آقاى مير سيد على برقعى فرمودند: مردى اظهار مى داشت كه من در ايامى كه سفير ايران درعراق بودم, عيالم مبتلا به جنون شد به طورى كه كند به پاهايش زديم;روزى از سفارتخانه به منزل آمدم حال او را بسيار منقلب و آشفته ديدم, داخل اطاق مخصوص خود شدم و از همانجا متوسل شدم به مولا امير المومنين عليه السلام و عرض كردم يا على چند سال است كه در خدمت شما هستم و غريب و تنهايم شفاى همسرم را از شما مى خواهم. همين طور در حال تحير بودم كه خدايا چه بكنم كه يك مرتبه خادمه منزل دويد و گفت آقا بياييد, گفتم همسرم فوت كرد؟ گفت: خير بهتر شد. من باعجله نزد عيالم رفتم, ديدم با حال طبيعى نشسته, عيالم به من گفت: اين چه وضع است, چرا به پاهاى من كند زديد؟! براى او توضيح دادم بعد گفتم چه شد كه شمايك مرتبه بهتر شديد؟ گفت: در همين ساعات خانم مجلله اى داخل اطاق شد گفتم شما كيستيد؟
فرمود من معصومه دختر موسى بن جعفر عليه السلام هستم. جدم اميرالمومنين على عليه السلام امر فرمودند من شما را شفا بدهم و شما خوب شديد ...(بشاره المومنين, ص 43, آشيخ قوام اسلامى جاسبى)