کعبه دلها

علمدار کربلا
بشنو از علقمه و مشک و عَلَم *** نام عباس و دو بازوی قلم
عَلَم عاطفه بر دوش کشید *** مشک پر آب در آغوش کشید
خالق از همت او آگاه است *** مقصدش خیمه ثاراللّه‏ است
الغرض دشمن غدار و لعین *** حمله‏ور شد زکمین از ره دین
خنجر از پشت به آن حضرت زد *** ضربتی سخت بر آن پیکر زد
بازوی حیدری از کار افتاد *** علم از دست علمدار افتاد
عاقبت رشته امید گسست *** تیر خصم آمد و بر مشک نشست
نابکاری دگر آورد فرود *** ناگهان بر سر عباس عمود
رخنه بر دایره دین افتاد *** یادگار علی از زین افتاد
نظر افکند به دل معنی را *** دید بالای سرش زهرا را
گشت با منبع کوثر هم‏راز *** گفتگوی دگری شد آغاز
عجبا گفت اخا ادرکنی *** منبع جودُ و سخا ادرکنی
حجت روی زمین شد آگاه *** شد شتابان به سوی قربانگاه
چون به بالین برادر بنشست *** گفت الان کمر من بشکست
لاله‏گون شد شفق سرخ فلق *** غرقه خون شد پسر حجّت حق
* * *
آن دَم که فتاد دست پیغمبرِ آب *** یک قطره عطش نبود در باور آب
گلهای خدا زتشنگی پژمردند *** ای خاک تمام کربلا بر سر آب
* * *
افتاد زتن دو دست آب آور تو
ای خون خدا، خدا بُوَد یاور تو *** توحید چه خوش نشسته در باور تو
خود چاره تشنه کامی اصغر کن
اسد اللّه‏ خدّامی
ای آب فُرات تشنه احسانت *** دین زنده شد از حماسـه دستانت
دست تو بُرید خصم و گردید زبون *** از سطوت عزم و صولتِ دنـدانت
حسن احمدزاده عطائی (عطا)
* * *
ذکر دل و جان عاشقان مردی توست *** ورد لب مردان جهان مردی توست
تاریخ عطشناک دل شیعه هنوز *** سیراب شریعه جوانمردی توست
محمّدرضا محمدی‏نیکو

 




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

بوسه بر لبهای برادر (نوحه)
هرگز کسی چون من تن بی سر نبوسید *** بوسیدم آن جائی که پیغمبر نبوسید
حیدر نبوسید، زهرا نبوسید *** حتّی نسیم صحرا نبوسید
وقتی که در دریای خون زینب شنا کرد *** لب را به رگهای برادر آشنا کرد
گفت ای برادر، کو رأس پاکت *** بینم چه سان من، غلطان به خاکت
این سر که ریزد از لبش شَهد حلاوت *** فردا به نوک نی کند قرآن تلاوت
با این که این سر، مشکوه نور است *** مهمان سرایش، کُنج تنور است




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

ذو الجناح
کاش بودم من فدای ذوالجناح *** یا غبار زیر پای ذوالجناح
نزد حق دارد مقامی بس عظیم *** راکب دیر آشنای ذو الجناح
مانده کلّ آدمیت در شگفت *** از شعور و از وفای ذو الجناح
قرب اشک مرکب خون خدا *** کس نداند جز خدای ذوالجناح
اشک عاشورائیان مخلوط شد *** با غم حزن و بکای ذو الجناح
خدامی همدانی




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

حضرت مسلم علیه‏السلام
ای خدا شب شده و من چه کنم؟ یک تن و این همه دشمن چه کنم؟
اهل کوفه همه پیمان شکنند *** خود نمک خوار و نمک دان شکنند
صبح با من همگی پیوستند *** شب در خانه به رویم بستند
صبح، من شمع و همه پروانه *** شب، بیگانه‏تر از بیگانه
صبح، بر دامن من چنگ زدند *** شام از بام مرا سنگ زدند
طوعه امشب تو مرا خانه بده *** مرغ پر بسته‏ام و لانه بده
علی انسانی




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

حضرت علی اکبر علیه‏السلام
یا رب زحالم آگهی کز تن روانم می‏رود *** مانند گل از گلستان اکبر جوانم می‏رود
یا رب گواهی کاین زمان شد جانب میدان روان *** شبه رُخ ختم رُسُل سرو روانم می‏رود
ای شبه خیر المرسلین مهلاً که از داغت یقین *** تا آسمان هفتمین آه و فغانم می‏رود
رفتی تو ای بابا ولی، بنگر که از داغت چه سان *** صبر و قرار و طاقت و تاب و توانم می‏رود
یا رب تو می‏باشی گواه کاکنون به سوی این سپاه *** با سینه پر سوز و آه، آرام جانم می‏رود
رضایی




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

حسین را صدا بزن
اگر که دل شکسته‏ای حسین را صدا بزن *** اگر ملول و خسته‏ای حسین را صدا بزن
در این بهار معرفت پرستوی بهاری‏ام *** اگر چه پر شکسته‏ای حسین را صدا بزن
سحَر شد و سپیده زد چرا تو همچو مرغ شب *** لب از ترانه بسته‏ای حسین را صدا بزن
تو سر به زانوی غمی زشَرم کرده‏های خود *** چرا غمین نشسته‏ای حسین را صدا بزن
اگر به باغ آرزو به عشق کربلای او **** دل از همه گسسته‏ای حسین را صدا بزن




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

حضرت علی اصغر علیه‏السلام
اصغر که به سوز تشنگی تاب نداشت *** یک لحظه زکثرت عطش خواب نداشت
مظلوم نبود کس چو عباس حسین سقا شده بود، جرعه‏ای آب نداشت
برگشت زجبهه کودک عاشورا *** زیبا گوهر مشبک عاشورا
فریاد بلند نفرت از دشمن داشت *** قنداق شهید کوچک عاشورا
اسداللّه‏ خدّامی




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

قحط آب
در کربلا که موج زند آب روی آب *** از قحط آب گشته بپا،های و هوی آب
در ساحل فرات که خود نهر فاطمه است *** دارند کودکان حسین آرزوی آب
یا رب چه تشنگی است ز اهل حَرم که نیست *** حرفی در آن میانه بجز گفتگوی آب
اصغر زهوش رفته که چندی است این رضیع *** نشنیده بوی شیر و ندیده است روی آب
دیگر فرات نیز نیارد، به لب خروش *** کز غم خروش عقده شده در گلوی آب
مؤید خراسانی




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

حضرت زینب
کربلا ای عاشقان چشم انتظار زینب است *** راههای شام و غربت شرمسار زینب است
تا قیامت آسمانیها عزادار حسین *** رودها تفسیر اشک بی‏شمار زینب است
نهضت سرخ حسینی گرچه در یک روز بود *** همت ابلاغ بر تاریخ کار زینب است
ای علمها سر فرود آرید بهر احترام *** رایت عباس اینک بی‏قرار زینب است
این محرّمها که پی‏درپی شکوفا می‏شود *** حکمتش تا صبح محشر یادگار زینب است
نهضت سرخ حسینی گرچه در یک روز بود *** همت ابلاغ بر تاریخ کار زینب است
اسداللّه‏ خدّامی




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:50 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

بهارها را در سبد پاییز و زمستان، به سمت غروب می‏برند. بادها، هم‏پای اشک‏های خداوند، مویه می‏کنند. همه سنگ‏ها از دلتنگی می‏ترکند؛ مثل بغض همه ابرهای این حوالی. کاش آن غروب، همه چشم‏ها دق می‏کردند و دست‏ها نفس کشیدن را فراموش می‏کردند! کاش چون برگ‏های خزانی، همه جهان در خود فرو می‏ریخت! صدای غربت پای کاروان که در دشت می‏پیچد، همه رودها لال می‏شوند.
یعقوب هم اگر بود...
زمان، هوای ایستادن دارد. دنیا در ابتدای فراموشی است؛ اما شما در ابتدای شکوفه شدنید.
دنیا با شما دوباره آغاز خواهد شد.
با این همه زخم، هنوز استوارتر از هر کوهی، بشکوه مانده‏اید.
همه بادها در راهند تا نفس‏های معطر شما را به بهانه تبرک، ببویند.
اگر ابرها از داغ شما بو می‏بردند، تا ابد بی‏وقفه می‏باریدند و جهان، رنگ آسایش نمی‏دید.
اگر سنگ صبورها کنار شما بودند، می‏ترکیدند و یعقوب هم اگر بود، دق می‏کرد سربریدن یوسف را.
با همین خطبه‏های آتشین
در این سفر چند هزار ساله، سنگ‏ها، پیشانی و زخم‏هایتان را با درد همراهی کردند. مهربانی با شما خداحافظی کرد و هیچ کس برای غربت شما آواز نخواند. بین شما و آرامش، چند هزار سال فاصله افتاد؛ اما صدای خطبه‏خوانی‏های حضرت سجاد علیه‏السلام ، هنوز تن نخل‏های سر به هوای کوفه را می‏لرزاند. هنوز از عطر کلام صبوری زینب علیهاالسلام ، ستون‏های کافر دارالخلافه می‏لرزد.
شب، با تمام وجود می‏خواهد تمام قد، در برابر شما قد بکشد، اما صدای خطبه‏خوانی‏های این دو پرنده، خورشیدی‏ست از حقیقت که شب را ذوب می‏کند، کفر را می‏شکند و روز را فراگیر می‏کند.
سال‏هاست که صدای شما، طبل رسوایی شامیان یزیدی را بر بلندترین بام‏ها می‏کوبد.
ذلت، همنشین عظمت ویران دارالخلافه شده است؛ اما هر روز که می‏گذرد، نام شما روشن‏تر از خورشید بر بلندای افق می‏درخشد تا همیشه.
کوچه‏های بارانی
موج اشک، مرا به ساحل حقیقت شما می‏سپارد تا غربت شما را از پس قرن‏ها گریه کنم.
چقدر روزهای دلتنگی محرم را دوست دارم؛ روزهایی که می‏توان بی‏بهانه در خیابان گریست!
کاش قاصدک‏ها، بوی محرم تو را با دلتنگی کوچه‏های بارانی گریه کنند! چقدر این کوچه‏های سیاه‏پوش، از بغض پرند!




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:48 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

به کجا چنین شتابانی؟
محدثه سادات طباطبایی
فُطرس، آویخته بر مژگان، فریاد برآورد: «به کجا چنین شتابان؟»
آسمان پوشیده بود از پیکره‏هایی روشن و فضای جزیره پر شده بود از هلهله آنان. نگاه فطرس آغاز و انجامی برای خیل ملائک نمی‏یافت؛ ملائکی که...
«به کجا چنین شتابان؟»
سحرگاهی درخشان بود و روز، روز سوم شعبان. چند صد سال گذشته بر فطرس؟ به شماره نمی‏آمدند، روزان و شبانی که از جزیره عبور کرده بودند. انگشتان فطرس سینه فضا را شکافت. چه کوتاه بود دستش. چه شگفت سحرگاهی بود! درونش چیزی، تمنایی شاید تاب می‏خورد. مسیحایی دیگر یا مصطفی‏ای دوباره! هر که بود قدمش مبارک بود که این‏گونه ملائک را به جوش و خروش در آورده بود. افسوس در دلش چنگ انداخت. چه خالی بود جایش! آنجا که فرود می‏آمدند و جبرئیل به مبارک باد بانگ بر می‏داشت و او نیز در میان انبوه ملائک گرامی می‏داشت قدوم... .
«مرا نیز با خود ببر! شاید از برکت این کودک، خداوند آتش خشمش را که در بال‏هایم شعله می‏کشد فرو نشاند تا دیگربار در رکاب تو ـ جبرئیل امین! ـ بگشایمشان!»
«او فرزندم حسین است. شُبیر! امانتی که نینوا از من خواهد ستاندش. او فرزندم حسین است: همو که شصت و یک هجری به نامش در همه دوره‏ها فریاد خواهد شد. فرزند من! فرزند سپیده دم سوم شعبان! فرزند غروب غمبار عاشورا! خنکای تن او که در چشمه‏های بهشتی شست‏وشو داده شده، بال‏های سوخته تو را مرهم خواهد بود.»
فطرس بال گشود و به پرواز درآمد: سلام بر حسین! سلام بر دستان مبارکش که گلگون خواهد شد از خون پسرش «سلام بر حسین! بر گلویش که بوسه باران خواهد شد با لبان خواهرش. سلام بر قدم‏هایش که سوی قتلگاه خود خواهد شتافت. سلام بر سینه‏اش که خنجر کین آن را خواهد شکافت. سلام بر سرش، آن هنگام که بالای نیزه‏هاست. سلام بر چشمانش آن‏گاه که نگران خیمه‏هاست. سلام و صلوات خدا بر ذره ذره وجود حسین که من آزاد شده اویم و زین پس سلام بر عاشقانش به محضر او..»
آغاز پر برکت تو
محمدکاظم بدرالدین
سالیانی دراز پیش از تو، زمین به خود بالیده است که می‏آیی و پیشاپیش، میلاد آزادگی و رادْمردی را به خویش تبریک گفته است.
... و ناگاه مشام تاریک پنجره‏ها از نورانیت تو آکنده می‏شود و می‏آیی.
از آغاز پر برکت تو روشن است که مکتب سرخ عزّت، به سرانجامی سبز می‏رسد. آن بیابان‏ها که بعدها رد پای عزت و آبرومندی تو بر صفحه وجودشان نقش بست، پایان که نه، شروع سبز را جار زدند.
اینک نگارستان‏ها بیایند به تماشایی از رعنایی قد قامت مناجاتت؛ به نظاره یلداترین اذکار عشق، به مشاهده حلاوت بیرون ازوصف دلدادگی‏ات. زیور بزم‏های شبانه آسمان، فرازهای ادعیه تو خواهد بود و حلقه‏هایی از فرشتگانِ اشکِ شوق، آیات چشمان تو را در بر دارند.
دعای عرفه‏ای که بعدها یادگار می‏گذاری، درسِ شیفتگیِ انحصاری به تنهایی معبود را تعلیم می‏دهد.
تصمیم رهگشایی که بعدها می‏گیری، معیاری خواهد بود به دست بلاتکلیفی روزگارِ سردرگم.
راه‏هایی را نشان می‏دهی که ذهن سیّال مدرن را جوابگوست.
این‏که آغوشِ زندگی پر است از رهنمودهای تو، تحمّل‏پذیر می‏نماید و این‏که تمامِ عمر ما برایِ سجده شکر کردن کم است، اعترافی است همگانی.
هر کس با افزونیِ چراغ‏هایی که در مکتب کاشته‏ای، روشن می‏شود و هر تن به فراخورِ اندیشه‏اش، خوشه‏ای از درخت تناور شناخت را می‏چیند. دست‏های قدسیان، حتّی بسانِ فواره‏های نیاز، به سمت آسمانِ دست نیافتنیِ معرفت توست. ... و تو بالاتری از آنچه شعرها تو را پنداشته‏اند و برتر از آنچه که چکامه‏ها آورده‏اند. جهانِ فردا می‏آید تا به آفتاب نام تو سلامی دوباره کند .
و چه سرنوشتِ مبهمی دارند آن دسته از شب‏ها که بدون سلام بر تو، خفته‏اند!
یا حسین علیه‏السلام ! جشن‏های حقیرانه بشر، چون کارت پستالی خاکْ خورده و فرسوده، یکی پس از دیگری فراموش می‏شوند؛ امّا سهم میلاد تو با گذشتِ قرن‏های دیگر ـ حتّی ـ ، درخشندگی است و تازگی.
بی‏حضورت، دنیا روستای متروکه‏ای بود.
سلامنامه
امید مهدی‏نژاد
السلام علیک یا اباعبداللّه‏!
السلام علیک یا سبط یاسین وطه!
السلام علیک یا مولود لؤلؤ و مرجان!
سلام بر تو ای صاحب فجر و شب‏های ده‏گانه!
السلام علیک، یا عشق!
سلام، سومین انعکاس عکس خدا در آیینه خاک!
سلام، خون منتشر خدا در رگهای زمین!
سلام، معنای مرد!
سلام، تجسّم صبر!
سلام، اسطوره شهادت!
کربلا قلب زمین است و عاشورا قلب زمان.
و تو زاده شده‏ای تا در نقطه عطف جهان، خون گرمت را به رگ‏های خاک بسپاری و قلب عشق را به تپیدن وا داری.
سلام، ای آن که طنین نامت، چشمه‏های اشک را بیدار می‏کند.
سلام، ای آنکه سبزی باغچه‏ها از سرخی خون توست!
سلام، ای آنکه قبله‏نمای حقیقت، تا ابد سمت مزار تو را نشانه رفته است!
سلام، ای ناخدای سفینه نجات!
سلام، ای هادی رودهای سرگشته!
سلام، ای فانوس دریای هدایت!
سلام، شعر سرخ خدا!
سلام، خطبه بلیغ شهادت!
سلام، پرچم برافراشته شعر و شمشیر!
سلام، ای سپیده لیله قدر!
سلام، ای تشنه‏ترین رود، سربریده‏ترین شمس!
سلام، ای سرمست از شراب طهور شهادت!
سلام، ای سرسپرده به تیغ یار!
سلام...
ما این سوی زمان نشسته‏ایم و تو از فراسوی زمین و زمان، نشستگان را به برخاستن می‏خوانی و ایستادگان را به رفتن.
در این سوی زمان، هنوز ماییم و خاطره تپنده فریادت که قلب‏های مرده را روح می‏دمد و خاک تیره را سرخ می‏کند.
سلام، ای ذبیح خدا!
سلام، ای وارث امتحان ابراهیم!
سلام، ای آیینه‏دار یحیی!
تو زاده شده‏ای که در نزدیک‏ترین نقطه از زمین به آسمان کشته شوی؛ تا خورشید سربریده‏ات از فراز نیزه‏ها شام سیاه ظلم را رسوا کند.
السلام علیک، یا ابا عبدالله!
دیار عشق
حمید باقریان
شب و ستارگان و مهتاب
عود و اسپند و گلاب
صدای سبز چاووشی که طراوت دل‏هاست
«هرکه دارد هوس کربُبلا بسم‏اللّه‏»
من هم زائر دیار عاشقانه توام
با بال و پری به وسعت پرواز
می‏آیم از سمت سال‏های دور
سال‏های چشم انتظاری و حسرت.
می‏آیم تا پنجره چشم‏هایم را رو به دیار غریبانه تو باز کنم.
می‏آیم تا مهمان حضور مهربانی‏ات باشم.
با عبور از میان کوه‏ها و صخره‏های تنهایی
در اندیشه سبز وصال
به دیار موعود، دیار عشق
دیار آسمانی تو، کربلا می‏رسم.
ناگهان دخیل چشمهایم به ضریح شش گوشه‏ات گره می‏خورد
از گلبرگ لبم شبنم عشق می‏تراود
«اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبداللّه‏»
هنوز باور ندارم که زائر سرزمین کهکشانی توام!
شمیم معطّر «یا حسین، یا حسین»، فضای ملکوتی حرم را پُر کرده است
این‏جا بهشت روی زمین است؛
بهشتی که بهار خانه دل‏هاست.
تجسم نور
خدیجه پنجی
ای از ازل تا ابد در گستره خلقت، ساری و جاری!
تو آفریده شدی از نور و روشنایی و منتشر شدی در عمق ذهن زمان، تا ظلمات را برچینی و طومار تاریکی را در هم پیچی. آهنگ موزون قدم‏هایت می‏پیچد در عرش و ذرات کائنات را به سماعی عاشقانه بر می‏انگیزد که وجود تو شمع محفل عشاق است و خم ابرویت، محراب شیفتگان عشق.
خنکای امواج مهربانی‏ات، تلاطم سرگردانی دنیا رابه ساحل آرامش و راحتی می‏کشاند.
ای وجودت نیاز بشر! تو پیش از اینها بوده‏ای در علم خداوند؛ جاری و ازلی. تو پیش از خلقت آدم حضور داشتی؛ «نور بودی که می‏وزیدی و می‏چرخیدی در کائنات و افلاک و خاک و در گوش فرشتگان تسبیح خداوند می‏خواندی»، پیش از توفان نوح، سایه امن حضورت بر سر جهان گسترده بود. پیش از معجزه موسی، پیش از تولد مسیح، تو در علم خداوند، «حسین علیه‏السلام » بوده‏ای.
امروز، روز تجسّم آن نور است در هیئت یک انسان.
و تو نازل می‏شوی بر عالم.
و فرمانت همه‏گیر می‏شود و کرامتت همه وقت.
و عالم یکپارچه دیوانه تو.
امروز روز آفرینش توست؛ روز حلول بی‏کرانگی‏ات در پیکری مطهر، روز میلاد شکوه تو.
ای حلقه گشمده آل کسا! با آمدنت، انسان تکمیل شد. در طریق تو، گل، پروانه و شمع، جان می‏گیرند.
در طریق تو مهربانی، حرف اوّل را می‏زند.
در طریق تو، معرفت، شروع راه است.
در طریق تو، عشقبازی الهی است.
ای تلاقیِ دو نور آسمانی، مادر نور، پدر نور، نور علی نور! تو جذبه‏ای از پرتو جمال خداوندی، تو تلاقی دو اقیانوس، عاطفه و مهربانی. نامت، راحتی جان عالم است.
کنگره‏های عرش به ذکر نام تو آرام می‏گیرند.
روح ناآرامی جهان را، جز کشتی امن و مهربان وجود تو، چه کس به ساحل نجات خواهد رساند؟
ظلمات جهل و نادانی بشر را جز نور ذات مقدّست چه کس خواهد شکافت؟
ای حسن مطلع تمام ترانه‏ها! ای دلنشین‏تر از همه عاشقانه‏ها! حسین علیه‏السلام »!
کرامت محض! از راه می‏رسی و خوان محبّت را بر افلاک و خاک می‏گسترانی و هستی و آن‏چه در دل هستی است بر سفره مهربانی‏ات حلقه می‏زنند.
تو می‏رسی و از تو امامت، بلند می‏شود. تو می‏رسی و دنیا یکسره از تو لبریز می‏شود.
می‏رسی و تا آخرالزمان، می‏مانی. و دنیا همچنان دیوانه و شیفته نام تو.
خاتم عشق
امیر اکبرزاده
تمام ذرات هستی در هر گوشه از کائنات به وجد آمده‏اند.
نوری زلال، فرش را شکافته است و رو به سمت عرش کرده است. خاک را شب منزلتی است أولی از تمام افلاک. ستارگان، از آسمان چونان دانه‏های تسبیح به ذکر خداوند، دهان گشوده‏اند و ستایش می‏کنند او را؛ الله اکبر... سبحان الله...
هلال ماه است که از زاویه تاریک خویش پای بیرون گذاشته است. ملائک با جام‏های شیر و شکر، از آسمان‏ها فرود می‏آیند تا اهل زمین را سیراب کنند؛ از جام‏های لایزالی و لم‏یزلی.
ملائک جام در دست، تشنگان را می‏یابند تا به هر کدام جرعه‏هایی را بنوشانند. امشب هیچ بنده‏ای نباید تشنگی را احساس کند.
امشب شب سیرابی از کرامت بی‏کران خداوند است؛ به یمن آمدن کسی که خویش، لبالب لبریز است از عشق؛ او که در دستش سبوی بندگی می‏گیرد.
او که تشنگی‏اش را هیچ شراب لاجرعه‏ای، جز جرعه جرعه شراب آتش‏ناک عطش نتوانست سیراب کند. او که حسین است. او که فرزند علی علیه‏السلام و فاطمه علیهاالسلام است.
حسین پسر عشق است و پدر عطش. فرزند علی: پدر خاک و فاطمه: مادر آب.
حسین علیه‏السلام سلیمان عشق است.
رسول دلدادگی است.
امشب شب میلاد کسی است که به درگاه خدای خویش روزی در کربلای بندگی، نه تنها خویش، که خانواده خویش را به قربانگاه کشاند. هفت پشت عطش از صلابت نام حسین گرم است. این حسین علیه‏السلام است که بوسه‏باران می‏شود و این لبان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که بر لبان حسین علیه‏السلام ، بر خاتم عشق و بر نگین هستی بوسه می‏نشانند.
و این لبان علی علیه‏السلام است که پیکر حسین علیه‏السلام را غرق بوسه می‏کنند و او را همچون جان، در آغوش می‏فشارد... و این لبان فاطمه علیهاالسلام است که بر گلوی حسین علیه‏السلام بوسه‏ای نثار می‏کند بر آن نقطه‏ای که روزی در التهاب عطش آماج‏گاه خنجر خواهد شد. فاطمه می‏بوسد گلویی را که از آن صدای خداوند، کلام نورانی عشق را به گوش عالم تلاوت می‏کند و از فراز نیزه...
امام عشق
امیر مرزبان
«چون دید عیان جمال محبوب  از حدّ مکان به لامکان شد
قصه چه کنم وجود پاکش  زین مرتبه برگشت و آن شد»!
تویی... .
سلام، عشق، حضرت عشق، معنای عشق! قرنها قرن، طلیعه نامت، روشنایی راه مردانی است از تبار آزادی و عشق و هر بار و هر سال باطنین سُرخ و سبز نامت، عشق، متکثر جان‏های اهورایی می‏شود.
از سُرخ نمی‏گویم؛ ای لاله قد کشیده بی‏سر ملکوت، ای چراغ روشنایی و راهنمایی، آقا همه محرم‏های بارانی چشم‏هایم! از سبز می‏گویم؛ از میلاد، از آن‏که می‏آید تا عشق، جنون بگیرد، تا عشق عاشق شود و تازه بفهمند که تو اولین و آخرین لحظه عشقی. تو شاه بیت عشقی، دلم می‏خواهد این کلمات را فقط برای تو عاشقانه بخوانم. دلبر هزاره عشق، آقای خوبم! اجازه می‏دهی این‏بار از تو بگویم؛ از تو که می‏آیی شیرینی و دلبرانه و ملکوت صف بکشد تا گلوی سُرخ را ببیند؟
حسین، نام اول عشق است و عشق به دنیا آمد تا در حسین علیه‏السلام بجوشد.
بیابان در بیابان طرحی از شوری غریب دارم تا به زیرگام‏های معطّر تو برسم؛ مثل یک ذره غبار ساده.
امروز برایت مدینه گلباران است.
بانوی نور است و هفتاد فرشته که دست در دست، دورش را گرفتند تا همسایه خستگی دنیامان شوی. و علی بر آستانه در، نماز شکر می‏خواند.
آمده‏ای به سِیْر سیره گُل، به تهنیت اقاقی و لاله، به سایبان عرفان و به نهایت عشق.
«در عالم عشق اگر به کار آیی تو  در دفتر عشق در شمار آیی تو
جبریل امین رکاب دار تو بود  بر مرکب عشق اگر سوار آیی تو»
آقا! اجازه می‏دهی این عشق کهنه را ارادتی کنم؛ قدر تمام گل‏های جهان و به پایت بریزم؟ ستاره سعد همه مهرها و ماه‏ها، خدای سجده طولانی بر سجاده خون، پیامبر روشنایی و عشق، امامِ... امامِ... امامِ هرچه بگویم... امام همه لبریزهای نورانی نور و خلود... امام شیرین‏ترین شهادت‏ها، امام گُل‏ها و شکوفه‏ها! داری می‏آیی. امام اشراق‏های طولانی! اجازه می‏دهی به مقدمت گُل بریزیم؟!...
آینه زلال عشق
سیدعلی اصغر موسوی
آسمان‏ها را آراسته‏اند.
پرچم‏های سبز و سرخ، در کوچه کوچه کهکشان، با نسیم دلنواز صلوات به حرکت در می‏آیند و کاینات، منتظر آمدن کسی است که نام مبارکش را بر تارک عرش آویخته‏اند؛ حسین!
مشتاق‏تر از تمام آسمانیان، آن‏که در کالبد روحانی خویش نمی‏گنجد، جبریل علیه‏السلام است. اوست که آغوش پرندین خود را به سمت نوازشش گشوده است.
امروز تمام آسمان را سرود «فتبارک الله» فرا گرفته است.
وه چه زیباست کودک زهرا علیهاالسلام ! وه چه زیباست میوه طاها!
گویی تبسمش آکنده از عطر سیب است؛ عطر سیبی که هنوز هم بهترین خاطره مدینه و دل‏انگیزترین عطر پگاهان کربلاست. چون نوری که از دل خورشید برآید. قدم در عالم خاک می‏گذارد و آغازین شگفتی حضورش را با سجده در برابر محبوب و حبیب خویش به تماشا می‏گذارد. و لحظه‏ای بیش نیست که سر ارادت خاکستان به آستان حضرت دوست نهاده است؛ سری که در نهایت، قربانی کوی او خواهد شد.
گویی تمام افلاکیان نامش را می‏دانند و مرامش را می‏ستایند!
گویی تمام عرشیان، از روز ازل منتظر تولّد او بوده‏اند. پرچم غیرت را در کویر نامردمی‏ها به اهتزاز درآورد!
او می‏آید از ازلی‏ترین نقطه آفرینش که چراغ هدایت باشد و کشتی نجات.
او می‏آید تا عاشورا به عظمت خویش ببالد.
او می‏آید تا کربلا، مشام جهان را با «عطر سیب» آشنا کند. او می‏آید تا ولایت، اوج غریبانگی خود را حس کند.
او می‏آید تا صبر را، ایثار را، شهادت را... معنا کند.
او می‏آید تا کسی «غیرت دینی» را به فراموشی نسپارد.
می‏آید تا سفارش به امر به معروف و نهی از منکر بر زمین نماند.
آری، می‏آید، نقطه اوج رسالت و ولایت؛ نقطه‏ای که قله کمال آدمی و نزدیک‏ترین فاصله با خداوند است؛ آنجا که حتی فرزند مانع این قرابت نمی‏شود!
مولا، ای عظمت شهادت! چقدر نامت دلنشین است؛ حتی برای شهادت!
چیست پنهان در نامت که اشک را مجال تأمل و درنگ نمی‏دهد و عشق را حیران عاشقانگی خویش کرده است!
مولای عاشقان جان باخته! چقدر یادت برای عارف شدن مغتنم و نامت برای عاشق شدن زیباست!
کربلا تنها با تبسّم تو جان گرفت و عاشورا تنها با ترنم عاشقانگی‏هایت نامی شد.
مولای عاشقان!
سلام بر تو باد تا واپسین روز آسمان و زمین!
میلادت مبارک!
دامن دامن باران
نسرین رامادان
کوچه پس‏کوچه‏های مدینه امروز دوباره عطرآگین شده است.
بوی بهشت می‏وزد از خانه علی علیه‏السلام .
بوی بهار می‏آید از دامان فاطمه علیهاالسلام .
بوی ریحانه هستی و گل سرسبد جوانان بهشت می‏آید از آغوش گرم پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله !
حوریان، تمام شهر را آذین بسته‏اند با گل مریم.
عرش‏نشینان همه به یُمن آمدنش، میهمان علی و فاطمه‏اند.
فوج فوج ملائک می‏آیند و طواف می‏کنند گرد شمع وجود حسین علیه‏السلام .
آسمان، سرشار از کرامت دستانش دامن دامن باران می‏تکاند بر سر شهر و پائیز با شنیدن صدای خنده‏هایش، برای همیشه کوچ می‏کند از قلب پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله !
آری! این حسین است.
سبب اتصال زمین و آسمان، کشتی نجات، سلطان عشق و سید جوانان اهل بهشت.
نزدیک‏تر بیا فُطرس!
نگاه کن به چشمان شکوهمند حسین علیه‏السلام ! نگاه کن به کودکی که سرخ‏ترین حادثه تاریخ از قطرات خون او وام خواهد گرفت! نگاه کن به پاسخ تمام پرسش‏های بی‏جواب!
بال‏های شکسته‏ات را بر گلبرگ وجود او بزن!
او مرهمِ زخم تمام بال و پرهای شکسته است.
اینک، شادمانه لبخند بزن که تو آزادشده حسینی!
بال بگشا و تا بی‏کرانه‏ترین سمت آسمان پرواز کن، فُطرس!
بال بگشا و بشارت آمدنش را به تمام هستی بده و هر صبح و شام، بر او بر خاندان با کرامتش درود و سلام بفرست!
شهپرهایی که جان گرفت
باران رضایی
فطرس بود و ششصد سال تنهایی.
فطرس بود و ششصد سال دوری از بارگاه ربوی.
فطرس بود و عبادت به امید شفاعت.
آسمان جزیره پر ابر بود.
فطرس نمی‏توانست خورشید را ببیند.
بال‏های شکسته‏اش توان پرواز را از او گرفته بودند.
فطرس تشنه خورشید بود؛ بی تاب پرواز.
آن‏روز امّا آسمان رنگ دیگری به خود گرفته بود.
خورشید در میانه آسمان می‏درخشید.
فطرس، چشم در چشم خورشید دوخته بود:
«آیا دوباره بال خواهم گشود؟»
دوباره به مطلق نور دست خواهم یافت؟»
و جبرئیل همراه هزار فرشته در آسمان جزیره پیدا شد.
فرود آمدند.
فطرس نزد جبرئیل رفت:
«کجا می‏روی با این خیلِ فرشتگان؟»
جبرئیل لب به سخن گشود:
«نزد رسول خدا، به شادباشِ مولودی که خداوند به او عنایت کرده.»
برق امید در چشم‏های فطرس درخشید:
«مرا هم با خود ببر، شاید که رسول خدا دعایم کند!»
و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که به تقرّب مولود خود در بارگاه الهی آگاه بود، فرمود تا فطرس، شهپرهایش را با این مولود متبرّک کند.
و به برکت حسین علیه‏السلام ، مولود پاک زهرا و علی، دیگربار، فطرس شهپرهایش جان گرفت.
آفریدگار حماسه و شور
حمزه کریم‏خانی
آن روز خورشید از شرمساری، سر در گریبان داشت و نسیم در گوش نخل‏ها نغمه شادی سر می‏داد.
زمان، به نظاره عصاره قرآن و سالار سلاله پاکان می‏نشست.
همه قلب‏ها سرشار از شور و شعف بود و عطر و بوی شکفتن ایمان، مشام جهان و جان‏های آزاده را نوازش می‏داد.
آن روز بر گلبوته خوشبوی محمدی، غنچه معطر و زیبای دیگری رویید. آری! مردی آمد که خورشید در چشم‏هایش می‏خندید و ماه از پیشانی‏اش می‏خرامید.
گیسوانش سایبان جهان و دست‏هایش عطوفت آشکار خداوند بود.
راز پنهان حقیقت در سینه‏اش و معنای جاویدان بودن از نگاهش می‏تراوید.
او مردی از سلاله پاکان، عصاره ایمان، خلاصه اخلاص، پاسدار حریم روشنایی و نور، آفریدگار حماسه و شور، سرفصل کتاب عقیده و جهاد، زنده‏ترین انسان انتخابگر، راهنمای راه رشد و شرافت، اسوه تمام، حضرت حسین بن علی علیه‏السلام بود.
سلام بر تو ای عطیه کوثر!
ای پاسدار حریم خدا!
در قحط سالی حق و حق‏طلبی و در اوج ستم‏سالاری که همه فضای تاریخ را به کام خویش کشیده بود، این تو بودی که قامت به قیام بستی و تازیانه فریاد را فرا بردی و پیکره ضخیم ستم را نشانه گرفتی و بیداری و بصیرت را برای بشریت به ارمغان آوردی.
ای خون خدا!
تا در رگ زمین و زمان جریان یافتی، لاله‏های سرخ شرف و شقایق‏های زیبای هدف روییدند و به اوج آسمان‏ها رسیدند، طلوع خجسته‏ات بر همگان مبارک باد!




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:48 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

خون جوشان خدا
سید حسین ذاکرزاده
همیشه ممتاز بوده‏ای؛ حتی هنگام تولدت؛ تولدی که تبریک و تسلیت را در کنار هم دارد.
آری، (حرب) نام مناسبی نیست برای صاحب گهواره‏ای که کرامتش شفا می‏دهد فرشته را؛ کسی که در ماه تولدش، هیچ نوری خاموش نشده و هنگام شهادتش، ستاره‏ای طلوع نکرده است. شاید مادر نگران شده باشد برایت، شاید پدر ـ با همه صلابتش ـ شانه‏هایش لرزیده باشد در غم تو، اما با شنیدن اینکه دنباله این نور از دامان بی‏نهایت تو برمی‏خیزد، همه این غم‏ها را می‏توان شادمان هم شد.
حالا این پرچم سرخ یاد توست که لحظه‏ای از اهتزاز نمی‏افتد و هر آن، خون تازه شرف را در رگ‏های هر آزاده‏ای می‏نشاند.
این خط سرخ، ادامه گام‏های خونین توست که مرز میان حق و باطل را ترسیم می‏کند و این فریاد بی‏نهایت توست که تا ابد، دل هر ظالمی را به لرزه درآورده است. گوشواره عرش خدا! ریحانه خوشبوی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ! راکب شانه‏های ملکوتی رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ! معلم مدام جهان! بی‏انتها امام عزت و شرف، حسین علیه‏السلام ، خون جوشان خدا!
سومین دلیل روشن
معصومه داوودآبادی
می‏آید؛ با چشمانی که افق‏های سرخ را تجربه خواهد کرد و دستانی که درخت ظلم را بارور نمی‏خواهد.
مدینه، پرشورترین ترانه‏ها را به پیشوازش دف می‏زند و می‏چرخد.
عود بسوزانید و دست بیفشانید که وام‏گذار عزت شیعه از راه می‏رسد!
او می‏آید تا دین رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پایمال ستم و ناجوانمردی نشود.
می‏آید تا راه‏زنان سپیده، راه بر قبله آفتاب نبندند؛ کسی که دلش فراخنای دشت‏ها را می‏ماند و صدایش، سکوت آزادگان زمین را به فریاد می‏خواند.
اوست که دهمین روز محرم را به تاریخی جاودان بدل می‏کند.
حسین علیه‏السلام به دنیا می‏آید و در عصری که نیزه‏های ظالم، گلوی انسانیت را نشانه گرفته‏اند و پرچم علوی را بر خاک افتاده می‏خواهند، نه عدالت علی علیه‏السلام را برمی‏تابند و نه نجابت حسن علیه‏السلام را و این‏گونه بود که تنها، قانون شمشیر می‏توانست سکه ظلم و فساد را از رواج بیندازد.
ای سومین دلیل روشن! آمدی و قدم‏های سایه‏نشین را با خورشید نفس‏هایت به برخاستن فرا خواندی.
با تو، مه‏آلودترین کوه‏ها به طواف روشنایی رفتند و چشمان خونریز بی‏عدالتی، برای همیشه، به توفان مذمت سپرده شدند.
عاشورا، خلاصه‏ای بود از روزهای سربلند زندگی‏ات؛ روزهایی که شانه‏های علی‏وارت، بار سنگین امامت را به دوش می‏کشید در هیاهوی کفتارهای غاصب.
تو آمدی تا منکر، به ذلت آید و معروف، بر دل جهان، سروری کند؛ تا باران آزادگی و عدالت، پنجره‏های خواب‏آلود را بشوید و قفل‏های تیرگی از دهان درهای بسته عدل، برداشته شود و در این جاده سراسر خطر، تار و پودت را با پروردگارت معامله کردی.
نامت تا همیشه زمین و زمان، بر دروازه‏های شهید عشق، زنده و جاویدان است.
حضور سبز تو زیباترین خاطره‏هاست  نگاه روشن چشمت، نگاه پنجره‏هاست
تو از کدام تباری که بعد عمری باز  هنوز، نام بلندت نوای حنجره‏هاست
هیاهوی عشق
حمیده رضایی
هیاهوی عشق در رگان زمان می‏جوشد؛ آنچنان که شاهدان قدسی، اتفاق را تنگ در بغل می‏فشرند. با اولین اذان صبح، مژده رسیدنش دهان به دهان شهر می‏چرخد و هوا بوی نسیم می‏گیرد. آمده است تا معنای آب را در عطش روزهای بهت‏آلود زمین، خوب حس کند. آمده است تا بر شانه‏های استوارش، درد ناسپاسی شهر را بکشد و فرات، مظلومیتش را موج بزند. آمده است تا چشم‏هایش بنوازد چراغ‏های شعله‏ور عشق را.
عاشقانه در خویش به تکاپو ایستاده است. آمده است تا از صبر علی علیه‏السلام ، جرعه‏نوش شود و از محب ت، زهرا علیهاالسلام سیراب.
آمده است تا حقیقت در هوای تازه نفسش، نفس تازه کند.
در رگ‏هایت، خون هزاره‏ها جاری است. با یاد تو، تاریخ به آسمان فرادست خیره می‏شود و خیمه سوخته را فرایاد می‏آورد و فریاد می‏زند.
بر خشت‏های طغیان سر می‏کوبد و فانوس یادت را بر مناره‏های تنهایی‏اش می‏آویزد.
به گودال قتلگاه می‏اندیشد و در طغیانی تازه، فرو می‏شکند. آمده‏ای تا به یمن آمدنت، تمام این صحنه‏ها، لبخند گوارای پیامبر را با اشک درهم بیاویزد. قنداقه‏ات در آسمان‏ها آغوش به آغوش می‏شود و خاک، ضرب می‏گیرد تا نفست، خاک مرده را به بهار بنشاند.
چراغ خانه روشن است و بهار، در می‏زند. چراغ خانه روشن است و علی علیه‏السلام ، از اشتیاق آمدنت، در پوست نمی‏گنجد.
چراغ خانه روشن است و فاطمه لحظه‏شماری می‏کند. چراغ خانه روشن است و پیامبر برای مظلومیتت، شوق و اشک می‏ریزد.
هیچ‏کس را یارای رسیدن به آن فرازها نیست که تو بال می‏گشایی.
چراغ خانه روشن است و ملائک تو را دست به دست در آسمان‏ها می‏گردانند.
گریه شوق
عباس محمدی
امشب همه ستاره‏ها به پیشواز تو می‏آیند و همه فرشته‏ها شادمانه برایت آواز می‏خوانند. ماه، در پیشانی تو پنهان می‏شود و آسمان، در چشم‏های کوچکت حلقه می‏زند. امشب همه پنجره‏ها باز می‏مانند تا تو را به تماشا بنشینند. تمام کلمات، به خاطر آمدنت، امشب شعر می‏شوند و چامه‏ها و چکامه‏ها نام تو را بیت به بیت، می‏رقصند.
امشب، بعد از شب‏های بسیار طولانی، زمین، بار دیگر با صدای نفس‏های تو، آرام به خواب می‏رود. دست‏های زمین امشب باز می‏شود تا آغوش خاک قدم‏های تو را بر سینه خویش بفشارد و بار دیگر، پس از سال‏ها، طعم آسمان را حس کند.
امشب، همه گنجشک‏ها پرواز می‏کنند تا از شاخه‏های آسمان برایت ستاره بچینند. پیچک‏ها، بر دیوارهای خانه بی‏آلایش پدر گرامی‏ات می‏پیچند و قد می‏کشند تا دیوارها، زیباترین گل لبخند جهان را به تماشا بنشینند.
آینه‏ها ناگهان قد می‏کشند تا قامت بلندتر از افق تو را به رقص بیایند.
اولین بار که می‏خندی، گل‏های سرخ رز، جوانه می‏زنند و آفتاب، بر سینه آسمان گل می‏کند.
شب در نور ماه غوطه می‏خورد و سیاهی در مهی نورانی محو می‏شود. سایه‏های کشدار، پای ایمان تو به پایان می‏رسند و بهشت، در لبخند گرامی تو ادامه می‏یابد.
همین که پلک می‏زنی، پرنده‏ها در آسمان تکثیر می‏شوند و ابرها در باران‏های عاشقانه شناور می‏شوند.
با آمدنت، جنگل‏هایی که بی‏پرنده مانده بودند، به پرواز درمی‏آیند و پرستوها، خیال سفر را فراموش می‏کنند.
با آمدنت، رودها مسیر دریاها را رها می‏کنند و پای مهربانی تو، در بلندترین آبشارها به گریه شوق می‏نشینند و درخت‏ها از بهار بارور می‏شوند و پاییز، پشت خواب‏های سبز درختان جا می‏ماند.
با تو، زمین از آرزوهای جاودانگی لبریز می‏شود و صدای بال فرشتگان، آستانه خواب‏ها را لبریز می‏کند.
به قدر تشنگی
نزهت بادی
گاه، عطش آنقدر در عمق جان نفوذ می‏کند که پیاله‏های پی در پی نیز آتش دل را خاموش نمی‏کند؛ بلکه بر سوز سینه شرری تازه‏تر می‏زند؛ تا آنجا که گویی از خاکستر وجودت نیز دود برمی‏خیزد و ناله سر می‏زند.
اینجا دیگر تشنگی با آب، هم‏قافیه نیست!
اگر تمام دریاهای عالم را هم یک‏باره سر بکشی، آتشفشان عطش درونت به سردی نمی‏نشیند. آتش عشق را جز با خون نمی‏توان فرونشاند؛ آن هم خونی که به خون حضرت ثاراللّه‏ علیه‏السلام در هم‏آمیزد.
عطش، آن‏گاه فرو می‏نشیند که خون فوران کند و جاری شود.
هر کس به قدر تشنگی‏اش حسین علیه‏السلام را می‏طلبد و به اندازه طلب و خواستنش، از خود می‏گذرد و حیات خویش را فدای او می‏کند.
و حسین علیه‏السلام ـ سرسلسله تشنگان عالم ـ به عطش کسانی پاسخ می‏گوید که او را بیشتر از جان خود دوست دارند.
گلی می‏آید
نغمه مستشار نظامی
بهارهای شگفتی در راهند. فردا گلی می‏شکفد که بادها را پرپر می‏کند.
بهارهای شگفتی در راهند؛ این را من نمی‏گویم؛ آسمان می‏گوید با هزاران بهاری که دیده است.
بهارهای شگفتی در راهند؛ این را زمین می‏گوید؛ زمین که مادر همه بهارهای آمده است. زمین که آبستن بهارهای شگفتی است که در راهند.
فردا گلی می‏شکفد که گل‏ها به پیشواز آمدنش، پرپر می‏شوند. درخت‏ها، سجده می‏کنند مقدمش را، کوه‏ها سر بر آستان کرم او می‏گذارند و دریاها، وام‏دار زلال چشمانش می‏شوند.
فردا گلی می‏شکفد که عطرش از همه پنجره‏های بسته عبور خواهد کرد؛ از همه دیوارهای سنگی، برج‏های بتُنی، خیابان‏های تاریک، کوچه‏های رنگ و رو رفته. فردا گلی می‏شکفد که پنجره‏ها را باز خواهد کرد و آینه‏ها را شفاف.
فردا گلی می‏شکفد که ابرها را به باران دعوت می‏کند، باران را به زمین تشنه می‏فشاند، گل‏ها را می‏رویاند و خورشید را صدا می‏کند تا رنگین‏کمانی شگفت، شرق تا غرب زمین و آسمان را به هم بدوزد؛ رنگین‏کمانی زیباتر از همه آذین‏ها و خیر مقدم‏ها، رنگین‏کمانی که مزین به نام زیبای زیباترین گل دنیاست.
فردا باران می‏بارد، گلی می‏شکفد. مردی می‏آید؛ فردا مردی که قرار است در باران بیاید، خواهد رسید؛ بعد توفان می‏گیرد، باران تند می‏بارد.
فردا، گلی می‏آید؛ گلی که کشتیبان «سفینه النجاه» است. می‏آید و آرامش را به دل‏های عاشق می‏آورد و منتظران را سوار می‏کند.
فردا گلی می‏شکفد که بادها را پرپر می‏کند. توفان، تاب ایستادگی در برابرش را ندارد؛ پرپر می‏شود، نسیم می‏شود و به پای مبارکش بوسه می‏زند: «السلام علیک یا سفینه النجاه».
روز مبارک
نسرین رامادان
شاید اگر من فطرس نبودم، هیچ‏وقت چشمم به جمال دل‏آرایت روشن نمی‏شد. شاید اگر بال‏های سپید من در آتش خشم خدا نمی‏سوخت، هیچ وقت لطافت دست‏های تو را حس نمی‏کردم.
شاید اگر در آن جزیره دور افتاده، در پس تاریکی‏ها، فریادزنان تو را صدا نمی‏کردم، هیچ‏گاه توفیق درک حضورت را نمی‏یافتم.
آه، میوه دل علی و فاطمه؛ حسین! چگونه می‏توانم عطر دل‏انگیز قنداقه بهشتی‏ات را فراموش کنم؟ چگونه می‏توانم تصویر روشن نگاهت را از خاطر ببرم؟
یادش به خیر، چه روز مبارکی بود آن روز! چه ولوله‏ای بود در آسمان! انگار بهشت می‏خواست سقف بلند آسمان را بشکافد و به پابوس تو بیاید! انگار آسمان می‏خواست از شوق، هروله کنان، به طواف کعبه وجود تو برخیزد!
جبرئیل هم با فوج فوج فرشتگان، لبخندزنان صلوات می‏فرستاد و تهنیت می‏گفت.
یادش به خیر، آن لحظه‏ای که با بال‏های شکسته و چشمان به اشک نشسته‏ام، بر شانه‏های فرشته‏ای نشستم و به سوی تو آمدم! یادش به خیر، آن لحظه که بال‏های شکسته‏ام را گریه‏کنان بر قنداقه تو نهادم و خدا را به نام تو قسم دادم که مرا ببخشاید و شفاعت تو را در حقم بپذیرد!
یادش به خیر، آن لحظه که تو چشم‏های زیبا و مهربانت را گشودی و من برای همیشه، در آسمان نگاهت چون کبوتری گم شدم.
پا به پای دقیقه‏ها
محمدکاظم بدرالدین
نمی از باران‏های تازه در مسیر بهکامی ایام می‏بارد.
گلبوسه‏ها گرد هم آمده‏اند تا لحظاتی بدیع را پیش چشمان هستی بگذارند.
از این پس، هر چه هست، بوی شیرین آسمان است و بهشت.
دلم را بُرده‏ام به سمت آرامش سومین نور مقدس؛ جایی که در کنارش همه فرشتگان، سرگرم وجدند و شادمانی.
مدینه امروز تماشایی است. همه چیز، پا به پای دقیقه‏های حسینی پیش می‏رود.
دلگشاترین باغ‏ها را باید در این تولد به تماشا نشست که بهار هر آنچه داشته است، رو کرده.
سرسبزی، طراوت و شادابی فراگیر است. حسین آمده است تا کویرهای پُرعطش، به سیرابی برسند، تا اذهان خفته بشر، با مفاهیم روشن بیداری و روشنایی الفت بگیرد، تا شجاعت‏های راستین، کاخ شب را سرنگون کند.
هراس و جهالت دیگر کارشان تمام است و باید طعم رفتن را بچشند.
...
سلام بر این لحظات که دل‏ها را نیز حسینی کرده است.
کشتی نجات
خدیجه پنجی
زمین سوم شعبان را عاشقانه می‏چرخد و تو متولد می‏شوی، ای سرسلسله عشق!
تو خورشیدوار، از تمام دریچه‏های روشن «هستی» سرکشی می‏کنی از سرنوشت غریبانه خاک.
عطر هزار گل محمدی در نفس‏هایت جاری است. می‏ایستی به لطافت بهار، بر آستانه خزان‏زده زمین و دنیا از اردیبهشت نگاهت سرشار می‏شود. لب می‏گشایی و رشحات کلامت، عطش دیرسال خاک را سیراب می‏کند.
خوشبختی را برای زمین آورده‏ای.
پلک می‏گشایی و پروانه‏ها، لرز آسمانی نگاهت را بی‏پروا بال می‏زنند.
مدینه، از شادی، روی پای خود بند نمی‏شود.
چقدر هوای زمین، از حضور فرشته‏ها، سنگین است! آسمان، دست به دامن زمین شده! درختان، با نغمه حجاز آواز می‏خوانند، گل‏ها، صلوات می‏فرستند، مدینه، لبریز از عطر سلام فرشته‏هاست. فضای خانه علی علیه‏السلام و فاطمه علیهاالسلام ، مملو از جماعت حوران است. ساکنان عوالم بالا، به زیارت چشمان تو آمده‏اند.
کلید خوشبختی دنیا را به دستان روشن تو سپرده‏اند. نگاهت عطر یاس‏های نوشکفته بهشت را دارد.
تو مستی شراب‏های بالادستی در جام جان‏های شیفته.
جهان تا قیامت سر از این مستی برنمی‏دارد.
لحظه‏ها و دقایق، از تو دیوانه شده‏اند. هزار مجنون، آواره سیلای نگاهت هستند.
چشم‏هایت آشیانه سعادت پرندگان خوش‏آواز است. آمده‏ای تا کوچک و بزرگ اهالی، سر عشق و ارادت بگذارند بر شانه مهربانی و عطوفت تو!
پیش از اینکه بیایی، ماجرای لب‏های تشنه‏ات را خاک، در گوش فرات خواند. تو می‏آیی تا در تلاطم توفانی واقعه، توفان‏زدگان را کشتی نجات باشی.
هزار هزار فانوس در چشم‏هایت روشن است تا آینده بشر، در ظلمات گم نشود.
خون خدا
امیر اکبرزاده
نامت، سایه گسترده است بر هستی. جهان، وام‏دار صلابت سرخ نام توست.
این تو هستی که در رگ جهان به جریان درآمده‏ای.
نامت، زلال آبشاران است و جریان رودها از سرسبزی تو به وجد آمده‏اند.
تو در همیشه ایام، چونان ستاره‏ای درخشنده، بر اوج آسمان به نورافروزی مشغول هستی. نامت، رمز حیات است. در چشمانت، چشمه چشمه زندگی جریان دارد. تو چراغ روشن‏گر "هستی" هستی. تو ایستاده بر افق شوق، آغوش گشوده‏ای جهانی را برای رستگاری. عشق، کودکی است که در دامان آسمانی تو سخن گفتن آموخته است.
عشق، چشمی است که در چشمان تو خندیدن را تجربه کرده است.
کلمات، عاجزند از توصیف آسمانی که تو هستی. تو که در رگانت، خون خداوند جاری است.
مگر نه اینکه ثاراللّه‏ نام توست؟! تو، با چراغی خونین در دست، بر دروازه‏های وصل ایستاده‏ای. ای ناخدای ایستاده بر عرشه عشق! کشتی‏ات در شط خون شناور است به سمت رستگاری ابدی.
تو از امروز، که پا بر خاک گذاشتی، سکان را در دست گرفتی تا عاشقانت را، عاشقانی که جز عشق تو و پدرت را در دل ندارند، به مقصد برسانی.
تو آمده‏ای و چه خوش آمدنی! خداوند، جهان را مسخر نامت خواهد کرد.
خداوند، تو را ـ حسین را ـ سرور آسمان‏ها خواهد کرد.
نامت، رمز حیات خواهد شد و خون پاکت تا همیشه در رگان تاریخ جریان خواهد داشت. خون تو تا همیشه ایام زنده است.
خونی که در رگان تو جاری است.
تو می‏رسی
علی خالقی
... و می‏رسی از راه؛ تو که معنای مطلق عشقی، تو که خون را تفسیر کردی و عشق را بر منبر زمان نشاندی. تو که رازهای ناگفته را افشا کردی و بر سر گلدسته اذان، خون را فریاد زدی، تو که از دستانت چشمه‏های کرامت می‏جوشید و از نگاهت کهکشان نور.
می‏رسی از راه و زمین بر رد گام‏هایت فخر می‏کند.
و آمدی که بریزی به هم جهانم را  به ناکجا بکشی پای ناتوانم را
تو آمدی و آب‏ها به تلاطم افتادند تا مبادا جرعه‏ای از وجود تو را درک نکنند.
آمدی و غارها هلهله کردند ورودت را، کوه‏ها تکثیر کردند سلامت را و رودها به جریان درآوردند زلال حضورت را.
تو آمدی تا شمشیرها برای همیشه راه مردی و مردانگی را فرا بگیرند. تو آمدی تا صبح، رنگ و بوی تجلی بگیرد و آسمان بر خویش ببالد؛ وقتی دعایت از شکاف‏های روشن این جوهر هفتگانه می‏گذرد.
شرافت و عزت را با جهاد خود زنده خواهی کرد؛ آن گاه که جز نامی از آنها باقی نمانده است.
... و
تو آمدی و فرات شرمنده شد، علم عشق، خاک را لمس کرد و دستان خدا بر زمین افتاد.
چگونه می‏شود از تو گفت و از کربلایت نگفت، ای قلب متلاطم عالم! ای جان مجسم جهان! تویی که نامت، جهانی را به شور وامی‏دارد. چشمان علی علیه‏السلام ، تو را می‏گرید؛ چشمانی که با دیدنت روشن شد.
ای خون خدا! تو را باید خدا وصف کند که تو از اویی و خاک، بهانه‏ای بود برای تجلی انوار ایزدی... .




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:48 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

سرود سعادت
مهدی خلیلیان
آنان را که دوست داشتم
«ذَهَبَ الَّذینَ اُحِبُّهُم وَ بَقیتُ فیمَنْ لا اُحِبُّه...»
آه! رفتند آنان که هماره دوست‏شان می‏داشتم و نهالِ عشق‏شان را در دل می‏کاشتم. دیگر، دل و جان به دوستیِ چه کس بسپارم و سر بر زانوان کدامین مهربان بگذارم؟
راستی! اینان کیستند، که هرگز دوست داشتنی نیستند؟ اینان عشق را در نگاهم نمی‏خوانند و مرا مَحرمِ رازهاشان نمی‏دانند.
این نامردمان، چه فرومایه و پَستند؛ که پیوسته در جست‏وجوی زشتی‏ها هستند. آنان در وجودم چه می‏جویند؟ و چرا هنگام نبودنم ناسزا می‏گویند؟... اما من هرگز لب به دشنام و کژی‏ها نمی‏گشایم و جز عشق و زیبایی نمی‏سرایم.
آنها از ژرفای دل و جانشان، با تمامتِ تاب و توانشان، اندیشه‏هایی پلید در سر می‏پرورانند و آرزوی نابودی‏ام را دارند. ولی من آنان را هماره به راه خوشبختی و هدایت می‏خوانم و به سوی رستگاری و سعادت می‏رانم.
میانِ ماندن و رفتن
«یحول عن قریب من قصور
مزخرفه الی بیت التّراب
فیسلم فیه مهجوراً فریداً
احاط به شحوب الاغتراب...»
ستم‏ها و طغیان‏های ستم‏پیشگان و پلیداندیشان، دیری نمی‏پاید و روزگارِ خدایان خیالیِ قصرهای سربرافراشته، به زودی به سرمی‏آید. چه زود خواهد بود که در اعماق خاک‏های تیره، پنهان و به سوی سرای حقیقت، رهسپار شوند!
تنها و غریب، در سرایی شگرف و عجیب که ترس از غربت تنهایی و وحشت بر آن فرمان می‏دهد و هیچ کس از کیفر وعده داده شده آن روز نمی‏رهد؛ ترس از روزی دهشت‏ناک و وحشت‏آور؛ روز پاداش و کیفر... و هراس از هنگام که از دنیا، رانده، و برای حسابرسی به عدالتکده فرا خوانده می‏شوند.
آن‏گاه در محکمه می‏نشینند و زشتی‏ها و زیبایی‏های گفتار و رفتارشان را می‏بینند. خداوند، همه چیز را در کتابی فراهم آورده و ثمراتِ کردارشان را، به روشنی، در آن، ثبت کرده است.
چه زیباست قبل از آنکه ما را بمیرانند، خود بمیریم و زادی از بهرِ آخرت، برگیریم! اگر چنین باشد، بسی خرسندیم؛ وگرنه، اسیرانی در بندیم؛ مبتلای هوس و هواها و شیفته دنیا و مافیها.
مرگ، در یک قدمی‏ست!
«اخی قد طال لیتک فی الفساد
و بئس الزّاد زادک المعاد
صیافیک الفؤاد فلم تزعه
وحدت الی متابعه الفؤاد...»
چه فراوان در تباهی و فساد، درنگ کردی و چه اندکْ زاد، برای بازگشت، گردآوردی! در برابر خواست‏های دلت که تو را به دنبال خود کشاندند و به کژی‏ها خواندند، هیچ نگفتی؛ بر هوس‏هایش نیاشفتی، و هر آنچه فرمان داد، شنفتی.
و گناهان، بر تو ـ به دلخواه - تاختند، و پَست و زبونت ساختند.
چون نیک بنگری، راهی دراز، فرارویْ داری، اما هیچ توشه نداری! حال، پیک مرگ بر آستانِ سرایت رسیده و نجوای کوچ، در گوش جانت پیچیده؛ جامه اقامت از جان و تن، بر کن و خویشتن به ناشنوایی مزن.
گویی پیکرت نیز پیام مرگ را شنیده، که سیاهی مویت به سپیدی گراییده! می‏دانی این چیرگی از بهرِ چیست؟ آیا نشانه مرگ نیست؟ این آوا را بشنو و به سرای جاودان، روانه شو.
مهربان باش و مهربانی کن
«إذا جاءت الدّنیا علیک فجدیها
علی النّاس طراقیل ان تنقلت
فلا الجود یعینها اذا هی اقبلت
ولا البخل یبقیها اذا ما تولت»
هنگام که عزت و دولت جهان، بر تو روی آورد، پیش از آنکه دستت کوتاه شود، به خود آی و از دارایی‏ات بر مَردمان ببخشای.
این بذل، به گاهِ اقبال دنیا، ثروتت تباه نمی‏گرداند و به نیستی‏ات نمی‏کشاند؛ چنان‏که با بخل، در زمانِ روی‏گردانیِ جهان از انسان، چیزی برایت نمی‏ماند.
به مهربانیِ گیسویِ نَرمِ باران باش
«علیک من الامور بما یودی
الی سنن السلامه و الخلاص
و ما ترجوا النّجاه به و شیکا
و فَوزاً یوم یؤخذ بالنّواصی...»
در کارها، چنان باش، که تو را به سلامت بخوانند و از عذاب و کیفر برهانند. کاری کن که بهرِ ثوابش نجات و رستگاری‏ات را، همگان - آدمیان و فرشتگان و... تمام آفریدگانِ آفریدگار مهربان - دست به دعا برآورند؛ آن روز که با سر، به دوزخت می‏بَرَند.
به نیکی، رویْ آور، و پاکی از گناهان؛ زآن پس: خویش را مهیّای آمرزش و بخشش پروردگار گردان.
با اهل ایمان، مدارا کن و با آشنایان و بیگانگان، جز نیکی و نصیحت، پیشه نکن.
دست‏های مؤمنان را از سرِ مهر و محبت بفشار و همچون باران، بَر باغ و بُستان شوره‏زاران ببار؛ تا درهای رستگاری را در روز قیامت به رویت بگشایند و فرشتگان به احترامت، سر بر خاکِ پایت سایند و مقام و منزلتت بستایند.
طلوع آفتاب جمال حسین
رزیتا نعمتی
سلام بر تو که گلویت، بوسه‏گاه پیامبر بود. ای خلاصه فاطمه و علی! بر ما بتاب که در تیرگی خاک، بی‏آفتاب یاد تو، پامال عبور روزهاییم و تنها عشق است که می‏تواند در تعریف تو، قد راست کند. امروز، خانه محقر علی، در آفتاب جمال تو، به مرکزیّت عالم، شناخته خواهد شد و نورِ سرگردانِ حسین که سال‏ها پیش از خلقت آدم در افلاک غوطه می‏خورد، در قاب جسم خویش، حلول خواهد کرد.
بیا ای هم‏بازی جبرئیل و پیمبر، که عشق تو، هول قیامت و سکرات مرگ را بر ما آسان می‏کند.
سلام کردم و به من تبسمت جواب داد  فتاد سایه‏ات سرم، دوباره آفتاب داد
چهار سوی خانه‏ام سلام می‏فرستمت  سلام دادم و به من دعای مستجاب داد
دریایی به نام حسین
می‏گویند: «پایان شب سیه سپید است» و ازاین‏رو، خورشید تو دوبار، متولد شد؛ یکی در خانه فاطمه و دیگربار بر نیزه‏های شبزدگان.
روزی که عطر تو در ایوان ملائک پیچید، ملائک، تبریک‏گویِ پروردگارِ تو بودند، تا ذرات جهان، به سجود درآمدند و تو را ذکر گفتند؛ «یاحسین».
خداوند، تو را آفرید تا از رعدِ گریه‏های شبانه علی، بارانِ رحمت خود را بر زمین ببارد و به ازای هر قطره اشک علی، دریایی به نام حسین را هدیه کند.
در دوستیِ حسین علیه‏السلام
هیچ سجاده‏ای باز نشد که نام تو را رمز عبور خود نکرد، یا حسین!
خاکِ تو، آبروی سجده من است و آب، با تولد تو، در فرهنگ لغات دلم، هم‏خانواده حسین شد.
آن‏که تو را زیارت کند، هزار هزار درجه نزد خداوند به او عطا کنند؛ چراکه باران مهرِ تو، پوسته سخت دانه دل را می‏شکافد.
یا حسین! از قرن‏های آن سوی تقویم، وقتی نوازشِ نور تو در رگ‏هایمان جاری می‏شود، چه تماشا دارد لذت گم شدن و غرق شدن در اسمت!
شفیع قیامت
حسین، تنها واژه‏ای است که وقتی زاده شد، برخاست؛ مثل عطر، وقتی که سرِ مظروف آن را جدا می‏کنند و سرریز می‏شود.
تکرار تو بر نوارهای سبز دیوارهای مسجد، یادمان داد که تو بیش از یک نفر بودی. تو را باید آن‏قدر نوشت، تا محراب و جانماز و نقش اسلیمی طاق‏نماهای زمین، به ناتمامِی تو اقرار کنند؛ یا حسین!
«در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم  بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم  به گفت‏وگوی تو خیزم به جست‏وجوی تو باشم»
پیام کوتاه
ـ یا حسین! تولدِ تو تبدیل نور به انسان است و تو انسان را با شهادت خود به نور مبدّل کردی.
ـ امام حسین علیه‏السلام فرموده‏اند: «کسی که از راه نافرمانی خدا درصدد چیزی برآید آنچه را امید دارد زودتر از دست می‏دهد و آنچه را بیم دارد زودتر سر می‏رسد».
قدم نورسیده آفتاب
سودابه مهیجی
قدوم نورسیده آفتاب را ملائک بی‏شمار، به تبریک آمده‏اند و بر بام خانه دختر خورشید، بال می‏افشانند. از بهشتِ دامان بتول، بهاری سرزده است و خانه علی و زهرا، امروز، خانه تمام شادی‏ها و دست‏افشانی‏هاست.
خدا، لبخند می‏زند این روز شگفت را و مرد تنهای نخلستان‏ها، به نسل سبز این کودک می‏اندیشد. به نور ممتدی که سینه به سینه، تا قیامت خواهد رفت؛ «وَلَو کَرِهَ الْکافِرُون».
عاشورا متولد شد
اتفاق کمی نیست... بگذار تمام کائنات بدانند آغاز تو را! دو دریای آبی، به هم آمیختند و در پیوند خدایی و زبانزدشان، اقیانوسی پدید آمد که تاریخ را دیگرگونه خواهد کرد.
بگذار از امروز، همه شمشیرها، خود را مهیا کنند! بگذار لب‏ها برای تشنگی، آبدیده شوند! بگذار کفر، از هم‏اکنون، دست به کارِ تیز کردن تیغ کینه باشد و ایمان، کوه صبرش را به شانه‏های تو تکیه دهد!
تاریخ، در راه است تا با خون معصوم تو، خود را رقم زند.
حادثه‏ها در راهند. آب‏های متلاطم و دست‏های جفاپیشه‏ای که سدِّ سیراب شدن‏اند، توفان خونخواهی حق و رسوایی باطل، خطبه‏های بلیغِ روسیاهی کفر، قرآن فصیح بر منبر نیزه‏ها و خدایی که دلشدگانِ زخم‏خورده را خود به پرسش و مرهم می‏آید؛ همه در راهند. تو، مولود عشق، امروز، در آغوشِ مادر، مهیّای فردای خونخواهی و «هل من ناصر» باش! لبخند بزن، تا خون در رگ‏های طبیعت جاری شود!
لبخند بزن، تا خدا به یمن آمدن تو، اهالی روزگار را امان دهد! لبخند بزن، تا همه بدانند «عاشورا» متولد شد... .
خشت‏های آغازین بنای آزادگی
محمدکاظم بدرالدین
طَرَب بچین ای ماه از زمین! شَعَف بردار ای خاک از آسمان! دوران پُر مهر امتزاج عطر و آینه است.
صحنه درستی از زندگی، اتفاق می‏افتد. زندگی از این به بعد، کتابی است خواندنی که در آن، واژه‏های عزت و سربلندی، به وفور یافت می‏شود. دورانِ ساخت ارزش‏ها است؛ بُرهه‏ای از تاریخ که عملی شدن آرزوهای زلالِ بشریت را به همراه دارد.
خشت‏های آغازین آزادگی و سرفرازی، امروز نهاده می‏شود.
پیوند امروز با عشق
امروز، به کربلا پیوند می‏خورد.
نسیم، به دست‏بوسیِ لاله‏ها آمده است.
لاله‏ها چقدر با عشق، در تناسب‏اند! چقدر با جان‏نثاری همگون‏اند! با شنیدن نام حسین علیه‏السلام ، لاله‏ها به احترام قامت می‏بندند.
امروز، به عرفه پیوند می‏خورد.
از هم‏اکنون، طنین آیه‏های عرفه او، به گوش می‏رسد.
این نام، سرشار از جام وصل است و حضورش، همان عشق است.
او، آینه تمام‏نمای زیبایی‏های چشمگیر معنوی است. امروز، به دل‏ها پیوند می‏خورد.
از خانه کوثر و حیدر
شیرین‏ترین واژه‏ها، در خانه علی علیه‏السلام ، جشن به راه انداخته‏اند. خدا می‏داند این میلاد لطیف، در دل فاطمه علیهاالسلام چه سروری برپا کرده است.
اینک، نتیجه درخشان کوثر و حیدر، در دستان پرکرامت نبوی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است.
فرزندی از دیار ولایت آمده است، تا در دل خفتگان، بذرهای بیداری بپاشد.
شگفت نیست، اگر از دامان پاک فاطمه علیهاالسلام ، فرزندی زلال‏تر از دریا آمده باشد که همه را به سمتِ آبی عشق بخواند.
شگفت نیست، اینکه از پدری که تمام لحظاتش، روشن‏تر از هرچه نوروز در زمین بوده است، نوزادی بیاید که با عطرش، هفت آسمان مدهوش شوند. سلام بر شُبیرِ خانه ولایت!
سلام بر دُردانه منزل اُنس و بی‏آلایش!
دستِ توسلِ ما روبه‏روی این نام
دفترهای چشم‏انتظاری، بسته می‏شود و مرحله پرشکوفه تابندگی، آغاز می‏شود. چشمه‏هایِ نشاط، از کوه‏های سرسبز تقدس جاری می‏شود و همه ما را به تماشای بهاری نو، دعوت می‏کند.
سماع خورشید، پا می‏گیرد و بساط خنده‏های ماه، رو به راه می‏شود.
سوم شعبان آمده است و فصل شهود سبز پروانه‏هاست و سجود روشن آب‏ها.
سلام بر حسین علیه‏السلام که شمه‏ای از برکات نخستین‏اش، درمان بال‏های «فُطرُس» است.
آری؛ حریم شفافِ عصمت است و تمنای مستجاب «فطرس». افلاک‏نشینان، سر می‏سایند به آستانِ حسین علیه‏السلام .
گل باغ فاطمه علیهاالسلام شکفت
حسین امیری
در باغ‏های احساس زمین، گل‏ها، رنگ سرخ گرفتند.
چهره زرد عشق، به سیلی شاهد شهادت، سرخ شد.
بهار، نوید آمدن گل همیشه بهاری، به باغ فاطمه علیهاالسلام آورد؛ گلی که با شکستن، نمی‏شکند و با چیدن، شاخه می‏دهد.
نوید آمدن مردی که با کشتن، نمی‏میرد؛ بلکه با خونش زندگی می‏بخشد دین محمد را.
پیش از تو...
پیش از تو، عشق یا نبود یا اگر بود، سرخ نبود.
پیش از تو، زندگی ارزش دل بستن نداشت.
پیش از تو، کودکی در آغوش مادرش، عشق را با اشک مادر نمی‏آموخت.
تو، حسین فاطمه‏ای؛ تفسیر عشق خدا به آفریده‏هایش و تمرین عشق بنده، به آفریدگارش. تو تمام دوست داشتنی.
چه کسی صدایم می‏کند؛ حسین؟!
به نام تو می‏نازم، وقتی صدایم می‏کنند، از نامت خجالت می‏کشم. نمی‏دانم این چه شوقی است! چه کسی است صدایم می‏کند: «حسین» و تنم برگ خزان می‏شود و می‏لرزد؟
چه کسی است صدایم می‏کند: «حسین» و اشکم بی‏اختیار می‏ریزد.
نامم ببر و هم‏نام تو بودن را یادم ده.
امیر عشق!
امیر عشق کائنات، آسمان آبی دلدادگی! بهار آمدنت، نوید زندگی عاشقانه است.
کودکی‏ات هم بوی شهادت می‏دهد. کودکی‏ات هم نوید اشک می‏دهد.
امیر اشک‏های بی‏پایان! بی‏تو گریه کردن، معنی ذلت است و با تو فریاد اعتراض به هرچه طاغوت، امیر اشک‏هاست.
بهانه اشک‏هایم باش تا باران شود و ترس را از مزرعه وجودم بشوید.
می‏خواهم آفتاب‏گردان عشق بکارم.
یا حسین!
خاک اگر فصل بهار را «یا حسین» نگوید، جانش گرم آفتاب نمی‏شود. دانه اگر آب را با «یا حسین» ننوشد، جوانه نمی‏دهد. سنگ اگر نام «حسین» نبرد، زیر سم اسبان و پای ستوران می‏شکند. باران اگر عزادار «حسین» نباشد از تقدیر ابر، رها نمی‏شود، رود اگر نیت سفر کربلا نکند، کوه‏ها را نمی‏شکافد.
هرجا جهادی است، هر جا مبارزه‏ای است، هرجا ذره‏ای میل آفتاب می‏کند، نام تو را می‏گوید: «یاحسین!»
جگرگوشه فاطمه علیهاالسلام
در گوش بهار، اذان بگویید! سوسن فاطمه را به آغوش محمد برسانید!
کودکی با قنداقه‏ای از سوسن، آمده تا هم‏بازی سجده رسول خدا شود.
طبیب کوچک‏سالی، دارد غم ناامیدی بشر را درمان می‏کند.
حسین، بزرگ خواهد شد و از کودکی خواهد گذشت؛ ولی جگرگوشه فاطمه خواهد ماند.
حسین، قد خواهد کشید و سرور جوانان بهشت خواهد شد. حسین علیه‏السلام معنای بهار است؛ سرخی لاله، سبزی آزادگی سروها و آبی مهربانی مشک‏های آب... .
شور یک تولد (خوابِ ام‏ایمن)
محمدعلی کعبی
ام‏ایمن، تمام دیشب را نخوابیده است. این شب‏ها، مدینه فرشته‏باران است و هوا بوی بشارتی سبز و سرخ می‏دهد؛ بوی مراتع سبزی که غروب، به تماشایشان نشسته باشی.
زمین، شانه‏هایش را برای قدوم آسمانی فرزند خورشید، تکانده است و یحیی ابن زکریا، از پس ِ پرده‏های غبارآلود تاریخ، دوباره متولد خواهد شد.
ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریه‏اش، برای لحظه‏ای بند نیامده است. چند روزی بیشتر به سوم شعبان سال دوم هجری نمانده و التهاب غریبِ اشیا و بهت ثانیه‏ها و دقیقه‏ها، بوی تردید دارد. هوا رنگِ دلهره به خود گرفته است و خاک، سرخیِ شرم. حسین علیه‏السلام ، بر زمین قدم بگذارد؟ زمینی که رسم مهمان‏نوازی آسمانیان نمی‏داند؟! زمینی که یک‏بار برای همیشه، مسیح را در آن میزبانی کردند؟! زمینی که یحیی ابن زکریا را بر عرصه‏اش سر بریدند و برای پلیدی بردند که حکم قتل زندگی را صادر کرد؛ زمینی که... .
ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریه‏اش لحظه‏ای بند نیامده است. او در عالمِ رؤیا، پاره‏های تن پیامبر را در خانه خود یافته است. چه چیز وحشتناک‏تر از آلوده شدن خانه‏اش به خون پیامبر؟! اعضای تن پیامبر، در خانه او چه می‏کنند؟!
ام ایمن، آن‏قدر پریشان است که تمام همسایه‏ها را هم نگران کرده و به سراغ پیامبر فرستاده است.
پیامبر این روزها در انتظار یکی از بهترین ساکنان روی زمین است و چشم در راهِ یکی از برترین جوانان اهل بهشت دارد و چشم در راه طاووس ِ اهل بهشت، کشتی نجات، ستاره امان اهلِ زمین و بیشترین سهم خود را از گل‏های روی زمین دارد.
ام ایمن تمام دیشب را نخوابیده است... و پیامبر خوابِ او را این‏گونه تعبیر می‏کند که: «ای ام ایمن، به زودی فاطمه فرزندی به دنیا می‏آورد که تو دایه او خواهی بود و به او شیر خواهی داد پس بعضی از اعضای پیکر من و پاره تن من در خانه تو خواهد بود».
تاریخ را بشارتِ ظهور
آب را بشارتِ تولد روشنی باد و تاریخ را بشارتِ ظهورِ یک تحول جاویدان!
زمین، تندتند نفس می‏زند و صدای گام‏های روشنی از دور می‏آید؛ از سمتِ افق. آب، چند چنگ بر گلو دارد و سخت احساسِ تشنگی می‏کند.
شمشیرها، در اعماق تاریخ، سر خم می‏کنند و نیزه‏ها در آسمان زار می‏زنند.
فرشته‏ها، لحظه‏ای لبخند می‏زنند و لحظه‏ای بغض می‏کنند.
«اسماء»، صبح علیه‏السلام را پیچیده در پارچه‏ای سفید، در آغوش پیامبر می‏گذارد. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در گوشِ راست صبح، اذان می‏گوید و در گوشِ چپ، اقامه و بعد، صبح را در آغوش می‏کشد و می‏بوید و می‏گرید. «اسماء» می‏پرسد: پدر و مادرم فدایت برای چیست این گریه؟ و پیامبر می‏فرمایند: «برای صبح.» اسماء می‏پرسد: او که هم‏اکنون متولد شد! و پیامبر می‏فرمایند: او را گروهی ظالم، بعد از من به شهات می‏رسانند. بعدها پیامبر، بشارت امتداد سرخی صبح را تا بی‏نهایت می‏دهد. و بعدها، چهره شفق‏گونِ صبح، روی نیزه، شکستِ شمشیر مقابل خون را فریاد می‏کند.
«سلام بر تو روزی که متولد شدی
و روزی که از دنیا رخت بستی
و روزی که (دوباره) زنده مبعوث می‏شوی».
پیام کوتاه
ـ خجسته باد آمدن سومین بهار ولایت و مبارک باد این طلوع سبز بی‏پایان!
ـ میلاد لاله‏ترین سرور جهان بر تمام عزت‏مداران و دوستدارانت مبارک باد!
کشتی نجات
زینب مسرور
آسمان خم می‏شود تا به زمین تکیه کند. فرشتگان، دسته دسته از آسمان فرود می‏آیند؛ انگار کسی می‏آید!
تمام کائنات، ایستاده‏اند تا ورودش را به نظاره بنشینند.
نسیم، مژده آمدنش را در کوچه کوچه‏های مدینه جار می‏زند؛ انگار کسی می‏آید؛ کسی که تمام گل‏های زیبا، رایحه‏شان را از عطر خوش او وام گرفته‏اند؛ کسی که تمام آب‏های دنیا، با افتخار، دست تعارف به سویش گرفته‏اند؛ کسی که کشتی نجات و چراغ هدایت خواهد شد.
حسین علیه‏السلام آمد تا...
حسین می‏آید؛ با کوله‏باری از عشق و ایمان. می‏آید، تا کمر طاغوت‏های جهان بشکند و شوکت ستم، فرو بریزد.
حسین می‏آید؛ تا همه پنجره‏های دنیا، رو به حق و حقیقت باز شوند؛ تا بندهای اسارت و بندگی را از پای بشر باز کند؛ تا ریشه باورهای سبز و آسمانی، نخشکد؛ تا فریاد آزادی و آزادگی، در سینه‏ها یخ نزند و اسلام، جاودانه شود.
در شش‏گوشه قلب مایی
شهلا خدیوی
از اینکه همیشه در تاریکی‏های ذهنم، نور تو را حس می‏کنم و به نامت دخیل می‏بندم، عاشق‏ترینم.
نامت را که می‏آورم، قلبم شروع می‏کند به دلتنگی. راه می‏افتد میان آب‏ها، زلال می‏شود و یک تکه از خاک پایت را می‏کند مُهر تقرب... .
اگر یک نگاهی به دل‏هایمان بیاندازی، می‏بینی چقدر دوستت داریم. شاید جای دیگری باشی؛ اما دستانت یک ضریح توی دلمان زده است. شش‏گوشه قلبمان همیشه برای توست... .
خوش به حال عاشورا!
سودابه مهیجی
کبوتری به زمین وحی شد، خدا خندید
: ـ [سلام بر قدم نورسیده خورشید!]
به چارسوی جهان سر به سجده آوردند
پرندگان غزل‏خوان، فراز شاخه بید
زمین به روز بزرگی دچار شد با تو
به رغم عمری خاموش و مانده در تبعید
هزار قرن زمین خواب ماجرا می‏دید
در آرزوی تو چشمان عشق ماند سپید
آهای حضرت خورشید، صد بهاران شکر!
از اینکه آمده‏ای با چقدر مرتبه عید
به انتظار تو با شور مانده در شمشیر
هزار قافله باران، هزار نسل مدید
نشسته‏اند... فقط امر کن که خون باشند
به زیر پای تو لب تشنه‏ماندگان شهید
خوشا به حال غزل! خوش به حال عاشورا!
که در رکاب تو و چشم‏هات شد جاوید
ماهنامه اشارات




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 3:48 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0
درباره وبلاگ

اى پـــــرده دار كعبـــــه، بردار پرده از پیش `·.•.·´ كــــــــز روى كعبه دل، ما پرده را كشیدیم
نويسندگان
آرشيو مطالب
امار سايت
كل بازديدها : 172233 نفر
كل مطالب : 636 عدد
تعداد کل نظرات: 4 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: چهارشنبه 16 آذر 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 24 اسفند 1392 
امکانات وب