به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر که را از خانه بیرون جذبه دل می کشد

حلقه از نقش قدم در گوش منزل می کشد

نیست در خاطر غبار از قطع دریا موج را

تیغ خود را بر فسان گاهی زساحل می کشد

عقده دلبستگی را اندک اندک باز کن

ورنه مرگ این رشته را یکبار غافل می کشد

زخم دندان ندامت انتقام خون ما

وقت فرصت از لب میگون قاتل می کشد

پنجه مژگان گیرایی که من دیدم ازو

ریشه جوهر برون زآیینه دل می کشد

حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست

از کلوخ و سنگ مجنون ناز محمل می کشد

تا به کی در پرده طاقت عنا نداری کنم؟

خون گرمی را که تیغ از دست قاتل می کشد

زخمها در چاشنی دارد تملقهای خصم

سنگ نه بهر دوستی دامان سایل می کشد

می کند عاشق دل خود را تهی در بزم وصل

رهرو آگاه خار از پا به منزل می کشد

در به رویش می شود چون غنچه باز از شش جهت

هر که پای جستجو در دامن دل می کشد

در چنین وقتی که می باید به حق پرداختن

هر نفس دل را به جایی فکر باطل می کشد

هر که صائب نفس را در حلقه فرمان کشید

گردن شیر ژیان را در سلاسل می کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:02 AM

زخم گل آب از نوای آبدارم می کشد

شور بلبل خجلت از جوش بهارم می کشد

از مروت نیست مجنون مرا عاقل شدن

در سر هر کوچه طفلی انتظارم می کشد

گرچه دامن بر ثمر چون سرو و بید افشانده ام

همچنان سنگ ملامت زیر بارم می کشد

وحشیی کز سایه خود خانه می سازد جدا

اینقدر دنبال خود یارب چه کارم می کشد؟

روی سختی کز دل چون آهن او دیده ام

گر شوم در سنگ پنهان، چون شرارم می کشد

شد نمایان زخمم از سیر خیابان بهشت

دل به سیر کوچه باغ زلف یارم می کشد

چون توانم پای در دامن چو بیدردان کشید؟

خار صحرای ملامت انتظارم می کشد

آن که دامن بر چراغ عمر من زد، این زمان

آستین بر گریه شمع مزارم می کشد

صائب آن نخل برومندم که در فصل خزان

خون گل گردن ز جیب شاخسارم می کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:02 AM

منعم از دلبستگی آزار دنیا می کشد

تا گهر دارد صدف تلخی زدریا می کشد

در قیامت سر به پیش افکنده می خیزد زخاک

هر که اینجا گردن از بهر تماشا می کشد

جلوه معشوق خوشتر می نماید از کنار

موج ازان گاهی عنان از دست دریا می کشد

در دل من درد را نشو و نمای دیگرست

زنگ بر آیینه ام چون سرو بالا می کشد

رهرو عشق از بلای عشق نتواند گریخت

سر به دنبالش نهد خاری که از پا می کشد

بر بزرگان نیست تعظیم سبکروحان گران

چرخ با آن منزلت بار مسیحا می کشد

می کند در پرده گرد از دیده یعقوب پاک

آن که دامان خود از دست زلیخا می کشد

رهنوردان را سبکباری بود باد مراد

زود رخت خود به ساحل کف زدریا می کشد

عقل عاشق را به راه حق دلالت می کند

کور اینجا از فضولی دست بینا می کشد

لذت پرواز در یک دم تلافی می کند

هر قدر سختی شرر در سنگ خارا می کشد

سهل مشمر هیچ کاری را که عقل دوربین

در گذار مرغ بی پر دام عنقا می کشد

گوشه چشمی که از وحشی غزالان دیده است

از سواد شهر صائب را به صحرا می کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:02 AM

عشق یکسان ناز درویش و توانگر می کشد

این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد

آفتاب روز محشر بیشتر می سوزدش

هر که اینجا درد و داغ عشق کمتر می کشد

تا به کام دل کند جولان سپند شوخ ما

انتظار دامن صحرای محشر می کشد

دوزخ روشندلان دربند هستی بودن است

شمع این هنگامه آه از بهر صرصر می کشد

می شود از ناتوانی دشمن عاجز قوی

خنجری هر خار بر نخجیر لاغر می کشد

آتشین رویی که من پروانه او گشته ام

هر شرارش روغن از چشم سمندر می کشد

سرمه خواهد کرد چشم خفتگان خاک را

بر زمین این دامن نازی که محشر می کشد

می کشد آن روی نازک از نگاه گرم ما

آنچه از خورشید محشر سایه پرور می کشد

بیمی از کشتن ندارد شعله بیباک ما

شمع ما گردن به امید صبا برمی کشد

نیست هر ناشسته رویی قابل جولان اشک

این رقم را عشق بر رخسار چون زر می کشد

پاک گوهر را زدرد و داغ عشق اندیشه نیست

در دل آتش دم خوش عود و عنبر می کشد

کوری فرزند روشن می کند چشم گدا

ناز دونان را سپهر سفله پرور می کشد

می گدازد رشته را گوهر، ولیکن رشته هم

انتقام کاهش خود را زگوهر می کشد

سر ز جیب صبح برمی آورد چون آفتاب

هر که صائب در دل شب یک دو ساغر می کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:02 AM

از خط شبرنگ حسن یار عالمسوز شد

در ته خاکستر این اخگر جهان افروز شد

از کمان حلقه نتوان گرچه تیر انداختن

ناوک مژگان او در دور خط دلدوز شد

بود همچشمی میان چشم او با آسمان

عاقبت آن نرگس نیلوفری فیروز شد

می دهد خاکستر پروانه سامان بال و پر

تا کدامین شمع امشب باز بزم افروز شد

سیر گل بر گوشه دستار مردم می کند

در گلستان جهان مرغی که دست آموز شد

ظلمت دی روشنی از روز عالم برده بود

از شکوفه عالم ظلمانی از نو، روز شد

پیش ازین افکار صائب اینقدر گرمی نداشت

از خیال آن عذار آتشین دلسوز شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:56 AM

عشق دلهای به خاک افتاده را در بر کشد

زال را سیمرغ می باید به زیر پر کشد

از نسیم پیرهن می بایدش آغوش ساخت

هر که خواهد سرو سیمین ترا دربرکشد

جز در دل نیست راهی کعبه مقصود را

پا به دولت می زند هر کس که پا زین درکشد

بر ضعیفان جور کردن، جور بر خود کردن است

رشته آخر انتقام کاهش از گوهر کشد

نظم عالم دامنی می خواهد از گل پاکتر

باده می گردد گران چون محتسب ساغر کشد

حسن عالمسوز را از خط سپندی لازم است

آتش بی دود بر رخ نیل خاکستر کشد

هر نفس بر مردم آگاه صبح محشرست

اهل غفلت را به دیوان شورش محشر کشد

جان نادان بر ندارد دست از دامان جسم

خجلت از بیرون کشیدن تیغ بیجوهر کشد

دل چو خون گردید نتوانش نهان در سینه داشت

جوش این می چون صراحی گردن از خم برکشد

نوبهار برق جولان لاله را صائب نداد

آنقدر فرصت که یک پیمانه را بر سر کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

زلف چون قلاب او آب از دل آهن کشد

ریشه جوهر برون زآیینه روشن کشد

می برد در روز روشن ره به آن تنگ دهن

در شب تاریک هر کس رشته در سوزن کشد

از نظربازان مشو غافل که هر روز آفتاب

با کمال سرفرازی سر به هر روزن کشد

خانه زنبور شد از گردن افرازی هدف

این سزای آن که در این خاکدان گردن کشد

خون من خواهد گرفتن در قیامت دامنش

گر در ایام حیات از دست من دامن کشد

نیست صائب گوشه ای از گوشه دل امن تر

وقت آن کس خوش که رخت خود به این مأمن کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

روی یوسف تا کبود از سیلی اخوان نشد

همچو روی نیل بر مصرش روان فرمان نشد

بر سریر کامرانی تکیه چون یوسف نزد

هر که چندی معتکف در گوشه زندان نشد

صدزبان از خوشه در شکر برومندی نگشت

دانه تا یک چند در زیرزمین پنهان نشد

در سخن کی می تواند شد سرآمد چون قلم؟

هر که در هر نقطه چون پرگار سرگردان نشد

گرچه شد بازیچه موج خطر هر پاره اش

کشتی طوفانی ما سیر از طوفان نشد

تا به بوی گل نشد قانع درین بستانسرا

با حقیری در نظر زنبور صاحب شان نشد

در مذاقش خاک صحرای قناعت تلخ بود

بر سر خوان سلیمان مور تا مهمان نشد

نیکوان را خیره چشمی پرده بیگانگی است

محرم خوبان نشد آیینه تا حیران نشد

کی ندانم نرم خواهد گشت آن ابروکمان

این کمان سخت در دوران خط آیان نشد

نیست در طالع گشایش عقده بخت مرا

ورنه کوتاهی زسعی ناخن و دندان نشد

برگرفت از لب مرا مهر خموشی آه گرم

ابر صائب مانع برق سبک جولان نشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشد

از لب یاقوتیی دندان من خونین نشد

چشم مخموری به خون تلخ من رغبت نکرد

زین شراب لعل هرگز ساغری رنگین نشد

چون نپیچد بستر گل را بهم باد خزان؟

بلبلی را غنچه این بوستان بالین نشد

از پشیمانی به تیغ کوه خود را می زند

سینه کبکی که رزق چنگل شاهین نشد

نقش در سیماب نتواند گرفتن خویش را

هرگز از آیینه دل هیچ کس خودبین نشد

سبزه امید ما چون نوبر شبنم کند؟

نشتر خاری زپای خشک ما رنگین نشد

غیرت فرهاد برد از بس که تردستی به کار

تیشه را از صورت شیرین دهن شیرین نشد

اختر اقبال عاشق را عروج دیگرست

ورنه دندان سهیل از سیب او خونین نشد

غوطه در سرچشمه خورشید عالمتاب زد

شبنم ما خرج دامان گل و نسرین نشد

دل زدیدن منع نتوانست کردن دیده را

غیرت بلبل حریف شوخی گلچین نشد

کرد صائب بس که سنگ کم به کارم روزگار

هرگز از صبح بهاران خواب من سنگین نشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

درد من خاطر نشان یار بی پروا نشد

خدمت چشم ترم در راه او مجرا نشد

عاشقی، بر خواری و بی اعتباری صبر کن

عندلیب از خنده بیجای گل از جا نشده

وقت آن دیوانه خوش کز شهر چون می شد برون

غیر زنجیر جنون با او کسی همپا نشده

خنده گل چون تواند ساختن بی غم مرا؟

خاطرم از گریه تلخ صراحی وا نشد

صائب از چشم بد کوکب، که یارب کورباد

موسم گل رفت و چشم ساغر ما وانشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100698
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث