسنده مىكنیم:
او لم یر الذین كفروا ان السماوات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما (15) «رتق»به معناى«بههم پیوسته»و«فتق»به معناى«از هم گسسته»است.در این آیه آمده است كهآسمانها و زمین به هم پیوسته بودهاند و سپس از هم گسسته شدند.
در نه جاى قرآن از كوهها با تعبیر«رواسى»یاد شده است (24) و جعلنا فی الارضرواسی ان تمید بهم (25) ،و كوهها را در زمین پا بر جا و استوار نهادیم تا مبادا[زمین]آنان[مردم]را تكان دهد و بلرزاند».
رتق و فتق آسمانها و زمین
مفسران در این پیوسته بودن و گسسته شدن زمین و آسمانها اختلاف نظرداشتهاند.بیشتر بر این نظر بودهاند كه مقصود از به هم پیوستگى و گسسته شدن،همان گشوده شدن درهاى آسمان و ریزش باران است، ففتحنا ابواب السماء بماءمنهمر (16) ،پس درهاى آسمان را با آبى ریزان گشودیم».و نیز شكافتن زمین و روییدنگیاه،چنان چه مىفرماید: ثم شققنا الارض شقا فانبتنا فیها حبا (17) ،زمین را شكافتیم وپس در آن،دانه رویانیدیم».علامه طبرسى گوید:«و این معنا از دو امام(ابو جعفرباقر و ابو عبد الله صادق علیهما السلام روایتشده است (18) ،در«روضه كافى»روایتى ضعیفالسند از امام باقر علیه السلام است (19) و در تفسیر قمى روایتى كه اتصال سندى ندارد ازامام صادق علیه السلام روایتشده است (20) .
تفسیر دیگرى در این باره شده كه آسمانها و زمین ابتدا به هم پیوسته بودندسپس از هم جدا گشته و به این صورت در آمدهاند. چنان چه در سوره«فصلت»
مىخوانیم: ثم استوى الى السماء و هی دخان فقال لها و للارض ائتیا طوعا او كرها قالتااتینا طائعین.فقضاهن سبع سماوات (21) ، [خداوند]هنگامى كه به آفرینش آسمان روىآورد،آسمانها به صورت دودى-توده گازى-بودند.آن گاه به زمین و آسمان فرمانداد كه به صورت جدا از هم حضور یابند-چه بخواهند و چه بخواهند-(یعنى یكفرمان تكوینى بود)،آنها[به زبان حال]گفتند:فرمان پذیر آمدیم.سپس هفتآسمان را این چنین استوار ساخت».
مطلب مذكور در آیه فوق مبین یك حقیقت علمى است كه دانش روز،كم و بیشبه آن پى برده است و آن این است كه منشا جهان مادى به صورت یك توده گازىبوده است.بدین ترتیب واژه«دخان»در كلمات عرب،دقیقترین تعبیر از مادهنخستین ساختار جهان است.
مولا امیر مؤمنان-مكررا-در نهج البلاغه به همین حقیقت علمى كه آیه كریمه بهآن اشارت دارد،تصریح فرموده است.در اولین خطبه نهج البلاغه-كه دربارهآفرینش جهان است-مىخوانیم:«ثم انشا سبحانه فتق الاجواء و شق الارجاء وسكائك الهواء...ثم فتق ما بین السماوات العلى فملاهن اطوارا من ملائكته،سپسخداوند فضاهاى شكافته و كرانههاى كافته و هواى به آسمان و زمین راه یافته راپدید آورد...آن گاه میان آسمانهاى زبرین را بگشود و از گونه گون فرشتگان پرنمود».در خطبه 211 مىفرماید:«ففتقها سبع سماوات بعد ارتتاقها،آنها را از همشكافت پس از آن كه به هم پیوسته بودند».
علامه مجلسى-در شرح روضه كافى-پس از نقل دو روایتسابق الذكرمىفرماید:«این دو روایت،بر خلاف آن چیزى است كه از مولا امیر مؤمنان علیه السلامرسیده است» (22) .در این باره تفصیلا سخن گفتهایم (23) .
نقش كوهها در استوارى زمین
اساسا تعبیر از كوهها به«رواسى»بدان جهت است كه«ثابتهایى»هستند كه برریشههاى مستحكم استوار مىباشند و از ماده«رست السفینة»گرفته شده،به معناىلنگر انداختن كشتى است كه به وسیله این لنگرها در تلاطم آبهاى دریا استوار وپا بر جا مىماند.از این رو،كوهها هم چون لنگرهایى هستند كه زمین را در گردشها وچرخشهاى خود،از لرزش و تكان باز مىدارد.
هم چنین از كوهها به«اوتاد»تعبیر شده،به معناى میخها،كه زمین را از هم پاشىو فرو ریزى نگاه مىدارد و الجبال اوتادا (26) .
مولا امیر مؤمنان در این زمینه گفتارى دارد،كه به خوبى تعابیر اعجاز گونه قرآن راروشن مىسازد.مىفرماید:
«و جبل جلا میدها،و نشوز متونها و اطوادها،فارساها فی مراسیها،و الزمهامقراراتها.فمضت رؤوسها فی الهواء،و رست اصولها فی الماء.فانهد جبالها عنسهولها،و اساخ قواعدها فی متون اقطارها و مواضع انصابها.فاشهق قلالها،و اطالانشازها،و جعلها للارض عمادا، و ارزها فیها اوتادا.فسكنت على حركتها من انتمید باهلها،او تسیخ بحملها،او تزول عن مواضعها.فسبحان من امسكها بعدموجان میاهها (27) ،هم راه با سرشتن صخرههاى بزرگ زمین و بر آمدن دل این صخرههاو قلههاى بلند سر به فلك كشیده،در جاى گاههاى خود استواریشان بخشید.پسقلهها را در هوا به بلندا برد و ریشههاى شان را در آب فرو كشید.بدین سان خداوندكوهها را با بلنداشان از دشتها جدا ساخت و پایههاى شان را چونان ریشه درختاندر زمینهاى پیرامون و مواضع نصبشان،در اعماق زمین نفوذشان داد.كوهها را باقلههایى بس بلند و سلسلههایى به هم پیوسته و دراز،تكیهگاه زمین ساخت وچونان میخها بر آن بكوفت. چنین است كه زمین به رغم حركات گوناگونى كه دارد،براى ساكنانش از لرزش و تكان نگاه داشته شد و از فرو در كشیدن بار خود، بازداشته شد و از لغزش از جاى گاه خود در امان ماند.پس بزرگ استخداوندى كهزمین را به رغم تلاطم امواج خروشان آبهاى آن،چنین استوار نگاه داشت».
در بخشى از این گفتار درربار آمده:«زمین به رغم حركتهاى خود از لغزش ولرزش و فرو پاشیدگى نگاه داشته شد.»از این گفتار سه نكته به دست مىآید:
1- زمین داراى حركتهاى گوناگون است،ولى به رغم این حركتها آرامش وتعادل خود را حفظ كرده است.
2- پوسته زمین مستحكم است و از هم نمىگسلد و لایههایش گسسته نمىشود،تا ساكنان و بارهایش را در درون خود فرو نكشد.
3- زمین در حركت وضعى و انتقالى و برخى حركتهاى دیگر،آرام و استواراست و از مدارهایى كه به طور منظم در آن مىگردد، بیرون نمىافتد.
این گونه نكتهها امروزه مورد تایید اكتشافات و پژوهشهاى علمى قرارگرفته است.این اثر بزرگ كوهها-كه حیات را بر پهناى زمین میسر ساخته استبه دلیل آن است كه سلسله كوههاى پراكنده در پوسته سخت زمین،همانند كمربندزنجیرهاى اطراف زمین را در بر گرفتهاند.
اكنون بهتر مىتوانیم به ظرافت و دقت فرموده امام علیه السلام در خطبه یكم نهج البلاغهپى ببریم،كه به جاى كلمه جبال(كوهها) واژه صخور(صخرهها)را به كار برده«و وتدبالصخور میدان ارضه،و به كوههاى گران،زمین را میخ كوب نموده به آن استوارىبخشیده است».این گفتار،تفسیر آیه فوق الذكر است و جعلنا فی الارض رواسى انتمید بهم (28) .امام علیه السلام جنبه«صخرهاى»بودن كوهها را در جهت استحكام و استوارىمرتبط مىداند.
سلسله كوههاى سنگى-با پستى و بلندىهایى كه دارند-نقش بزرگى در تعادلزمین و ثبات اجزا و استوارى پوسته آن دارند تا این كوهها با وجود شعلهور بودندرون و التهاب گداختههاى آن،درهم شكسته و لرزان نشوند.
آشنایان با علوم طبیعى مىدانند كه زمین با حلقههایى از سلسله كوهها،محاصرهشده است و این امر عامل حفظ بیشتر ثبات زمین مىباشد.حكمت و چگونگىارتباط این سلسله كوهها با یك دیگر و جهت امتداد آنها نیز بر طبیعى دانان پوشیدهنیست.این سلسله كوهها بر اساس نظمى بدیع و محكم و توجه بر انگیز،زمین را بهشكل حلقههایى كوهستانى در آورده است كه از چهار طرف آن را در بر گرفتهاند.
وقتى به نقشه طبیعى زمین نظر مىافكنیم،ناهم وارىهاى زمین را به روشنىمشاهده مىكنیم و مىبینیم سلسله كوهها به طور عموم در طول هر قاره امتدادمىیابد.گویا این كوهها ستون فقرات قارهها هستند.
هنگامى كه به شبه جزیرههاى هر قاره مىنگریم سلسله كوهها را در طولانىترینشكل ممكن امتداد یافته مىیابیم.در طول جزایر كوهستانى-بزرگ یا كوچك-نیزسلسله كوههایى یافت مىشود.
امروزه با سیر و مطالعه در بستر دریاها و اقیانوسها به طور یقین ثابتشده استكه بیشتر جزیرهها و ارتفاعات آنها در حقیقت دامنه و امتداد سلسله كوهها وجزئى از آنها هستند،به این صورت كه قسمتى از آن كوهها در آب دریاها فرو رفته وپوشیده شده و بخشى دیگر همانند جزیرهها،بر سطح آب آشكار است.
بنابر این تمام قارهها به وسیله سلسله كوهها و از طریق خشكى یا دریا به یك دیگرمتصلاند.جالب توجه استبدانیم،حلقهاى از سلسله كوهها در زیر دریا و درنزدیكى ساحل شمالى قارههاى سه گانه شمالى قرار دارد كه كاملا اقیانوس منجمدشمالى را در بر گرفته است و بسیارى از جزیرههاى حاشیه این ساحلبرجستگىهاى آن سلسله كوهها هستند.
یعنى در قطب جنوب نیز حلقه دیگرى از سلسله كوهها قرار دارد كه قطبمنجمد جنوب را در بر گرفته است.بین دو حلقه یاد شده حلقههاى دیگر سلسلهكوهها كه در طول قارهها و اقیانوسها از شمال تا جنوب امتداد دارد پیوندى محكمایجاد كرده است.گویى این سلسله كوهها،چار چوبهایى مشبك هستند كه پنجهدر دست آویز زمین زدهاند و از متلاشى شدن و تجزیه و پراكندگى ذرات زمین درفضا جلوگیرى مىكنند.
از جهت دیگر،درون زمین شعلهور است.آتش بر افروخته و زبانهدار وخشمگینى در درون زمین شعلهور است،گویى نزدیك است از خشم به جوش وخروش آید و اگر ضخامت و سختى پوسته زمین نبود،این آتش بر افروخته زمین رادرهم مىریخت.زمین لرزهها و آتش فشانهایى كه گه گاه مشاهده مىشود بخشىناچیز از التهاب و فوران آتش درونى زمین است.
سختى و ضخامت پوسته روى زمین-كه از دیر باز سرد مانده است-از فوراندرون بر افروخته زمین مانع مىشود و اگر سختى و صلابت پوسته زمین نبود،لرزشهاى شدید و مستمر تمام زمین را فرا مىگرفت.اگر خداوند زمین را نگهنمىداشت و آرامش نمىبخشید،زمین ساكنانش را در خود فرو مىكشید واطرافش شكافته مىشد و همه چیز در هم فرو مىریخت.اما خداوند آسمان وزمین را نگاه مىدارد تا از استوارى كه دارند نلغزند ان الله یمسك السماوات و الارض ان تزولا (29) .
ملاحظه مىشود كه كوهها صخرههاى كوهستانى سلسله وارى هستند كه زمین رااحاطه كرده اثر مستقیمى بر توازن زمین دارد و جلوى لرزش آن را مىگیرد،به علاوهسختى این پوسته در بر گیرنده زمین جلوى اشتعال درونى زمین را نیز مىگیرد،كه دركلام مولا امیر مؤمنان علیه السلام به این حقایق آشكار(از دیدگاه علم روز)اشارت فرمودهاست (30) .
-
دوشنبه 11 آبان 1388
3:44 AM
نظرات(0)
عید قربان، جشن رهیدگی از اسارت نفس و شكوفایی ایمان و یقین بر همه ابراهیمیان مبارك باد
-
سه شنبه 5 آبان 1388
4:49 AM
نظرات(0)
موضوعات اصلي



