|
درباره پايگاه
![]() موضوعات
بیسیم به ما
شهید شاخص
|
| نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ
عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ ﴿ ۱۶۹﴾ (ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.
سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
پدر شهید والامقام نصرالله شیخ بهایی نقل می کنند : زمانی که جنازه ی پسرم را آماده می کردند، فرزندم رسول پدرش را شناخت و فریاد کشید، دیدم سر شهید قدری چرخید به اندازه ای که انگار بخواهد رسول را ببیند و چشمانش باز شد. تعجب همه را فرا گرفت. دوربین ها شروع به عکس برداری کردند. همان شب او را خواب دیدم. گفتم: آمدم بالای سرت، چشمانت را باز کردی، در حالی که جان در بدنت نبود. گفت: می خواستم اراده ی خداوند را به شما نشان بدهم که می فرماید، شهید زنده است. همچنین نقل می کنند: بعد از شهادت پسرم یک بار او را در خواب دیدم و گفتم: می گویند شهید هفتاد نفر را شفاعت می کند. آیا مرا شفاعت می کنی؟ گفت: خدا مو را از ماست می کشد، مواظب اعمال و رفتارتان باشید. حساب خیلی سخت است. منبع: کتاب شمیم عشق
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
فاطمه حسنی سعدی همسر شهید حمید ایرانمنش نقل می کنند: وقتی شنید فرزندی در راه دارد، خیلی خوشحال شد. با خنده گفت: فاطمه خدا کند پسر باشد. گفتم: انشاالله اما دل توی دلم نبود. چند روز بعد عازم ماموریت شد و چند ماهی به خانه نیامد. در دلم آشوبی بر پا بود. می ترسیدم فرزندم دختر باشد و حمید از خانه و زندگی دل بکند. می ترسیدم مبادا با به دنیا آمدن این بچه٬ ما از یکدیگر دور شویم و او دیگر آن مهر و محبت سابق را نداشته باشد. دلداری های مادرم هم اثری نداشت. کابوس های شبانه من٬ آن روزها فرزند دختر بود و بالاخره از آن چه که می ترسیدم٬ به سرم آمد. فرزندم دختر بود. اما رفتار حمید مرا شگفت زده نمود. او از خوشحالی بالا و پایین می پرید. آن قدر به من محبت کرد که یک روز بی اختیار گریه ام گرفت. نگرانی آن نه ماه را برایش تعریف کردم. کمی دلخور شد و گفت: من اگر گفتم پسر ٬ برای این نبود که دختر دوست ندارم. فقط برای این که وقتی من نیستم توی خانه مرد باشد و گرنه دختر و پسر ندارد. خدا را شکر که سالم است. از آن روز مهر حمید در دلم صد برابر شد. ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
این دومین بار بود که یه شهید گمنام مهمون مسجد ما میشد. اما من... من معتقدم که شهدا باید خودشون دعوتت کنن تا پیششون بری... این یه عقیده و ایمانه... نشد ولی... دیشب که مراسم وداع با این شهید گمنام در حسینیه ثارالله از تلویزیون پخش شد حال و هوای خوشی داشت. روضه مادر... تو ایام شهادت خانم حضرت زهرا (س)... کنار یه شهید ... یه شهید که مثل مادر بی نشون بود... حسابی عقده چند وقته رو میشد خالی کرد. لمس تابوت یه شهید خداییش لیاقت می خواد... لیاقت... ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
خواهر شهید قطب الدینی نقل می کنند: روزی به منزل پدری ام رفتم پدرم را دیدم در حالی که به شدت گریه می کردند. علت را پرسیم؟ پدرم گفت: در خواب دیدم که باغچه خانه ام مانند گلستانی است پر از گلهای زیبا اما در بین این گلها گلی وجود داشت که از همه زیباتر بود. ناگهان دیدم شخص غریبه ای به خانه ام وارد شد و از میان همه گلهایی که در باغچه وجود داشت همان گلی که از همه زیباتر بود را از ریشه در آورد. پدرم به شدت گریه می کردند و می گفتند: من می دانم که اتفاقی برای پسرم افتاده. چند روز بعد بود که خبر شهادت برادرم را برای ما آوردند. ادامه مطلب
|
| لوگوي ما
آخرين مطالب
همسنگران
|