کعبه دلها

 

امروز دهم محرم سال شصت و یک هجرى است. امام(ع)بـا ۲۰ تـن از یارانش بـه سوى خیمه اى که بـین دو سپـاه بـر پـا شده است، حرکت مى کند. همه، طبـق سفارش او، پـشت خیمه توقف مى کنند مگر بـرادرش ابوالفضل و فرزندش على اکبر(علیهماالسلام)که در پى آن حضرت وارد خیمه مى شوند.
عمربن سعد هم با ۲۰ تن از سران سپاه شام بـه همان خیمه نزدیک مى شود. از آن جمع، تنها ابـن سعد بـا غلام و پـسرش ((حفص)) وارد خیمه مى گردند.
دو فرمانده در مقابل هم قرار مى گیرند. هر یک تلاش مى کند دیگرى را بـه راه دلخواه خویش بـکشاند. ابـن سعد مى گوید: اى حسین، یا مرگ یا بیعت!
امام حسین(ع)که راهنماى طریق حق است و مى خواهد او را از راهى که در پـیش گرفته بـاز دارد و از آن مسیر ظلمانى بـرهاند.ـ بـا لحنى آرام و مهرآمیز سابـقه خود و نیاکان پاکش را یاد آور شده، او را از آینده تاریکش بیم مى دهد:
پسر سعد، آیا مى خواهى با من جنگ کنى، در حالى که مرا مى شناسى و مى دانى پدرم چه کسـى اسـت؟ نمى خـواهى بـا من بـاشى و دسـت از اینها(بـنى امیه)بـردارى؟ این عمل بـه خدا نزدیکتر و مورد توجه اوست.
ابن سعد ـ که سر مست باده جاه و جلال است و جامه تزویر و تکبر بـر تن دارد.ـ در پـاسخ مى گوید: در این صورت خانه ام را در کوفه ویران مى کنند.
ـ من با هزینه خود برایت خانه اى مى سازم.
ـ مى ترسم باغ و نخلستانم را مصادره کنند.
ـ من در حجاز بهتر از آن را به تو مى دهم.
ـ زن و فرزندم در کوفه اند؛ مى ترسم آنها را بـه قتل بـرسانند.
امام چون بـه عمق تـیرگى عقل و دنیا خواهى اش پـى مى بـرد، از بـازگشت او ماءیوس مى گردد و از ادامه گفتـگو صرف نظر مى کند. در حـالى که از جـایش بـرمى خیزد، مى گوید: ((چـرا این قدر در اطاعت شیطان پـافشارى مى کنى؟ مالک ذبـحک الله على فراشک عاجلا و لا غفر لک یوم حشرک؛ خدایت هر چه زودتر در میان رختـخوابـت بـکشد و در قیامت از گناهانت نگذرد.))
هر کس گرفتار نفرین هاى او مى شود، عاقبتى تـیره و تـار دارد و سرانجـامش همان مى شود که آن حـضرت پـیش بـینى کرده است؛ ولى در میان نفرین شدگان، ابن سعد فرصت بیشتر مى یابد.
آنگاه که مردان سپاه اندک امام را به شهادت مى رساند، با گروه اسیران رهسپـار کوفه مى گرددو جلوتر از همه، بـراى ادامه گزارش، وارد کاخ ابن زیاد مى شود.
ابن زیاد ـ که قلبـى کدرتر و سرشت پلیدتر از ابـن سعد دارد.ـ بعد از شنیدن گزارش او نه تنها با تحسین و هدایا زمینه شادى اش را فراهم نمى کند که بـا بـى اعتنایى مى گوید: آن فرمان کتبـى که براى جنگ با حسین به تو داده بودم را به من برگردان.
ابن سعد ـ که چنین انتظارى ندارد.ـ ادعا مى کند آن را در گیرو دار جنگ گم کرده است.
چون پافشارى ابن زیاد را مى بـیند، مى گوید: امیر، من فرمان تو را اطاعت کردم و حـسین و یارانش را کشتـم، بـاید فرمانت نزد من بـاشد تا بـا ارائه آن بـه پیرزنان قریش نزد آنها معذور بـاشم.
بـحث اوج مى گیرد. ابـن زیاد ـ که بـه خشم آمده است.ـ مى گوید: ((آن را به من برگردان؟!))
ابن سعد تـاب مجادله بـیشتـر ندارد. در حالى که از دارالاماره خارج مى شود، مى گوید: هیچ مسافرى دیده نشده است که مانند من بـا دست خالى و بدبختى بـه خانه اش بـرگردد؛ هم دنیا را از دست دادم هم آخرت را!
از هر درى رهیده و از هر منفعتى دست شسته است. ناچـار در کـنج خـانه عـزلـت اخـتـیار مى کـند. نه از گـندم و سرمایه هاى ((رى)) چیزى بـه او رسیده است و نه از هدایاى یزید و ابـن زیاد. عـموم مردم نیز از او ناخـشـنودند. نزد آنها از هیچ ارزش و احترامى بـرخوردار نیست. هر که او را مى بـیند بـا خشم و نفرت به دیگران نشانش مى دهد و مى گوید:
((هذا قاتـل الحـسین)) ؛ این است مردى که حـسین را شهید کرد. پـنج سال مى گذرد، مختار بـه خونخواهى حسین(ع)همت مى گمارد. در مدتى اندک، قاتلان او و یاران پاکش را مجازات مى کند.
روزى در جمع یارانش چنین داد سخن مى دهد:
به زودى کسى را خواهم کشت که قتلش اهل زمین و آسمان را خشنود کند.
مردى بـه نام ((هیثـم)) ـ که در آن مجـلس حـضور دارد.ـ منظور مختار را مى فهمد. بـى درنگ فرزندش ((عریان)) را نزد عمربـن سعد مى فرستد تا او را از قصد مختار آگاه سازد.
ابن سعد را وحـشت فرا مى گیرد. فرزندش ((حـفص)) را نزد مختـار مى فرستد تا مختار را از تصمیمش بازدارد. مختار، چون فرزند ابـن سعد را نزد خود مى بیند، مخفیانه رئیس شرطه اش ((کیسان تمار)) را بـه حضور مى طلبـد و دستور مى دهد: سر عمربـن سعد را نزد من حاضر کن.
کیسان وارد خانه ابـن سعد مى شود. او در میان رختخوابـش غنوده است؛ هنگامى که چـهره تـرس آور و خـشمناک کیسان را مى بـیند، در مى یابد مرگش فرارسیده است.
براى رهایى از مرگ به تکاپو مى افتد. هنگام برخاستن، لحاف بـه پـایش مى پـیچـد و روى رختـخواب نقش زمین مى شود. کیسان چـون رعد مى غرد، سر از پیکرش جدا مى کند و دقایقى بـعد، آن را در بـرابـر مختار و حفص مى گذارد. گل لبخند بـر لبـهاى مختار نقش مى بـندد و موجى از ترس و اضطراب تن حفص را دربـر مى گیرد. مختـار ـ که تـا حال سخنى از دل با حفص نگفته است.ـ بـه او مى گوید: صاحب این سر را مى
شناسى؟
ـ آرى، پس از او در زندگى سودى نیست.
ـ آرى، براى تو زندگى سودى ندارد.
سپـس سر حفص را از تـنش جدا کرده، کنار سر پـدرش قرار مى دهد. آنگاه به سرهاى بى تن آن دو خیره مى شود و مى گوید: عمربن سعد در برابر حسین و حفص در برابر على اکبر!
و ادامه مى دهد: نه، نه، به خدا سوگند بـرابـر نیستند. اگر سه چهارم خاندان قریش را به هلاکت برسانم بایک بـند انگشت حسین بـن على(ع)برابرى نخواهد کرد.




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 8:32 AM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 

وحشت‏ سراپاى آل ابى‏سفیان را فرا گرفته بود، سپاه محمد(ص) به شهر نزدیک مى‏شد. اندکى بعد، ابر عطوفت پیامبر(ص) بر شهر سایه افکند; باران رحمتش باریدن گرفت و ترس را از شهر امن الهى زدود. پیامبر(ص) به دشمنان سرسختش منتى بزرگ نهاد و به آنان فرمود: «اذهبوا انتم الطلقاء» بروید، شما آزاد هستید.
شکست‏براى فرزندان بنى‏امیه تازگى نداشت; به دل عقده داشتند; عقده بدر و حنین، عقده لحظاتى که پدرانشان در خشم مسلمانان مى‏شکستند و چون برگ خشک نقش زمین مى‏شدند. این بار بر پیشانیشان مهر «طلقاء» خورده بود و این امر عقده دیگرى بر دل کینه‏توزشان نشانید; عقده‏اى که از عقده مرگ عزیزانشان در بدر و حنین کمتر نبود. آنها خاطره‏اى تلخ از داستان فتح مکه در سینه داشتند; خاطره‏اى که در آینه آن تسلط و عظمت پیامبر(ص) و خوارى وذلت‏خویش را مى‏دیدند.
شعله‏هاى مرگ خونین پدران و ننگ نشسته بر دامان هر روز برافروخته‏تر مى‏شد، در پى فرصتى بودند تا خشم درون فرو نشانند و انتقام خویش از پیامبر(ص) و آل او بستانند. فرصتى که در روزگار یزید فرا رسید. او وارث همه عقده‏هایى بود که سالها بر دل پدرانش سنگینى مى‏کرد.
فرزند کشته شدگان بدر و طلقاى فتح مکه، شمشیر انتقام به دست گرفت; او مى‏خواست همه شکستها، مرگها و حقارتها را جبران کند، در پى ریختن خون بود و به اسارت گرفتن افراد.
از این روى فرمان قتل سرور جوانان بهشت و عزیزانش را صادر کرد. و پس از حادثه خونبار کربلا، همه چیز را براى گشودن عقده‏اى دیگر فراهم دید; عقده‏اى که حتى با شنیدن خبر گرفتار آمدن اهل بیت(ع) در زنجیر اسارت ابن‏زیاد گشوده نشده بود...
پس دستور داد تا خاندان پیامبر را به شام بفرستند. (۱) یزید مى‏خواست داستان مکه تکرار شود، ولى این بار به تیغ بنى امیه.
ابن‏عباس از این هدف شوم یزید پرده برداشته است. او در نامه‏اى به یزید نوشت:
عجیب است، تو دختران عبدالمطلب و نونهالانش را مانند اسیران به شام برده‏اى تا مردم ببینند بر ما مسلط شده‏اى و بر ما منت مى‏گذارى. (۲)
کاروان اهل بیت(ع) به شام رسید. یزید در جیرون، کنار یکى از دروازه‏هاى دمشق، بود. چون چشمش به کاروان آل‏الله افتاد، مغرور و شادمان لب به شعر گشود و چنین سرود:
نعب الغراب فقلت صح او لا تصح فقد اقتضیت من الرسول دیونى (۳)
صداى کلاغ برخاست. پس گفتم: فریاد بزنى یا نزنى من آنچه از پیامبر طلب داشتم، باز پس گرفتم.
او، در راستاى نیت‏شوم خود، دستور داد تا هر چه بیشتر با اهل بیت(ع) سختگیرى کنند و آنها را خوار سازند. بر این اساس آنها را گردن به گردن با طناب بستند، بر هر که از رفتن باز مى‏ماند تازیانه زدند (۴) و هنگام آسایش، در خرابه جایشان دادند.
یزید مى‏خواست‏سلطه و اقتدار خویش را نشان دهد تا سرانجام با آزاد کردن آنان، به هدف شوم خود دست‏یابد.
یزید در یکى از روزها، در حالى که شخصا زنجیر از پاى امام سجاد(ع) باز مى‏کرد. از حضرت پرسید: آیا مى‏دانى چرا چنین کردم؟
حضرت پاسخ داد: ترید الا یکون لاحد على منه غیرک; (۵) مى‏خواهى تنها خودت بر من منت داشته باشى.
از کلام حضرت(ع) به خوبى استفاده مى‏شود که چگونه یزید در پى منت نهادن بر آل رسول بود.
شکست‏یزید
یزید هر چه بیشتر کوشید کمتر به هدف رسید. جریان رجوع اهل بیت(ع) به مدینه چنان انجام گرفت که نه تنها کمترین نشانى از ضعف اهل بیت(ع) و اقتدار یزید در پى نداشت; بلکه نشان‏دهنده پیروزى اهل بیت(ع) بود.
اسیر نوعا کمتر توان حرف زدن دارد، گوشه‏اى برمى‏گزیند و در غم خود فرو مى‏رود; یا به آینده دشوارى که در پیش دارد مى‏اندیشد و یا به گذشته دردناکى که دیده است. حتى اگر بخواهد چیزى بگوید مجالش نمى‏دهند; چرا که اسیر است و در بند. اما شام اسیرانى دید که همه چارچوبه‏هاى اسارت را در هم شکستند، از هر لحظه براى تبلیغ بهره جستند و در مدتى کوتاه، دشمن خویش را به زانو درآوردند. آرى «اهل بیت‏» اسیرانى بودند که دشمن را به اسارت گرفتند. وقتى به شام رسیدند، خستگى راهى طولانى بر تن، زخم آزار دشمنان کینه‏توز بر سینه و زنجیر بر پا داشتند و از ضعف و گرسنگى رنج مى‏بردند. ولى با این همه، چون جام پایدارى از دست‏حسین(ع) گرفته بودند، در شام نبردى دیگر به راه انداختند. آنان در لباس اسارت پر شکوه، قدرتمند و پر صلابت ظاهر شدند; تیغ زبان زینب(ع) و شمشیر بیان سجاد(ع) همه آنچه یزید تنیده بود، از هم گسست و چهره واقعیت را نمایان ساخت.
مجلس بزم یزید، که یزیدیان را از باده پیروزى سرخوش کرده بود، با فریاد على‏گونه زینب(ع) در هم ریخت. زینب(ع) یزید را، که با جلال و جبروت بر تخت نشسته بود، مخاطب قرار داد و فرمود: «امن العدل یا بن الطلقاء، تخدیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله(ص) سبایا ... ». (۶)
اى زاده طلقاء، آیا این عدل است که زنان و کنیزان خود را در پرده بنشانى و دختران رسول خدا(ص) را به عنوان اسیر از شهرى به شهرى بگردانى ... .
این سخن زینب(ع) بار دیگر ذلت آل ابوسفیان در فتح مکه را در یادها زنده ساخت. غبار غم بر چهره یزید و یزیدیان نشست. یزید، که در آرزوى برپایى مجلسى چنین بود تا بر گذشته‏هاى ذلت‏بار خاندانش سرپوش بگذارد، نتیجه را کاملا معکوس یافت. سخنان زینب(ع) محکم و پیاپى وارد مى‏شد. یزید جز سکوت راه دیگرى پیش روى خود نمى‏دید. آرى یزید در بند اسارت زبان زینب(ع) خاموش نشسته بود. در حقیقت، سخن آن حضرت(ع) این پیام را در برداشت که اى یزید، پیامبر کفار را، که پدرانت‏بودند، آزاد کرد; اما تو آزادى را از دختران او سلب کرده‏اى. این چیزى جز یک ننگ دیگر براى تو و خاندانت نمى‏تواند باشد; ننگى که از ننگ طلقا بودن ریشه مى‏گیرد.
مقایسه رفتار یزید در ابتداى ورود اهل بیت‏به شام با رفتار چند روز بعد او پرده از صلابت و قدرت تبلیغات اهل بیت‏برمى‏دارد و همه چیز را آشکار مى‏سازد. رفتار یزید در اواخر حضور اهل بیت(ع) رفتارهاى انفعالى بود; به‏گونه‏اى که مى‏کوشید قتل امام حسین(ع) را به گردن ابن‏زیاد اندازد. اهل بیت(ع) قاطعانه این ترفند تبلیغى او را خنثى کردند و به او گفتند: ما قتل الحسین غیرک ... (۷) ; اى یزید امام حسین(ع) را جز تو کسى نکشته است ....
او در برابر افشاگریهاى اهل بیت(ع) چنان خویش را درمانده یافت که براى حفظ موقعیت پوشالى خود، راهى جز خشونت ندید و از اینرو چند بار به قتل امام سجاد(ع) فرمان داد. ولى چون این کار را به زیان خود دید از آن چشم پوشید. اندک اندک اهل بیت(ع) جو تبلیغى را کاملا به دست گرفته بودند، به‏گونه‏اى که دل مردم را با مرثیه‏خوانى اباعبدالله(ع) مى‏لرزاندند و حدیث عاشورا را با سوز بیان مى‏کردند. امام سجاد(ع) در خطبه خود در مسجد جامع روضه شهادت و مظلومیت امام حسین(ع) را خواند و شامیانى که دشمنان اهل بیت(ع) به شمار مى‏آمدند، در حضور یزید، گریستند. (۸)
عاقبت مروان‏حکم حضور اهل بیت(ع) را در شام به ضرر دستگاه بنى‏امیه دید و به یزید توصیه کرد تا هر چه زودتر اسباب رجوع اهل بیت(ع) به مدینه را فراهم آورد. (۹) بدین ترتیب اهل بیت(ع) با سرافرازى شام را به قصد مدینه ترک کردند.
____________________________________________________________
- ۱.مع الحسین فى نهضته، اسد حیدر، ص ۳۰۸; مقتل الحسین، مقرم، ص ۴۴۱.
- ۲.سفینه البحار، ج ۲، ص ۱۵۱ (ماده، عبس).
- ۳.بحارالانوار، ج ۴۵، ص‏۱۹۹; مقتل الحسین، مقرم، ص ۴۴۸.
۴.مقتل الحسین مقرم، ص‏۴۴۹.
۵.ذریعه النجاه، میرزا رفیع گرمرودى، ص ۳۳۴.
- ۶.همان.
- ۷.همان.
- ۸.همان.
- ۹.مع الحسین فى نهضته




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 8:30 AM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 

کربلا، صحنه ظهور چهره‏هایى با نگرش‏ها، عملکردها و فرجام‏هاى گوناگون است، «زیانکاران‏» و در مقابل آن «ره‏یافتگان‏» ، دو طیف نمادین جامعه آن عصر بودند که با وجود نقطه‏هاى مشترک، رفتار مختلفى را در آن حادثه از خود نشان دادند .
ره یافتگان، با پیشینه‏اى نه چندان مثبت و گاه منفى، ضمن شکستن زنجیرهاى شیفتگى دنیا، دعوت امام زمان را لبیک گفته و در رکاب آن سالار نیک بختان، زندگى خویش را با میمنت و مبارکى پیوند دادند . زهیر بن قین، حر بن یزید، حارث بن امرءالقیس، نعمان و حلاس بن عمرو، بکر بن حى، عمرو بن ضبیعه و . . . در زمره این گروه‏اند که در برزخ ماندن و رفتن، رفتن به سمت عشق را پذیرا شدند .
از دیگر سو، زیانکاران قرار داشتند; همانان که هماى سعادت بر بام زندگى‏شان نشست تا مرکب عروج ایشان به سوى رضوان باشد، اما مستى رفاه طلبى، دنیاپرستى، مرگ گریزى، قدرت‏خواهى و عوام زدگى، عقل و تفکر را از آنان ربود و هر یک با بهره‏گیرى از موقعیت‏خاص خود، دست رد به بخت زرین خویش زده و دعوت امام را اجابت نکردند . آرى! دنیا، گاه سکوى پرش سبک بالان به سوى ملکوت و گاه مرتعى زیبا و دلفریب براى دنیا طلبان ظاهر بین است: «زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین والقناطیر المقنطره من الذهب والفضه و الخیل المسومه والانعام والحرث ذلک متاع الحیوه الدنیا والله عنده حسن الماب‏» . (۱)
محبت امور مادى، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسب‏هاى ممتاز و چهارپایان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است; (تا در پرتو آن، آزمایش و تربیت‏شوند; ولى) اینها (در صورتى که هدف نهایى آدمى را تشکیل دهند،) سرمایه زندگى پست (مادى) است; و سرانجام نیک (و زندگى والا و جاویدان)، نزد خداست .
دقت در زندگى هر یک از زیانکاران در جریان حماسه کربلا، ما را به نقطه‏هاى آغازین سقوط حیات ایشان رهنمون و فرجام سوء ردکنندگان دعوت امام را مبرهن مى‏سازد . حیات این گروه را مرور مى‏کنیم:
۱ - عبدالله بن عمر:
عبدالله فرزند عمر بن خطاب و از صحابى رسول گرامى اسلام (ص) است . (۲) عمر او را در اداره حکومت پس از خود ناتوان ابن عمر بعد از عثمان از بیعت‏با على (ع) سرپیچى کرد، (۴) یارى نکردن حق و خار نکردن باطل دو ویژگى منفى او در نگاه امیرمؤمنان بود . (۵) او خلافت معاویه را به رسمیت‏شمرد و با وى بیعت کرد، (۶) آن هنگام که معاویه براى یزید بیعت مى‏ستاند، ابن عمر به گروه مخالفان پیوست، اما معاویه از او بیمناک نبود و به وفادارى او در آینده ایمان داشت (۷) و در این باره به فرزندش چنین گفت: «عبدالله بن عمر گرچه از بیعت امتناع ورزید، ولى او با توست، قدرش را بدان و او را از خود مران .» (۸)
در آغاز خلافت‏یزید و پس از ورود امام حسین (ع) به مکه «ابن عمر» براى ترغیب آن حضرت به بیعت‏با یزید نزد ایشان رفت و گفت: از دشمنى دیرین این خاندان با شما آگاهى دارى، مردم به او (یزید) روى آورده‏اند و درهم و دینار در دست اوست، در صورت مخالفت‏با او کشته مى‏شوى و گروهى از مسلمانان نیز قربانى مى‏گردند . من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود:
«حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یارى او بردارند به خوارى و ذلت ابدى مبتلا خواهند شد .» پیشنهاد من این است که مانند همه مردم راه صلح پیش گیرى! (۹)
امام در پاسخ پیشنهاد عبدالله بن عمر چنین فرمود:
ابوعبد الرحمان! آیا نمى‏دانى پستى دنیا به اندازه‏اى است که سر یحیى بن زکریا به زناکارى از زناکاران بنى‏اسرائیل هدیه داده مى‏شود . مگر نمى‏دانى که بنى‏اسرائیل بین طلوع فجر تا طلوع سپیده خورشید هفتاد پیامبر را به قتل رسانده و سپس در محل کار خویش مى‏نشستند و به خرید و فروش مى‏پرداختند . گویا که هیچ جنایتى را مرتکب نشده‏اند، پروردگار تعجیل نفرمود و مدتى به آنان مهلت داد و سپس دست انتقام الهى با شدیدترین وجه گریبان آنان را گرفت و به سزاى اعمالشان رساند .
«اتق الله یا ابا عبدالرحمن و لاتدعن نصرتی; اباعبدالرحمن! از خدا بترس و از یاریم دست‏برندار . . .» (۱۰)
ابن عمر دعوت حجت‏خدا را رد کرد و راهى مدینه شد و پس از شهادت امام، نامه‏اى به یزید نگاشت و ضمن پذیرش خلافتش با وى بیعت کرد . (۱۱)
در جریان شورش مردم مدینه، او ضمن نکوهش پیمان شکنى مردم، خطاب به خاندان خویش گفت: «اگر بدانم هر یک از شما دست از بیعت‏با یزید برداشته و از مخالفان او حمایت کرده‏اید رابطه من با او قطع خواهد گردید .» (۱۲)
در زمان خلافت عبدالملک مروان و پس از ورود حجاج بن یوسف به مدینه، عبدالله بن عمر شبانه نزد حجاج رفت تا به وسیله او با عبدالملک بیعت نماید، او در توجیه شتاب خود این سخن رسول خدا (ص) را یادآور شد «هر کس بمیرد و پیشوایى نداشته باشد به مرگ مردان جاهلى مرده است .» و گفت: مى‏ترسم شب را بدون امام به صبح برسانم! گویند که حجاج براى تحقیر «ابن عمر» پاى خود را از فراش بیرون کرد و گفت: براى بیعت دست‏خود را بر روى پایم بگذار! (۱۳)
این ماجرا اوج ذلت‏شخصیتى است که با وجود کهنسالى و نقل روایات فراوان از پیامبر اکرم (ص)، توان تمییز صف صالحان از ستمگران را نداشت و همواره براى حفظ «آقایى‏» خویش در جبهه پیشوایان ظالم قرار مى‏گرفت، اما سرانجام فرجام دنیوى کردار خود را نیز دید .
عبدالله بن عمر آخرین صحابى، در اواخر حیات خود بینایى‏اش را از دست داد و در مکه از دنیا رفت . (۱۴)
۲ - عبیدالله بن حر جعفى:
عبیدالله، از اشراف، شجاعان و شعراى معروف کوفه بود و در گروه پیروان عثمان قرار داشت . پس از قتل عثمان کوفه را به قصد شام ترک گفت و در کنار معاویه جاى گرفت و با سپاه او در جنگ صفین شرکت جست . وى پس از شهادت حضرت على (ع) به کوفه بازگشت . (۱۵)
ابن حر، در منزل بنى‏مقاتل (۱۶) با کاروان امام حسین (ع) مواجه شد، حضرت نخست «حجاج بن مسروق‏» را به منظور همراهى و یارى نزد او فرستاد، لیکن عبیدالله بن حر به فرستاده امام جواب رد داد و گفت: «به خدا سوگند از کوفه بیرون نیامدم جز آن که اکثر مردم خود را براى جنگ مهیا مى‏کردند و براى من کشته شدن حسین (ع) حتمى گردید . من توانایى یارى او را ندارم و اصلا دوست ندارم که او مرا ببیند و نه من او را!»
پس از بازگشت‏حاجیان از مکه امام خود به همراه چند تن از یارانش به نزد عبیدالله رفت و پس از سخنان آغازین به وى چنین فرمود: «ابن حر! مردم شهرتان به من نامه نوشته‏اند که همه آنان به یارى من اتحاد نموده و پیمان بسته‏اند و از من درخواست کرده‏اند که به شهرشان بیایم، ولى واقع امر بر خلاف آن چیزى است که ادعا کرده‏اند، تو در دوران عمرت گناهان زیادى مرتکب شده‏اى، آیا مى‏خواهى توبه کنى تا گناهانت پاک گردد؟ !» ابن حر گفت: «چگونه؟»
امام فرمود: «فرزند دختر پیامبرت را یارى کن و در رکابش بجنگ .»
ابن حر گفت: «به خدا قسم کسى که از تو پیروى کند به سعادت ابدى نائل مى‏گردد، ولى من احتمال نمى‏دهم که یارى‏ام به حال تو سودى داشته باشد، زیرا در کوفه براى شما یاورى نیست . به خدا سوگندت مى‏دهم که از این کار معافم دار، زیرا نفس من به مرگ راضى نیست و من از مردن سخت گریزانم . اینک اسب معروف خود «ملحقه‏» را به حضورت تقدیم مى‏دارم، اسبى که تاکنون هر دشمنى را که تعقیب کرده‏ام، به او رسیده‏ام و هیچ دشمنى نیز نتوانسته است‏به من دست‏یابد! شمشیر من را نیز بگیر، همانا آن را به کسى نزدم جز آن که مرگ را بر آن شخص چشانیده‏ام!»
امام در برابر سخن نسنجیده و نابخردانه ابن حر چنین فرمود:
«حال که در راه ما از نثار جان دریغ مى‏ورزى، ما نیز به تو و به شمشیر و اسب تو نیاز نداریم، زیرا که من از گمراهان نیرو نمى‏گیرم . تو را نصیحت مى‏کنم همان گونه که تو مرا نصیحت نمودى، تا مى‏توانى خود را به جاى دور دستى برسان تا فریاد ما را نشنوى و کارزار ما را نبینى، فوالله لایسمع واعیتنا احد و لاینصرنا الا اکبه الله فى نار جهنم; به خدا سوگند اگر صداى استغاثه ما به گوش کسى برسد و به یاریمان نشتابد خداوند او را در آتش جهنم خواهد افکند .» (۱۷)
دنیازدگى و مرگ گریزى «ابن حر» ، مانع وزش نسیم سعادت بر زندگى گناه آلودش شد، نسیم روح افزایى که مى‏رفت کردار ناشایست گذشته‏اش را محو و او را در صف صالحان و شهدا قرار دهد .
گرچه عبیدالله بن حر، امام را در منزل بنى‏مقاتل ترک گفت، اما حسرت و پشیمانى ابدى بر باقى مانده عمرش سایه افکند و زندگى‏اش را قرین تاسف و ماتم ساخت‏حتى در سروده‏هایش آهنگ ندامت و حسرت پدیدار گشت . (۱۸)

فیالک حسره ما دمت‏حیا
تردد بین صدری و التراقى
حسین حین یطلب بذل نصری
على اهل الضلاله والنفاق
ولو انى اواسیه بنفسی
لنلت کرامه یوم التلاق (۱۹)

- آه از حسرتى که تا زنده‏ام در میان سینه و گلویم در جریان است .
- آن گاه که حسین براى برانداختن اهل گمراهى و نفاق از من یارى طلبید .
- اگر آن روز جانم را براى یارى‏اش مى‏نهادم، روز قیامت‏به کرامت و جایگاه والا دست مى‏یافتم .
ابن زیاد، پس از آگاهى از ندامت «ابن حر» ، او را به کاخ خود فرا خواند و «ابن حر» به هر تدبیرى که بود توانست از دستش بگریزد . او سرانجام خود را به کربلا رسانید و در مقابل قبر مطهر امام حسین (ع) ایستاده و قصیده معروف خود را - که بیش از چهارده بیت آن در دست نیست - سرود . بعضى از ابیات آن از این قرار است:

یقول امیر قادر و ابن غادر
الا کنت قاتلت الحسین بن فاطمه
و نفسی على خذلانه واعتزاله
و بیعه هذا الناکث العهد لائمه
فیا ندمى ان لا اکون نصرته
الاکل نفس لاتسدد نادمه
و انى لانى لم اکن من حماته
لذو حسره ما ان تفارق لازمه (۲۰)

عبیدالله بن حر، پس از مرگ یزید و فرار ابن زیاد، با قیام مختار همصدا شد و به همراه گروهى به مدائن رفت ، ولى سپس در کنار «مصعب بن زبیر» با «مختار» جنگید . پس از مدتى «مصعب‏» به او مظنون شد و او را حبس کرد . مدتى بعد با شفاعت گروهى از قبیله «مذمح‏» وى را آزاد ساخت . ابن حر، پس از آزادى به عبدالملک مروان پیوست و چون به کوفه آمد شهر را در دست کارگزاران «ابن زبیر» دید . او مورد تعقیب خصم قرار گرفت و با بدنى مجروح بر کشتى سوار شد تا از فرات عبور کند، وى براى فرار از اسارت خود را در آب انداخت و کشته شد .
مورخان، مرگ او را در سال ۶۸ ه . ق نوشته‏اند . گویند که «مصعب بن زبیر» «عبیدالله بن حر» را بر دروازه کوفه آویخت . (۲۱)
۳ - عمرو بن قیس
عمرو، به همراه پسر عموى خود در منزل بنى‏مقاتل به محضر امام حسین وارد شد . در ابتدا عموزاده‏اش به امام گفت: «این سیاهى که در محاسن شما مى‏بینم از خضاب است‏یا موى شما بدین رنگ است؟»
گردباد دنیاگرایى در پوشش فرینده عائله‏مندى و امانت‏دارى مردم، ابن قیس و عموزاده او را در دام خود نهاد و آن دو را از همراهى با کاروان نور و راه‏یابى به بهشت جاودان بازداشت و در کویر نفس سرکش جاى داد .
حضرت فرمود: «خضاب است، موى ما بنى‏هاشم زود سپید مى‏شود . . . آیا براى یارى من آمده‏اید؟»
عمرو بن قیس گفت: «عایله زیادى دارم، مال بسیارى از مردم نزد من است و نمى‏دانم کار به کجا مى‏انجامد . خوش ندارم امانت مردم از بین برود!» پسر عمویش نیز همانند او پاسخ داد .
امام فرمود: «فانطلقا فلاتسمعا لى واعیه، و لاتریا لى سوادا، فانه من سمع واعیتنا او راى سوادنا فلم یجبنا و لم یغثنا کان حقا على الله عزوجل ان یکبه على منخریه فى النار; پس از این جا بروید، تا فریاد ما را نشنوید و ما را نبینید، همانا هر کس نداى ما را بشنود و یا ما را ببیند و پاسخ نگوید و به یاریمان نشتابد، سزاوار است که خداوند او را به بینى در آتش افکند .» (۲۲)
گردباد دنیاگرایى در پوشش فرینده عائله‏مندى و امانت‏دارى مردم، ابن قیس و عموزاده او را در دام خود نهاد و آن دو را از همراهى با کاروان نور و راه‏یابى به بهشت جاودان بازداشت و در کویر نفس سرکش جاى داد . «و ما الحیوه الدنیا الا متاع الغرور .» (۲۳)
۴ - هرثمه بن ابى مسلم
هرثمه، به همراه سپاهیان امام على (ع) در جنگ صفین شرکت کرد . در بازگشت، سپاه امام در کربلا توقف نمود . هرثمه مى‏گوید: پس از برپایى نماز صبح، حضرت امیر (ع) مشتى از خاک کربلا را برداشت و آن را بویید و فرمود: «واها لک ایتها التربه، لیحشرن منک اقوام یدخلون الجنه بغیر حساب; اى خاک! همانا از تو مردمى محشور مى‏شوند که بدون حسابرسى وارد بهشت مى‏گردند .»
ابن ابى مسلم، یکى از نیروهاى اعزامى «عبیدالله بن زیاد» به کربلا بود، او مى‏گوید: هنگامى که به سرزمین کربلا رسیدیم، به یاد آن حدیث افتادم، بر شترم نشستم و به سمت امام حسین (ع) رفتم . پس از عرض سلام، حدیثى که از پدر والاى ایشان شنیده بودم بازگو کردم، امام فرمود: «با ما هستى یا بر ضد ما؟»
گفتم: «نه با شما هستم و نه بر شما! دخترانم را در شهر نهادم و از ابن زیاد بر ایشان نگرانم .»
حضرت در پاسخ فرمود: «فامض حیث لاترى لنا مقتلا و لاتسمع لنا صوتا، فو الذى نفس حسین بیده لایسمع الیوم واعیتنا احد فلایعیننا الا اکبه الله بوجهه فى جهنم; (۲۴) برو! تا آن که قربانگاه ما را نبینى و صداى ما را نشنوى، قسم به آن که جان حسین در دست اوست، اگرکسى امروز صداى ما را بشنود و به یاریمان نشتابد، هر آینه خداوند او را با صورت در دوزخ مى‏افکند .»
اگر فقدان توکل و دلبستگى به دنیا قرین زندگى انسان گردد، اندیشه و دیدگاهى چون هرثمه خواهد داشت; او که خود شاهد همراهى زن و فرزند امام حسین و سایر بنى‏هاشم و حضورشان در صحنه بحرانى کربلاست، از فرزندان خود یاد مى‏کند و به بهانه نگرانى حال آنان، از همراهى با حجت‏خدا روى گردان است . «انما اموالکم و اولادکم فتنه و الله عنده اجر عظیم .» (۲۵)
۵ - مالک بن نضر ارحبى و ضحاک بن عبدالله مشرقى
ضحاک، به همراه مالک بن نضر ارحبى به حضور امام حسین (ع) رسید، این دیدار ظاهرا در کربلا صورت گرفت، امام پس از خوشامدگویى، سبب حضورشان را جویا شد، آنان در پاسخ گفتند: براى عرض سلام خدمت رسیدیم و از خدا عافیت و سلامت‏شما را خواستاریم، مردم براى جنگ با شما جمع شده‏اند! نظر شما چیست؟
امام پاسخ داد: «حسبى الله و نعم الوکیل; خدا مرا کفایت مى‏کند و چه نیکو وکیلى است .»
آن دو براى امام دعا کردند، آن گاه حضرت فرمود: چرا مرا یارى نمى‏کنید؟ مالک بن نضر با بیان این جمله که: من مقروض هستم و عیال دارم، دعوت امام را رد کرد و رفت .
ضحاک بن عبدالله نیز مشابه سخن ابن نضر را گفت و سپس حضور موقت و مشروط خود را در کنار امام پیشنهاد داد و گفت: تا آن جا از شما دفاع خواهم کرد که دفاع من به حال شما مفید باشد، در غیر این صورت در جدایى از شما آزاد خواهم بود، امام نیز پذیرفت .
او در روز عاشورا، دلیرى به خرج داد و امام بارها او را تشویق و دعا فرمود . چون جمله یاران امام حسین (ع) - جز سوید بن عمر و بشیر بن عمرو - به شهادت رسیدند، او نزد حضرت آمد و شرط پیشین خود را یادآور شد و از ایشان اجازه بازگشت‏خواست، امام هم آزادش گذاشت .
او که قبلا اسب خود را در یکى از خیمه‏ها پنهان کرده بود، پس از اذن امام، سوار بر اسب شد و فرار کرد . تعدادى از سربازان «ابن سعد» به تعقیب او پرداختند، ضحاک چون به روستایى به نام «شفیه‏» رسید ایستاد، تعقیب کنندگان او را شناختند و رهایش کردند . (۲۶)
ماجراى «ضحاک بن عبدالله‏» در نوع خود بى‏نظیر است، او که تا دقایق پایانى حماسه عاشورا در کنار امام شمشیر زد و شمارى از لشکریان خصم را از پاى درآورد و از نزدیک شاهد صحنه مظلومیت‏خاندان رسالت‏بود، چگونه بر عاقبت نیکوى خود پشت پا زد و خود را از فیض شهادت در رکاب سالار شهیدان محروم ساخت! آرى، او به دنیا دل بسته بود و اسبش نیز وسیله پیوند مجدد او به این زندگى ناپایدار و گذرا گردید . . . : «ذلک بانهم استحبوا الحیوه الدنیا على الآخره .» (۲۷)
_________________________________________________________________
۱) آل عمران (۳) آیه ۱۴ .
۲) ابى الحجاج یوسف المزى، تهذیب الکمال، مؤسسه الرساله، ج‏۱۵، ص‏۳۳۲ .
۳) محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، دارالمعارف، ج‏۴، ص‏۲۲۷ .
۴) مسعودى، مروج الذهب، ج‏۳، ص‏۱۵ .
۵) نهج البلاغه، انتشارات هجرت، ص‏۵۲۱; قصارالحکم: ۲۶۲ .
۶) تاریخ طبرى، ج‏۵، ص‏۵۸ .
۷) فاما عبدالله بن عمر، فرجل قد وقذته العباده و اذا لم‏یبق احد غیره بایعک، ر . ک: ابى‏مخنف، وقعه الطف، مؤسسه النشر الاسلامى، ۱۳۶۷ ش، ص‏۶۹ .
۸) محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، دارالکتب الاسلامیه، ج‏۴۴، ص‏۳۱۱ .
۹) خوارزمى، مقتل الحسین، مکتبه المفید، ج‏۱، ص‏۱۹۰ و ۱۹۱; سخنان حسین بن على، محمد صادق نجمى، دفتر انتشارات اسلامى، ص‏۴۲ .
۱۰) ابن طاووس، الملهوف على قتلى الطقوف، دار الاسوه، ۱۴۱۴ق، ص‏۱۰۲ .
۱۱) ابن حجر، فتح البارى، دار احیاء التراث العربى، ج‏۱۳، ص‏۵۹; تاریخ طبرى، ج‏۵، ص‏۵۷۱ و عبدالله بن عمر به وسیله ولید با یزید بیعت کرد . ر . ک: مروج الذهب، ج‏۲، ص‏۳۱۶ .
۱۲) محمد بن اسماعیل بخارى جعفى، صحیح بخارى، دارالکتب العلمیه، ج‏۸، ص‏۹۹ .
۱۳) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‏۱۳، ص‏۲۴۲; قاموس الرجال، للشیخ محمد تقى شوشترى، مؤسسه النشر الاسلامی، ج‏۶، ص‏۵۴۱ .
۱۴) ابن حجر، الاصابه، رقم ۴۸۲۵; الطبقات الکبرى، ابن سعد، ج‏۴، ص‏۱۰۵ - ۱۳۸ .
۱۵) ابن حزم، جمهره انساب العرب ص‏۳۸۵ ; تاریخ طبرى، ج‏۵، ص‏۱۲۸ .
۱۶) این منزل، منسوب به مقاتل به حسان بن ثعلبه است و بین عین التمر و قطقطانیه قرار دارد ر . ک: یاقوت حموى، معجم البلدان، ج‏۴، ص‏۳۷۴ .
۱۷) ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، مؤسسه الاعلمى، ج‏۴، ص‏۵۰ و ۵۱; شیخ مفید، الارشاد، موسسه آل البیت، ج‏۲، ص‏۸۱ و ۸۲; خوارزمى، مقتل، ج‏۱، ص‏۲۲۶ و مقرم، مقتل الحسین، ص‏۱۸۹ .
۱۸) ر . ک: ادب الطف، جواد شبر، ج‏۱، ص‏۹۳ - ۱۰۰ .
۱۹) همان، ص‏۹۶ و ۹۷ .
۲۰) الکامل فى التاریخ، ج‏۴، ص‏۲۸۸ و ۲۸۹; وقعه الطف، ص‏۲۷۷; ادب الطف، ص‏۹۸ .
۲۱) تاریخ طبرى، ج‏۵، ص‏۱۰۵، ۱۰۶، ۱۲۹، ۱۳۱، ۱۳۵; الکامل فى التاریخ، ج‏۴، ۲۸۹ و انساب الاشراف، ج‏۵، ص‏۲۹۵ .
۲۲) شیخ صدوق، ثواب الاعمال، ص‏۳۰۸; رجال الکشى، شیخ طوسى، ص‏۱۱۳; بحارالانوار، ج‏۴۵، ص‏۸۴; ابوعلى حائرى، منتهى المقال، ج‏۵، ص‏۱۱۵ - ۱۱۷ و موسوعه کلمات الامام الحسین (ع)، ص‏۳۶۹ .
۲۳) آل عمران (۳) آیه ۱۸۵; حدید (۵۷) آیه ۲۰: زندگى دنیا جز متاع و مایه فریبکارى نیست .
۲۴) شیخ صدوق، الامالى، مؤسسه الاعلمى، بیروت، ص‏۱۱۷، تاریخ ابن عساکر (ترجمه الامام الحسین علیه السلام)، مؤسسه المحمودى، بیروت، ۱۳۸۹ق، ص‏۲۳۵، بحارالانوار، ج‏۴۴، ص‏۲۵۵، شیخ عبدالله البحرانى، العوالم، مدرسه الامام المهدى (ع)، قم، ۱۴۰۷ ق، ج‏۱۷، ص‏۱۴۷; موسوعه کلمات الامام الحسین، ص‏۳۷۹ و ۳۸۰ .
۲۵) سوره تغابن (۶۴) آیه ۱۵ : به حقیقت، اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند (چندان به آنها دل نبندید) و (بدانید که) پاداش بزرگ پیش خداست .
۲۶) تاریخ طبرى، دارالکتب الاسلامیه ، بیروت، ج‏۳، ص‏۳۱۵ و ۳۲۹; الکامل فى التاریخ، ج‏۴، ص‏۷۳; انساب الاشراف، ج‏۳، ص‏۱۹۷; سماوى، ابصار العین، ص‏۱۰۱; سید مرتضى عسکرى، معالم المدرستین، مؤسسه البعثه، ج‏۳، ص‏۱۱۳، موسوعه کلمات الامام الحسین (ع)، ۳۷۸ ۴۵۲ و ۴۵۳ .
۲۷) سور نحل (۱۶) آیه ۱۰۷: آن به این جهت است که آنها دنیا را بیشتر دوست داشته و بر آخرت ترجیح مى‏دادند .




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 8:30 AM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

ابی مخنف
یزید، سرمست از پیروزی‏ها و موفقیت‏ها، روزی با جمعی از لشکریان و هواداران خود، به قصد شکار، عازم صحرا گردید. آنان به مسافت دو روز راه را طی کرده و از دمشق فاصله گرفته بودند که ناگهان آهویی ظاهر گردید. یزید جهت نشان دادن شجاعت خویش به سپاهیان خود گفت: کسی به دنبال من نیاید من آهو را شکار خواهم کرد. آهو او را کم‏کم به یک وادی هولناک و درّه مخوف کشاند. تشنگی بر یزید غلبه کرد، در این هنگام چشمش به فردی افتاد که کوزه آبی در دست دارد. از او آب مطالبه کرد، آن مرد وقتی از هویتش پرسید، گفت: من یزید بن معاویه هستم. آن مرد خواست یزید را بکشد، یزید به سرعت پا به فرار گذاشت، ناگهان پای او در رکاب اسب گیر کرد و اسب به سرعت دوید و سر و صورت او را به زمین کوباند و به جهنم واصل کرد.
هلاکت ابن زیاد
ابن زیاد پس از قیام مختار به سوی بصره فرار نمود و از آن جا به شام رفت و در جنگی با ابراهیم فرزند مالک اشتر اسیر شد. ابن زیاد را به نزد ابراهیم آوردند، دست و پاهای او را محکم بستند. ابراهیم دستور داد آتشی روشن کردند، او خنجر خود را از کمر کشید و تکّه تکّه گوشت ران ابن زیاد را می‏برید و می‏پخت. [و به خوردش می‏داد [سپس سر او را گوش تا گوش با خنجر خود برید و جسد پلید او را به آتش افکند.
سنان جنایت کار
وقتی سنان بن اَنَس را نزد ابراهیم پسر مالک اشتر آوردند، ابراهیم به او گفت: وای بر تو! آیا می‏توانی بگویی در کربلا و روز عاشورا چه کاری انجام دادی؟سنان گفت: تکه‏ای از زیر لباس امام حسین علیه‏السلام را گرفته‏ام.
ابراهیم شروع به گریه نمود و دستور داد گوشت ران او را قطعه قطعه کنند، هنگامی که مُشرِف به مرگ گردید، ابراهیم او را از گوش تا بنا گوش سر برید و جسد پلید او را سوزاند.
سرنوشت شوم حرمله
وقتی حرمله را نزد مختار آوردند رو به حرمله کرد و گفت: وای بر تو باد! آیا آنچه در کربلا انجام داده بودی، کافی نبود تا این که طفل صغیر و معصوم امام علیه‏السلام را نیز کشتی و با خدنگ تیر خود او را ذبح نمودی؟ آیا نمی‏دانستی او فرزند رسول خداست؟ سپس مختار دستور داد، او را در مقابل تیرهای زهرآگین قرار دادند و آن قدر تیر زدند تا کشته شد. در روایت دیگر آمده، مختار نخست دست‏ها و پاهای حرمله را قطع کرد و سپس آهنی در آتش گداختند تا کاملاً سرخ گردید، آن میله را در گردن او قرار داد و گوشت گردن او در آتش می‏سوخت.
هلاکت عمر سعد
وقتی عمر سعد را نزد مختار آوردند، مختار رو به او کرد و گفت: آیا طفل شیر خوار حسین را تو کشتی؟ خداوند روی ترا سیاه کند، آیا تو عهد و پیمان رسالت و حقوق اخوت را نگه داشتی؟ سپس پرسید: وقتی امام علیه‏السلام در سرزمین کربلا به رو افتاده بود چه گفت؟ عمر سعد گفت: امام فرمود: خدایا! غلام ثقفی را بر آنان مسلّط ساز تا خون‏های آنان را بریزد. مختار کفش خود را پوشید و صورت عمر سعد را زیر کفش خود قرار داد سپس دستور داد سر عمر سعد را ببرند.
حُصَین بن نُمَیر
حُصَین بن نُمَیر کسی بود که بر بدن‏های مطهرْ اسب دوانید و فرماندهی بخشی از سپاه یزید را به عهده داشت. وقتی حصین را پیش مختار آوردند مختار اظهار نمود: حمد و سپاس خدای را که مرا به گرفتن تو متمکن ساخت. سپس دستور داد گوشت بدن او را با قیچی بریدند تا در اثر آن به جهّنم واصل شد.
سرگذشت شرجیل
شرجیل فردی بود که در روز عاشورا از پشت سر امام، سیلی به صورت مبارک آن بزرگوار زده بود. مختار با دیدن او حمد و سپاس خدا را به جا آورد و دستور داد او را به آتش سوزاندند.




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 8:29 AM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

در رقم خوردن واقعه خونین کربلا، چهره هاى شاخصى، نقش کلیدى و سرنوشت سازى را به عهده داشتند.بعضى از آنها شخصیت هاى به ظاهر مذهبى بودند که حتى مقام و منزلت حضرت را نیز مى دانستند، ولى به دلیل غلبه هواى نفس و دنیاخواهى نامشان در شمار قاتلان کربلا ثبت شد.
آشنایى با این چهره هاى منفور، درس عبرتى براى تمام بشریت است.
یزید بن معاویه
یزید بن معاویه، خلیفه جنایت کار اموى است که فاجعه کربلا به دستور او پدید آمد. وى در سال ۲۵هجرى تولد یافت. معاویه، فرزند ابوسفیان، یکى از دشمنان سرسخت پیامبر و پسر هند جگرخوار است. یزید از میمون، دختر بَجْدَل کَلْبى است. یزید، جوانى مى گسار، سگ باز و اهل بوزینه بازى و عیاشى بود.
پس از مرگ معاویه، مردم با او به عنوان خلیفه، بیعت کردند؛ زیرا معاویه پیش از مرگش از بسیارى از مردم براى ولى عهدى او بیعت گرفته بود. یزید اندیشه هاى الحادى داشت و به مبدأ و معاد بى عقیده بود. بى بند و بار و اهل عیش و طرب بود. در زمان او فسق و فجور به والیان هم گسترش یافت و آوازه خوانى در مکه و مدینه آشکار شد و مردم به آشکارا به شراب خوارى پرداختند. سیدالشهدا علیه السلام وقتى با اصرار ولید و مروان براى بیعت با یزید روبه رو شد، به فسق او شهادت داد و فرمود: «یزید، مردى فاسق، شراب خوار و آدم کش است که آشکارا گناه مى کند و کسى همچون من با کسى مثل او بیعت نخواهد کرد».
یزید همچون پدرش به حیف و میل بیت المال و کشتن انسان هاى باایمان و ایجاد فساد در دستگاه حکومت پرداخت. وى به والى مدینه نوشت که به زور از سیدالشهدا بیعت بگیرد و اگر نپذیرفت، گردن او را بزند. وى براى سرکوبى هواداران امام حسین علیه السلام که با مسلم بن عقیل در کوفه بیعت کرده بودند «ابن زیاد» را به ولایت کوفه گماشت و دستور کشتن امام را داد.
یزید سه سال حکومت کرد. در سال اول، امام حسین علیه السلام را به شهادت رساند. در سال دوم فرمانده نظامى اش به دستور او به مسجد النبى و قبر پیامبر حمله کرد و مردم را در کنار حرم پیامبر سر برید. لشکریان او در مدینه ده هزار نفر را کشتند و به زنان و دختران مدینه تجاوز کردند. در سال سوم نیز به دستور او، خانه خدا را با منجنیق سنگ باران کردند و ویران ساختند.
عبیداللّه بن زیاد
ابوحفص (ابواحمد) عبیداللّه بن زیاد بن ابیه در سال ۳۳ ه .ق در عراق متولد شد. پدرش، زیاد، حرام زاده اى بود که از پدرى نامعلوم به دنیا آمده بود و شمارى از مردان، ادعاى پدرى او را داشتند. ازاین رو، گاه وى را بدون آوردن نام پدرش به پدر نسبت مى دهند و مى گویند: زیاد بن ابیه و گاه به مادرش منتسب مى کنند و مى گویند: زیاد بن سمیه. پدر عبیداللّه از دشمنان سرسخت على بن ابى طالب علیه السلام و شیعیان وى به شمار مى رود، به گونه اى که بسیارى از یاران و تابعین على علیه السلام به شهادت رسانده است. وى بسیارى از آنان را کور کرد و دست و پاى برخى دیگر را برید. بسیارى را به زندان افکند و تا آنجا در پلیدکارى پیش رفت که شیعیان را زنده به گور مى کرد. وى نخستین کسى بود که سبّ على علیه السلام را در عراق (بصره و کوفه) رواج داد.
عبیداللّه ، بسیار زیرک و سیاست مدار و در عین حال ترسو بود و در بسیارى از موارد با وحشت افکنى و زور شمشیر حکومت مى کرد. وى در زمان معاویه، حاکم بصره شد و در زمان یزید، حکومت کوفه نیز به وى سپرده شد. به دستور وى مسلم بن عقیل و هانى بن عروه را به شهادت رساندند.
نقش عبیداللّه در واقعه عاشورا چنان چشمگیر و اساسى است که حتى شمارى از هواداران یزید خواسته اند ابن زیاد را مقصر اصلى بدانند. ابن زیاد ابتدا سپاه حر را فرستاد تا کاروان حسین علیه السلام را از حرکت باز دارد. سپس سپاه عمر سعد و پس از آن لشکرهاى دیگرى را به فرماندهى سران کوفه همچون شبث بن ربعى، حصین بن نمیر و... به کربلا فرستاد. به دستور وى آب را بر سپاه حسین علیه السلام بستند و عمر سعد و شمر بن ذى الجوشن را مأمور کشتن امام حسین علیه السلام ساخت.
عمر بن سعد بن ابى وقاص
عمر بن سعد، رهبرى سپاه کوفه در روز عاشورا به عهده داشت. تاریخ تولد وى به طور دقیق مشخص نیست. پدر عمر، سعد بن ابى وقاص از اصحاب بزرگ پیامبر اسلام بود و نزد صحابى و تابعین جایگاه ویژه اى داشت. سعد در زمان خلافت على علیه السلام با او بیعت نکرد.
قدرت دوستى، جاه طلبى و خود بزرگ بینى از ویژگى هاى عمربن سعد بود.
فرمان حکومت رى که ابن زیاد براى او صادر کرده بود، با شهادت حضرت مسلم و آمدن حسین علیه السلام به سوى کوفه هم زمان شد. به همین دلیل، ابن زیاد به او دستور داد تا ابتدا به جنگ با حسین علیه السلام برود و سپس براى فرماندارى رى به ایران حرکت کند. او ابتدا از این مسئولیت شانه خالى کرد، ولى با اصرار ابن زیاد بر سر دو راهى انتخاب فرماندارى رى و جنگیدن با حسین علیه السلام ماند. شوق حکومت و لذت قدرت، او را واداشت تا به جنگ حسین علیه السلام برود. او در روز عاشورا، عده اى را براى بستن آب به روى سپاه حسین علیه السلام گماشت و دستور کشتن سیدالشهدا علیه السلام را صادر کرد. فجیع ترین کار وى در کربلا، تخریب و سوزاندن خیمه گاه امام حسین علیه السلام و صدور دستور اسب تاختن بر جسد بى جان حسین بن على علیه السلام بود.
شک در قیامت، جزا و پاداش، برداشت غلط از معارف دینى و پنداشتن اینکه مى تواند پس از بازگشت از کربلا توبه کند و جنایات خود را جبران کند، شیفتگى بیش از حد به مقام دنیوى و موقعیت اجتماعى، ترس از دست دادن مال دنیا و جایگاه اجتماعى خود نزد امویان، پستى طبع و نداشتن بصیرت سیاسى، دست به دست هم داد و عمر بن سعد را به عذاب الهى و ننگ ابدى گرفتار ساخت.
شمر بن ذى الجوشن
شمر بن ذى الجوشن از جمله کسانى است که در واقعه عاشورا، جنایت هاى ننگینى انجام داد. پدرش، ذى الجوشن، صحابى بزرگ پیامبر بود.
زندگى شمر گویاى روحیه پرتلاطم همراه با شجاعت، جنگ جویى و فرصت طلبى اوست. زمانى او در صف یاران امام على علیه السلام قرار مى گیرد و هنگامى که درمى یابد از قِبَل حکومت على علیه السلام ، چیزى به دست نمى آورد، به خوارج گرایش پیدا مى کند و با حفظ جایگاه خود در میان آنان به دربار معاویه راه پیدا مى کند و در زمان یزید، نوکرى او براى بنى امیه به اوج خود مى رسد.
شمر بن ذى الجوشن روز نهم محرم وارد کربلا شد و حوادث هولناکى را در کربلا پدید آورد که کسى در طول تاریخ ندیده است. توهین به امام حسین علیه السلام ، رد فضایل امام حسین علیه السلام ، دستور قتل همسر وهب، حمله به لشکر امام، کشتن نافع بن هلال، حمله به خیمه گاه اهل بیت، صدور فرمان آتش زدن خیمه گاه، محاصره امام حسین علیه السلام ، بریدن سر مبارک حضرت، غارت و چپاول اموال اهل بیت، بردن اهل بیت به شام و... از جمله اقدامات وحشیانه شمر در واقعه کربلا و پس از آن بود.
حرمله بن کاهل اسدى والبى
حرمله بن کاهل اسدى یکى از فاجعه آفرینان کربلا بود که ستم هاى بسیارى در حق سیدالشهدا و خاندان گرامى اش انجام داد. از تاریخ زندگانى او پیش از فاجعه کربلا هیچ خبرى در دست نیست. در روز عاشورا نیز تنها هنگامى که نام قاتلان شهیدان مطرح مى گردد، نام وى به میان مى آید. از نقل هاى تاریخى برمى آید که وى بسیار سنگ دل بوده و در قتل کودکان و اهل بیت علیهم السلام همیشه پیش گام بوده است. به شهادت رساندن عبداللّه بن حسن علیه السلام و ابوبکر بن حسن علیه السلام و نیز طفل صغیر سیدالشهدا یا از اقدامات ننگین او در واقعه عاشوراست.
حُصَین بن نُمَیر تَمیمى
حصین بن نمیر تمیمى یکى از شرکت کنندگان در جنگ کربلا و از شمار فرماندهان و مسئولان فاجعه کربلا به شمار مى آید.
وى از سرسپردگان بنى امیه بود و هیچ گونه گرایشى به اهل بیت علیهم السلام نداشت. او از جمله افراد مورد اعتماد عبیداللّه بن زیاد بود و پست حساس حفظ امنیت شهر کوفه و پاسدارى از امیر آنجا به وى سپرده شده بود. در واقعه عاشورا نیز فرماندهى چهار هزار سرباز را به عهده داشت. از جمله جنایت هاى وى کشتن یزید از یاران امام حسین علیه السلام ، مشارکت در کشتن حبیب بن مظاهر، تیر باران لشکر امام حسین علیه السلام و تیر زدن به شخص امام حسین علیه السلام بود.
شَبَث بن ربعى بن حُصَین بن رَبیعه تمیمى
شبث بن ربعى یکى از شرکت کنندگان در فاجعه کربلاست که به دلیل دست یازیدن به این جنایت و پلیدى هاى دیگر شهرت ویژه اى دارد. شبث از نظر شخصیتى، فردى هزار چهره، منافق و سنگ دل بود که به هیچ یک از اصول اخلاقى پاى بند نبود.
وى مدتى اذان گوى پیامبر دروغى، سجاح بود. سپس اسلام آورد. آن گاه در قتل عثمان شرکت کرد. سپس جزو یاران على علیه السلام شد و بعد از آن جزو خوارج شد و علیه على علیه السلام جنگید. آن گاه توبه کرد، ولى پس از مدتى در قتل حسین علیه السلام شرکت کرد و سرانجام در قتل مختار مشارکت داشت. وى از جمله کسانى بود که نامه دعوت از حسین علیه السلام را امضا کرده، ولى در کربلا، امیرى پیاده نظام لشکر عمر بن سعد را بر عهده داشت.
فرجام شوم قاتلان کربلا
۱. عبیداللّه بن زیاد
یاران مختار، سر عبیداللّه را از بدن جدا کردند. هنگامى که سرش را نزد مختار آوردند، با دیدن سر، درحالى که سرگرم خوردن غذا بود، خدا را سپاس گفت و برخاست و با کفش هایش روى صورت او ایستاد و آن را لگدمال کرد.
۲. عمر بن سعد
وى با ضربات شمشیر و جدا کردن سر از بدن در خانه اش به هلاکت رسید.
۳. شمربن ذى الجوشن
ابوعمره، شمر را دستگیر کرد و نزد مختار آورد. مختار ثقفى، سر او را از بدن جدا کرد و بدنش را درون دیگى پر از روغن جوشان انداخت. یاران مختار سرش را لگدکوب کردند و نزد محمد بن حنفیه فرستادند تا تسکینى بر دل زخم دار وى باشد.
۴. حرمله
پس از حادثه عاشورا، امام سجاد علیه السلام ، حرمله را نفرین کرد و فرمود: «خدایا سوزش و گرماى آهن و آتش را به او بچشان.» به دستور مختار، دست و پاى حرمله را بریدند و سپس در آتش افکندند و مختار از اینکه دعاى حضرت به دست او تحقق یافته بود، بسیار خوشحال شد. در نقلى دیگر آمده است که مختار دست و پاهاى او را قطع کرد، سپس آهنى را در آتش گداختند تا کاملاً سرخ گردید آن میله را در گردن او قرار داد و گوشت گردن او را با آن سوزاند.
۵. خولى
هنگامى که سپاهیان مختار به دنبال خولى بودند، خولى در خانه اش پنهان شد و ناچار به درون چاه مستراح خانه اش رفت. مأموران به راهنمایى زن خولى به مستراح رفتند و وى را درحالى که فضولات بر بدنش چسبیده بود و بوى تعفن مى داد، دست بسته نزد مختار آوردند. مختار دستور داد وى را در برابر خانه اش کشتند، جسدش را نیز در آتش انداختند و خاکسترش را به باد دادند.
۶. سنان بن انس نخعى
او کسى بود که سر امام حسین علیه السلام را از بدن جدا کرد. به دستور مختار، انگشتان دست و پایش را بریدند و درحالى که هنوز جان در بدن داشت، در دیگ روغن جوشان زیتون انداختند.
فرجام غارتگران پیکر امام حسین علیه السلام
نقل است هنگامى که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، سپاهیان یزید براى غارت غنایم به سوى پیکر حضرت هجوم آوردند.
ـ پیراهن حضرت را اسحاق بن حُوبه حَضْرَمى برد، ولى همین که پوشید، دچار پیسى شد و موهایش ریخت.
ـ شلوار امام حسین علیه السلام را بحربن کَعب تمیمى برد و وقتى آن را پوشید، زمین گیر شد و پاهایش از کار افتاد.
ـ عمامه و دستار امام حسین علیه السلام را اَخْنَس بن مُرْشِد بن عَلْقَمه حَضْرمى یا به قولى جابربن یزید اودى برد، ولى همین که بر سر بست، عقلش زایل گردید و دیوانه شد.
ـ بَجْدَل بن سلیم کَلْبى براى بردن انگشتر حضرت، انگشت حسین علیه السلام را قطع کرد. وقتى مختار به او دست یافت، دست و پاهایش را برید و رهایش کرد تا با همان حال در خون خود بغلتد و جان دهد.




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 8:25 AM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

مـخـتار زمانی که تصمیم بر نابودى قاتلان امام حسین(علیه السلام) گرفت، گفت: «دین ما به ما اجازه نمى‌دهد که بگذاریم کسانى که حسین(علیه السلام) را کشته‌اند در این دنیا، با امنیت و آسایش زندگى کـنـنـد،

آنگـاه در حقیقت، من ناصر و خونخواه آل محمد(صلی الله علیه و آله) نیستم، بلکه کذّاب خواهم بود. براى دستیابى بر آن جانیان، از خدا کمک مى‌طلبم و خداى را سپاسگـزارم کـه مـرا شـمـشیرى بر سر آنان قرار داده و نیزه‌اى که بر آنان وارد خواهد شد و انتقام گیرنده آنان که حق اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را بگیرم و بر خداوند حق است که آنان را که دستشان به خـون اهـل بـیـت پیامبر آغشته شده به قتل برساند و آنان که حق خاندان پیامبر را نادیده گـرفته‌اند خوار و ذلیل کند. پس آنان را به من معرفى کنید تا تعقیبشان کنم و ریشه آنان را برکنم.
مختار همه همت خود را براى این هدف مقدّس، کـه هـدف اصـلى قـیـام او بـود، بـه کـار برد.(۱) موسى بن عامر مى‌گوید: «مختار فرمان داد که قاتلان امام حسین(علیه السلام) را تعقیب کنید و مى‌گفت: بـه خدا قسم، آب و خوراک بر من ناگوار است تا این که زمین را از لوث وجود آن ناپاکان پاک سـازم.»(۲) بـنـابراین، عده‌اى به صورت گروهى و عده‌اى نیز فرد فرد به دست انتقام و عدالت سپرده شدند و به جزاى اعمال ننگین خود رسیدند.
نحوه کشته شدن یزید
یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت. به اندازه دو یا سه روز از شهر شام دور شد، ناگاه آهویی ظاهر شد یزید به اصحابش گفت: خودم به تنهایی در صید این آهو اقدام می‌کنم کسی با من نیاید. آهو او را از این وادی به وادی دیگر می‌برد. نوکرانش هر چه در پی او گشتند اثری نیافتند.
اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت که بر سر یزید بزند، اما شمشیر به سر اسب خورد، اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت می‌گرفت و یزید را بر زمین می‌کشید، آنقدر او را بر زمین کشید که او قطعه قطعه شد. اصحاب یزید در پی او آمدند، اثری از او نیافتند، تا این که به اسب او رسیدند فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.
یزید در صحرا به صحرانشینی برخورد کرد که از چاه آب می‌کشید. مقداری آب به یزید داد ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد.
یزید گفت: اگر بدانی که من کیستم بیشتر من را احترام می‌کنی! آن اعرابی گفت ای برادر تو کیستی؟ گفت: من امیرالمومنین یزید پسر معاویه هستم. اعرابی گفت: سوگند به خدا، تو قاتل حسین بن علی(علیهماالسلام) هستی ای دشمن خدا و رسول خدا.
اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت که بر سر یزید بزند، اما شمشیر به سر اسب خورد، اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت می‌گرفت و یزید را بر زمین می‌کشید، آنقدر او را بر زمین کشید که او قطعه قطعه شد. اصحاب یزید در پی او آمدند، اثری از او نیافتند، تا این که به اسب او رسیدند فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.(۳)
الف ـ اعدام‌هاى دسته جمعى
مختار تمام کسانى را کـه در روز عاشورا، با اسب بر بدن مقدس امام حسین(علیه السلام) و شهدا تاخته بودند و تـعـدادشان ده نفر بود، را دستگیر کردند، دست و پایشان را بستند، از پشت بر زمین خواباندند و به زمین میخ کردند و اسب‌ها را با نعل تازه، بر بدن‌هاى آنان تاختند تا پیکر آنان در هم شکـسته شد و به هلاکت رسیدند.(۴) سپس بدن‌هاى آنان را به آتش سوزاندند. ایـنـان عـبـارت بـودنـد از: اسـحـاق بـن حـوبـه، اخـنـس بـن مـرثـد، حـکـیـم بـن طفیل، عمرو بن صبیح، رجاء بن منقذ عبدى، سالم بن خیثمه، واحظبن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت و اسید بن مالک .
ابو عمرو گوید: مـا بعدها در مورد سابقه این ده نفر بررسى کردیم. به این نتیجه رسیدیم که همه آنان زنازاده و فرزندان نامشروع بودند.(۵)
دویـسـت و چهل و هشت نفر از عاملان اساسی واقعه کربلا که در شورش کوفه دستگیر شده‌ بودند، همه یکى پس از دیگرى گردن زده شدند. آنان در میان پانصد نفرى بودند که در شورش کوفه بر ضدّ مختار دستگیر شدند.
شمر بن ذى الجوشن در روز عاشورا شترى را که مخصوص سوار شدن امام حسین(علیه السلام) بود، را به عنوان غنیمت گرفـت و به کوفه آورد و بـه شکرانه قتل فرزند پیامبر(صلی الله علیه و آله) آن شتر را نحر کرد و گوشتش را بین دشمنان اهل بیت در کوفه تقسیم نمود. مختار دستور داد تمام خانه‌هایى را که آن گوشت وارد آن شده بـود و افرادى را که دانسته از آن گوشت خورده‌اند، شناسایى کنند. همه آن خانه‌ها را ویران کرد و کسانى را که از آن گوشت خورده بودند اعدام نمود.(۶)
مختار تمام کسانى را کـه در روز عاشورا، با اسب بر بدن مقدس امام حسین(علیه السلام) و شهدا تاخته بودند و تـعـدادشان ده نفر بود، را دستگیر کردند، دست و پایشان را بستند، از پشت بر زمین خواباندند و به زمین میخ کردند و اسب‌ها را با نعل تازه، بر بدن‌هاى آنان تاختند تا پیکر آنان در هم شکـسته شد و به هلاکت رسیدند. سپس بدن‌هاى آنان را به آتش سوزاندند.
ب ـ اعدام سران کوفه
سران کوفه که در قیام خونخواهى عاشورا کشته شدند عبارت بودند از:
۱ـ عـمـر بـن سـعد:
او فرمانده کل نیروهاى یزید در کربلا و از جمله کسانى بود که نامش در سـیـاهـه قـصـاص شـونـدگـان قـرار داشت. او پیش از دستگیرى به سراغ مختار آمد و خود را معرفى کرد و با شروطى، امان‌نامه گرفت. اما پس از کشتار قاتلان امام حسین(علیه السلام) در کوفه، نامه‌اى از محمد حنفیه به مختار رسید مبنى بر این که جزای عمر بن سعد را بدهد. مختار دید بـعـضـى از شـروط امـان‌نامه توسط عمرسعد نقض شده است. به همین بهانه، او را احضار کرد. او ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. همین بهانه مختار را در کشتن او مصمّم ساخت .
او در مـقـابـل ابـو عـمـرو، رئیس شهربانى مختار مقاومت کرد تا امان بگیرد اما او را امان نداد. آنقدر بر پیکر او شمشیر زدند تا کشته شد و سر بریده‌اش را نزد مختار آوردند.
مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسید: آیا او را مى‌شناسى؟
حفض گفت: در زندگى پس از او خیرى نیست .
مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى کرد. سپس دستور داد او را نیز گردن بزنند، پس از آن که پـسر عـمـر سعد هم کشتـه شد اظهار داشت: یکى در مـقـابل خـون حسین(علیه السلام) و دیگرى در قبال على اکبر حسین ولى یکسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بکشم تلافى یک بند انگشت حسین(علیه السلام) نشده است.(۷) مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود:
«اَللّهـُمَّ لا تَنْسِ هذَا الْیَوْمَ لِلْمُخْتارِ وَاجْزِهِ عَنْ اهل بیت نَبِیِّکَ محمّدٍ(صلی الله علیه و آله) خَیْرَ الجَزاءِ. فَوَاللهِ ما عَلَى الُْمخْتارِ بَعْدَ هذا مِنْ عُتْبٍ» (۸)؛ خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمد(صلی الله علیه و آله)، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست .
۲ـ شـمـر بـن ذى الجـوشن؛
این فرد جنایتکار شماره یک کربلا، توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد کـه او را هـر کجا رفته اسـت پـیـدا کـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش کوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود.
شیـخ طوسى(ره) مى‌نویسد: «شمر را دستگیر کردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افکندند و یکى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌کرد.»
مـسـلم ضـبـائى، که هم قبیله شمر بود، مى‌گوید: «ما فرار کردیم و خود را به محلى در مسیر کـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیکى آن محل، دهکده کوچکى به نام کلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در کنار تپّه‌اى مخفى شدیم که توسط یک روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود که ماموران مختار ما را محاصره کردند. شمر را دیدم که جامه‌اى خوش‌بافت به تن داشت و بدنش پیس(بیماری برص) بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اکبر شنیدم و کسى فریاد زد خداوند، خبیثى را کشت.(۹)
شیـخ طوسى(ره) مى‌نویسد: «شمر را دستگیر کردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افکندند و یکى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌کرد.»(۱۰)
عبدالرحمن بن عبد مى‌گوید: من شمر را به هلاکت رساندم. مختار تا نگاهش به سر بریده شمر افتاد، سجده شکر به جاى آورد و دستـور داد آن سـر را بـالاى نـیـزه کـنـنـد و مقابل مسجد جامع شهر در معرض دید مردم قرار دهند تا موجب عبرت همگان باشد.(۱۱)
۳ـ بـجـدل بن سلیم:
وی در روز عاشورا، براى غارت انگشتر امام حسین(علیه السلام)، انگشتان حـضـرت را قـطـع کـرد. مـخـتـار دسـتـور داد انـگـشـتان آن خبیث را قطع کردند، سپس دو پایش را بریدند و آنقدر در خون غلتید تا به هلاکت رسید.(۱۲)
۴ ـ خـولى بـن یـزیـد اصـبـحـى:
وی از چـهـره‌هـاى کـثـیـف حـادثـه عـاشـورا بـود. او مـامـور حـمـل سـر بـریـده امـام حـسـیـن(علیه السلام) و قـاتـل عـثـمـان بـن عـلى، بـرادر امـام حـسین(علیه السلام)، بوده است.(۱۳)
عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبیدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زیر طشت نهاد. زنش پرسید چه خبر آوردى؟ خولى گفت: ثروت روزگار را برایت آورده‌ام، این سر حسین بن على است که در خانه ما است. زن گفت: واى بر تو، مردم با طلا و نقره از سفر مى‌آیند و تو سر پسر پیغمبر را به خانه مى‌آورى؟ به خدا قسم من دیگر با تو زندگی نخواهم کرد. زن هنگام خارج شدن از خانه، مـشاهده کرد که نور از زیر طشت تـا آسمـان مـتـصل است. مى‌گوید به خدا قسم مرغان سفیدى را دیدم که اطراف طشت در پروازند. وقتی صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زیاد برد.(۱۴)
مـخـتـار، ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى مامور کرد تا خولى را دستگیر کنند. ایشان خـانه خـولى را مـحاصره کردند، ابوعمره وارد خانه شد و خانه را بازرسى کردند. از زنش سراغ خولی را گرفتند. او گـفـت نمـى‌دانم ولی با دست و سر به طرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بیرون کشیدند در حالی که زنبیلى به جاى کلاه بر سر نهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى کسب تکلیفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه‌اش او را بکشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاکستـر تبدیل شد.(۱۵)
ابراهیم، چون عقابى شکارى به ابن زیاد حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محکم بر کمر او فرود آورد که تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى که سرش را بریده باشند، صدا مى‌کرد. بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـک طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را کشتم.» نکته قابل توجه اینجاست که این واقعه در روز عاشوراى سال ۶۷ ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود. ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا کـرده و جـسـدش را بـه آتـش کشیدند.
۵ـ سنان بن انس:
وی از چهره‌هاى جنایتکار کربلا و کسى است که به خیمه‌هاى امام حسین (علیه‌السلام) یـورش بـرد و در آخـرین لحظات عمر امام، نـیـزه‌اش را به سینه حضرت فرو برد. در بـعـضـى مـقـاتـل نـیـز نـقـل شـده کـه او سـر مـقـدس امـام حـسـیـن(علیه السلام) را از بـدن جـدا کـرده اسـت.(۱۶) پـس از دستگیرى او، به دستور مختار، دست و پایش را بریدند و هنوز جان داشـت کـه او را در دیـگ روغـن جـوشـان افـکـنـدنـد و اینگونه به نتیجه اعمال زشت خود رسید.(۱۷)
۶- حکیم بن طفیل قاتل حضرت اباالفضل علیه السلام
حکیم بن طفیل از سران حادثه عاشورا بود، که امام حسین(علیه السلام) را تیرباران نمود و حضرت اباالفـضل(علیه‌السلام) را شهید کرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود. عـبدالله بن کامـل به دستور مختار، او را دستگیر کرد. عدى بن حاتم، که هم قبیله او بود، از او شـفـاعـت کرد، اما مؤثر واقع نشد و به دستور ابن کامل، که از فرماندهان مختار بود، او را تیرباران کردند.
حکیم را که شانه‌هایش بسته بود در کنارى نگه داشتند و به او گفتند: تو بودى که لباس‌هاى عـباس بن على(علیهماالسلام) را غارت کردى؟ اکنون لباس‌هاى تو را در زنده بودنت بیرون مى‌آوریم. پس او را برهنه کردند و آنگاه گفتند: تو بودى که تیر به طرف حسین(علیه السلام) پـرتـاب نمودى و مى‌گویى که تیر من به جامه امام رسید و او را آزار نرسانید؟ به خدا قسم تو را تیرباران مى‌کنیم چنان که امام را هدف تیر قرار دادى. پس از سه طرف تیرها به سویش پرتاب گردید و او را بر زمین افکند، آنقدر تیر بر بدنش زدند که مانند خارپشت گردید.(۱۸)
۷- عبیدالله بن زیاد:
پـس از آن که مـخـتـار از طرف شورشیان کوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالک اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود.
در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمى‌داشت و صف‌ها را مى‌شکافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌کرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شکارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محکم بر کمر او فرود آورد که تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى که سرش را بریده باشند، صدا مى‌کرد.(۱۹) بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـک طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را کشتم.»(۲۰) نکته قابل توجه اینجاست که این واقعه در روز عاشوراى سال ۶۷ ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود.(۲۱)
ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا کـرده و جـسـدش را بـه آتـش کشیدند.(۲۲) سپس گفت: «خدا را شکر مى‌کنم که ابن زیاد به دست من کشته شد.»
سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد کفش او را آب بکشند و طاهر کنند، آن را بر دروازه شهر کوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجاد(علیه السلام) و محمد حنفیه بفرستند.(۲۳)
مختار دستور داد: اول دو دست حرمله را قطع کنید.(همان دو دستى که با یکى کمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌کرد؛ یک بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یک بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یک بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شکافت.) سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع کنید!
ماموران اجرا کردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش . فوراً چوب‌هاى خشک و نازکى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش کشیدند.
هنگامى که سر ابن زیاد را نزد امام سجاد(علیه السلام) آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى کربلا افتاد، دست‌ها را به دعا برداشتند و فرمودند:
«اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَکَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـکـر کـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد.(۲۴)
آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران کردند و فرمودند:
«وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم که زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم.»(۲۵)
داستان سر ابن زیاد
ابراهیم سر ابن زیاد را به کوفه نزد مختار فرستاد، سر ابن زیاد را در گوشه قصر نهادند. مارى باریک پیدا شد و میان سرها گردش مى‌کرد تا به سر عبیدالله رسید وارد دهان او شد و از بینی‌اش خارج گردید، و از بینى وارد مى‌شد و از دهنش خارج مى‌گردید، و مکرر این عمل را انجام مى‌داد.
مرجانه مادر عـبیدالله پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) به او گفت: اى خبیث، فرزند پیامبر را کشتى؟ هرگز روى بهشت را نخواهى دید.(۲۶)
۸ـ حـرمـله:
شیخ طوسى(ره) در امالى مى‌نـویـسـد: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد (علیه السلام) مى‌گوید: پس از زیارت خانه کعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجاد(علیه‌السلام) شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟ گفتم: هنگامى که از کوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند کرد و چنین فرمود:
«اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النَّارِ؛ خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان.»
از نفرین امام سجاد(علیه السلام)، که مظهر عفو و گذشت از خطاکاران بود، معلوم مى‌شود که حرمله چقدر دل اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) را به درد آورده است.
ابو مخنف از امام باقر(علیه السلام) نقل مى‌کند: هنگامى که على اصغر در آغوش پدر هدف تیر حرمله واقع شد، امام حسین(علیه السلام) آنان را نفرین کرد و فرمود:
«وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظَّالِمینَ؛ خدایا، انتقام ما را از این ستمگران بستان.»(۲۷) منهال گفت: پس از زیارت مدینه، عازم کوفه شدم. وقتى به کوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه کربلا مشغول بود. من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، کجا بودى تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم .
با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله کناسه رسیدیم. خبر دادند که حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت که فردى را کشان کشان به نزد مختار آوردند. آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شکر که به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد .
جـلاّدان جلو آمدند. مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع کنید. (همان دو دستى که با یکى کمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌کرد؛ یک بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یک بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یک بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شکافت.) سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع کنید!
ماموران اجرا کردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش .
فوراً چوب‌هاى خشک و نازکى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش کشیدند.
منهال مى‌گوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله !
مختار گفت: علت این جمله‌اى را که گفتى چه بود؟!
گفتم: گوش کن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجاد(علیه السلام) را برایش تعریف کردم.
مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟!
گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو رکعت نماز خواند و سجده‌اش را طولانى کرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود.(۲۸)
یکى از کسانى که مانع آب خوردن امام حسین(علیه السلام) گردید، به مرض استسقا مبتلا گردید و هر چـه آب مـى‌نـوشـیـد بـاز هـم مـى‌گـفـت: تـشنه‌ام، و این به سبب دعاى امام حسین (علیه‌السلام) بود که دوبار فرمود: خدایا او را تشنه گردان . یکى از کسانى که هنگام مرگ او را دیده است مى‌گوید: در مقابلش یخ گذاشته بودند و او را بـاد مـى‌زدنـد و پشت سرش آتشدان قرار داشت، با وجود این از گرماى شکم و سرماى پشت مى‌نـالیـد و مى‌گفت: آبم بدهید که از تشنگى مُردم. وقتى کاسه بزرگى را که اگر پنج نفر مـى‌نـوشـید سیراب مى‌شدند؛ مى‌آوردند، همه را سر مى‌کشید و باز هم مى‌گفت: آبم بدهید که تشنگى مرا کشت، و سرانجام شکم او مانند شکم شتر پاره شد.
۹ـ زیـد بـن رقـاد:
او از تـک تـیراندازان لشکر عمر سعد بود که در روز عاشورا، تیرى به طـرف عبدالله، فرزند امام حسن(علیه السلام) افکند. آن تیر، دست عبدالله را به پیشانیش دوخت. تیرى دیگر نـیـز بـه قلب او افکند و او را بـه شهادت رساند. زید پس از کمى مقاومت، به وسیله افراد عبدالله شاکرى یکى از فرماندهان لشکر مختار، تیرباران شد و سپس او را در آتش سوزاندند.(۲۹)
۱۰- عـمرو بن حجّاج زیدى:
وی از سران کوفه و از کسانى بود که نامه دعوت براى امام حسین (علیه‌السلام) فرستاد. وى با پانصد نفر، مامور بستن آب بـر روى امـام و اهل بیت(علیهم السلام) بود. او پس از شکست شورشیان کوفه از ترس به سوى شراف و واقصه فرار کرد و دیگر اثرى از او مشاهده نشد.(۳۰)
۱۱ـ عبدالله دبّاس:
وی قاتل محمد، فرزند عمار یاسر، بود. او دستگیر و سپس کشته شد، اما پیش از آن، سه نفر از حامیان عمرسعد را بـه مختار معرفى کـرد: عبدالله بن اسید؛ مالک نُمیر؛ حمل بن مالک .
۱۲- منقذ بن مره عبدى:
مختار، عبدالله بن کامـل را به سراغ مـنقـذ بن مـره عـبدى، قـاتل حضرت عـلى اکبر(علیه السلام) فرستاد، خانه‌اش را محاصره کردند. او که مردى شجاع و دلیر بود مسلح و سوار بر اسب از خانه بیرون آمد، با نیزه به یکى از سربازان مختار حمله کرد و او را از اسب انداخت ولى آسیبى به وى نرسید، ابن کامـل با شمشیر بر او حمله کرد و چند ضربه شمشیر بر او وارد ساخت ولى چـون زره‌اش قـوى بود در او اثـر نکرد جز آن که بعدها آن دست شل شد. بالاخره نهیب سختى بر اسب زد که از چنگ سربازان فرار کرده و در بصره به مصعب بن عمیر پیوست.(۳۱)
۱۳- زید بن رقاده قاتل عبدالله فرزند مسلم بن عقیل:
از تـواریخ بر مـى‌آید که فـرزندانى از مـسلم بن عقیل در کربلا بودند غیر از دو طفلان معروف که در زندان ابن زیاد بوده‌اند، و ایشان در کربلا جنگیده‌اند از جمله عبدالله است که زید بن رقاده ملعون با دو تیر او را شهید کرد. تـیر اول به سویش پـرتـاب نمـود و عـبدالله دست خـود را حمـایل قرار داد که تیر دست را به صورتش دوخت و هنگامی که این تیر به او اصابت کرد چنین گفت: بار خدایا اینان ما را کم شمردند و خوار ساختند خداوندا اینها را بکش چنانکه ما را کشتند، و آنان را خوار کن چنانکه ما را خوار کردند؟
همین ملعون تیر دیگرى بر او زد که او را شهید کرد، سپس به بالین جوان آمد و با حرکت دادن، تیر را از پیشانى او بیرون کشید ولى پیکان تیر که از آهن بود در پیشانیش باقى ماند و نتوانست آن را بیرون بکشد.
مختار، عبدالله کامل را براى دستگیریش مامور ساخت، خانه‌اش را محاصره کردند، زید با شمشیر کشیده بیرون آمـد، و چون مرد شجاعى بود ابن کامل دستور داد هیچ کس با نیزه و شمشیر کشیده به او نزدیک نشود بلکه او را تیرباران و سنگباران کنید، به این وسیله او را کشتند، چون احساس کردند هنوز رمقى در بدن دارد؛ فرمان داد تا آتش آورند و او را که هنوز زنده بود آتش زدند.(۳۲)
ج ـ اعدام سایر جنایتکاران
۱- مختـار، ابو نمران مالک بن عمرو نهدى، از فرماندهان انقلاب را با گروهى، مامور دستگیرى عبدالله بن اسید جُهمنی، مالک بن نسیر و حمل بن مالک نمود ابو نمران آنها را دستگیر کرد و نزد مختار آورد.
مختار بـه شدت به آنان پرخاش کرد و گفت، «اى دشمنان خدا و اى دشمنان کتاب خدا، و اى دشمنان رسول خدا و اى دشمنان خاندان پیامبر خدا، حسین چه شد؟! حسین را بـه من تحویل دهید، اى نامردان! کسى را کشتید که شما را به اقامه نماز امر مى‌کرد!»
آنان گفتند: اى امیر، مجبور بودیم. منّت بگذار و ما را نکش!
مختار فریاد زد، «منّت بر شما بگذارم؟! آیا شما بر حسین، فرزند دختر پیامبرتان، منّت گذاشتید و او را رها کردید و به او آب دادید؟!»
سپس به مالک بن نسیر گفت: تو همان کسى نیستى که کلاه امام را به غارت برد؟ عبدالله بن کامل گفت: آرى همین او است .
فرمان داد: دست و پایش را قطع کنید و بگذارید آنقدر دست و پا بزند تا بمیرد، دست و پـایش را بریدند، و در خونش غلطید تا جان داد، سپس دو نفر دیگر را گردن زدند.
مـالک بن نسیر به اندازه‌اى پست بود که وقتی امام آخرین لحظات حیات را مى‌گذرانید هر کس نزدیک حضرت مى‌آمد تا او را شهید کند دلش راضى نمى‌شد و برمى‌گشت، تا این که مالک آمد و شمشیر بر سر امام وارد ساخت که کلاه را شکافت و سر حضرت را زخمى کرد و خـون جارى گـردید. امـام کلاه را از سر برداشت و انداخت و فرمود: «لا اکلت بها و لا شربت حشرک الله مع الظّالمین؛ با این دست نخورى و نیاشامى و خداوند تو را با ستمکاران محشور فرماید.»(۳۳)
چون کلاه امـام از خز بود، مالک آن را برداشت و به کوفه برد و چون خواست آن را بشوید همسرش گفت: واى بر تو لباس پسر پیغمبر را غارت کرده و به خانه من آوردى آن را از خـانه بیرون ببر؟ در اثـر نفرین امام، این مرد تا آخر عمر فقیر و بدبخت بود.(۳۴)
۲. ابـو سعید صیقل نقل مى‌کند: «مختار از مخفیگاه چهار تن از عاملان حادثه عاشورا که پیراهن امام حسین(علیه السلام) را غارت کرده بودند؛ مطلع شد. یکى از فرماندهان انقـلاب به نام عبدالله بـن کامل و همراهان، آنان را دستگیر کردند و نزد مختار آوردند. وقـتـى مـخـتار چشمش ‍ به آن جنایتکاران افتاد، فریاد زد: «اى قاتلان سرور جوانان بهشت! دیدید خداوند چگونه شما را به دست انتقام سپرد؟ دیـدیـد آن پـیـراهـن براى شما چه سرنوشتى را رقم زد؟ سپس دستور داد گردن آنان را زدند.»(۳۵)
۳. عبداللّه بن صخلب و برادرش، عبدالرحمن، و فردى دیگر به نام عبدالله بن وهب از جمله دستگیر شدگان بودند که در بازار اعدام شدند.(۳۶)
۴. یاران مختار عثمان بن خالد و ابى اسماء بشر بـن شـوط، که از قاتلان عبدالرحمن بن عقیل بودند را دستگیر و در کنار چاه جعد گردن زد و چون خبرشان را به مـخـتـار رساندند، مـخـتـار دستـور داد برگـردید و بدنشان را آتـش بزنید تـا خـاکستر شوند.(۳۷)
یکى از کسانى که مانع آب خوردن امام حسین(علیه السلام) گردید، به مرض استسقا مبتلا گردید و هر چـه آب مـى‌نـوشـیـد بـاز هـم مـى‌گـفـت: تـشنه‌ام، و این به سبب دعاى امام حسین (علیه‌السلام) بود که دوبار فرمود: خدایا او را تشنه گردان . یکى از کسانى که هنگام مرگ او را دیده است مى‌گوید: در مقابلش یخ گذاشته بودند و او را بـاد مـى‌زدنـد و پشت سرش آتشدان قرار داشت، با وجود این از گرماى شکم و سرماى پشت مى‌نـالیـد و مى‌گفت: آبم بدهید که از تشنگى مُردم. وقتى کاسه بزرگى را که اگر پنج نفر مـى‌نـوشـید سیراب مى‌شدند؛ مى‌آوردند، همه را سر مى‌کشید و باز هم مى‌گفت: آبم بدهید که تشنگى مرا کشت، و سرانجام شکم او مانند شکم شتر پاره شد.(۳۸) مختار، نامه‌اى مفصل براى محمد حنفیّه نوشت و به او اطمینان داد که همه قاتلان امام حسین (علیه‌السلام) را به سزاى اعمالشان خواهد رساند.(۳۹)
جمعى از عاملان حادثه کربلا از جمله محمّد بن اشعث موفق شدند از دست مختار بگریزند و در بصره، نزد مـصـعـب بـن زبـیـر پـناه بگیرند. اما سپس در جنگ مصعب بر ضد مختار، وارد نبرد گردیدند که جمعى از آنان کشته شدند.(۴۰)
بردگان و موالى و مستـضـعفان، که در قیام مختار جان تازه‌اى گرفته بودند و پشتوانه اصـلى قـیـام بـودنـد، بـر اشـراف کـوفه چیره شدند و بعضى از آنان اربابانشان را، که در فاجعه کربلا دست داشتند، به قتل رساندند و یا به مختار معرّفى کردند.(۴۱)
و اینگونه شد که قاتلان امام حسین(علیه اسلام) و فرزندان و یاران ایشان و مسببان واقعه دلخراش کربلا به سزای اعمال خود رسیدند.
مهری هدهدی
اللهمَ العَنْ اولَ ظالمٍ ظلمَ حَقَ محمدِ و آل محمد و آخرَ تابعٍ لهُ عَلی ذلک
اللهمَ العَنْ العِصابَهَ التی جاهدتِ الحسین و شایَعت و بایَعت و تابَعت عَلی قَتلهِ اللهمَ العَن جَمیعا.

_____________________________________
۱- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۷۴.
۲- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۷۴.
۳- لهوف، سید بن طاووس .
۴- بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۳۷۴؛ لهوف، سیدبن طاووس، ص ۱۸۳.
۵- بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۵۹،۶۰؛ لهوف، ص ۱۸۳.
۶- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۷۷.
۷- طبرى، ج ۸، ص۶۷۱/ بحارالانوار، ج ۴۵، ص۳۷۷/ کامل، ج ۴، ص۲۴۱.)
۸- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۷۹.
۹- تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۵۳.
۱۰- تاریخ طبری، ج ۶، ص ۳۳۸.
۱۱- تاریخ طبری، ج ۶، ص ۳۷۴.
۱۲- تاریخ طبری، ج ۶، ص ۳۷۶.
۱۳- تاریخ طبری، ج ۶، صص۶۷ و ۳۳۷.
۱۴- طبرى، ج ۷، ص۳۶۹.
۱۵- طبرى، ج ۸، ص۶۷۱/ کامل ابن اثیر، ج ۴، ص۲۴۰.
۱۶- کامل ابن اثیر، ج ۴، ص ۷۸.
۱۷- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۷۵.
۱۸- طبرى، ج ۸، ص۶۵۷/ کامل ابن اثیر، ج ۴، ص۲۴۲.
۱۹- انساب الاشراف، ج ۶، ص ۴۲۶ ـ ۴۲۷/ تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۹۰/ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۸۳؛ اخبارالطوال، ص ۲۹۵.
۲۰- انساب الاشراف، ج ۶، ص ۴۲۶ ـ ۴۲۷/ تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۹۰/ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۸۳؛ اخبار الطوال، ص ۲۹۵.
۲۱- انساب الاشراف، ج ۶، ص ۴۲۶ ـ ۴۲۷/ تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۹۰/ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۸۳؛ اخبار الطوال، ص ۲۹۵.
۲۲- انساب الاشراف، ج ۶، ص ۴۲۶.
۲۳- شذرات الذهب، ابن عمار، ج ۱، ص ۷۴.
۲۴- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۸۶.
۲۵- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۸۶.
۲۶-کامل ابن اثیر، ج ۳، ص۵۱۶.
۲۷- تاریخ طبرى، ج ۵، ص ۴۴۸.
۲۸- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳ ـ ۳۳۲/ محجّه البیضاء، مولا محسن فیض کاشانى، ج ۴، ص ۲۴۱.
۲۹- تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۶۴ ـ ۶۵/ کامل ابن اثیر، ج ۴، ص ۲۴۳.
۳۰- تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۵۲.
۳۱- طبرى، ج ۸، ص۶۷۷/ کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۴۳.
۳۲- طبرى، ج۸، ص۶۷۷ .
۳۳- بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۰۲/ کامل، ج۴، ۲۳۹.
۳۴- طبرى، ج۷، ص۳۵۹.
۳۵- تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۵۸.
۳۶- تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۵۸.
۳۷- طبرى، ج ۸، ص۶۷۰.
۳۸- المعجم الکبیر، ج ۱، صص ۲۲۷ و ۲۳۷؛ تاریخ طبرى، ج ۵، ص ۴۴۹.
۳۹- تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۶۲.
۴۰- تاریخ طبری، ج ۶، صص ۶۶ و ۹۴.
۴۱- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۷۷.




[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 8:25 AM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

سید علاءالدین موسوی
موسسه جهانی سبطین( علیهما السلام )
ساعتی بیش تا خلق بزرگترین جنایت تاریخ باقی نمانده. امام حسین(علیه السلام) به لشکر کوفه نزدیک می‌شوند تا برای آخرین بار حجّت را بر ایشان تمام کنند و شاید آخرین لحظات را برای هدایت و نجات ایشان از دست ندهند.

...


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 30 آذر 1390  ] [ 8:25 AM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0
درباره وبلاگ

اى پـــــرده دار كعبـــــه، بردار پرده از پیش `·.•.·´ كــــــــز روى كعبه دل، ما پرده را كشیدیم
نويسندگان
آرشيو مطالب
امار سايت
كل بازديدها : 172213 نفر
كل مطالب : 636 عدد
تعداد کل نظرات: 4 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: چهارشنبه 16 آذر 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 24 اسفند 1392 
امکانات وب