به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد

موجه بیتابی من لنگر آرام شد

کعبه جویان را اگر گردید بی چشمی حجاب

دیده ما را سفیدی جامه احرام شد

برد اوج اعتبار آرام و آسایش ز من

خواب شیرین تلخ بر من زین کنار بام شد

روی سرخ خویش را کرد از تهی مغزی سیاه

چون عقیق ساده دل هر کس که صاحب نام شد

آتش آسوده می گردد ز دامن شعله ور

اشتیاق من فزون از نامه و پیغام شد

غافل ای خورشید طلعت از سیه روزان مشو

چون زخط صبح بناگوش تو خواهد شام شد

می کند وحشت سگ لیلی همان از سایه اش

گرچه هر جا بود آهویی به مجنون رام شد

شد مهیا نقل شیرین و شراب تلخ من

تا لب شکر فشان یار خوش دشنام شد

پاس وقت از تیغ خونریزست حصن عافیت

غوطه در خون می زند مرغی که بی هنگام شد

از سفر هر چند گردد پخته هر خامی که هست

نفس سرکش از دویدنهای بیجا خام شد

دشمنان خویش را خوش وقت کردن سهل نیست

کامیاب از عمر گردد هر که دشمنکام شد

بر نمی آید ز فکر صید، باز بسته چشم

می خورد در خواب خون چشمی که خون آشام شد

مشت خاکی کز سرکوی تو بر سر ریختیم

خشکی سودای ما را روغن بادام شد

علم رسمی گشت صائب مانع پرواز من

نقش بر بال و پرم از ساده لوحی دام شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟

دل به جان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟

زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی به خشک

همت دریا رکاب میگساران را چه شد؟

بر نمی آرند خاری همرهان از پای هم

گردل سوزن ز آهن گشت، یاران را چه شد؟

دست گلها را اگر بسته است غفلت در نگار

پنجه مشکل گشای نوبهاران را چه شد؟

عافیت در روزگار و روشنی در روز نیست

کس نمی داند که روز و روزگاران را چه شد

سردی از حد می برد باد خزان با گلستان

ناله های سینه گرم هزاران را چه شد؟

عمرها شد خاک از ته جرعه ای لب تر نکرد

همت بی اختیار باده خواران را چه شد؟

نیست گر آب مروت در نظر احباب را

گریه مستانه ابر بهاران را چه شد؟

نه زدل مانده است در عالم اثر، نه زاهل دل

یارب این آیینه و آیینه داران را چه شد؟

کاروانی را اگر دل می رود دنبال بار

خاطر آسوده چابک سواران را چه شد؟

صحبت گردنکشان کرده است دل را سیم قلب

کیمیای دلپذیر خاکساران را چه شد؟

بخت چون برگشت، بر گردند یاران سربسر

تا به کی صائب خبرپرسی که یاران را چه شد؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

بس که دل افسرده زین دریای پرنیرنگ شد

چون صدف هر قطره آبی که خوردم سنگ شد

تا رهم در عالم بی منتهای دل فتاد

آسمان چون حلقه فتراک بر من تنگ شد

بوریای فقر پیش مردم بالغ نظر

از شکوه بی نیازیهای من اورنگ شد

داشت چون طوطی نهان در زنگ، خودبینی مرا

چشم پوشیدم ز خود، آیینه ام بی زنگ شد

خاکیان را رحمت حق می کند پاک از گناه

سیل با دریا به اندک فرصتی یکرنگ شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

از خط شبرنگ حسن سرکش او رام شد

آن دل چون سنگ آخر بیضه اسلام شد

سایل مبرم کند شیرین لبان را تلخ گوی

از دعای من لب لعل تو خوش دشنام شد

جمع کن خاطر ز تسخیرم که بر پیکر مرا

داغها از تنگ درزی حلقه های دام شد

دلخراشی گر مرا مشهور سازد دور نیست

پاره سنگی از خراش سینه صاحب نام شد

حسن چون بی پرده گردد پخته سازد عشق را

شمع در فانوس شد، پروانه ما خام شد

طالع از لیلی ندارم، ورنه در دشت جنون

هر کجا وحشی غزالی بود با من رام شد

صاف نوشان از غم ایام تلخی می کشند

فارغ است از گرد کلفت هر که درد آشام شد

تلخکامی قسمت شیرین زبانان کم شود

از زبان چرب، شکر روزی بادام شد

نیست این افتادگی امروز در طالع مرا

دامن مادر به طفل من کنار بام شد

کوه اگر گردد، به دامن پای نتواند کشید

بر امید وعده او هر که بی آرام شد

بر حیات پوچ گویان نیست صائب اعتماد

می دهد بر باد سر مرغی که بی هنگام شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:51 AM

گر به ظاهر جسم را روشن گهر می پرورد

بر امید کاستن همچون قمر می پرورد

بیکسان را می کند گردآوری حفظ اله

زال را سیمرغ زیر بال و پر می پرورد

از نگاه گرم معشوق است دل را آب و تاب

لعل را خورشید تابان از نظر می پرورد

از حرام آن کس که آرد نعمت الوان به دست

خون فاسد را برای نیشتر می پرورد

از بزرگان روی دل با زیردستان عیب نیست

زیر دامن کبک را کوه و کمر می پرورد

گلشن آرایی که دارد از بصیرت بهره ای

سرو را بیش از درخت پرثمر می پرورد

می کند ایام کاهش را به خود چون مه دراز

هر تهی مغزی که تن را بیشتر می پرورد

اندکی دارد خبر از اشک دردآلود من

هر که طفلی را به صد خون جگر می پرورد

چرخ سنگین دل کند آهن دلان را تربیت

بیضه فولاد تیغ بدگهر می پرورد

پشت آیینه است صائب زنگیان را پرده پوش

چرخ از آن پیوسته صائب بی هنر می پرورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

یار ساقی گشت و مطرب هم نوا پرداز شد

چرخ گو ناسازشو چون صحبت ما ساز شد

از تماشای رخت اشکم سبک پرواز شد

آفت چشم است چون آیینه خوش پرداز شد

دیده هر کس به کبک خوشخرام او فتاد

سینه اش از زخم ناخن سینه شهباز شد

بر نیاید پرده شرم و حیا با حسن شوخ

نغمه رسوای جهان از پرده های ساز شد

تا برون کردم ز خاطر خار خار آشیان

از قفس بر روی من درهای رحمت باز شد

از شکستن ساز می گردد خلاص از گوشمال

ایمن از گردون شدم تا بخت من ناساز شد

نیست استاد آن که گاهی تیرش آید بر هدف

آن کماندارست پیش ما که جمع انداز شد

ناقصان را در ترقی خودنمایی لازم است

مشک چون گردید خون می بایدش غماز شد

هر که چون شبنم درین گلزار خود را جمع کرد

بی تکلف می تواند آسمان پرواز شد

همچو مغز پسته طوطی در شکر پنهان شده است

کلک شکر بار صائب تا سخن پرداز شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

جذبه شوق تو هر کس را گریبان گیر شد

هر سر مو بر تنش در قطع ره شمشیر شد

نوبهار زندگی را در خزان از سر گرفت

چون زلیخا هر که در عشق جوانان پیر شد

عاشق مسکین نظر بندست هر جا می رود

دیده آهو به مجنون حلقه زنجیر شد

یک دل آشفته عالم را پریشان می کند

آخر از دلگیری ما عالمی دلگیر شد

اشک چون کم شد، به مژگان زور می آرد نگاه

می مکد انگشت خود را طفل چون بی شیر شد

شهپر پرواز مرغ روح را در گل گرفت

هر که صائب در جهان آلوده تعمیر شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

حسن خط با حسن خلق و مردمی انباز شد

رفته رفته آخر حسنش به از آغاز شد

حرفی از گیرایی مژگان او کردم رقم

نامه بر بال کبوتر چنگل شهباز شد

بلبل ما گر چنین گرم نواسنجی شود

تخم گل خواهد سپند شعله آواز شد

تا برآمد بر سپهر شاخ، گلچینش ربود

شوخی گل چون شرر آخر به یک پرواز شد

بس که حسرتهای رنگین دل به روی هم نهاد

رفته رفته سینه ام چون کلبه بزاز شد

صائب از خون جگر خوردن نیاسودم دمی

تا به روی داغ همچون لاله چشمم باز شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد

باده بی غش به جامم شربت بیمار شد

از دهان باز بودم حلقه بیرون در

تا زبان بستم دلم گنجینه اسرار شد

رو سفیدی بود در کردار و عمر من تمام

چون قلم از دل سیاهی صرف در گفتار شد

نیست در دل خاری از منع چمن پیرا مرا

جوش گل مانع مرا از سیر این گلزار شد

چرب نرمی شد حصار عافیت ز آتش مرا

از گداز ایمن بود هر زر که دست افشار شد

از خموشی گشت روشن تا دل تاریک من

طوطی خوش حرف بر آیینه ام زنگار شد

بر جنون دوری من حلقه دیگر فزود

نقطه خالش زخط روزی که خوش پرگار شد

پیچ و تاب نامرادیها به قدر دانش است

می خورد خون بیش هر تیغی که جوهردار شد

می کشد ناصح زبان از روی سخت من به کام

خواهد این سوهان ز ناهمواریم هموار شد

در شبستان فنا صبح امیدی می شود

آنچه از انفاس، صائب صرف استغفار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

بر من از روشندلی وضع جهان هموار شد

خار در پیراهن آتش گل بی خار شد

خودبخود چون غنچه واشد عقده ها از کار من

تا درین بستانسرا دست و دلم از کار شد

دور گردان را وصال پرده داران هم خوش است

طوطی ما از ادب یکرنگ با زنگار شد

گر شود مرکز، بسوزد شهپر پرگار را

نقطه بی طالع من بس که بی پرگار شد

هر که را بیماری چشم تو بر بستر فکند

هر پرستاری که آمد بر سرش بیمار شد!

ننگ قیمت بر ندارد گوهر روشندلان

ای خوش آن گوهر که آب از گرمی بازار شد

مستی غفلت میان دیده و دل شد حجاب

پرده خوابم نقاب دولت بیدار شد

در شبستان فنا صبح امیدی می شود

هر نفس کز زندگانی صرف استغفار شد

وحشت ارباب بینش را فزاید رنگ و بو

شبنم از نزدیکی گل آتشین رفتار شد

عالم پرشور بر روشن ضمیران دوزخ است

در بهشت افتاد تا آیینه ما تار شد

شبنم گستاخ گردد حلقه بیرون در

هر کجا مژگان من خار سر دیوار شد

بیش ازین صائب نمی باشد عبادت را اثر

رفته رفته رشته تسبیح من زنار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101928
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث