به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دید ز خون دلم لاله ستان خاک را

آبله دل شکست شیشه افلاک را

لاله و گل خون کنند بر سر هر شبنمی

گر به گلستان بری روی عرقناک را

تا لب ساغر رسید بر لب و دندان او

سر به ثریا رسید سلسله تاک را

بر دل آیینه ابر سایه دشمن بود

غوطه به خون می دهد باده دل پاک را

این سر خونین کیست، کز نفس آتشین

چشمه خورشید کرد حلقه فتراک را

حسن خداداد را مرتبه دیگرست

باده چه مستی دهد جان طربناک را؟

روزن هر خانه ای در خور وسعت بود

دیده دل روزن است خانه افلاک را

من کیم و کیستم تا سر سوداییم

داغ گذارد به دل لاله فتراک را

گوهر شهوار را مهره گل نشمرد

هر که ز صائب شنید این غزل پاک را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:28 PM

نیست غم نان و آب، گوشه نشین را

در رحم آماده است رزق، جنین را

پستی دیوار را زوال نباشد

سیل نسازد خراب خانه زین را

خشک تر از موجه سراب شمارد

تشنه دیدار او بهشت برین را

خال تو از خط به دل غبار ندارد

دزد شمارد بهشت خویش کمین را

کم نشود بوسه از لبش به گرفتن

موم نسازد تهی ز نقش، نگین را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:28 PM

غم آتشین عذاران نه چنان برشت ما را

که ز خاک بردماند نفس بهشت ما را

به نیازمندی ما چو نداشت حسن حاجت

به دو دست نازپرور ز چه می سرشت ما را؟

ز نسیم بی نیازی چو به باد داد آخر

به هزار امیدواری ز چه روی کشت ما را؟

نه به کار دسته گل، نه به کار گوهر آمد

فلک این قدر به دقت به چه کار رشت ما را؟

نه چنان دو چشم ما را غم عشق سیر دارد

که به فکر نعمت خود فکند بهشت ما را

به ثبات نقش هستی چه نهیم دل ز غفلت؟

که سخن نگار قدرت به زمین نوشت ما را

شود آن زمان تسلی دل ما ز خاکساری

که به پای خم سرآید حرکت چو خشت ما را

تو ز کودکی مقید شده ای به خاکبازی

نبود به چشم حق بین حرم و کنشت ما را

ز نهال بی بر ما به عدم چه فتنه سر زد؟

که نهاد اره بر سر خط سرنوشت ما را

ز غرور آدمیت به همین خوشیم صائب

که شکار خود به نعمت نکند بهشت ما را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:28 PM

ای فکر تو نقشبند جانها

یک حلقه ذکرت آسمانها

در بحر تو کشتی خرد را

از لنگر صبر، بادبانها

شد هاله آفتاب تابان

از نام تو روزن دهان ها

صحرای طلب ز جستجویت

مسطر زده شد ز کاروان ها

از حسن یگانه تو گردید

چون غنچه یکی، دل و زبان ها

از لب به هوای پای بوست

دامن به میان شکسته جانها

چون فاخته، قدسیان گرفته

بر سرو بلندت آشیانها

کردند حلال، خون خود را

از شرم رخ تو گلستان ها

از رشک زمین ندارد آرام

در عهد خرامت آسمان ها

چون صبح، گشاده اند آغوش

از شوق خدنگت استخوان ها

سودای تو در قلمرو خاک

برقی است میان نیستان ها

شرم تو ز پاکدامنی ها

شد پرده خواب پاسبان ها

چون سیل، ز شوق قلزم تو

در رقص روانی اند جانها

شوق تو ز نقش پای رهرو

در راه فکنده کاروانها

در وادی بی نشانی تو

شد جاده، فلاخن نشان ها

از شرم نزاکت تو خوبان

باریک شدند چون میانها

چون سبزه ز جلوه بلندت

پامال شدند آسمان ها

از روی گشاده تو گردید

در بسته چو غنچه، گلستان ها

در خاک، چو نبض، بی قرارند

از شوق خدنگت استخوان ها

در گل به گلاب صلح کردند

در عهد رخ تو باغبان ها

از خلق معنبر تو گردید

پیراهن یوسف آسمان ها

زرین چو زبان شمع گردید

از حرف سخای تو زبان ها

در جلوه گه تو کوه طاقت

چون کاه شد از سبک عنان ها

چون وصف تو مومیاییی نیست

از بهر شکسته زبان ها

بد، خوب نگردد از ریاضت

خونریز ز چله شد کمان ها

داغ تو به بوالهوس نچسبد

ریزد ز تنور سرد، نان ها

کلک تو رسانده است صائب

در هر کف خاک، گلستان ها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:28 PM

ای ز تو شور در جگر کلک شکر نوای را

رشته آه در گره فکر گرهگشای را

سرو ریاض مغفرت آه ندامت است و بس

تا به که مرحمت کند عشق تو این لوای را

تا نکند سعادتش مست غرور، قسمتت

مالش از استخوان دهد مغز سر همای را

داغ محبت است و بس خانه فروز جان و دل

نیست ز روزن دگر روشنی این سرای را

باده عقل سوز را داروی بیهشی مزن

نیست به سرمه حاجت آن چشم جنون فزای را

محمل لیلیی کز او ناله من بلند شد

راه به خود نمی دهد زمزمه درای را

آن شکرین لبی که من ناله ازو چو نی کنم

غوطه به زهر می دهد طوطی خوش نوای را

صبح قیامتش بود پرده خواب در نظر

هر که به خواب بیند آن نرگس فتنه زای را

سوخت بساط هستیم ریخت بنای طاقتم

چند پر از نفس دهم آه شکسته پای را؟

خانه سست جسم را کوه غم است پشتبان

راه به خویشتن مده باده غم زدای را

روح شکسته بال را تا پر و بال می شود

رخنه ملک دل مکن خنده دلگشای را

صائب آتشین زبان چون سر حرف وا کند

نغمه به لب گره شود بلبل خوش نوای را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:28 PM

دارند اگر سر رشته ای در کف به ظاهر چنگ ها

در پنجه مطرب بود سر رشته آهنگ ها

از من مدان چون باغ اگر هر دم به رنگی می شوم

بی رنگی او می زند بر آب زینسان رنگ ها

موسی چه غم دارد اگر صد کوه طور از جا رود؟

سودا نمی پرد ز سر از حمله این سنگ ها

از ساده لوحی می شوم هر گام محو لاله ای

با آن که دور افتاده ام از کاروان فرسنگ ها

روزی که از می جام را می کردم جم روشنگری

در زنگ صائب غوطه زد آیینه فرهنگ ها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:23 PM

ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان را

چه حاجت است محرک، ز دست رفته عنان را؟

دلم ز بیم خزان می تپد، خوشا گل رعنا

که در بهار پس سر نمود فصل خزان را

علاج غفلت سرشار کن به اشک ندامت

که قطره ای برد از جای خویش خواب گران را

ز طعن کجروی آسوده است کشتی عزمش

چو موج هر که به دریا سپرده است عنان را

ستمگران به ریاضت نمی شوند ملایم

که دل ز چله نشینی نگشت نرم کمان را

کدام ساقی شمشاد قد به باغ درآمد؟

که طوفان فاخته آغوش گشت سرو روان را

دمید حیرت حسن تو بر زمانه فسونی

که همچو شیر و شکر کرد ماهتاب و کتان را

ز زلف او که رسیده است تا کمر ز درازی

به پیچ و تاب توان فرق کرد موی میان را

اشاره گر چه زبان است بهر بسته زبانان

نمی توان به ده انگشت کرد کار زبان را

یکی ده است هر آن نعمت بجا که تو داری

نظر به گنگ کن، از شکر حق مبند دهان را

کسی که پا به مقام رضا نهاد چو صائب

به خوشدلی گذرانید عالم گذران را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:23 PM

ز جوش عشق شود با قوام، شیره جانها

ز عقل پا به رکاب سفر شوند روانها

چرا ز عشق تو پیرانه سر جوان نشوم من؟

که شد ز قد خدنگ تو راست، پشت کمان ها

مکن اعانت بد گوهران ز ساده دلی ها

که رو سیاه شد از قرب تیغ، سنگ فسان ها

دل فسرده ندارد خبر ز داغ محبت

تنور سرد بود فارغ از گرفتن نانها

بر آن گروه مسلم بود گذشتگی از خود

که همچو (موج) به دریا سپرده اند عنان ها

به حرف و صوت ز لب برمدار مهر خموشی

که ریخته است بسی خون خلق، تیغ زبان ها

خط امان بود آزادگی ز آفت دوران

که سرو رنگ نبازد ز آه سرد خزان ها

گران شوند سبک ها ز خلق تنگ به خاطر

سبک شوند ز میزان حسن خلق، گرانها

عجب که چرخ فراموشکار محو نماید

چنین که فکر تو صائب شده است ورد زبان ها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:23 PM

به دوش توکل منه بار خود را

ولی نعمت خویش کن کار خود را

گره زن به سر رشته طول امل را

بدل کن به تسبیح زنار خود را

مگیر از لب خویش مهر خموشی

مکن رخنه دیوار گلزار خود را

مکن سر گرانی به ارباب حاجت

مکن بار افتادگان بار خود را

حساب خود اینجا کن، آسوده دل شو

میفکن به روز جزا کار خود را

نگردد خجل از محک سیم خالص

مصفا کن از رزق، کردار خود را

تواضع بود پشتبان قصر تن را

به پستی نگه دار دیوار خود را

به درویش ده توشه آن جهان را

به منزل ببر بی تعب خود را

ز دندان ترا داده اند آسیایی

که سازی ملایم تو گفتار خود را

تو آن روز صائب ز ارباب حالی

که سازی چو گفتار، کردار خود را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:23 PM

اندیشه نبود عشق را از موجه شمشیرها

سیر چراغان می کند مجنون ز چشم شیرها

چون موجه ریگ روان در دشت جولان می زند

از شورش سودای من شیرازه زنجیرها

روزی که نقش زلف او بر آب زد دست قضا

چون مو بر آتش حلقه زد سررشته تدبیرها

از چهره زرین من زر در نظرها خوار شد

از خارکساریهای من بی قدر شد اکسیرها

دریای روشن سیل را آورد از ظلمت برون

حاشا که آرد عفو حق بر روی ما تقصیرها

از غنچه پیکان او نتوان شنیدن بوی خون

از بس خدنگش صاف جست از سینه نخجیرها

افسانه غفلت کجا می بست مژگان مرا؟

می دید چشم من اگر در خواب این تعبیرها

این عقده مشکل که زد ابروی او در کار من

بسیار خواهد کرد نی در ناخن تدبیرها

با عاجزی گردنکشان داغند از اقبال من

با خاکساری چون هدف در خاک دارم تیرها

در بند هم فارغ نیند از شغل عشق آزادگان

مجنون نظر بازی کند با حلقه زنجیرها

یوسف عذاری را که من زندانی او گشته ام

از خانه بیرون می دوند از شوق او تصویرها

این دام مشکینی که من در گردن او دیده ام

آهوی مشکین می شوند از بوی او نخجیرها

یک عقده زان زلف سیه بر مو شکافان عرض کن

تا نقش بندد بر زمین سرپنجه تدبیرها

تا کرد ترک می دلم یک شربت آب خوش نخورد

بیمار شد طفل یتیم از اختلاف شیرها

راز دهان تنگ او صائب شود پوشیده تر

هر چند خط افزون کند این نقطه را تفسیرها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118302
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث