به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از عرق آتش به جانم آن گل سیراب زد

باز آن آیینه رو نقشی عجب بر آب زد

شمع من امشب کجا بودی، که بر یادرخت

تا سحر پروانه من سینه بر مهتاب زد

گرد خجلت از دل بیرحم قاتل می فشاند

دست و پایی زیر تیغش گر دل بیتاب زد

خواب ناز گل گرانتر شد زبخت بلبلان

هر قدر شبنم به رخسار گلستان آب زد

غم به سر وقت من از روشندلیها اوفتاد

دزد بر گنجینه ام زین گوهر شب تاب زد

مهر بر لب زن که از یک خنده بیجا که کرد

غوطه در خون شفق خورشید عالمتاب زد

زنگ می گیرد ز آب زندگی آیینه اش

کی سکندر می تواند چون خضر بر آب زد؟

ابر چون گردد طرف با من، که سیل اشک من

بحر را مهر خموشی بر لب از گرداب زد

سختی دل از عبادت کرد رو گردان مرا

چند بتوان سنگ بر پیشانی محراب زد؟

رهنوردی را که شد صدق عزیمت خضر راه

در میان راه در دامان منزل خواب زد

نیست چشم عاقبت بین جوشن تدبیر را

خویش را ماهی زحرص طعمه بر قلاب زد

قطع شد در یک نفس راه هزاران ساله اش

هر که صائب پشت پا بر عالم اسباب زد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

غیر را در بزم خاص آن سیمتن می پرورد

یوسف ما گرگ را در پیرهن می پرورد

خون چو گردد مشک هیهات است ماند در وطن

نافه را بیهوده آهوی ختن می پرورد

آن حریف خار زخمم من که صحرای جنون

هر کجا خاری است بهر پای من می پرورد

خوشه را هرگز نمی باشد دو سر، بگسل طمع

می گدازد جان خود را هر که تن می پرورد

گلرخان را می دهد تعلیم عاشق پروری

گل که بلبل را در آغوش چمن می پرورد

بی تأمل دم مزن، کز لب گهر می ریزدش

چون صدف هر کس سخن را در دهن می پرورد

پرده ای بر روی کار از جوی شیرافکنده است

عشق، شیرین را به خون کوهکن می پرورد

این غزل را هر که گوید صائب از اهل سخن

می گدازد جان شیرین و سخن می پرورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

مست ما امروز نقش تازه ای بر آب زد

شیشه می را به طاق ابروی محراب زد

چون بر آرم سر میان خاک و خون غلطیدگان؟

بال من سیلی به روی خنجر قصاب زد

صبح بیداری ندارد در پی این خواب گران

ورنه طوفان بارها بر روی بختم آب زد

چون صدف در دامن خود گوهر مقصود یافت

هر که گرد خویش دوری چند چون گرداب زد

خضر و سیر ظلمت و آب حیات افسانه است

تازه شد هر کس شراب کهنه در مهتاب زد

نیست راه خار در پیراهن عریان تنی

شعله آفت سر از خاکستر سنجاب زد

شعله خوی تو دست آورد بیرون ز آستین

سیلی بیطاقتی بر چهره سیماب زد

صائب از بس ساده لوحی بر خیال عارضش

بوسه ها از دور امشب بر رخ مهتاب زد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:44 AM

آه سردی ناتوانان را به فریاد آورد

باد چون شیر این نیستان را به فریاد آورد

حسن نازکدل ندارد طاقت تمکین عشق

بلبل خامش گلستان را به فریاد آورد

گریه بر عاشق گوارا نیست در شبهای وصل

ابر بی هنگام دهقان را به فریاد آورد

از گرانجانان کاهل جسم دارد شکوه ها

پای خواب آلود دامان را به فریاد آورد

از مغیلان گرچه می نالند دایم رهروان

پای گرم ما مغیلان را به فریاد آورد

دارد از چوب گدا قفل دهان سگ کلید

دیدن سایل خسیسان را به فریاد آورد

بار درد خویش را صائب اگر بیرون دهم

کوه و صحرا و بیابان را به فریاد آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:40 AM

خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خورد

آب را نتوان چنین خوردن که او خون می خورد

عشق مجنون را به خلوتگاه وحدت برده است

ناقه لیلی عبث گردی به هامون می خورد

پای لیلی را نگارین می کند خوناب درد

گر به سنگی در بیابان پای مجنون می خورد

برگ سبزی نیستم ممنون چرخ و انجمش

مرغ در کنج قفس روزی ز بیرون می خورد

(سرو دلگیرست از بدگویی مرغان باغ

هر چه ناموزون بود بر طبع موزون می خورد)

تا زماه نو فلک آرد لب نانی به دست

از شفق هر شام صائب غوطه در خون می خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

خون خود یوسف درون چاه کنعان می خورد

این سزای آن که روی دست اخوان می خورد

من که روزی از دل خود می خورم در آتشم

وای بر آن کس که نعمتهای الوان می خورد

رو نمی سازد ترش صاحب طمع از حرف تلخ

سگ زحرص طعمه سوزن همره نان می خورد

نه همین مهمان خورد روزی زخوان میزبان

میزبان هم رزق خود از خوان مهمان می خورد

تشنه لب مردن میان آب حیوان همت است

ورنه ریگ این بیابان آب حیوان می خورد

سوده شد از خوردن نان سر به سر دندان من

دل همان از ساده لوحیها غم نان می خورد

پیش ازین می ماند در خارا نشان پای من

این زمان پایم به سنگ از باد دامان می خورد

از گلاب افشانی محشر نمی آید به هوش

بر دماغ هر که بوی خط ریحان می خورد

در گلویش آب می گردد گره همچون صدف

هر که روی دست جود از ابر نیسان می خورد

تا مبادا بار باشد بر تن سیمین او

خون خود را گل در آن چاک گریبان می خورد

با تهی مغزان حوادث بیشتر کاوش کند

روی کف بیش از صدف سیلی زطوفان می خورد

بیدلان در پنجه خار حوادث عاجزند

پنجه شیران کجا زخم نیستان می خورد؟

چند صائب سر به زانو در غم زلفش نهم؟

عاقبت مغز مرا فکر پریشان می خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

این جواب آن غزل صائب که راقم گفته است

تیغ دایم آب در جو دارد و خون می خورد

خون عاشق را چو آب آن لعل میگون می خورد

آب را نتوان چنین خوردن که او خون می خورد

هر که روی دست از اقبال گردون می خورد

از تنک ظرفی شراب از جام وارون می خورد

ترکتاز عشق از مجنون برآورده است گرد

محمل لیلی عبث گردی به هامون می خورد

نیست دامنگیر چون خون حلال ما، چرا

خون ما را در لباس آن جامه گلگون می خورد

می توان از آب تیغ آمد سلامت بر کنار

وای بر آن کس که بر دلهای پرخون می خورد

کشتی سنگین رکاب از گل نمی یابد خلاص

در ضمیر خاک آخر غوطه قارون می خورد

از گداز عشق مشت استخوانی گشته است

رم چرا چندین سگ لیلی زمجنون می خورد

دوستی از لشکر بیگانه می دارد طمع

بهر ترطیب دماغ آن کس که افیون می خورد

استعانت جوید از سیلاب در تعمیر تن

هر که از خاکی نهادان باده افزون می خورد

می شود هر ناگوار از کنج عزلت خوشگوار

باده ناب از خم خالی فلاطون می خورد

خون نگردد شیر تا بیرون نمی آید زپوست

تا به زندان رحم باشد جنین خون می خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

یار ما در پرده شب باده تنها می خورد

سازگارش باد یارب گرچه بی ما می خورد

سبز نتواند شد از خجلت میان مردمان

هر که آب زندگی چون خضر تنها می خورد

بوالهوس را زان لب شیرین نظر بر نشأه نیست

این شکم پرور برای نقل صهبا می خورد!

سیر چشمی در بساط عالم ایجاد نیست

رشته را گوهر، گهر را رشته اینجا می خورد

می کند خون در دل صیاد، آهوی حرم

هر که پا از حد خود بیرون نهد پا می خورد

هر که از مهر خموشی می تواند جام ساخت

آب شیرین چون گهر در قعر دریا می خورد

می کند از روزی ما کم سپهر تنگ چشم

از قضا گر پیچ و تابی رشته ما می خورد

صائب از ما ناله افسوس می گردد بلند

از حوادث هر که را سنگی به مینا می خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

شمع ما را عاقبت اشک دمادم می خورد

حاصل این بوستان را چشم شبنم می خورد

می خورم خون از سفال و لب به دندان می گزم

وای بر آن کس که می از ساغر جم می خورد

باده لعلی نهان در سنگ اگر گردد رواست

در چنین عهدی که آدم خون آدم می خورد

شعله خاشاک را پا در رکاب رحلت است

گرمی هنگامه خط زود بر هم می خورد

لطف حق در سنگ روزی می رساند بی دریغ

بهر روزی آدمی چندین چرا غم می خورد؟

فیض اهل جود یکسان است در موت و حیات

کاروان روزی همان از خاک حاتم می خورد

پشت بر گل کرد شبنم، دید تا خورشید را

صحبت زود آشنایان زود بر هم می خورد

غوطه در خون شفق زد ماه نو تا رزق یافت

کیست کز گردون لب نانی مسلم می خورد؟

موج بی پروا زتعمیر حباب آسوده است

کی غم دلهای ما آن زلف پرخم می خورد؟

گر نگیرد پنجه اش را سیر چشمیهای حسن

تیغ او خون دو عالم را به یک دم می خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

چون ز باد آن زلف چون زنجیر بر هم می خورد

عشق را سر رشته تدبیر بر هم می خورد

چشم او چون ناخن مژگان به یکدیگر زند

مجلس آسوده تصویر بر هم می خورد

رسم آمیزش نمی باشد درین وحشت سرا

از شکر اینجا مزاج شیر بر هم می خورد

گر چنین خواهد دواندن ریشه در دلها نفاق

التیام جوهر (و) شمشیر بر هم می خورد

بیقراریهای زلف از بیقراریهای ماست

دام از بیتابی نخجیر بر هم می خورد

چون غرض در آشنایی نیست، می دارد بقا

صحبت یاران خالص دیر بر هم می خورد

تا به کی عیب شراب کهنه گوید محتسب؟

اختلاط ما و این بی پیر بر هم می خورد

محرم زلفش نشد تا شانه پا از سر نکرد

این ره خوابیده از شبگیر بر هم می خورد

بند و زندان را برای عاقلان آماده اند

ورنه از زور جنون زنجیر بر هم می خورد

ز انتظار حشر، ارباب نظر در آتشند

شمع می سوزد چو صحبت دیر بر هم می خورد

تا قیامت صحبت زاهد نخواهد ماند گرم

زود این هنگامه تزویر بر هم می خورد

چشم شیر و دیده نخجیر می افتد به هم

هر کجا تدبیر با تقدیر بر هم می خورد

راست کیشان را سرانجام سفر باشد یکی

در حوالی هدف صد تیر بر هم می خورد

تلخ دارد یاد محشر زندگانی را به ما

خواب ما از دهشت تعبیر بر هم می خورد

جلوه ای از قامتش صائب جهانی را بس است

عالمی نخجیر از یک تیر بر هم می خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101448
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث