به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خون ما را چرخ عاجزکش به دست زور خورد

مغز ما را گردش سیاره همچون مور خورد

بی نیاز از آب خضرم، عمر درویشی دراز!

کاسه در یوزه ام چندین سر فغفور خورد

عیش در زیر فلک با تنگ چشمان مشکل است

شهد نتوان در میان خانه زنبور خورد

آرزو هر ذره جسمم را به صحرایی فکند

آفت گستاخی موسی به کوه طور خورد

برق آتشدست بیجا می دهد تصدیع خود

خرمن ما را زچشم تنگ خواهد مور خورد

ناخن مطرب حنایی شد زرنگین نغمه اش

تا که در مستی شراب از کاسه طنبور خورد؟

تا به خون خود نغلطی لب ببند از حرف راست

بر درخت از گفتگوی حق سر منصور خورد

باده انگور و آب خضر از یک چشمه اند

مرد دل در سینه هر کس شراب گور خورد

چون عقیم از زادن مردان نباشند امهات؟

آسمان روز نخست از صبحدم کافور خورد

توتیا سازد غبار اگره و لاهور را

چشم من تا خاکمال گرد برهانپور خورد!

صائب از کلفت سرای هند بیرون می روم

تا به کی حسرت توان بر باده انگور خورد؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

لعل می از جام زر در سنگ خارا می خورد

آدمی خون در تلاش رزق بیجا می خورد

هر که پیش تلخرویان مهر از لب بر نداشت

آب شیرین چون صدف در عین دریا می خورد

بر دل آگاه باشد غفلت جاهل گران

خون زمزدوران کاهل کارفرما می خورد

نیست غیر از بیخودی دارالامانی خاک را

هر که از میخانه بیرون پا نهد، پا می خورد

باد دستان را زجمع مال، مطلب تفرقه است

می فشاند ابر اگر آبی زدریا می خورد

نیست غیر از خوردن دل تنگ روزی را نصیب

آسیا بی دانه چون گردید خود را می خورد

منت دست نوازش می نهد بر خویشتن

سنگی از هر کس دل دیوانه ما می خورد

حرص را چون آتش سوزان نمی باشد تمیز

هر چه می آید به دستش بی محابا می خورد

ناتمامی نیل چشم زخم باشد حسن را

مه چو کامل شد به چشم شور خود را می خورد

آه افسوس از دل ما می شود صائب بلند

از حوادث هر که را سنگی به مینا می خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

از سر من مغز را سودا برون می آورد

زور این می پنبه از مینا برون می آورد

خرده از سنگین دلان نتوان به همواری گرفت

این شرر را آهن از خارا برون می آورد

کوچه زنجیر بن بست است در ظاهر، ولی

هر که رفت آنجا سر از صحرا برون می آورد

بر سبکباران بود موج خطر باد مراد

کف گلیم خویش از دریا برون می آورد

از تماشا دیده هر کس که بر عبرت بود

از حباب پوچ گوهرها برون می آورد

سر برآرد همچو سوزن از گریبان مسیح

رهروان را هر که خار از پا برون می آورد

از قضا نتوان به دست و پای کوشش شد خلاص

ماهیان را کی پر از دریا برون می آورد؟

خون ابر رحمت از لبهای خشک آید به جوش

باده را پیمانه از مینا برون می آورد

نامه شوق مرا هر کس گذارد در بغل

چون کبوتر بال و پر از پا برون می آورد

نیست صائب در زمین شور باران را اثر

از کدورت کی مرا صهبا برون می آورد؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

هر که دل زان پنجه مژگان برون می آورد

جوهر از شمشیر هم آسان برون می آورد

در ریاض حسن او هر کس به گل چیدن رود

همچو نرگس دیده حیران برون می آورد

پسته را از پوست امید ملاقات شکر

گرچه دل خون می کند، خندان برون می آورد

خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست

یوسف ما را که از زندان برون می آورد؟

در طلب هر کس که چون غواص پا از سر کند

از دل دریا گهر آسان برون می آورد

بر ضعیفان جور کمتر کن که جوش انتقام

از تنور پیرزن طوفان برون می آورد

شاخ و برگ آرزوها می شود موی سفید

حرص در صدسالگی دندان برون می آورد

می کند هر کس به ابنای زمان با زندگی

تخم سخت از پنجه طفلان برون می آورد

عاشقان را درد و داغ عشق باغ دلگشاست

عشق از آتش سنبل و ریحان برون می آورد

هر که صائب گوشه ای از مردم عالم گرفت

کشتی از دریای بی پایان برون می آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

می برون زان چهره شاداب گل می آورد

از زمین پاک بیرون آب گل می آورد

چون کتان تاب وصالم نیست، ورنه بی طلب

بهر جیب و دامنم مهتاب گل می آورد

باده را موقوف فصل گل مکن کز خرمی

هر قدر باید شراب ناب گل می آورد

می شود روشن چراغ خاکساران عاقبت

بر مزار بیکسان مهتاب گل می آورد

از خجالت آب چون شبنم شود آن ساده دل

کز چمن در حلقه احباب گل می آورد

نیست دربار من خونین جگر جز لخت دل

در کنار از کشتیم گرداب گل می آورد

هر که افتاده است صادق در محبت همچو صبح

در کنار از مهر عالمتاب گل می آورد

نیست ممکن گل نچیند عاشق از بیطاقتی

رشته در آغوش پیچ و تاب گل می آورد

اشک و آه ماست بی حاصل، وگرنه از چمن

باد بوی گل برون و آب گل می آورد

زاهدی را کان بهشتی روی باشد در نظر

در زمستان صائب از محراب گل می آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

زخمی عشق تو چون رو در بیابان آورد

لاله خونگرم خاکستر به دامان آورد

آسمان سست پی مرد شکوه عشق نیست

رخش می باید که رستم را به میدان آورد

سخت می ترسم که آخر نارساییهای شرم

تشنه ام بیرون از آن چاه زنخدان آورد

بسر سر بالین من هر شب خیال زلف او

دسته دسته سنبل خواب پریشان آورد

بوی پیراهن غباری از دل ما بر نداشت

جذبه ای خواهم که یوسف را به کنعان آورد

گریه ها در پرده دارد عیشهای بی گمان

خنده بی اختیار برق، باران آورد

عشق شورانگیز پیش از آسمان آمد پدید

میزبان اول نمکدان بر سر خوان آورد

اینقدر گوهر زدریای معانی برکنار

صائب از عشق سخن سنجان کاشان آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

عیبجو چندان که عیب از ما بدر می آورد

غیرت ما زور بر کسب هنر می آورد

یک دل آگاه گمراهان عالم را بس است

کاروانی را به منزل راهبر می آورد

لطف عام او عجب دارم نصیب من شود

با چنین بختی که از دریا خبر می آورد

شد برومند از سر منصور چوب خشک دار

در چه موسم نخل ما یارب ثمر می آورد؟

می برد چندان که از هوشم دو چشم مست او

موکشانم باز آن موی کمر می آورد

سیر چشمان را غرض از جمع دنیا ترک اوست

سکته بهر پشت کردن رو به زر می آورد

هر که چون غواص می سازد نفس در دل گره

صائب از دریا برون عقد گهر می آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

عیبجو چندان که عیب از ما بدر می آورد

غیرت ما زور بر کسب هنر می آورد

گر گهر در آتش افتد، به که از قیمت فتد

یوسف ما در چه کنعان بسر می آورد

دست کوته دار از طول امل کاین شاخسار

چون به بار آید پشیمانی ثمر می آورد

هر که را چون رشته دور چرخ پیچ و تاب داد

سر زجیب گوهر سیراب برمی آورد

نخل مومین، میوه خورشید بار آورد و ریخت

در چه موسم نخل ما یارب ثمر می آورد؟

آب تیغ او عجب دارم نصیب من شود

طالعی دارم که از دریا خبر می آورد

بخت ما حاضرجوابی از مزاج کوه برد

کی جواب نامه ما نامه بر می آورد؟

حسن در هر جا که باشد چشم زخمی لازم است

سوزن از جیب مسیحا سربدر می آورد

صائب از تلخی مذاق عیبجو رد می کند

ابر ما گر آب از جوی گهر می آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

دیده چون تاب صفای آن بناگوش آورد؟

شبنمی چون خرمن گل را در آغوش آورد؟

در گلستانی که شمشاد تو آید در خرام

بهر سرو از طوق قمری حلقه گوش آورد

چشم ما بازیچه هر روی آتشناک نیست

دیگ در یارا مگر خورشید در جوش آورد

موج اگر گاهی به ساحل می کشاند خویش را

می کشد میدان که دریا را در آغوش آورد

غنچه تصویر از مستی گریبان پاره کرد

تا دل افسرده ما را که در جوش آورد

از گلاب صبح محشر هم نمی آید به هوش

هر که در آغوش یک شب آن برو دوش آورد

صائب از ما ذوق ایام جوانی را مپرس

کیست تا در خاطر آن خواب فراموش آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

عجز بر سر پنجه اقبال چون زور آورد

از شکرخند سلیمان روزی مور آورد

حاصل روی زمین بردار از یک کف زمین

هر سحرخیزی که بر دست دعا زور آورد

روز محشر چشمه کوثر به فریادش رسد

هر که وقت صبح جامی پیش مخمور آورد

گر نیندازم به پای عشق سر از بخل نیست

چون کسی جام سفالین پیش فغفور آورد؟

سر به پیش افکنده چوگان رفت از میدان برون

این سزای آن که بر افتادگان زور آورد

تنگ چشمان بر سر دنیا به هم دارند جنگ

از دهان مور بیرون دانه را مور آورد

عالم آب از سبک مغزان خورد بر یکدگر

بحر را باد مخالف بر سر شور آورد

عارفان مستغنی اند از زهد خشک زاهدان

کی عصا بینا برون از پنجه کور آورد؟

کوهکن را برق آتشدستیم دارد کباب

بیستون را تیشه ام در رقص چون طور آورد

دیده یعقوب می باید قماش حسن را

بوی پیراهن به هر چشمی کجا نور آورد؟

روزگاری شد که از مشق سخن افتاده ایم

کیست صائب فکر ما را بر سر شور آورد؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101928
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث