به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گر چه با هر موجه ای دام دگر می دارد آب

از ته دل وصل دریا در نظر می دارد آب

زود گردد لطف حق، افتادگان را دستگیر

چون به پستی رو گذارد بال و پر می دارد آب

کشتیش را خشکی دریا نمی بندد به خشک

از قناعت هر که در دل چون گهر می دارد آب

بی وصول از گرد هستی پاک گشتن مشکل است

تا به دریا بر جبین گرد سفر می دارد آب

از کمین دشمن هموار، خود را پاس دار

تیغ ها از موج در زیر سپر می دارد آب

نیست عیش خاکساران را به شاهان نسبتی

در سفال تازه رو لطف دگر می دارد آب

حکم روشن گوهران جاری است بر دل های سخت

در رگ سنگ و دل آهن گذر می دارد آب

سینه صاف مرا هر داغ سودا عینکی است

عالمی از هر حبابی در نظر می دارد آب

داغدار از رنگ نبود دامن بی رنگیش

گر چه در هر برگ گل، رنگ دگر می دارد آب

تشنه چشمی لازم حرص خسیس افتاده است

موج این دریا طمع از نیشتر می دارد آب

ما به یاد خون دل گاهی شرابی می خوریم

تشنه تیغ است هر زخمی که برمی دارد آب

سخت رویان را زبان لاف می باشد دراز

شورش سیلاب در کوه و کمر می دارد آب

روزی خونین دلان از غیب صائب می رسد

لعل اگر در سنگ باشد، در جگر می دارد آب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

گر چه ذراتند یکسر میهمان آفتاب

کم نگردد ذره ای نعمت ز خوان آفتاب

در خرابات محبت شیشه بی ظرف نیست

ذره ای بر سر کشد رطل گران آفتاب

دخل و خرج خویش را چون مه برابر هر که کرد

کم نگردد روزیش هرگز ز خوان آفتاب

پرده دلها حریف حسن عالمسوز نیست

ابر یک ساعت بود آیینه دان آفتاب

روزی روشندلان را چشم زخمی لازم است

نیست بی خون شفق یک روز نان آفتاب

نور رخسار جهانگیر تو گر پهلو دهد

می تواند ماه نو شد میزبان آفتاب

دل منور کن گرت تسخیر عالم آرزوست

کز دل روشن بود حکم روان آفتاب

پرده داری حسن عالمسوز را در کار نیست

کز فروغ خویش باشد دیده بان آفتاب

خاک شد یک دانه یاقوت از لب رنگین تو

این چنین لعلی ندارد دودمان آفتاب

عاشقان پاکدامن پرده دار آفتند

صائب از صبح است حسن جاودان آفتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب

خواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب

در سراپای وجودم ذره ای بی درد نیست

یک سر مو نیست بر اندام من بی پیچ و تاب

از لطایف آنچه در مجموعه دل ثبت بود

یک قلم شد محو، غیر از یاد ایام شباب

از کشاکش قامتم تا چون کمان گردید خم

مد عمر از قبضه بیرون رفت چون تیر شهاب

گوش سنگینی، بصر کندی، زبان لکنت گرفت

این صدف های گهر شد از تهی مغزی حباب

رفت گیرایی برون از دست چون برگ خزان

از قدم ها قوت رفتار شد پا در رکاب

ریخت از هم پیکر فرسوده را موی سفید

بال و پر شد این زمین شوره را موج سراب

ریخت تا دندان، ز هم پاشید اوراق دلم

می رود بر باد، بی شیرازه گردد چون کتاب

صبح پیری نیست گر صبح قیامت، از چه کرد

پیش چشم من ز عینک نصب، میزان حساب

بادپای عمر را نتوان ز سرعت بازداشت

چند صائب موی خود چون قیر سازی از خضاب؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

می نماید چشم شوخ از پرده شرم و حجاب

برق عالمسوز را مانع نمی گردد سحاب

اختر صبح آیدش خورشید تابان در نظر

هر که رخسار ترا دیده است پیش از آفتاب

می کند بر عاشقان هم رحم، حسن سنگدل

آب اگر گردد به چشم آتش از اشک کباب

حسن در دوران خط از شرم می آید برون

در قیامت می شود طالع ز مغرب آفتاب

بهره صورت پرست از حسن معنی حسرت است

تشنه دیدار گل را تشنه تر سازد گلاب

سنگ کم در پله میزان خجالت می کشد

خود حساب آسوده است از پرسش روز حساب

خودنمایی لازم نودولتان افتاده است

می شود غماز هر خونی که گردد مشک ناب

تشنه دیدار را کوثر نسازد دل خنک

بلبلان را برنیارد از خمار گل گلاب

گر چه می گردد ز پیچ و تاب کوته، رشته ها

رشته آه مرا سازد رساتر پیچ و تاب

کسب جمعیت به امید پریشانی کنم

می فشانم، هر چه می گیرم ز دریا چون سحاب

از هوسناکی منه بر آب، بنیاد حیات

کز هواجویی شود در یک نفس فانی، حباب

نیست بر سنگین دلان محرومی سایل گران

کوه با آن لنگر تمکین بود حاضر جواب

در سواد فقر از طول امل آثار نیست

در دل شب پا به دامن می کشد موج سراب

می کند پند و نصیحت در گرانجان هم اثر

پای خواب آلود از فریاد اگر خیزد ز خواب

فیض روشندل به نیک و بد برابر می رسد

پرتو مه می فتد یکسان به آباد و خراب

در مزاج تندخویان گریه را تأثیر نیست

آتش سوزان نمی اندیشد از اشک کباب

حسن روز افزون او صائب یکی صد شد ز خط

گر چه حسن از حلقه خط می شود پا در رکاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب

می دواند ریشه در دل از رگ تلخی شراب

می نماید حسن شوخ از پرده شرم و حیا

برق را از تیغ بازی کی شود مانع سحاب

نشأه آن لعل میگون ز آبداری شد زیاد

گر چه می سازد می پر زور را کم زور، آب

حسن عالمسوز را پروای اشک گرم نیست

شعله ور می گردد اخگر بیش از اشک کباب

زلف را وا کرد از سر، حسن روزافزون او

سایه را کوتاه سازد در بلندی آفتاب

دیدن خورشید تابان گر چه (آب) آرد به چشم

دیده خورشید را روی تو می سازد پر آب

زان سراپا چشم گردیده است آن زلف رسا

تا ازان موی کمر تعلیم گیرد پیچ و تاب

می به چشم مست او شد سرمه شرم و حیا

خون اگر در ناف آهوی ختن شد مشک ناب

ناگوار از صحبت نیکان گوارا می شود

عیب تلخی را ز خلق خوش هنر سازد گلاب

از چه رو صائب ز روی آتشین او نسوخت؟

نیست گر بال سمندر تار و پود آن نقاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتاب

تا به روی دولت بیدار برخیزم ز خواب

هر که در میخانه بردارد ز روی صدق دست

از بیاض گردن مینا شود مالک رقاب

ماهیان از بی زبانی بحر بر سر می کشند

گفتگو داروی بیهوشی است در بزم شراب

عذر بیداد رخ او را خط از عشاق خواست

راه خود را پاک سازد خون چو گردد مشک ناب

از خط شبرنگ گفتم شرم او کمتر شود

پرده دیگر ز خط افزود بر شرم و حجاب

در زمان خط، مدار چشم او بر مردمی است

گردن عامل بود باریک در پای حساب

از نگاه گرم، چون مویی که بر آتش نهند

می شود افزون میان نازکش را پیچ و تاب

فیض گردون بلنداختر بود ز اقبال عشق

تاج بخشی می کند از همت دریا حباب

کیمیای دانه احسان، زمین قابل است

گوهر شهوار گردد در صدف اشک سحاب

مردم بی برگ را اسباب عیش آماده است

بستر خار است، در هر جا که سنگین گشت خواب

ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ

گنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب

در بلندی ناله صائب ندارد کوتهی

کوه تمکین تو می سازد صدا را بی جواب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

از تهیدستی است در مغز چنار این پیچ و تاب

چشم ظاهربین ز بی دردی کند جوهر حساب

می شود چون نافه مویش در جوانی ها سفید

هر که خون خویش را سازد چو آهو مشک ناب

راحت بی رنج در ماتم سرای خاک نیست

خنده گل گریه های تلخ دارد چون گلاب

در بلندی با فرودستان تواضع پیشه کن

تا چو ماه نو ترا گردون کند از زر رکاب

می کشد از عشق، حیف خود دل بی تاب ما

می کند خون در دل آتش به گردیدن کباب

نیست از باد مخالف فرق تا باد مراد

شد تنک دریانوردی را که دل همچون حباب

عشق در دلهای روشن بی قراری می کند

پرتو خورشید در آیینه دارد اضطراب

کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراض

ایمن از تیغ است هر خونی که گردد مشک ناب

دل منه بر عمر مستعجل که اسب تند را

نیست مانع از دویدن پا فشردن در رکاب

می دود در جستجوی آب، دایم هر طرف

گر چه از آب است صائب پرده چشم حباب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

باده روشن کز او شد دیده ساغر پر آب

می شود نور علی نور از فروغ ماهتاب

می برد در شستشوی دل ید بیضا به کار

جمع گردد چون فروغ ماه با نور شراب

گر چه می گویند باران نیست در ابر سفید

از طراوت می چکد از پرتو مهتاب، آب

کاروان بیخودی را نعل در آتش نهد

جلوه جام هلالی در فروغ ماهتاب

در شب مهتاب خوش باشد سفر کردن ز خویش

تن مده چون نقش دیبا در چنین وقتی به خواب

شهپر پرواز هم باشند روشن گوهران

بادبان کشتی می شد فروغ ماهتاب

از صدای آب سنگین تر شود خواب و مرا

قلقل مینای می، ریزد نمک در چشم خواب

گردن مینا رگ ابری است کز دریای فیض

می ستاند آب و می ریزد به دلهای کباب

می دهد هر موج یاد از عمر جاویدان خضر

در گره دارد دم جان بخش عیسی هر حباب

از طباشیر فروغ خویش سازد معتدل

باده ریحانی پر زور شب را ماهتاب

گر چه چشم پیر کنعانی است شب از نور ماه

صد هزاران یوسف خوش جلوه دارد در نقاب

از شب ماه انتخاب روز روشن می کنم

از بیاض ساده نتوان کرد هر چند انتخاب

چون پر پروانه سوزد پرده های خواب را

با شراب آتشین چون جمع گردد ماهتاب

گر چه چشم شور بر هم می زند هنگامه را

پرتو مهتاب شد شیرازه بزم شراب

جلوه مهتاب در بزم بهشت آیین شاه

داغ دارد جوی شیر خلد را از آب و تاب

در لباس دیده یعقوب، حسن یوسفی است

در بلورین جام صائب باده چون آفتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:30 PM

ای حسن تو برق خانمانها

عشق تو دلیل آسمانها

عشق تو نگارخانه دل

سودای تو سرنوشت جانها

در وصف رخ تو بلبلان را

خون می چکد از سر زبانها

شد دسته گل ز تازه رویی

بر سرو بلندت آشیانها

از خجلت روی لاله رنگت

شبنم زده گشت بوستانها

پیچد چو زبان غنچه بر هم

پیش تو زبان خوش بیان ها

ده در عوض دری گشایند

دست است زبان بی زبان ها

زان قامت چون خدنگ پیچید

چون مار به خویشتن سنان ها

بر شیر شده است چون قفس تنگ

زان خوی پلنگ، نیستان ها

چون رشته سبحه پر گره شد

زنار ز شرم این میانها

از سر نرود به مرگ سودا

از دور نیفتد آسمان ها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:28 PM

پیوسته خورد دل خون از بی غمی جان ها

از خنده سوفارست دلگیری پیکان ها

زنهار به چشم کم در سوختگان منگر

کز آبله پایان است سیراب، بیابان ها

چون سرو به آزادی هر کس که علم گردد

در فصل خزان باشد پیرایه بستان ها

پروانه بیدل را آسوده کجا ماند؟

شمعی که به گرد خود گردانده شبستان ها

سودای من از مجنون آزادتر افتاده است

دیوانه من نگذاشت طفلی به دبستان ها

زان روز که سرو او در باغ خرامان شد

خمیازه آغوش است گلشن ز خیابان ها

بی تابی دل افزود از دست نگارینش

دریا نشود ساکن از پنجه مرجان ها

در گوشه ویرانه است گنج گهری گر هست

در بی سر و سامانی است پنهان سر و سامان ها

خوش باش به بی برگی کز بهر جگر خواران

از چشم، فلک کرده است آماده نمکدان ها

چون پیرهن یوسف در بادیه پیمایی است

از شوخی بوی گل دیوار گلستان ها

این آن غزل سعدی است صائب که همی فرمود

می گویم و بعد از من گویند به دورانها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118312
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث