شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

 

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

 

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

 

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

 

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

 

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

 

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

 

اشاره غزل خواجه با غزاله تست

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

 

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز این قدر که فراموش می کند ما را

 

 

شهریار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دست تو باز می کند پنجره های بسته را

هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را

 

دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم

آینه قدیمی غبار غم نشسته را

 

پنجره بیقرار تو ، کوچه در انتظار تو

تا که کند نثار تو ،لاله دسته دسته را

 

شب به سحر رسانده ام ،دیده به ره نشانده ام

گوش به زنگ مانده ام ،جمعه عهد بسته را

 

این دل صاف کم کٍمک شدست سطحی از ترک

 آه ! شکسته تر مخواه ،آینة شکسته را

 

 

سهیل محمودی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای

و شاه بیت غزل های لال من شده ای

 

چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض

جواب حسرت این چند سال من شده ای

 

چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟

تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

 

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم

خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای

 

هنوز نذر شب جمعه های من اینست

که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

 

که اتفاق بیفتد کنارتان هستم

برای وسعت پرواز بال من شده ای

 

میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق

تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

 

مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست

عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای

 

 

عسل کریمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو!

چه کوچک می‌نماید پیش تو غم‌های بعد از تو

 

تو را از دست دادم، تو چه خواهی کرد بعد از من؟

چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم‌های بعد از تو؟

 

تو را از دست ... ؛ دادم از همین زخم است، می‌بینی؟

دهانش را نمی‌بندند مرهم‌های بعد از تو

 

«تو را از یاد خواهم برد کم‌کم» بارها گفتم

به خود کی می‌رسم اما به کم‌کم‌های بعد از تو؟

 

بیا، برگرد، با هم گاه... با هم راه... با هم...، آه!

مرا دور از تو خواهد کـُشت «با هم»های بعد از تو

 

 

مژگان عباسلو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دیگر نکن تلاش به آنجا نمی رسی

رودی تهی شدی که به دریا نمی رسی

 

آخر چگونه تکیه به عشقت دهم که تو

حتی حساب فاصله ها را نمی رسی

 

گفتم که عشق آخر دنیاست ، صبر کن

یک دست بی صداست ، تو تنها نمی رسی

 

 از آن مسیر جاده به بن بست می رود

نفرین که نه ، نمی کنم ، اما نمی رسی

 

تنها شدن عذاب کمی نیست مرد من

هرگز نگو به روز مبادا نمی رسی

 

یک روز می رسد که تو گم می کنی مرا

در خواب می روی و به رویا نمی رسی

 

با این که دل شکسته تر از هر شبم ولی

در این تصورم که " تو فردا نمی رسی؟ ..."

 

 

مرضیه خدیر


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

قرار بود که ما راهمان به هم بخورد

که سر نوشت دو تا بی نشان به هم بخورد

 

قرار بود میان نگاه های غریب

نگاه ما دو نفر ناگهان به هم بخورد

 

بیا اگرچه نخواهند ما به هم برسیم

بیا که توطئه دوستان به هم بخورد

 

و فارغ از همه پلکی به هم نگاه کنیم

به این امید که پلک زمان به هم بخورد

 

چه می شود که لبالب شویم از بوسه؟

لبان خسته ی ما توامان به هم بخورد؟

 

تو خود زمین و زمان را به هم زدی ای شیخ

چه می شود که دوتا استکان به هم بخورد

 

اگرچه در وسط زاغها بیا بپریم

که رسم کهنه این آسمان به هم بخورد

 

نوشته اند به پامان فراق را اما

بیا که آخر این داستان به هم بخورد

 

 

علی ارجمند


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را    

به خودت

و همه

گفته باشی

فکرِ برگشتن

به روزهای قبل از بوسیدنم را

از سَرَت بیرون کن

تو

در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

با تردید

بی تردید

کم می آوری . . .

 

 

افشین یداللهی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست؛

پُر است این چمدان از تو، چیزی از من نیست

 

سفر همیشه به نام تو می شود آغاز

که بی حضور تو تکلیف جاده روشن نیست

 

چگونه نشکنم ای عشق! ای عذاب بلیغ!

دل است این که به من داده اند، آهن نیست

 

فریب وسوسه خوردن گناه آدم بود

گناه آدم و حوّا که سیب خوردن نیست!

 

نگاه کن! همه چیز از نگاه من پیداست

چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست؟

 

 

ناصر فیض


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده

شده ام بی رمق و غم زده و تا خورده

 

اخم کن،زخم بزن ،تلخ بگو، سر بشکن

قالی آن گاه عزیز است که شد پا خورده

 

ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند

بس که آب و نمک از سفره ی دریا خورده

 

عشق داغ است و دوای تن سرد من و تو

دور آتش بنشینیم دو سرما خورده؟

***

برسانید به یوسف که سرافراز شدی

هر چه سنگ است به بیچاره زلیخا خورده

 

برسانید از او صرف نظر خواهم کرد

نرساند اگر از آن لب حلوا خورده !

 

 

ناصر حامدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است 

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

 

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

 

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

 

بهشتم نیز و هم دوزخ

 

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

 

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

 

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

 

پرستوها که با پرواز و با آواز

 

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

 

 

مهدی اخوان ثالث


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 12:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479233

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396