کربلا، صحنه ظهور چهرههایى با نگرشها، عملکردها و فرجامهاى گوناگون است، «زیانکاران» و در مقابل آن «رهیافتگان» ، دو طیف نمادین جامعه آن عصر بودند که با وجود نقطههاى مشترک، رفتار مختلفى را در آن حادثه از خود نشان دادند .
ره یافتگان، با پیشینهاى نه چندان مثبت و گاه منفى، ضمن شکستن زنجیرهاى شیفتگى دنیا، دعوت امام زمان را لبیک گفته و در رکاب آن سالار نیک بختان، زندگى خویش را با میمنت و مبارکى پیوند دادند . زهیر بن قین، حر بن یزید، حارث بن امرءالقیس، نعمان و حلاس بن عمرو، بکر بن حى، عمرو بن ضبیعه و . . . در زمره این گروهاند که در برزخ ماندن و رفتن، رفتن به سمت عشق را پذیرا شدند .
از دیگر سو، زیانکاران قرار داشتند; همانان که هماى سعادت بر بام زندگىشان نشست تا مرکب عروج ایشان به سوى رضوان باشد، اما مستى رفاه طلبى، دنیاپرستى، مرگ گریزى، قدرتخواهى و عوام زدگى، عقل و تفکر را از آنان ربود و هر یک با بهرهگیرى از موقعیتخاص خود، دست رد به بخت زرین خویش زده و دعوت امام را اجابت نکردند . آرى! دنیا، گاه سکوى پرش سبک بالان به سوى ملکوت و گاه مرتعى زیبا و دلفریب براى دنیا طلبان ظاهر بین است: «زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین والقناطیر المقنطره من الذهب والفضه و الخیل المسومه والانعام والحرث ذلک متاع الحیوه الدنیا والله عنده حسن الماب» . (۱)
محبت امور مادى، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپایان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است; (تا در پرتو آن، آزمایش و تربیتشوند; ولى) اینها (در صورتى که هدف نهایى آدمى را تشکیل دهند،) سرمایه زندگى پست (مادى) است; و سرانجام نیک (و زندگى والا و جاویدان)، نزد خداست .
دقت در زندگى هر یک از زیانکاران در جریان حماسه کربلا، ما را به نقطههاى آغازین سقوط حیات ایشان رهنمون و فرجام سوء ردکنندگان دعوت امام را مبرهن مىسازد . حیات این گروه را مرور مىکنیم:
۱ - عبدالله بن عمر:
عبدالله فرزند عمر بن خطاب و از صحابى رسول گرامى اسلام (ص) است . (۲) عمر او را در اداره حکومت پس از خود ناتوان ابن عمر بعد از عثمان از بیعتبا على (ع) سرپیچى کرد، (۴) یارى نکردن حق و خار نکردن باطل دو ویژگى منفى او در نگاه امیرمؤمنان بود . (۵) او خلافت معاویه را به رسمیتشمرد و با وى بیعت کرد، (۶) آن هنگام که معاویه براى یزید بیعت مىستاند، ابن عمر به گروه مخالفان پیوست، اما معاویه از او بیمناک نبود و به وفادارى او در آینده ایمان داشت (۷) و در این باره به فرزندش چنین گفت: «عبدالله بن عمر گرچه از بیعت امتناع ورزید، ولى او با توست، قدرش را بدان و او را از خود مران .» (۸)
در آغاز خلافتیزید و پس از ورود امام حسین (ع) به مکه «ابن عمر» براى ترغیب آن حضرت به بیعتبا یزید نزد ایشان رفت و گفت: از دشمنى دیرین این خاندان با شما آگاهى دارى، مردم به او (یزید) روى آوردهاند و درهم و دینار در دست اوست، در صورت مخالفتبا او کشته مىشوى و گروهى از مسلمانان نیز قربانى مىگردند . من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود:
«حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یارى او بردارند به خوارى و ذلت ابدى مبتلا خواهند شد .» پیشنهاد من این است که مانند همه مردم راه صلح پیش گیرى! (۹)
امام در پاسخ پیشنهاد عبدالله بن عمر چنین فرمود:
ابوعبد الرحمان! آیا نمىدانى پستى دنیا به اندازهاى است که سر یحیى بن زکریا به زناکارى از زناکاران بنىاسرائیل هدیه داده مىشود . مگر نمىدانى که بنىاسرائیل بین طلوع فجر تا طلوع سپیده خورشید هفتاد پیامبر را به قتل رسانده و سپس در محل کار خویش مىنشستند و به خرید و فروش مىپرداختند . گویا که هیچ جنایتى را مرتکب نشدهاند، پروردگار تعجیل نفرمود و مدتى به آنان مهلت داد و سپس دست انتقام الهى با شدیدترین وجه گریبان آنان را گرفت و به سزاى اعمالشان رساند .
«اتق الله یا ابا عبدالرحمن و لاتدعن نصرتی; اباعبدالرحمن! از خدا بترس و از یاریم دستبرندار . . .» (۱۰)
ابن عمر دعوت حجتخدا را رد کرد و راهى مدینه شد و پس از شهادت امام، نامهاى به یزید نگاشت و ضمن پذیرش خلافتش با وى بیعت کرد . (۱۱)
در جریان شورش مردم مدینه، او ضمن نکوهش پیمان شکنى مردم، خطاب به خاندان خویش گفت: «اگر بدانم هر یک از شما دست از بیعتبا یزید برداشته و از مخالفان او حمایت کردهاید رابطه من با او قطع خواهد گردید .» (۱۲)
در زمان خلافت عبدالملک مروان و پس از ورود حجاج بن یوسف به مدینه، عبدالله بن عمر شبانه نزد حجاج رفت تا به وسیله او با عبدالملک بیعت نماید، او در توجیه شتاب خود این سخن رسول خدا (ص) را یادآور شد «هر کس بمیرد و پیشوایى نداشته باشد به مرگ مردان جاهلى مرده است .» و گفت: مىترسم شب را بدون امام به صبح برسانم! گویند که حجاج براى تحقیر «ابن عمر» پاى خود را از فراش بیرون کرد و گفت: براى بیعت دستخود را بر روى پایم بگذار! (۱۳)
این ماجرا اوج ذلتشخصیتى است که با وجود کهنسالى و نقل روایات فراوان از پیامبر اکرم (ص)، توان تمییز صف صالحان از ستمگران را نداشت و همواره براى حفظ «آقایى» خویش در جبهه پیشوایان ظالم قرار مىگرفت، اما سرانجام فرجام دنیوى کردار خود را نیز دید .
عبدالله بن عمر آخرین صحابى، در اواخر حیات خود بینایىاش را از دست داد و در مکه از دنیا رفت . (۱۴)
۲ - عبیدالله بن حر جعفى:
عبیدالله، از اشراف، شجاعان و شعراى معروف کوفه بود و در گروه پیروان عثمان قرار داشت . پس از قتل عثمان کوفه را به قصد شام ترک گفت و در کنار معاویه جاى گرفت و با سپاه او در جنگ صفین شرکت جست . وى پس از شهادت حضرت على (ع) به کوفه بازگشت . (۱۵)
ابن حر، در منزل بنىمقاتل (۱۶) با کاروان امام حسین (ع) مواجه شد، حضرت نخست «حجاج بن مسروق» را به منظور همراهى و یارى نزد او فرستاد، لیکن عبیدالله بن حر به فرستاده امام جواب رد داد و گفت: «به خدا سوگند از کوفه بیرون نیامدم جز آن که اکثر مردم خود را براى جنگ مهیا مىکردند و براى من کشته شدن حسین (ع) حتمى گردید . من توانایى یارى او را ندارم و اصلا دوست ندارم که او مرا ببیند و نه من او را!»
پس از بازگشتحاجیان از مکه امام خود به همراه چند تن از یارانش به نزد عبیدالله رفت و پس از سخنان آغازین به وى چنین فرمود: «ابن حر! مردم شهرتان به من نامه نوشتهاند که همه آنان به یارى من اتحاد نموده و پیمان بستهاند و از من درخواست کردهاند که به شهرشان بیایم، ولى واقع امر بر خلاف آن چیزى است که ادعا کردهاند، تو در دوران عمرت گناهان زیادى مرتکب شدهاى، آیا مىخواهى توبه کنى تا گناهانت پاک گردد؟ !» ابن حر گفت: «چگونه؟»
امام فرمود: «فرزند دختر پیامبرت را یارى کن و در رکابش بجنگ .»
ابن حر گفت: «به خدا قسم کسى که از تو پیروى کند به سعادت ابدى نائل مىگردد، ولى من احتمال نمىدهم که یارىام به حال تو سودى داشته باشد، زیرا در کوفه براى شما یاورى نیست . به خدا سوگندت مىدهم که از این کار معافم دار، زیرا نفس من به مرگ راضى نیست و من از مردن سخت گریزانم . اینک اسب معروف خود «ملحقه» را به حضورت تقدیم مىدارم، اسبى که تاکنون هر دشمنى را که تعقیب کردهام، به او رسیدهام و هیچ دشمنى نیز نتوانسته استبه من دستیابد! شمشیر من را نیز بگیر، همانا آن را به کسى نزدم جز آن که مرگ را بر آن شخص چشانیدهام!»
امام در برابر سخن نسنجیده و نابخردانه ابن حر چنین فرمود:
«حال که در راه ما از نثار جان دریغ مىورزى، ما نیز به تو و به شمشیر و اسب تو نیاز نداریم، زیرا که من از گمراهان نیرو نمىگیرم . تو را نصیحت مىکنم همان گونه که تو مرا نصیحت نمودى، تا مىتوانى خود را به جاى دور دستى برسان تا فریاد ما را نشنوى و کارزار ما را نبینى، فوالله لایسمع واعیتنا احد و لاینصرنا الا اکبه الله فى نار جهنم; به خدا سوگند اگر صداى استغاثه ما به گوش کسى برسد و به یاریمان نشتابد خداوند او را در آتش جهنم خواهد افکند .» (۱۷)
دنیازدگى و مرگ گریزى «ابن حر» ، مانع وزش نسیم سعادت بر زندگى گناه آلودش شد، نسیم روح افزایى که مىرفت کردار ناشایست گذشتهاش را محو و او را در صف صالحان و شهدا قرار دهد .
گرچه عبیدالله بن حر، امام را در منزل بنىمقاتل ترک گفت، اما حسرت و پشیمانى ابدى بر باقى مانده عمرش سایه افکند و زندگىاش را قرین تاسف و ماتم ساختحتى در سرودههایش آهنگ ندامت و حسرت پدیدار گشت . (۱۸)
فیالک حسره ما دمتحیا
تردد بین صدری و التراقى
حسین حین یطلب بذل نصری
على اهل الضلاله والنفاق
ولو انى اواسیه بنفسی
لنلت کرامه یوم التلاق (۱۹)
- آه از حسرتى که تا زندهام در میان سینه و گلویم در جریان است .
- آن گاه که حسین براى برانداختن اهل گمراهى و نفاق از من یارى طلبید .
- اگر آن روز جانم را براى یارىاش مىنهادم، روز قیامتبه کرامت و جایگاه والا دست مىیافتم .
ابن زیاد، پس از آگاهى از ندامت «ابن حر» ، او را به کاخ خود فرا خواند و «ابن حر» به هر تدبیرى که بود توانست از دستش بگریزد . او سرانجام خود را به کربلا رسانید و در مقابل قبر مطهر امام حسین (ع) ایستاده و قصیده معروف خود را - که بیش از چهارده بیت آن در دست نیست - سرود . بعضى از ابیات آن از این قرار است:
یقول امیر قادر و ابن غادر
الا کنت قاتلت الحسین بن فاطمه
و نفسی على خذلانه واعتزاله
و بیعه هذا الناکث العهد لائمه
فیا ندمى ان لا اکون نصرته
الاکل نفس لاتسدد نادمه
و انى لانى لم اکن من حماته
لذو حسره ما ان تفارق لازمه (۲۰)
عبیدالله بن حر، پس از مرگ یزید و فرار ابن زیاد، با قیام مختار همصدا شد و به همراه گروهى به مدائن رفت ، ولى سپس در کنار «مصعب بن زبیر» با «مختار» جنگید . پس از مدتى «مصعب» به او مظنون شد و او را حبس کرد . مدتى بعد با شفاعت گروهى از قبیله «مذمح» وى را آزاد ساخت . ابن حر، پس از آزادى به عبدالملک مروان پیوست و چون به کوفه آمد شهر را در دست کارگزاران «ابن زبیر» دید . او مورد تعقیب خصم قرار گرفت و با بدنى مجروح بر کشتى سوار شد تا از فرات عبور کند، وى براى فرار از اسارت خود را در آب انداخت و کشته شد .
مورخان، مرگ او را در سال ۶۸ ه . ق نوشتهاند . گویند که «مصعب بن زبیر» «عبیدالله بن حر» را بر دروازه کوفه آویخت . (۲۱)
۳ - عمرو بن قیس
عمرو، به همراه پسر عموى خود در منزل بنىمقاتل به محضر امام حسین وارد شد . در ابتدا عموزادهاش به امام گفت: «این سیاهى که در محاسن شما مىبینم از خضاب استیا موى شما بدین رنگ است؟»
گردباد دنیاگرایى در پوشش فرینده عائلهمندى و امانتدارى مردم، ابن قیس و عموزاده او را در دام خود نهاد و آن دو را از همراهى با کاروان نور و راهیابى به بهشت جاودان بازداشت و در کویر نفس سرکش جاى داد .
حضرت فرمود: «خضاب است، موى ما بنىهاشم زود سپید مىشود . . . آیا براى یارى من آمدهاید؟»
عمرو بن قیس گفت: «عایله زیادى دارم، مال بسیارى از مردم نزد من است و نمىدانم کار به کجا مىانجامد . خوش ندارم امانت مردم از بین برود!» پسر عمویش نیز همانند او پاسخ داد .
امام فرمود: «فانطلقا فلاتسمعا لى واعیه، و لاتریا لى سوادا، فانه من سمع واعیتنا او راى سوادنا فلم یجبنا و لم یغثنا کان حقا على الله عزوجل ان یکبه على منخریه فى النار; پس از این جا بروید، تا فریاد ما را نشنوید و ما را نبینید، همانا هر کس نداى ما را بشنود و یا ما را ببیند و پاسخ نگوید و به یاریمان نشتابد، سزاوار است که خداوند او را به بینى در آتش افکند .» (۲۲)
گردباد دنیاگرایى در پوشش فرینده عائلهمندى و امانتدارى مردم، ابن قیس و عموزاده او را در دام خود نهاد و آن دو را از همراهى با کاروان نور و راهیابى به بهشت جاودان بازداشت و در کویر نفس سرکش جاى داد . «و ما الحیوه الدنیا الا متاع الغرور .» (۲۳)
۴ - هرثمه بن ابى مسلم
هرثمه، به همراه سپاهیان امام على (ع) در جنگ صفین شرکت کرد . در بازگشت، سپاه امام در کربلا توقف نمود . هرثمه مىگوید: پس از برپایى نماز صبح، حضرت امیر (ع) مشتى از خاک کربلا را برداشت و آن را بویید و فرمود: «واها لک ایتها التربه، لیحشرن منک اقوام یدخلون الجنه بغیر حساب; اى خاک! همانا از تو مردمى محشور مىشوند که بدون حسابرسى وارد بهشت مىگردند .»
ابن ابى مسلم، یکى از نیروهاى اعزامى «عبیدالله بن زیاد» به کربلا بود، او مىگوید: هنگامى که به سرزمین کربلا رسیدیم، به یاد آن حدیث افتادم، بر شترم نشستم و به سمت امام حسین (ع) رفتم . پس از عرض سلام، حدیثى که از پدر والاى ایشان شنیده بودم بازگو کردم، امام فرمود: «با ما هستى یا بر ضد ما؟»
گفتم: «نه با شما هستم و نه بر شما! دخترانم را در شهر نهادم و از ابن زیاد بر ایشان نگرانم .»
حضرت در پاسخ فرمود: «فامض حیث لاترى لنا مقتلا و لاتسمع لنا صوتا، فو الذى نفس حسین بیده لایسمع الیوم واعیتنا احد فلایعیننا الا اکبه الله بوجهه فى جهنم; (۲۴) برو! تا آن که قربانگاه ما را نبینى و صداى ما را نشنوى، قسم به آن که جان حسین در دست اوست، اگرکسى امروز صداى ما را بشنود و به یاریمان نشتابد، هر آینه خداوند او را با صورت در دوزخ مىافکند .»
اگر فقدان توکل و دلبستگى به دنیا قرین زندگى انسان گردد، اندیشه و دیدگاهى چون هرثمه خواهد داشت; او که خود شاهد همراهى زن و فرزند امام حسین و سایر بنىهاشم و حضورشان در صحنه بحرانى کربلاست، از فرزندان خود یاد مىکند و به بهانه نگرانى حال آنان، از همراهى با حجتخدا روى گردان است . «انما اموالکم و اولادکم فتنه و الله عنده اجر عظیم .» (۲۵)
۵ - مالک بن نضر ارحبى و ضحاک بن عبدالله مشرقى
ضحاک، به همراه مالک بن نضر ارحبى به حضور امام حسین (ع) رسید، این دیدار ظاهرا در کربلا صورت گرفت، امام پس از خوشامدگویى، سبب حضورشان را جویا شد، آنان در پاسخ گفتند: براى عرض سلام خدمت رسیدیم و از خدا عافیت و سلامتشما را خواستاریم، مردم براى جنگ با شما جمع شدهاند! نظر شما چیست؟
امام پاسخ داد: «حسبى الله و نعم الوکیل; خدا مرا کفایت مىکند و چه نیکو وکیلى است .»
آن دو براى امام دعا کردند، آن گاه حضرت فرمود: چرا مرا یارى نمىکنید؟ مالک بن نضر با بیان این جمله که: من مقروض هستم و عیال دارم، دعوت امام را رد کرد و رفت .
ضحاک بن عبدالله نیز مشابه سخن ابن نضر را گفت و سپس حضور موقت و مشروط خود را در کنار امام پیشنهاد داد و گفت: تا آن جا از شما دفاع خواهم کرد که دفاع من به حال شما مفید باشد، در غیر این صورت در جدایى از شما آزاد خواهم بود، امام نیز پذیرفت .
او در روز عاشورا، دلیرى به خرج داد و امام بارها او را تشویق و دعا فرمود . چون جمله یاران امام حسین (ع) - جز سوید بن عمر و بشیر بن عمرو - به شهادت رسیدند، او نزد حضرت آمد و شرط پیشین خود را یادآور شد و از ایشان اجازه بازگشتخواست، امام هم آزادش گذاشت .
او که قبلا اسب خود را در یکى از خیمهها پنهان کرده بود، پس از اذن امام، سوار بر اسب شد و فرار کرد . تعدادى از سربازان «ابن سعد» به تعقیب او پرداختند، ضحاک چون به روستایى به نام «شفیه» رسید ایستاد، تعقیب کنندگان او را شناختند و رهایش کردند . (۲۶)
ماجراى «ضحاک بن عبدالله» در نوع خود بىنظیر است، او که تا دقایق پایانى حماسه عاشورا در کنار امام شمشیر زد و شمارى از لشکریان خصم را از پاى درآورد و از نزدیک شاهد صحنه مظلومیتخاندان رسالتبود، چگونه بر عاقبت نیکوى خود پشت پا زد و خود را از فیض شهادت در رکاب سالار شهیدان محروم ساخت! آرى، او به دنیا دل بسته بود و اسبش نیز وسیله پیوند مجدد او به این زندگى ناپایدار و گذرا گردید . . . : «ذلک بانهم استحبوا الحیوه الدنیا على الآخره .» (۲۷)
_________________________________________________________________
۱) آل عمران (۳) آیه ۱۴ .
۲) ابى الحجاج یوسف المزى، تهذیب الکمال، مؤسسه الرساله، ج۱۵، ص۳۳۲ .
۳) محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، دارالمعارف، ج۴، ص۲۲۷ .
۴) مسعودى، مروج الذهب، ج۳، ص۱۵ .
۵) نهج البلاغه، انتشارات هجرت، ص۵۲۱; قصارالحکم: ۲۶۲ .
۶) تاریخ طبرى، ج۵، ص۵۸ .
۷) فاما عبدالله بن عمر، فرجل قد وقذته العباده و اذا لمیبق احد غیره بایعک، ر . ک: ابىمخنف، وقعه الطف، مؤسسه النشر الاسلامى، ۱۳۶۷ ش، ص۶۹ .
۸) محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، دارالکتب الاسلامیه، ج۴۴، ص۳۱۱ .
۹) خوارزمى، مقتل الحسین، مکتبه المفید، ج۱، ص۱۹۰ و ۱۹۱; سخنان حسین بن على، محمد صادق نجمى، دفتر انتشارات اسلامى، ص۴۲ .
۱۰) ابن طاووس، الملهوف على قتلى الطقوف، دار الاسوه، ۱۴۱۴ق، ص۱۰۲ .
۱۱) ابن حجر، فتح البارى، دار احیاء التراث العربى، ج۱۳، ص۵۹; تاریخ طبرى، ج۵، ص۵۷۱ و عبدالله بن عمر به وسیله ولید با یزید بیعت کرد . ر . ک: مروج الذهب، ج۲، ص۳۱۶ .
۱۲) محمد بن اسماعیل بخارى جعفى، صحیح بخارى، دارالکتب العلمیه، ج۸، ص۹۹ .
۱۳) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۴۲; قاموس الرجال، للشیخ محمد تقى شوشترى، مؤسسه النشر الاسلامی، ج۶، ص۵۴۱ .
۱۴) ابن حجر، الاصابه، رقم ۴۸۲۵; الطبقات الکبرى، ابن سعد، ج۴، ص۱۰۵ - ۱۳۸ .
۱۵) ابن حزم، جمهره انساب العرب ص۳۸۵ ; تاریخ طبرى، ج۵، ص۱۲۸ .
۱۶) این منزل، منسوب به مقاتل به حسان بن ثعلبه است و بین عین التمر و قطقطانیه قرار دارد ر . ک: یاقوت حموى، معجم البلدان، ج۴، ص۳۷۴ .
۱۷) ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، مؤسسه الاعلمى، ج۴، ص۵۰ و ۵۱; شیخ مفید، الارشاد، موسسه آل البیت، ج۲، ص۸۱ و ۸۲; خوارزمى، مقتل، ج۱، ص۲۲۶ و مقرم، مقتل الحسین، ص۱۸۹ .
۱۸) ر . ک: ادب الطف، جواد شبر، ج۱، ص۹۳ - ۱۰۰ .
۱۹) همان، ص۹۶ و ۹۷ .
۲۰) الکامل فى التاریخ، ج۴، ص۲۸۸ و ۲۸۹; وقعه الطف، ص۲۷۷; ادب الطف، ص۹۸ .
۲۱) تاریخ طبرى، ج۵، ص۱۰۵، ۱۰۶، ۱۲۹، ۱۳۱، ۱۳۵; الکامل فى التاریخ، ج۴، ۲۸۹ و انساب الاشراف، ج۵، ص۲۹۵ .
۲۲) شیخ صدوق، ثواب الاعمال، ص۳۰۸; رجال الکشى، شیخ طوسى، ص۱۱۳; بحارالانوار، ج۴۵، ص۸۴; ابوعلى حائرى، منتهى المقال، ج۵، ص۱۱۵ - ۱۱۷ و موسوعه کلمات الامام الحسین (ع)، ص۳۶۹ .
۲۳) آل عمران (۳) آیه ۱۸۵; حدید (۵۷) آیه ۲۰: زندگى دنیا جز متاع و مایه فریبکارى نیست .
۲۴) شیخ صدوق، الامالى، مؤسسه الاعلمى، بیروت، ص۱۱۷، تاریخ ابن عساکر (ترجمه الامام الحسین علیه السلام)، مؤسسه المحمودى، بیروت، ۱۳۸۹ق، ص۲۳۵، بحارالانوار، ج۴۴، ص۲۵۵، شیخ عبدالله البحرانى، العوالم، مدرسه الامام المهدى (ع)، قم، ۱۴۰۷ ق، ج۱۷، ص۱۴۷; موسوعه کلمات الامام الحسین، ص۳۷۹ و ۳۸۰ .
۲۵) سوره تغابن (۶۴) آیه ۱۵ : به حقیقت، اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند (چندان به آنها دل نبندید) و (بدانید که) پاداش بزرگ پیش خداست .
۲۶) تاریخ طبرى، دارالکتب الاسلامیه ، بیروت، ج۳، ص۳۱۵ و ۳۲۹; الکامل فى التاریخ، ج۴، ص۷۳; انساب الاشراف، ج۳، ص۱۹۷; سماوى، ابصار العین، ص۱۰۱; سید مرتضى عسکرى، معالم المدرستین، مؤسسه البعثه، ج۳، ص۱۱۳، موسوعه کلمات الامام الحسین (ع)، ۳۷۸ ۴۵۲ و ۴۵۳ .
۲۷) سور نحل (۱۶) آیه ۱۰۷: آن به این جهت است که آنها دنیا را بیشتر دوست داشته و بر آخرت ترجیح مىدادند .