شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

آواره ام این روزهای بی تو را بانو

بیزارم از طعم گَسِ این ماجرا بانو

 

تفسیرِ جای خالی ات مقدور شعرم نیست

باشد بیا ...من بی وفا، تو با وفا بانو  

 

تلخ است لبخندی که از اندوه می روید....

آزرده ام مثل عمو فیروزها بانو

 

یک عمرهر سَمتی دویدم صفر مطلق بود

انگار خوشبختی نمی آید به ما بانو

 

از قول من روی تمام جاده ها بنویس

ماندن کمی احساس میخواهد ، نه "پا" بانو

 

دیشب دوباره خواب دیدم عصرپاییز است

دیشب دوباره بغض کردم بی هوا بانو

 

 

سجاد صفری اعظم


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:19 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اشکی که روی گونه ی ما خط کشیده است

خون مقطری ست که رنگش پریده است 

 

هر اشک ما چکیده ی صدها شکایت است

امشب ببین چقدر شکایت چکیده است 

 

قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن

روح رحیم حضرت عشق آرمیده است 

 

مقرون به صرفه نیست که عاشق شویم چون

دوران اوج عشق به پایان رسیده است

 

اینجا مشخص است که گنجشک چند بار

از لانه اش بدون مجوز پریده است

 

حتی مشخص است کجا و چگونه شمع

پروانه را شبانه به آتش کشیده است

 

در شهر ما بهارِ پر از گل رباعی است

پاییز مثنوی ست ، زمستان قصیده است

 

من شاعر قصیده ام اما دو خط کج

با پنبه ای سر سخنم را بریده است

 

طبق مقررات غزل گفته ام ولی

حرفی غریبه بین حروفم خزیده است 

 

شاعر پس از تحمل تبعید در وطن

بنیانگذار دولتِ قدرت ندیده است 

 

 

غلامرضا طریقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

 

نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

 

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

 

 

شهریار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بغض دردت را به روی شانه هایم گریه کن

دورم از تو صبر کن وقتی میایم گریه کن

 

در میان گریه چشمان تو غوغا می شود

ای فدای چشمهایت چشمهایم، گریه کن

 

ابر بی بارانم اما گریه می خواهد دلم

من به جایت بغض کردم تو به جایم گریه کن

 

شمع خاموشم هزاران شعله در جان منست

روشنم کن بعد بنشین پا به پایم گریه کن

 

داستانم داستان بی سرانجامیست ، حیف

قطره قطره آب خواهم شد برایم گریه کن

 

 

مهرداد نصرتی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خون به دلم کرد و کناری گذاشت

در سبدم عشق اناری گذاشت

 

تا ببرد صبر و قرار از دلم

با دل تو عشق قراری گذاشت

 

خوار مرا خواست اگر در فراق

همدم گلهای تو خاری گذاشت

 

هیچ سری نیست که بی سرّ اوست

عشق به دوش همه باری گذاشت

 

عقل پریشان‌شده دید و گذشت

عشق اگر راه فراری گذاشت

 

قبل تو و بعد تو چیزی نبود

بین دو پاییز بهاری گذاشت

 

 

مژگان عباسلو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی

دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

 

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد

من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

 

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار

سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

 

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها

گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

 

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب

می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

 

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار

یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

 

 

حامد عسکری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

قیچی رو برداشتی که تقسیم کنی

عکسی که یاد گار یک جنونه

هرجوری ور میری بازم نمیشه

دستِ تو دور گردنم می مونه

 

به دفترم خیلی علاقه داره

شومینه اشتهاش بی حد و مرزه

میندازمش بفهمه دوستت دارم

یه مشت غزل مگه چه قدر می ارزه؟

 

دارم میرم شبیه برگ زردی

که داره از شاخه جدا می افته

یکی همیشه سرجاش می مونه

یکی نمیدونه کجا می افته

 

کوچ همین جوری خودش شکنجه اس

بیچاره ای اگه پرت بشکنه

پرم شکسته کاش می شد بمونم

جاده الهی کمرت بشکنه

 

ببین تو تازه اول بهاری

یه چیزی می گم واسه یادگاری

تورو خدا با هرکی عکس گرفتی

دست تو دور گردنش نذاری...

 

 

حامد عسکری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

حرفهــــا دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست

چــــه کنــم؟ حـرف دلــــــم را بزنــــم یا نزنــم؟

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیــــر قول دلــــــم آیا بزنــم یا نزنــم؟

 

گفته بودم کـه به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میــــوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشـــم تمنا بزنــــم یا نزنــــم؟

 

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنـــم یا نزنـــم؟ هـــا؟! بزنـــم یا نزنـــم؟

 

 

قیصر امین پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

این عشق ماندنی 

این شعر بودنی 

این لحظه‌های با تو نشستن 

سرودنی‌ست 

 

 

این لحظه های ناب 

در لحظه‌های بی خودی و مستی 

شعر بلند حافظ تو 

شنودنی‌ست 

 

این سر نه مست باده 

این سر که مست 

مست دو چشم سیاه توست 

اینک به خاک پای تو می‌سایم 

کاین سر به خاک پای تو با شوق 

ستودنی‌ست 

 

تنها تو را ستودم 

آن سان ستودمت که بدانند مردمان 

محبوب من به سان خدایان 

ستودنی‌ست 

 

من پاکباز عاشقم 

از عاشقان تو 

با مرگ آزمای 

با مرگ … 

اگر که شیوه تو 

آزمودنی‌ست 

 

این تیره روزگار در پرده غبار  

دلم را فرو گرفت 

تنها به خنده 

یا به شکر خنده‌های تو 

گرد و غبار از دل تنگم 

زدودنی‌ست

 

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت 

من نیز می‌ربایم 

اما چه؟ 

بوسه، بوسه از آن لب 

ربودنی‌ست 

 

تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود 

غیر از تو 

هر که بود هر آنچه نمود نیست 

بگشای در به روی من و عهد عشق بند 

کاین عهد بستنی 

این در گشودنی ست 

 

این شعر خواندنی 

این شعر ماندنی 

این شور بودنی 

این لحظه‌های پرشور 

این لحظه‌های ناب 

این لحظه‌های با تو نشستن 

سرودنی‌ست 

 

 

حمید مصدق


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم

 

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

 

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

 

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

 

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

 

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

 

سیمین بهبهانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479265

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396