|
درباره پايگاه
![]() موضوعات
بیسیم به ما
شهید شاخص
|
| نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نزدیک تحویل سال بود. داشتم از هور بر می گشتم. قرار بود چهارده پیکری را که همان روز از عراق به خاکمان وارد شده بودند به طلائیه برسانم. زائران سرزمین نور هم از سراسر کشور خود را به آنجا رسانده بودند تا با شهدا تجدید عهد کنند و سال جدید را در کنار شهدا و با یاد آنها آغاز کنند. به پادگان حمید رسیدم. نزدیک پانزده دقیقه به تحویل سال مانده بود. به پمپ بنزین رفتم تا بنزین بزنم. کنار تانک روی سکو، مقابل پمپ بنزین، یک اتوبوس ایستاده بود و حدود چهل نوجوان دانش آموز از بخت بدخودشان کلافه و شاکی بودند. خوب فهمیدم چرا ناراحت اند. جلو رفتم، سراغ مسئول اتوبوس را گرفتم. یک بسیجی بسیار خسته بود که اصلا اشتیاقی به حرف زدن با من نداشت. به سختی پاسخ داد: " اتوبوس خراب شده. خدا می دونه با چه مشقتی اومدیم تا سال تحویل کنار شهدا باشیم؛ اما لیاقت نداشتیم." زد زیر گریه؛ اما من خندیدم و گفتم: چند دقیقه بیشتر به تحویل سال نمانده. شما قرار نیست تا آخر راه برید تا با شهدا باشید. شهدا به استقبال شما آمدند. چهارده شهید اروند، کنار شما هستند. اول متوجه منظورم نشد؛ اما وقتی پیکر شهدا را دید، فریاد الله اکبر او و بچه ها بلند شد. همه اشک شادی می ریختند و من اشک حسرت. دو رکعت نماز در جوار چهارده شهید در پادگان حمید...
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد ، دلم را آتش زده بود. او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود. او را در کربلا دفن کردم و بر پیکرش فاتحه ای خواندم و به دنبال سرنوشت خود رفتم. ابوریاض از افسران ارتش عراق در زمان جنگ هشت ساله و رجال سیاسی فعلی این کشور نقل می کند: در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم که دژبانی مرا خواست. فرمانده مان با دیدن من ، خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. خیلی ناراحت شدم. من برای او آرزوهای زیادی داشتم و میخواستم دامادش کنم. ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
برنامه صیاد دلها برنامه ایست درباره شهید سرافراز و عزیز و یاور امام و رهبری شهید سپهبد علی صیاد شیرازی شامل زندگی نامه ، خاطرات، عکسهای شهید و ... که به سفارش مجموعه فرهنگی صیاد شیرازی اصفهان و با همکاری بنیاد حفظ ارزشهای دفاع مقدس اصفهان تولید شده است.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
تابوت ها را که توی معراج آوردند٬ صدا زدند که یک مادر شهید بیاید بالا. از جایش بلند شد٬ مادرانه قدم بر می داشت... پله های معراج را بالا رفت و رسید کنار قبر آجر پوش اول. آمد برود توی قبر و استخوان های پارچه پیچ را بگذارد توی قبر که گفتند: حاج خانم نه٬ دومی! رفت کنار قبر دوم... گفتند: ببخشید ولی شما سومی را در قبر بگذارید. سومی هم به چهارمی رسید. رفت توی قبر چهارم٬ استخوان ها را به بغل کشید و آرام توی قبر گذاشت. نمی دانست چرا اولی و دومی و سومی نشد... و نمی دانست که چهارمی چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود!
|
| لوگوي ما
آخرين مطالب
همسنگران
|