واما حضرت حر بن ناجیه بن قعنب بن عتاب بن هرمی بن ریاح بن یربوع بن حنظله بن مالک بن زید مناه بن تمیم از شخصیتهای
ممتاز و یاور امام حسین (ع)
ریاحی تیره ای از یربوع از شعبه های قبیله تمیم واز اعراب عدنانی شمالی محسوب میشود
حضرت امام حسین (ع)درباره او فرمودند:والله ما اخطاک امک حیث سمتک حرا والله انک حر فی الدنیا والآخره
سوگند به خدا که اشتباه نکرد مادرت به این که تو را حر نامید به خدا قسم تو در دنیا وآخرت حر وآزادی
حضرت امام سجاد نیز درباره او فرمود:نعم الحر اذ واسا حسینا وفاز بالهدایه والفلاح
آفرین بر حر که حسین (ع) را یاری کرد وبه هدایت و رستگاری رسید
او از سران کوفه و بزرگ قبیله اش بود وبه همین موقیعت ممتاز بود که عمر سعد و عبیدالله ابن زیاد اورا به فرماندهی هزار
نفر در لشگر ابن سعد برگماردند وبعد از عمر سعد مهمترین شخصیت سپاه کوفه محسوب میشد
فاصله ای که حر از سپاه ظلمت ابن سعد به سپاه نور پیمود ظاهرا خیلی کم بود ولی در عالم معنا فاصله ای بود به درازای ابدیت
واز شیطان تا خدا
ابن سعد احتمال میداد که ملاقات حر با امام حسین (ع) در منطقه ذوحسم سبب تحول روحی او شده باشد <لذا او را که یکی
از سران سپاه اموی در کربلا بود ویک چهارم نیروهای قبایل تمیم و حمدان را رهبری میکرد را در روز هشتم محرم عزل کرد
و دیگری را به جای او بر گمارد
حر نزد ابو عمران عبدالله بن عامر که از قرای سبعه بود قرآن را فرا گرفت ...........جالب اینکه حضرت حر (ع) به اصرار پدر با یزید
بن معاویه بیعت کرد.زیرا ابن زیاد نام بیعت کنندگان را به یزید خبر میداد و پدر از ترس جان پسر را وادار به بیعت کرد.
حر از آن به بعد روز اول رجب سال ۵۶هجری را فراموش نمیکرد چون برای اولین بار بود که مجبور شد کاری بکند که قلبش به آن
راضی نبود
حرکت شجاعانه حر در تاریخ دنیا از وقایع استثنائی است زیرا افراد سپاه کوفه برای نیل به مال و مقام به جنگ وصی و فرزند رسول
خدا رفتند در حالی که حر قبل از کر بلا صاحب مال فراوان و مقام بلندی بود اما او از این دنیا دست بر داشت وبه آخرتی که به قول
قرآن عند الله خیر وابقی و بالاتر از آن والله خیر و ابقی است رو آورد.
در مورد چگونگی پیوستن حر به حسین (ع) آورده اند که به بهانه آوردن آب از سپاه ابن سعد دور شد وبه سپاه حسین(ع) نزدیک
شد ودر آنجا بو که به یکی از یاران خود گفت:به خدا قسم من خود را مخیر در میان بهشت و دوزخ میبینم و هختیار نمیکنم بر
بهشت چیزی را اگر چه پاره و سوزانده شوم....
حر بعد از ان که توبه اش قبول شد با اجازه امام بر اصحاب ابن سعد چون شیر غضبناک حمله کرد وشعر عنتره را خواند:
انی انا الحر و ماوی الضیف اضرب فی اعناقکم بالسیف عن خیر من حل بارض الخیف اضربکم و لااری من حیف
بنا به روایات ابن نما :حر به حسین (ع)عرض کرد :چون ابن زیاد مرا به سوی تو روانه کرد از قصر بیرون آمدم پس ندائی از پشت سر
شنیدم که میگفت :یا حر اشر بالجنه ای حر مژده باد بر تو به بهشت برگشتم کسی را ندیدم پس امام به او فرمود:هر آیینه به
اجر و ثواب رسیدی مرحوم مامقامی از ابن جوزی روایت می کند که:امام به حر فرمود:آن بشارت دهنده حضرت خضر (ع)بود
قابل ذکر است که نام حر ۲ مرتبه در زیارت رجبیه و ۱مرتبه در زیارت ناحیه مقدسه
به فیض سلام حضرت امام زمان (عج)نائل گشته است
السلام علی الحر بن یزید الریاحی
امیدوارم استفاده لازم رو کرده باشید
«حبیب» فرزند «مظهر بن رئاب بن اشتر بن جخوان» است.(۱) برخی به جای «مظاهر» او را «مظهّر» خواندهاند. ایشان از اشراف و چهرههای سرشناس، مورد احترام و اعتماد کوفه و از قبیله «بین اسد» بوده است. (۲)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و حبیب
به گزارش کلبی «حبیب» صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را درک کرده است.(۳) همه تاریخ نگاران نگاشتهاند که او در دوران امام علی علیه السلام مقیم کوقه شده است.
امام علی علیه السلام و حبیب
تاریخ نگاران گفتهاند که حبیب در دوران امام علی علیه السلام در کوفه سکونت کرد و او همیشه را همراهی کرده است.(۴) او از یاران امام علی علیه السلام بود و در تمام جنگها در خدمت حضرت مولی شمشیر میزده است. «حبیب» چنان به امام خود نزدیک بود که از اصحاب سرّ امیرالمومنین و از حاملان علوم آن بزرگوار به شمار آمده است. (۵)
حبیب، حامل اسرار الهی
جناب کشّی که بزرگ رجالی شیعه است از فضیل بن زبیر(۶) گزارش کرده است.
«میثم تمار در حالی که بر اسب خود سوار بود، در حال عبور بود که حبیب بن مظاهر اسدی در حالی که در مجلس بنیاسد بود او را استقبال کرد؛ سپس حبیب گفت: گویا میبینم شیخی را که جلوی سرش مو ندارد و شکمی بزرگ دارد و نزدیک «دار الرزق» کدو میفروشد؛ او را به سبب محبت به اهلبیت پیامبرش به صلیب و دار آویختهاند. همانگونه که بر چوبه دار است، شکمش را پاره میکنند. پس میثم گفت: و البته من خود بهتر میدانم مردی سرخ و سفید را که دو لگام به دهان او زده میشود. او برای یاری فرزند دختر پیامبر خارج میشود، پس کشته میشود، و سر او را در کوفه میگردانند. سپس هر دو از یکدیگر جدا شدند. اهل آن مجلس گفتند: تا به حال دروغگوتر از این دو مرد ندیدهایم. فضیل گفت: هنوز جلسه به هم نریخته بود که «رُشَید هُجری» سر رسید و سراغ میثم و حبیب را گرفت. مردم گفتند: آن دو از هم جدا شدند و ما شنیدیم که آنها چنین و چنان میگفتند. رشید گفت: خداوند میثم را رحمت کند. او (نکتهای را) فراموش کرد و خود افزود که برای کسی که سر او را بیاورد صد درهم پرداخت خواهد شد. سپس پشت کرد و رفت. آن گروه گفتند: به خدا قسم این از همه آنها دروغگوتر است. گزارشگر گفت: دورانی بیش از گذر شب و روز نگذشت که خود دیدم میثم را در باب «عمرو بن حریث» به دار آویختند و سر حبیب که با حسین علیه السلام کشته شده بود آورده شد و خود دیدم که هر چه گفتند همان شد.»(۷)
حبیب و کوفه
پس از مرگ معاویه به اهل کوفه خبر رسید که امام حسین علیه السلام از مدینه خارج شده و از بیعت با یزید سر باز زده است. حرکت امام به سوی مکه بسیار معنا دار بود. شیعیان حضرت در منزل «سلیمان بن صرد خزاعی» جمع شدند. بنا شد که نامههایی به سوی امام نوشته شود و همگی حضرت را به کوفه دعوت کنند. خطبا هم در نماز جمعهها مردم را به این مسئله سوق دهند. از جمله کسانی که به امام نامه نوشت و حضرت را به کوفه دعوت کردند، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و سلیمان بن صرد ... بودند.(۸) اینگونه گفتهاند: هنگامی که مسلم بن عقیل وارد کوفه شد و به منزل مختار فرود آمد، شیعیان رفت و آمد با ایشان را شروع کردند.(۹) در برابر او برخی از سخنوران چون عابس بن ابی شبیب شاکری به سخن برخاستند. پس از وی حبیب از جای برخاست و عابس را مدح بلیغی کرد و گفت: خدا رحمتت کند، البته آن چه در باطن داشتی در قالب جملاتی کوتاه بر زبان آوردی! در حالی که به خدایی که جز او معبودی نیست. ما همه بر همان راهی هستیم که تو بر آن استوار گشتهای.» (۱۰)
ورود حبیب به کربلا
حبیب بن مظاهر و دوست بزرگوارش مسلم بن عوسجه پیش از ماجرای کربلا در کوفه، برای یاری امام حسین علیه السلام از مردم بیعت میگرفتند. هنگامی که ابن زیاد به کوفه آمد و بر مردم سخت گرفت، مردم هم مسلم را تنها نهادند و بیعت شکستند، قبیله بنی اسد حبیب و مسلم بن عوسجه را نزد خود پنهان کردند تا به آنها آسیبی نرسد، و هنگامی که امام به کربلا آمد، این دو دوست صمیمی به سوی حضرت رهسپار شدند. در آن اختناق، روزها از چشم جاسوسان و ماموران ابن زیاد پنهان میشدند و شبها طی طریق میکردند تا به اردوی امام ملحق شدند.(۱۱)
حبیب در روز تاسوعا
پس از آن که حبیب، یاران کم امام و زیادی دشمنان را مشاهده کرد، از ایشان اجازه خواست تا قبیله «بنیاسد» را که در نزدیکی کربلا سکونت داشتند به یاری امام دعوت کند و امام به او اجازه داد. او به میان قبیله خود آمد و از آنها درخواست کرد که پسرِ دختر پیامبر خدا را یاری کنند تا شرف دنیا و آخرت برای آنها باشد. او را نود مرد اجابت کردند. شخصی که از قبیله «حّی» بود به عمر بن سعد خبر داد که گروهی به سوی امام رهسپار شدهاند. ابن سعد چهارصد مرد جنگی را به سپاه «ازرق» ملحق ساخت. این گروه با آن مردان حق در بین راه درگیر شدند و در این نزاع و جدال، جماعتی از «بنیاسد» کشته شدند. هر کسی که زنده مانده بود، شبانه گریخت و خود را به قبیله «حی» رسانید. آری حبیب به سوی امام حسین علیهالسلام بازگشت و آن حضرت را از آن چه اتفاق افتاده بود، با خبر کرد. امام فرمود: نخواستید مگر آن چه خداوند خواست، در حالی که هیچ قدرت و قوهای جز خدای بزرگ نیست. (۱۲)
دعوت حبیب در روز تاسوعا
طبری گزارش کرده: ابن سعد، «کثیر بن عبدالله شعبی» را به سوی امام حسین علیه السلام فرستاد، هنگامی که آمد ابوثمامه او را شناخت و بازگرداند. پس از آن ابن سعد «قره بن قیس حنظلی» را به سوی امام فرستاد. وقتی امام حسین علیه السلام او را دید که به سویش میآید، فرمود: آیا او را میشناسی؟ حبیب در پاسخ گفت: آری، این مردی از قبیله تمیم از حنظله است و او پسر خواهر ماست. آری، من او را به خوش رایی میشناسم. آنگونه که باور دارم این است که در این مقام، شهادت خود را قرار خواهد داد.
طبری گوید: پس قره آمد تا به امام حسین علیه السلام سلام کرد. و نامه عمر بن سعد را به دست آن حضرت رسانید. امام او را پاسخ داد. سپس حبیب به او روی کرد و فرمود: وای بر تو ای قره! آیا به سوی قوم ستمگر باز میگردی؟ این مرد را یاری کن تا به توسط پدرانش خداوند تو را به کرامت یاری فرماید و ما نیز با تو هستیم. قره گفت: من به سوی همراه خودم باز میگردم تا جواب نامهاش را برسانم و بیندیشم خود چه باید بکنم. (۱۳)
درسی که میتوان گرفت: از این ماجرا چند نکته به دست میآید:
۱. حبیب از محرمان درگاه امام حسین علیه السلام بود و امام درباره دیگران با او مشورت میکردهاند؛
۲. حبیب در خیرخواهی برای بندگان خدا و مقام امامت همیشه تلاش میکرد و قره را در آخرین روز هم به سوی امام دعوت کرد؛
۳. شرح صدر مبلغان الهی نیز درسی آموزنده است که از لحن حبیب با قره و سپس پاسخ منفی او را درک و میپذیرد.
عباس علیه السلام و حبیب
روز نهم محرم به لشکر عمر سعد دستور دادند تا به لشکر امام حسین علیه السلام حمله کنند. حضرت عباس علیه السلام به امام خبر داد: ای برادر، قوم به سوی شما میآیند. امام فرمود: عباس! جانم فدایت بر اسب سوار شو و به نزد آنها برو و به آنها بگو شما را چه شده؟ و چه چیز باعث شده به این سمت حرکت کنید. حضرت عباس علیه السلام با بیست نفر از یاران، چون حبیب و زهیر رهسپار میدان شدند تا خبر بیاورند. دشمن گفت: امیر امر کرده که تحت فرمانش در آیید یا آماده جنگ شوید. عباس علیه السلام فرمود: عجله نکنید تا به اباعبدالله خبر دهم، سپس شما را ملاقات کنم.(۱۴) حضرت عباس علیه السلام به سوی برادر بازگشت و از یاران خواست که این قوم را موعظه کنند. حبیب به زهیر گفت: اگر میخواهی با این قوم سخن بگو. زهیر گفت: تو پیش از این شروع کردهای، پس با آنها سخن بگو. حبیب فرمود: «ای مردم! به خدا قسم نزد خدای تعالی در روز قیامت بد گروهیاند کسانی که به استقبال فرزند پیامبر و خاندان اهلبیت او و بندگانی از اهالی این شهر آمدهاند تا آنها را به قتل رسانند، در حالی که آنها بندگانی عبادت پیشه، شب زندهدار، سحرخیز و بسیار به یاد خدایند.
«عزره بن قیس» در پاسخ گفت: هر چه میتوانی خودستایی کن.(۱۵)
درسی که میتوان گرفت: حبیب، ویژگی یاران امام را شب زندهداری، سحرخیزی و فراوانی یاد خداوند و بندگی آنها دانسته است. آیا افتخار دیگری برای انسانهای کامل میتوان سراغ داشت؟
حبیب در شب عاشورا
در شب عاشورا، حبیب چون «بُریر» شادمان و خرسند بود. به گونهای که «یزید بن حصین» به او خرده گرفت: ای برادر! این ساعت زمان شوخی نیست. «حبیب» در پاسخ گفت: کجا از این جا سزاوارتر برای سرور خواهد بود؟ در حالی که تنها فاصله ما با حورالعین، حمله این قوم بر ماست تا که شمشیرها را از نیام برکشند.(۱۶)
قدری از شب عاشورا گذشت، «نافع» میگوید: امام وارد خیمه خواهرشان زینب(سلام الله علیها) شدند. من در برابر خیمه به انتظار امام بودم که شنیدم حضرت زینب(سلام الله علیها) به امام عرض کرد: آیا شما نیّات یارانتان را امتحان کردهاید؟ من نگران آنم که آنان نیز به ما پشت کنند و در هنگامه درگیری شما را تسلیم دشمن کنند. امام در پاسخ فرمودند: به خدا سوگند اینها را امتحان کردهام؛ پس آنها را مردانی یافتم که سینه سپر کردهاند، به گونهای که به مرگ زیرچشمی مینگرند و به مرگ در راه من چنان شیرخواره به سینه مادرش انس دارند. (۱۷)
نافع میگوید: چون این گفتار امام را شنیدم، گریهام گرفت و نزد حبیب بن مظاهر رفتم و داستان گفت و گوی امام و خواهرش را بازگو کردم.(۱۸) حبیب گفت: به خدا سوگند، اگر انتظار امر امام نبود در همین شب با این شمشیرم به آنها حملهور میشدم. نافع میگوید: به حبیب گفتم: من نزد خواهرشان بودهام؛ گمان میکنم باید زنها را تسکین خاطری داد. آیا میتوانی یارانت را جمع کنی تا نزد آنها رفته خاطرشان را آسوده کنیم؟
«حبیب» از جای برخاست و فرمود: ای یاران مردانگی! ای شیران! چون شیران وحشی از آشیانههای خود به در آیید. سپس به بنیهاشم گفت: به خیمههای خویش بازگردید(امیدوارم که) چشمانتان بیدار مباد. بعد از آن به اصحاب خود نظر کرد و آن چه خود دیده بود یا از نافع شنیده بود بازگو کرد و همگی گفتند: به آن خدایی که بر ما منت نهاد که در این جایگاه قرار بگیریم، اگر انتظار فرمان حسین نبود، اکنون با شتاب بر آنان حمله میکردیم تا که نفس خویش را پاک و چشم را روشن سازیم. حبیب از خداوند بر آنان طلب خیر کرد و گفت همراه من بیایید تا که نزد زنهای حرم رویم و خاطرشان را آسوده سازیم. او خود به راه افتاد و یاران، او را همراهی کردند. حبیب به نزدیک حرم اهلبیت رسیده و فریاد زد: ای حریم رسول خدا! این شمشیرهای جوانان و جوانمردان شماست که به غلاف نخواهد رفت تا این که گردن بدخواه شما را بزند. این نیزههای پسران شماست، سوگند یاد کردهاند که تنها بر سینه جدا شده از دعوتتان فرو روند. در این هنگام زنهای حرم از خیمهها به گریه خارج شدند و گفتند: ای پاکان! از دختران رسول الله و ناموس امیر مومنان حمایت کنید.» در آن حال همه منقلب و گریان شده بودند، گویا زمین هم با آنها زار میگریست. (۱۹)
حبیب در روز عاشورا
حبیب، فرماندهی طرف چپ سپاه امام حسین علیه السلام را به عهده داشت چنان که زهیر فرمانده طرف راست بود. اگر کسی حبیب را به مبارزه دعوت میکرد او با شتاب پاسخ میداد. «سالم» غلام زیاد و «یسار» غلام عبیدالله بن زیاد وارد میدان شدند و مبارز طلبیدند. این در حالی بود که یسار جلوتر آمده بود و در پیشاپیش سالم قرار داشت. حبیب و بریر به سرعت به سمت آنان شتافتند؛ ولی امام حسین علیهالسلام آن دو را به جای خود نشانید. عبدالله بن عمیر از جای برخاست و امام به او اجازه جهاد فرمود.(۲۰)
درسی که میتوان گرفت: طبری و دیگران درباره وضعیت حبیب چنین بیان داشتهاند: هرگاه حبیب را مبارزی به جنگ دعوت میکرد. او به سادگی اجابت میکرد.(۲۱) این روحیه، بیانگر شجاعت و نیز از خودگذشتگی آن مجاهد بزرگ در راه احیای دین خداست.
هنگامی که «ابوثمامه» وقت نماز را به امام یادآوری کرد، حضرت در حق او دعای خیر کرد و فرمود: به آنها بگویید از جنگ دست بردارند تا نماز بگزاریم. در این حال، یکی از افراد سپاه ابن سعد به نام «حصین بن تمیم» فریاد برآورد که نماز او (حسین علیه السلام) پذیرفته نخواهد بود. حبیب از این گفتار برآشفت و گفت: پنداشتهای که نماز از آل رسول قبول نمیشود، ولی از تو - ای الاغ - پذیرفته میشود؟ حصین که تاب شنیدن این حقیقت را از حبیب نداشت، بر او حملهور شد و حبیب نیز دست به شمشیر برد و با ضربهای به صورت اسب او کوبید، که اسب با شتاب به زمین خورد و بر روی او افتاد. خویشان و اطرافیان حصین برای نجات او به سویش شتافتند و با حبیب درگیر شدند تا او را نجات دهند.(۲۲) در این درگیری که حبیب با شمشیر در بین دشمن میجنگید، این اشعار را ترنم میکرد:
«اُقسِمُ لَو کُنا لَکُم اَعدائاً *** اَو شَطَرَکُم وَلَّیتُم ألا اکتاداً
یا شَرَّ قَوم حَسَباً وَ آدا.» (۲۳)
رجز حبیب در میدان رزم، هنگام حمله، این بود:
انا حبیب و ابی مظاهر *** فارس هیجاء و حرب تسعر
و انتم عند العدید اکثر و *** نحن اعلی حجه و اظهر
و انتم عند الوفاء اغدرو *** نحن اوفی منکم و اصبر
من حبیبم و پدرم مظاهر، *** پهلوان میدان نبرد و کارزار شعلهور؛
گرچه گروه شما از ما فزونتر است، ولی ما حجتی والاتر و آشکارتر داریم؛
و اگرچه شما خائن به عهد خود هستید، ولی ما وفادارتر از شما و شکیباتریم. (۲۴)
«حبیب» آن شیرمرد دلاور، به رغم کهولت سن، در آن درگیری شصت و دو نفر از آنها را به خاک انداخت. او این سرود حماسی را پیوسته به زبان داشت تا این که «بدیل» به او حملهور شد.
شهادت حبیب
فردی از «بَنی تمیم»(۲۵) به نام «بُدَیلُ بنُ صُریم» با شمشیر خود ضربهای به حبیب زد و دیگری از همان قبیله (تمیم) با نیزهاش به او ضربه زد. پس از این بود که حبیب از اسب به زمین افتاد، اما همین که خواست از جای برخیزد «حصین بن تمیم» با شمشیر بر فرق او زد. مرد «تمیمی» از اسب پایین پرید و سر حبیب را از بدن او جدا کرد. حصین به او گفت: من در کشتن او شریک تو هستم. پس دیگری گفت: به خدا قسم، او را کسی جز من نکشت. حصین گفت: سر را به من بده تا که به گردن اسبم بیندازم تا مردم ببینند و بدانند که من در قتل او شریک تو هستم، سپس سر را تو بگیر و به عبیدالله بن زیاد بده، من نیازی به هدیهای که برای کشتن او به تو عطا میکند ندارم. او زیر بار نرفت و قوم آن دو سرانجام بین آن دو نفر داوری کردند. او سر حبیب را به حصین داد و حصین در بین لشکر به جولان پرداخت، در حالی که سر را به گردن اسب آویخته بود. سپس سر را بازگردانید و تمیمی آن را گرفت و به اسب خود آویزان کرد تا آن که نزد ابن زیاد برد.(۲۶) در این هنگام بود که امام حسین علیه السلام خود را بر بالین حبیب رسانید و فرمود: «خودم و اصحاب وفادارم را نزد خدا احتساب میکنم.»(۲۷) پس از آن، امام مکرر این آیه را تلاوت میفرمود: «انالله و انا الیه راجعون؛ ما از آن خداییم و به سوی او باز میگردیم.»(۲۸) در برخی از مقاتل آمده که امام فرمود: آفرین بر تو ای حبیب تو مردی فاضل بودی که در یک شب قرآن را ختم میکردی.(۲۹)
در زیارت ناحیه مقدسه آمده: السلام علی حبیب بن مظاهر الاسدی؛ درود بر تو ای حبیب بن مظاهر اسدی.(۳۰)
امتیازات حبیب:
۱. امام حبیب را فاضل میدانند؛
۲. او هر شب، کل قرآن را تلاوت میکرد؛
۳. معرفت او به امام بر دیگران امتیاز داشت.
اما آیا انحراف دشمن امام حسین علیه السلام توجیهپذیر است؟ آیا ریاکاری و مقامطلبی حصین و شمشیر به مزد بودن آن تمیمی شایان عبرت نیست؟
____________________________________________________________
۱- ابصار العین، ص ۱۰۰ .
۲- مقتل الحسین مقرم، ص ۲۵۴ .
۳- الاصابه فی تمییز الصحابه، ج ۲، ص ۱۴۲ .
۴- ابصار العین، ص ۱۰۱ .
۵- همان .
۶- شیخ طوسی فضیل بن زبیر را از یاران و اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام دانسته است. رجال شیخ طوسی، ص ۲۷۲ و ۱۳۲.
۷- رجال الکشی، ص ۷۸، ش۱۳۳/ مامقانی، تنقیح المقال، ج۲، ص ۳۲۸.
۸- ابصارالعین، ص۲۵/ الارشاد، ج۲، ص ۳۷/ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص ۵۳۳ .
۹- اللهوف، ص۱۰۸/ الارشاد، ج۲، ص۴۱/ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص ۵۵۵، الاخبارالطوال، ص۳۴۱
۱۰- ابصارالعین، ص۱۰۲.
۱۱- ابصارالعین، ص ۵۷ .
۱۲- کتاب الفتوح، ج ۵، ص۹۱-۹۰/ مقتل الحسین مقرم، ص۲۵۴/ بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۶۸، باب ۳۷.
۱۳- تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۱۱- ۵۱۰ .
۱۴- تاریخ الامم و الملوک، ج ۵، ص۴۱۶ .
۱۵- تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص ۴۱۷- ۴۱۶/ مقتل الحسین مقرم، ص۲۵۶ .
۱۶- مقتل الحسین مقرم، ص ۲۶۳ .
۱۷- مقتل الحسین مقرم، ص ۲۶۵ .
۱۸- مقتل الحسین مقرم، ص ۲۴۶ .
۱۹- مقتل الحسین مقرم، ص۲۶۶ .
۲۰- تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۲۹/ الارشاد، ج۲، ص۹۵.
۲۱- ابصارالعین، ص۱۰۴ .
۲۲- تاریخ الامم و الملوک، ج ۵، ص ۴۳۹/ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص ۵۶۷.
۲۳- ابصارالعین، ص۱۰۵.
۲۴- کتاب الفتوح، ج۵، ص ۱۰۷/ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۱۸/ ابصارالعین، ص۱۰۵.
۲۵- موسوعه کلمات الامام الحسین علیه السلام، ص۴۴۶، ش ۴۲۴.
۲۶- الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۶۷ .
۲۷- تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۴۰/ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲، ص۱۹۲/ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۶۷/ البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۹۸/ بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۷/ عوالم، ج۱۷، ص۲۷/ اعیان الشیعه، ج۱، ص۲۰۶/ وقعه الطف، ص۲۳۱/ موسوعه کلمات الامام الحسین علیه السلام، ص۴۴۶.
۲۸- بقره، آیه ۱۵۶/ مقتل الحسین مقرم، ص۳۰۱ .
۲۹- موسوعه کلمات الامام الحسین، ص۴۴۶، ش ۴۲۴، ص۲۳۱ .
۳۰- اقبال الاعمال، ج۳، ص۷۸ و ۳۴۳ .
یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .
یا حبیب
من حبیب پسر فاطمه ام، یار حسینم *** بنده ام بنده ولی بنده ی دربار حسینم
درس آزادگیم داده از آغاز، معلّم *** که رها گشته ام از خویش و گرفتار حسینم
دل بریدم زهمه عالم و او برد دلم را *** دیده بستم زهمه، عاشق دیدار حسینم
سر و جان طرفه کلافی است به بازار محبت *** که به این هدیه ی ناچیز خریدار حسینم
شرر تشنگی و تابش خورشید، حلالم *** که جگر سوخته ی اشک علمدار حسینم
این تن خسته و این فرق سر، این صورت خونین *** همه وقف قدم یار که من یار حسینم
به ولای علی و مالک و عمار رشیدش *** من در این دشت بلا، میثم تمارِ حسینم
آب دریا چه کند با جگر سوخته ی من *** که پر از سوز دل و آه شرربار حسینم
تاجر عشقم و کالای محبت همه هستم *** سر به کف دارم و آشفته ی بازار حسینم
میثم این گفته ی آن پیر حسینی است که گوید *** که حبیبم من و سرباز فداکار حسینم
گلچین اشعار
ایّام غم
گو به بلبل بکشد ناله که ایام غم است *** گلشن فاطمه را فصل خزان از ستم است
نوبت ماتم سلطان شهیدان برسید *** چشمه اشک ز هر چشم روان دمبهدم است
زین عزا گَرد مصیبت برسیده است به عرش *** لوح خونین و چونی شور و نوا در قلم است
این مه آورده خبر باز زکنعان بلا *** یوسف آل نبی کشته تیغ ستم است
خبر دیگرش این است که در جنب فرات *** آتش اندر اِرَم و بانگ عطش در حرم است
حجّت عصر در این ماتم عظمی، شب و روز *** عوض اشک روان از مژه سیلاب دَم است
آیتی بیرجندی