شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

 

گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

 

من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل

آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

 

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست

صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست

 

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست

 

همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن

همواره عطشناكی رؤیای من اینست

 

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست

 

دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

 

خــرداد تــــو و آذر من بگـــذر و بگـذار

امروز بجوشند كه سودای من اینست

 

دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم

كولاكم و برفم همه فردای من اینست

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 10:14 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست

بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست

 

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد

ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست

 

مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت

بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست

 

عزیز دار محبت که خارزار جهان

گرش گلی است همانا محبتست ای دوست

 

به کام دشمن دون دست دوستان بستن

به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست

 

فلک همیشه به کام یکی نمیگردد

که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست

 

بیا که پرده پاییز خاطرات انگیز

گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست

 

مآل کار جهان و جهانیان خواهی

بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست

 

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد

بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

 

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه

که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

 

 

شهریار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 10:13 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای نگاهت خنده مهتاب ها

بر پرند ِ رنگ رنگ ِ خواب ها

 

ای صفای جاودان ِهرچه هست:

باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها 

 

ای نگاهت جاودان افروخته

شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها

 

ای طلوع بی زوال آرزو

در صفای روشنی محراب ها

 

ناز نوشینی تو و دیدار توست

 خنده مهتاب در مرداب ها

 

 در خرام نازنینت جلوه کرد

 رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها.

 

 

شفیعی کدکنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 10:13 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر

من نامه بر بین تو بودم با کسی دیگر

 

طاقت نمی آوردم اما نامه می بردم

از او به تو ..از تو به او.. مرداد .. شهریور

 

پاییز شد با خود نشستم نقشه ایی چیدم

می خواستم غافل شوید از حال همدیگر

 

با زیرکی تقلید کردم دست خطش را

یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر

 

او می نوشت : آغوش تو پایان تنهایی است

تغییر می دادم : که از تو خسته ام دیگر

 

او می نوشت : اینجا هوا شرجی است غم دارد

تغییر می دادم : هوا خوب است در بندر

 

او می نوشت : ای کاش امشب پیش هم بودیم ...

تغییر می دادم : که از این عاشقی بگذر ...

 

باید ببخشی نامه هایت را که می خواندم

در جوی می انداختم با چشمهایی تر

 

با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی

از مرده ریگ این جهان بی در و پیکر

 

آن نقشه باید بین آنها را به هم می زد

اما به یک احساس فوق العاده شد منجر :

 

آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست

ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر

 

دیدید هم را بینتان سوتفاهم بود ؛

آن هم به زودی برطرف شد بی پدرمادر

 

با خنده حل شد آن کدورت های طولانی

این بین و بس من بودم و یک حس شرم آور

 

شاید اگر در نامه ها دستی نمی بردم

آن عشق با دوری به پایان می رسید آخر

 

رفتی دوچرخه گوشه ی انباریم پوسید

آه از ندانم کاریت ای چرخ بازیگر !

 

شاید تمام آن چه گفتم خواب بود اما

من مرده ام در خویش ...بیدارم نکن مادر

 

 

احسان افشاری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 10:12 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

در گیر ظلمتم که پی یک نشانه است

هرجا چراغ دیده گمان کرده خانه است

 

دائم افول می کنم از خویش این منم

رودی ک برخلاف مسیرش روانه است

 

اشک روان و موی پریشان و بار غم

چیزی که قحطی آمده بعداز تو شانه است

 

آگاهی از درون تو یک آرزوی دور

چون کشف غارهای بدون دهانه است

 

جریان عشق در تو شبیه غزل ثقیل

در من ولی به سادگی یک ترانه است

 

در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست

چکش زدن به آهن سرد احمقانه است

 

 

جواد منفرد


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 10:10 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

 

رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

فروغ فرخزاد


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ازاین به خمره نشستن، ازاین خراب شدن

چقدر فاصله مانده است تا شراب شدن؟

 

رها کنید مرا تا رها شوید از من

عذاب می کشم از مایه عذاب شدن

 

دلم گرفته ازاینجا، کجاست تنگ خودم؟

چه سود ماهی آزاد منجلاب شدن؟

 

پرنده بودن و کابوس میله و چنگال

پرنده بودن و هرصبح خیس آب شدن

 

شبیه پنجره یک عمر سنگسار شوی

به جرم عاشق چشمان آفتاب شدن

 

ببخش رود بلندم، چراکه راهی نیست

دراین وفور بیابان ، بجز سراب شدن ...

 

 

علی ارجمند


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

شراب سینه ی تنگ غروب یعنی تو

و هر چه هست در این چارچوب یعنی تو

 

بهانه داده به دستم دوگونه ی سیبت !

دعای حاجت اغفر ذنوب یعنی تو

 

برقص تا که برقصد به عشق تو امواج

نشاط مردم اهل جنوب یعنی تو

 

قسم به صبح و به مشق قلم که خواهد گفت

به نام عشق که هر چیز خوب یعنی تو

 

دمیده از نفست یا محول الاحوال

یقین شده است بهار قلوب یعنی تو ,

 

زبان قاصر هر سنگ و چوب یعنی من

دلیل بودن یک حس خوب یعنی تو

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من گفته بودم عاشقم، اما فراموشش کن ای دوست!

از عشق اگر یک شعله در من مانده خاموشش کن ای دوست

 

نشنیده گیر آری اگر از عشق، حرفی با تو گفتم

مُرد آن عروس آرزوها پنبه در گوشش کن ای دوست

 

من تا سراب عاشقی صد بار از این دریا گذشتم

چون موج از این افسانه بگذر، ترک آغوشش کن ای دوست

 

می‌خواستم با عشق فرداهای روشن را ببینم

دیگر نگاهم را بگیر از من، سیه‌پوشش کن ای دوست

 

خط می‌زنم نام تو را از خاطرم، یاد تو را نیز

از من اگر نامی به یادت مانده مخدوشش کن ای دوست

 

عاشق شدم تا اتفاقی تازه در عالم بیفتد

این اتفاق افتاد، باور کن! فراموشش کن ای دوست

 

 

ناصر فیض


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می کند

 

ناگهان می آید و در سینه می لرزد دلم

هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می کند

 

با من از این هم دلت بی اعتناتر خواست ، باش !

موج را برخورد صخره کی پشیمان می کند؟!

 

مثل مادر ، عاشق از روز ازل حسرت کِش است

هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می کند

 

اشک می فهمد غم افتاده ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت ها فراوان می کند

 

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

درد بی درمانشان را مرگ درمان می کند

 

 

مژگان عباسلو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:477986

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396