شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

چه فرقی می کند دنیا تو را پَر داده یا من را

جدایی حاصلش مرگ است،اگر از لاله لادن را....

 

کسی از دام چشم و موی توبیرون نخواهد رفت

که من عمریست سرگردانم این تاریک و روشن را

 

تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد

   که آب آهسته و آرام می پوساند آهن را

 

منم آن ایستگاه پیر تنهایی که می داند

نیاید دل سپرد این عابرانِ گرمِ رفتن را

 

تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی،آری

که پُلها خوب می فهمند معنای گذشتن را

 

 

حسین زحمتکش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

رسیده‌ام به چه جایی... کسی چه می‌داند

رفیــق گریــه کجایـــی ؟ کسی چه می‌داند

 

میان مایـی و با ما غریبه‌ای ؟! افسوس...

چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه می‌داند

 

تمام روز و شبت را همیشه تنهایی

«اسیر ثانیه‌هایی» کسی چه می‌داند

 

برای مردم شهــری کـــه با تو بد کردند

چه‌گونه گرم دعایی؟ کسی چه می‌داند

 

تو خود برای ظهورت مصمّمی اما

نمی‌شود که بیایی کسی چه می‌داند

 

کسی اگر چه نداند خدا کـه می‌داند

فقط معطل مایی کسی چه می‌داند

 

اگر صحابه نباشد فرج کـــه زوری نیست...

تو جمعه جمعه می‌آیی کسی چه می‌داند

 

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 

این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو 

 

گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین 

به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

 

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار 

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو 

 

به گل روی تواش در بگشایم ورنه 

نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو 

 

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است 

بازهم باز بهارش نشمارم بی تو 

 

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر 

هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

 

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری 

نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو 

 

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت 

غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

 

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

 

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت

 

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت

 

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

 

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

 

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

 

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:00 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن

بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

 

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم

یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن

 

 

شوق سفرم هست در اقصای وجودت

لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

 

دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار

یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

 

عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری

از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

 

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست

باران من خاک شو و بارورم کن

 

افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم

با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن

 

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه

تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

 

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر

بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:59 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نگاه کن که شبی وقتِ خواب، خواهم مُرد

غریب و بی کس و با اضطراب، خواهم مرد

 

سوأل های زیادی است در سَرَم، اما

شبیه متهمی، بی جواب، خواهم مرد

 

و بعد مثل غزل های نیمه کاره ی خود

و در برابرِ مُشتی عذاب، خواهم مرد

 

شبیه مرگ پلنگی به زیر مهتاب و

شبیه رقصِ تنی بر طناب، خواهم مرد

 

شبیه حضرت آدم، چقدر تنهایم!!

بدونِ حُور و بهشت و ثواب، خواهم مرد

 

غروب لحظه ی خوبی برای مُردن نیست

میانِ خَلقِ دو تا بیتِ ناب، خواهم مرد

 

تمام ثانیه ها را شمرده ام تا مرگ…

برای کُشتن خود، بی خشاب، خواهم مرد

 

همیشه مصرع آخِر، هوا کمی سرد است

شبیه کوه یخی، رویِ آب، خواهم مرد

 

اگرچه آخِر این داستان، غم انگیز است

دُرُست مثل خودم، بی نقاب، خواهم مرد

 

 

امیروحیدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

میشه خدا رو حس کرد تو لحظه‌های ساده 

تو اضطراب عشق و گناه بی‌اراده 

 

بی‌عشق عمر آدم بی‌اعتقاد می‌ره 

هفتاد سال عبادت یک شب به باد می‌ره 

 

وقتی که عشق آخر تصمیمش‌و بگیره 

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره 

 

ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه 

هر چی محال می‌شد، با عشق داره میشه 

 

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه‌س 

از لحظه‌های حوا، هوا می‌مونه و بس 

 

نترس اگردل تو از خواب کهنه پاشه 

شاید خدا قصه‌تو از نو نوشته باشه

 

 

افشین یداللهی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

هر چند از طراوت چشمات خالی ام

سنگم نزن شکسته دل این حوالی ام

 

امروز را به خاطر تو شب نمی کنم

فرقی نمی کند شب و روز خیالی ام

 

اینجا ببین سکوت مراضبط کرده اند

فریاد مرده بر لب زنجیر لالی ام

 

حتی غزل دوای سکوتم نمیشود

در انتظار حادثه ای احتمالی ام

 

بی وسعت حضور تو پرواز ناقص است

ای آسمان بیا که زمین گیر کالی ام

 

در کوچه های تب زده از آه پنجره

یک شب قدم بزن که ببینی چه حالی ام

 

هر چند در مرام سکوتم گلایه نیست

سنگم نزن شکسته دل این حوالی ام .

 

 

بهنام صداقت حور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

هر چند امیدی به وصال تو ندارم

یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم

 

ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی

در آینه ی چشم زلال تو ندارم

 

می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی

جز عشق جوابی به سوال تو ندارم

 

ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی

جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم

 

از خویش گریزانم و سوی تو شتابان

با این همه راهی به وصال تو ندارم

 

 

محمدرضا شفیعی کدکنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مکر دنیا را به مکری تازه بی تاثیر کن

زندگی تغییر خواهد کرد ، پس تغییر کن

 

زنده ام با آرزوی مرگ ، زیرا گفته ای

مرگ را از آرزوی زنده بودن سیر کن!

 

خواب دیدم غنچه ای روی لبم روییده است

خواب دیدم عاشقم ! خواب مرا تعبیر کن

 

شیر را شرمنده ی چشمان آهوها مخواه

یا نهان کن خویشتن را یا مرا زنجیر کن

 

هر چه ماندم چشم در راه تو ، عاشق تر شدم

چشم در راهم ، بیا... اما کمی تاخیر کن

 

 

مهدی مظاهری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479223

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396