به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد

غنچه خاموش بلبل را به گفتار آورد

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز

بید مجنون سر به زیر انداختن بار آورد

عشق دل را از تمنا پاک نتوانست کرد

این کباب خام آتش را به زنهار آورد

لذت دیدار می بخشد نقاب روی یار

پشت این آیینه طوطی را به گفتار آورد

چون نشیند، فتنه آخر زمان ساکن شود

چون زجا خیزد، قیامت را به رفتار آورد

برنگردد در قیامت جان مشتاقان به جسم

کیست این سیلاب را دیگر به کهسار آورد؟

دیده بی شرم فیض از روی نیکو می برد

طفل جیب و دامن پرگل زگلزار آورد

دانه ای کز روی آگاهی نیفشانی به خاک

خوشه اشک ندامت عاقبت بار آورد

خود مگر از روی لطف آیینه دار خود شود

ورنه مسکن نیست موسی تاب دیدار آورد

سنگباران کرد مالک را زلیخا از گهر

این سزای آن که یوسف را به بازار آورد!

می شمارد خار پیراهن رگ جان را تنش

چون میان نازک او تاب زنار آورد؟

از دهان مار صائب می رباید مهره را

هر که دل بیرون از آن زلف سیه کار آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

می شود دل مضطرب چون گریه ام زور آورد

ناخدا را شور دریا بر سر شور آورد

چین زلف مشک بیزی کو، که از تحریک او

زخم کافر نعمتم ایمان به ناسور آورد

بی ادب پروانه ای دارم که جذب همتش

موکشان صد شعله را از خلوت طور آورد

در خم دام فراموشی به خود درمانده ایم

دانه ای از بهر مرغ ما مگر مور آورد

هر شرابی نیست صائب با دماغم سازگار

عشق کو تا جرعه ای از خون منصور آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

کوه را چون ابر، حکم او به رفتار آورد

ریگ را چون سبحه، ذکر او به گفتار آورد

جنبش ما ناتوانان است از اقبال عشق

ذره را خورشید تابان بر سر کار آورد

پرده پوشی می کند دریای جوشان را به کف

آن که می خواهد مرا دربند دستار آورد

از دل بی حاصلم هر جا حدیثی بگذرد

بید مجنون سر به پیش انداختن بار آورد

شد زبیکاری سیه عالم به چشم من، کجاست

چشم پرکاری که ما را بر سر کار آورد

مهر عالمتاب در هر جا دچار او شود

با کمال شوخ چشمی رو به دیوار آورد

هر نهالی را که آبش از گداچشمان بود

شاخسارش برگ سبز سایلان بار آورد

می تواند با تو در پیری هم آغوشم کند

آن که چندین گل برون از پرده خار آورد

چون ید بیضا فروغش نور می سوزد به چشم

در نظر چون گوهر ما را خریدار آورد

دفتر گل را دهد بلبل به باد از آه سرد

فردی از دیوان اگر صائب به گلزار آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 10:39 AM

هر که در دنیا فانی زاد عقبی جمع کرد

قسمت امروز خورد و دل زفردا جمع کرد

پایکوبان می شود ز آوازه طبل رحیل

خویش را پیش از سفر چون راه پیما جمع کرد

مجمر از تسخیر بوی عود و عنبر عاجزست

چون تواند آسمان بال و پر ما جمع کرد؟

غوطه زد در چشمه خورشید تا وا کرد چشم

هر که چون شبنم درین گلزار خود را جمع کرد

با سر آزاده این بیهوده گردی تا به چند؟

کوه زیر تیغ در دامان خود پا جمع کرد

حاصل جمعیت دنیا پریشان خاطری است

روی جمعیت نبیند هر که دنیا جمع کرد

عقده ای چون آسمان در رشته کارش فتاد

با تجر دهر که سوزن همچون عیسی جمع کرد

هر که در جمعیت اسباب عمرش صرف شد

پرده های خواب بهر چشم بینا جمع کرد

دست در پیری به هم سودن ندارد حاصلی

پیش ازین سیلاب می بایست خود را جمع کرد

خرج روی سخت آهن شد به اندک فرصتی

خرده چندی که در دل سنگ خارا جمع کرد

شد سویدا حلقه بیرون در این خانه را

بس که دل از سادگی تخم تمنا جمع کرد

عاقلان را بهر جمعیت پناهی لازم است

ورنه مجنون می تواند دل به صحرا جمع کرد

در گره کار تهیدستان نمی ماند مدام

قسمت پیمانه گردد هر چه مینا جمع کرد

می شود یک لحظه خرج چشم گوهربار من

آنچه از گوهر تمام عمر دریا جمع کرد

نیست از غفلت، خمار چشم لیلی ظالم است

گرد خود مجنون ما گر آهوان را جمع کرد

من همان دیوانه ام کز دانه زنجیر من

خرمنی هر کس درین دامان صحرا جمع کرد

از دلم هر پاره صائب پیش آتشپاره ای است

چون توانم خاطر خود را زصدجا جمع کرد؟

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:08 PM

عمرها مشق جنون هر کس که چون مجنون نکرد

از خط دیوانی زنجیر سر بیرون نکرد

جامه سرگشتگی بر قامت من راست است

گردباد این رقصها در دامن هامون نکرد

بیغمی روی مرا بر روی آتش داشته است

باده گلرنگ رخسار مرا گلگون نکرد

عمرها با دختر رز همدم و همخانه بود

زندگانی کس به حکمت همچو افلاطون نکرد

زیربار منت زلفش همین شمشاد نیست

سرو بی تحریک قدش مصرعی موزون نکرد

در چنین فصلی که آتش سر برون آرد زسنگ

عندلیب ما سر از کنج قفس بیرون نکرد

دست از ویرانی من پستی طالع نداشت

تا غبار دل مرا هم کسوت قارون نکرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:08 PM

یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد

بر فلک شد دود آه ما و سر بالا نکرد

بوسه ها پیچید در مکتوب بهر دیگران

وز تریها نامه خشکی به ما انشا نکرد

گرچه آمد نخلش از دست دعای ما به بار

در برومندی به برگ سبز یاد ما نکرد

گرچه گردیدیم خاک راهش از روی نیاز

زیر پای خود نگاه از ناز و استغنا نکرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:08 PM

چاره سودای ما پند نصیحتگر نکرد

تلخی دریا علاج خامی عنبر نکرد

حیرت رویش به مژگان فرصت جنبش نداد

موج دست و پا درین بحر گران لنگر نکرد

تا نزد مهر خموشی بر دهن با صد زبان

بوستان پیرا دهان غنچه را پر زد نکرد

گرچه چشم انتظار ما ید بیضا نمود

بوی پیراهن سر از جیب مروت بر نکرد

گرچه عمری خویش را هموار کرد از پیچ و تاب

رشته ما را کسی شیرازه گوهر نکرد

همت ما پست ماند از پستی سقف فلک

شعله ما راست قد خود درین محمر نکرد

ریخت اشک آتشین در ماتم پروانه شمع

عالمی را سوخت آن بیرحم و چشمی تر نکرد

عالم پرشور گلزاری است بر روشندلان

تلخی دریا اثر در طینت گوهر نکرد

دل فراموش کرد در زلف سیاه او مرا

خضر در روز سیه پروای اسکندر نکرد

تا غبارم سرمه چشم تماشایی نشد

درد سنگین مرا آن سنگدل باور نکرد

تنگی گردون پر و بال مرا درهم شکست

بیضه فولاد این بیداد بر جوهر نکرد

صائب از تعجیل ایام بهاران غافل است

هر که صاف و درد را چون لاله یک ساغر نکرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:08 PM

آب حیوان دید لعلت را و ایمان تازه کرد

از دهان موج بیتابانه صد خمیازه کرد

از پریشان گردی گلشن زهم پاشیده بود

دام، اوراق پر و بال مرا شیرازه کرد

خنده شادی چه می جویی درین ماتم سرا؟

گل تمامی عمر خود را صرف یک خمیازه کرد

شرکت فیض شهادت بر نتابد رشک عشق

کشتن پرویز داغ کوهکن را تازه کرد

طوق زنار گلوی قمریان را پاره ساخت

سرو پیش قد موزون تو ایمان تازه کرد

با بزرگان باش صائب تا شود نامت بلند

خم فلاطون را درین عالم بلندآوازه کرد

پیش ازین هر چند شهرت داشت در ملک عراق

سیر ملک هند صائب را بلندآوازه کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:08 PM

ناله نی بند بندم را زهم بیگانه کرد

این صفیر آتشین جان مرا پروانه کرد

تا قیامت جوهر تیغ زبانها می شود

عشق چون فرهاد و مجنون هر که را افسانه کرد

پیش آن لبها که نی در ناخن شکر شکست

بهر جوی شیر نتوان گریه طفلانه کرد

عشق تا برد از سرم بیرون غرور عقل را

جبهه ام را سنگ صندل سای هر بتخانه کرد

تا زخواب ناز مژگان تو قامت راست کرد

سینه آیینه را زخم نمایان شانه کرد

هر که دنبال من آید مست گردد در دو گام

نقش پارا مستی رفتار من پیمانه کرد

نیست آسان زیر کوه درد قد افراشتن

چون کمان در سینه من ناوک او خانه کرد

هر که را بر خاک بنشانی به خاکت می کشد

شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه کرد

روی گرم عشق دل را کرد صائب بی ادب

میهمان را این چنین گستاخ صاحبخانه کرد

می تواند دست زد در دامن منزل چو راه

هر که صائب چون خیال خود سفر در خانه کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:08 PM

هر که چون آب روان آیینه خود ساده کرد

سرو را چون بندگان در پیش خود استاده کرد

کی به گرد من رسد مجنون، که کوه و دشت را

دور باش وحشت من از غزالان ساده کرد

نغمه رنگین نبرد از جای خود زهاد را

گرچه خم را پایکوبان نشأه این باده کرد

شد به چشمم توتیا گرد یتیمی تا محیط

از صدف گهواره در یتیم آماده کرد

از ملاحت مستی آن لعل میگون کم نشد

کار صد بیهوشدارو این نمک با باده کرد

پاک کرد از آرزوها عشق صادق سینه را

صبح از نقش پریشان آسمان را ساده کرد

تا شود بر پیروان آسان ره دیوانگی

دشت را مجنون صحراگرد من پر جاده کرد

عاشقان پیش تو بیقدرند، ورنه شمع را

انتظار صحبت پروانه ها استاده کرد

کم نشد چون غنچه صائب برگ عیش از خلوتش

هر که از گلشن قناعت با دل نگشاده کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101450
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث