به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر که را اینجا به سیلی آسمان خواهد نواخت

در کنار مرحمت، در آن جهان خواهد نواخت

باغبان در نوبهاران گوشمالی می دهد

نغمه سنجی را که در فصل خزان خواهد نواخت

قطره ما را ز چشم انداخت گر ابر بهار

در کنار لطف، بحر بیکران خواهد نواخت

می زند برق فنا بر خرمن ما خویش را

تابه برگ کاه ما را کهکشان خواهد نواخت

ساز سیر آهنگ ما را بر زمین زد آسمان

چنگ و نای بینوایان را چسان خواهد نواخت؟

ما یتیمان را به جوی شیر، لطف کردگار

همچو مادر در بهشت جاودان خواهد نواخت

باغبان از چشم پاک ما اگر واقف شود

همچو شبنم در کنار گلستان خواهد نواخت

هیچ کس را دل به اشک آتشین ما نسوخت

طفل ما را دامن آخر زمان خواهد نواخت

هستی ما صرف شد در گوشمال غم، مگر

در کنار خاک ما را آسمان خواهد نواخت؟

آن سلیمانی که کرد از مغز چشم زاغ سیر

این هما را هم به مشتی استخوان خواهد نواخت

در دهان شیر اگر افتد، مسلم می جهد

هر شکاری را که آن ابرو کمان خواهد نواخت

نوبت گفتار اگر صائب به ما خواهد رسید

مور ما را آن سلیمان زمان خواهد نواخت

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:12 PM

روی گرم مهر اگر ذرات عالم را نواخت

داغ سودای تو هم دلهای پر غم را نواخت

حسن را باغ و بهاری همچو چشم پاک نیست

ماند دایم تازه رو هر گل که شبنم را نواخت

می تواند داد سامان کار ما آشفتگان

آن که از دست نوازش زلف پر خم را نواخت

شوربختی گشت شیرین در نظر عشاق را

کعبه با آن منزلت روزی که زمزم را نواخت

رزق صاحب خیر آماده است از آثار خیر

جام را هر کس که بر لب بوسه زد، جم را نواخت

خاکیان پاک طینت دانه یک سبحه اند

هر که یک دل را نوازش کرد، عالم را نواخت

سهل باشد عشق اگر از خاک بردارد مرا

مهر از کوچک دلی بسیار شبنم را نواخت

بی کسی دلی های غمگین را کند غمخوار هم

غم دل ما را نوازش کرد و دل غم را نواخت

می جهد آتش هنوز از چهره اولاد او

عشق ازان سیلی که در فردوس آدم را نواخت

انتقام خویش ازو حق نمک خواهد کشید

صائب آن داغ سیه رویی که مرهم را نواخت

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:12 PM

 

عالمی را روی شرم آلود او دیوانه ساخت

شمع در فانوس کار یک جهان پروانه ساخت

نغمه سنجان چمن را شور من دیوانه ساخت

برگ گل را شعله آواز من پروانه ساخت

جوهر عشق آن زمان بر خلق ظاهر شد که حسن

ذوالفقار شمع از بال و پر پروانه ساخت

از تنور گرم نتوان نان خود را خام برد

گرمی هنگامه طفلان مرا دیوانه ساخت

کرد خرج آب و گل کاشانه آرایی مرا

وقت آن کس خوش که خود را پیشتر از خانه ساخت

گر به این عنوان تکلف مجلس آرایی کند

زود خواهد آشنایان را ز هم بیگانه ساخت

خواهد افتادن به فکر کلبه تاریک ما

داغ سودایی که از هر لاله آتشخانه ساخت

من که چون شبنم ز گل بالین و بستر داشتم

در قفس می بایدم اکنون به آب و دانه ساخت

سهل باشد گر مرا بازیچه طفلان کند

قهرمان عشق اول کعبه را بتخانه ساخت

حلقه در می شود تا می گشاید چشم را

بوالفضولی میهمانی را که صاحبخانه ساخت

باد نخوت از سرم زخم زبان بیرون نبرد

این حباب پوچ، تیغ موج را دندانه ساخت

شد به زلف او یکی صد، رشته پیوند من

استخوانم را اگر زخم نمایان شانه ساخت

شرم اسلام است اگر مانع ز بی رحمی ترا

از نگاهی می توان ما را ز دین بیگانه ساخت

بی بلا گردان ندارد حسن آسایش که شمع

پرده فانوس را بال و پر پروانه ساخت

من که صائب کردمی پهلو تهی از خویشتن

این زمان می بایدم با یک جهان بیگانه ساخت

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:11 PM

از چه و زندان برآمد هر که روح از تن شناخت

شد عزیز آن کس که یوسف را ز پیراهن شناخت

رخنه دل کرد بر من جسم را ماتم سرا

خانه زندان شد به هر مرغی که او روزن شناخت

بینش ظاهر به کنه روح نتواند رسید

چون مسیحا را تواند دیده سوزن شناخت؟

کفر و دین و روز و شب در عالم حیرت یکی است

در بلا افتاد هر کس دوست از دشمن شناخت

تا بر آمد جان ز تن، گم کرد نادان خویش را

وای بر آن کس که یوسف را به پیراهن شناخت

از در و دیوار می پرسد خبر آیینه را

گر چه طوطی خویش را ز آیینه روشن شناخت

اشک من تا روشناس چهره شد، در دل نماند

همچو آن طفلی که راه کوچه و برزن شناخت

خرده راز شرر در سینه اش سیماب شد

سنگ از روزی که ذوق صحبت آهن شناخت

رفت آسایش ز دل تا ره به کوی یار برد

مور کی از پا نشیند چون ره خرمن شناخت؟

غوطه در خون می زند چون یاد گلشن می کند

تا دل صائب حضور گوشه گلخن شناخت

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:11 PM

طی شود در یک نفس آغاز و انجام حیات

شعله جواله باشد گردش جام حیات

مهلت از نوکیسه جستن از خرد دورست دور

چون سبکروحان بده پیش از طلب وام حیات

محو گردد در نظر واکردنی مد شهاب

دل منه چون غافلان بر طول ایام حیات

چون لب پیمانه می بوسد لب شمشیر را

هر که می سازد دهانی تلخ از جام حیات

چشم عیش صافی از ایام در پیری مدار

نیست غیر از درد کلفت در ته جام حیات

گر حضوری هست، در دارالامان نیستی است

دانه ای جز خوردن دل نیست در دام حیات

خواب مرگش را نسازد بستر بیگانه تلخ

خاک باشد هر که را بستر در ایام حیات

هستی باقی به دست آور چو عالی همتان

انتظار مرگ را تا کی نهی نام حیات؟

در بلا تن دادن از بیم بلا اولی ترست

گردن خود را سبک کن زود از وام حیات

در قفس می افکند مرغ فلک پرواز را

هر که در ملک عدم می بندد احرام حیات

جوی شیر و شهد گردد در تنش رگ زیر خاک

هر که کام خلق شیرین کرد هنگام حیات

تیرگی آفاق را از دل به آب زر بشوی

تا سرت گرم است چون خورشید از جام حیات

آنچه می ماند بجا از رفتگان، جز نام نیست

نام نیکی کسب کن صائب در ایام حیات

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:11 PM

آیینه شو وصال پری طلعتان طلب

اول بروب خانه دگر میهمان طلب

گلمیخ آستانه عشق است آفتاب

هر حاجتی که داری ازین آستان طلب

ایمن ز طبع دزد شدن عین غفلت است

از صحبت سیاه درونان کران طلب

چون سبزه زیر سنگ حوادث چه مانده ای؟

همت ز دست و بازوی رطل گران طلب

معیار دوستان دغل روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب

رویی ز سنگ و جانی از آهن به هم رسان

آنگه بیا و آتش ازین کاروان طلب

دست از خرد بشوی و تمنای عشق کن

خالی شو از دغل، محک امتحان طلب

در ناخن نسیم گشایش نمانده است

ای غنچه همت از نفس بلبلان طلب

خواهی که جای در دل شکرلبان کنی

همت ز کلک صائب شیرین زبان طلب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:07 PM

از چشم نیم مست تو با یک جهان شراب

ما صلح می کنیم به یک سرمه دان شراب!

از خشکسال توبه کم کاسه می رسیم

داریم چشم از همه دریاکشان شراب

زنهار شرم دختر رز را نگاه دار

در روز آفتاب مپیما عیان شراب

هر غنچه ای ز باده گلرنگ شیشه ای است

دیگر چه حاجت است درین بوستان شراب

من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم

ای وای اگر قدم ننهد در میان شراب!

مینا به چشم روشنی جام می رود

در مجلسی که می کشد آن دلستان شراب

ما ذوق لب گزیدن خمیازه یافتیم

ارزانی تو باد ز رطل گران شراب

رنگ شکسته کاهربای شکفتگی است

کیفیت بهار دهد در خزان شراب

ما داده ایم دست ارادت به دست تاک

زان روی می خوریم چو آب روان شراب

صائب چراغ عشرت ما می شود خموش

گر کم شود ز ساغر یک زمان شراب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:07 PM

بردار دل ز عالم خاکی، صفا طلب

از تنگنای جسم برون آ، هوا طلب

در جستجوی خانه در بسته است فیض

از فکر یار غنچه شو آنگه صبا طلب

روشن نمی شود دل تاریک از آفتاب

این روشنایی از نفس گرم ما طلب

بیگانه شو ز هر چه به جز گفتگوی اوست

دیگر ز ما بیا سخن آشنا طلب

هر جا نظر ز دوری ره خیرگی کند

از گرد راه گرمروان توتیا طلب

دنیا و آخرت چه بود پیش جود حق؟

همت بلند دار و ازو هر دو را طلب

نتوان به بی نشان ز نشان گر چه راه برد

دست از طلب مدار و همان نقش پا طلب

پیدا نشد کسی که درین راه گم نشد

گم شو ز خود نخست، دگر رهنما طلب

صائب دعای بی اثران با اثر بود

مگذار اثر ز خویش، اثر از دعا طلب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:07 PM

ای خوشه چین سنبل زلف تو مشک ناب

شبنم گدای گلشن حسن تو آفتاب

در محفل تو ناله فرامش کند سپند

در آتش تو گریه شادی کند کباب

از وصل گشت گریه من جانگدازتر

از آفتاب، تلخ شود بیشتر گلاب

دیوانه قلمرو صحرای وحشتیم

ما را سواد شهر بود آیه عذاب

بر دیده های پاک، روان است حکم عشق

هر شبنمی که هست، بود خرج آفتاب

پیوسته از هوای خود آزار می کشم

در خانه است دشمن من فرش چون حباب

دست از طمع بشوی که از شومی طمع

در حق خود دعای گدا نیست مستجاب

از عیب می فتد به هنر چشم ها پاک

از بحر تلخ، آب گهر می برد سحاب

شد غفلتم ز عمر سبکسیر بیشتر

سنگین نمود خواب مرا این صدای آب

شاهی که بر رعیت خود می کند ستم

مستی بود که می کند از ران خود کباب

زان دم که دید گوشه ابروی یار را

شد ماه عید ناخنه چشم آفتاب

صائب مکن توقع آسایش از جهان

دلهای آب کرده بود موج این سراب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:07 PM

تا گل ز عکس عارض او چیده است آب

در چشمه از نشاط نگنجیده است آب

بر روی آب آنچه نماید حباب نیست

صد پیرهن ز عکس تو بالیده است آب

تا سرو خوش خرام تو از باغ رفته است

رخسار خود ز موج خراشیده است آب

نعلش در آتش است ز هر موج پیش بحر

آسودگی ز عمر کجا دیده است آب

غلطد چنین که بر دم شمشیر خون من

هرگز به روی سبزه نغلطیده است آب

نگذاشت آب در جگر تیغ زخم من

از تیغ اگر چه زخم ندزدیده است آب

زینسان که من به نیک و بد دهر ساختم

با خار و گل ز لطف نجوشیده است آب

ضایع مساز حرف نصیحت به غافلان

بر روی پای خفته که پاشیده است آب؟

پیچد چنان که در تن خاکی روان من

در جویبار تنگ نپیچیده است آب

صائب ز خوشگواری آب است بی خبر

هر کس که از سفال ننوشیده است آب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118301
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث