به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از لطافت بس که دارد چهره او آب و تاب

آفتابی می شود رنگش ز سیر ماهتاب

چون گلوی شیشه موج باده گلرنگ را

می توان دید از بیاض گردن او بی حجاب

عاقلان از حسن او داد تماشا می دهند

چشم روزن را نسازد خیره نور آفتاب

معنی بی لفظ را ادراک کردن مشکل است

بر میفکن زینهار از چهره نازک نقاب

حلقه ها در گوش خورشید قیامت می کشد

نیست دور حسن او چون ماه نو پا در رکاب

گر چه از مژگان کج، بالین او دایم کج است

نیست سیری چشم بیمار ترا هرگز ز خواب

فتنه دنیا نگردد هر که دنیا را شناخت

تشنه چشمان هوس را در کمند آرد سراب

دل نیازارد زحرف سخت هرگز سنگ را

هر که داند کوه عاجز نیست در رد جواب

نیست جز دلهای خونین مهربانی عشق را

روی آتش را که می شوید به جز اشک کباب؟

قطره ایم اما ندارد هیچ دریا ظرف ما

شبنم ما سر نمی پیچد ز تیغ آفتاب

حرف بیجا غافلان را غوطه در خون می دهد

مرغ بی هنگام را تیغ اجل گوید جواب

باده سرگرمی هر کس ز جام دیگرست

پرتو مهتاب را پروانه می داند سراب

از گریبان گهر چون رشته سر بیرون کند

هر که صائب سر نپیچد از کمند پیچ و تاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

موج را هر چند آماده است بال و پر ز آب

بی نسیم خوش عنان بیرون نیارد سر ز آب

زنگ غفلت از دل من باده نتوانست برد

کی کبودی می رود از روی نیلوفر ز آب

می دهد در یک دم از کفران نعمت سر به باد

هر حبابی کز تهی مغزی برآرد سر ز آب

زیر تیغ از ساده لوحی دست و پایی می زنیم

بر نیارد ماهیان را گر چه بال و پر ز آب

نیست غیر از دل سیاهی حاصل تردامنی

چون تواند زنده بیرون آمدن اخگر ز آب؟

از عزیزی می کند از تاج شاهان پایتخت

هر که شد با قطره ای خرسند چون گوهر ز آب

دست چون بردارم از دامان این صحرا، که هست

جلوه موج سراب او گواراتر ز آب

از صراط المستقیم شرع پا بیرون منه

تا توان از پل گذشتن، نگذرد رهبر ز آب

هر سبکروحی که بر جسم گران دامن فشاند

گر ز دریا بگذرد، پایش نگردد تر ز آب

از حضور عالم آب آن که گردد تردماغ

تیغ اگر بارد به فرقش، برنیارد سر ز آب

بی سخن کش هم سخن می آید از دل بر زبان

گر به پای خویشتن آید برون گوهر ز آب

هر که در پایان عمر از جان طمع دارد سکون

چشم دارد در نشیب از سادگی لنگر ز آب

از می ریحانی خط شد لبش خونخوارتر

تشنه خون می شود شمشیر خوش جوهر ز آب

از شراب تلخ، ساکن شد دل پر غم مرا

گر چه گردد کشتی پر بار، بی لنگر ز آب

در سیه دل نیست اشک گرم را صائب اثر

می شود از جوشن افزون خامی عنبر ز آب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

اوست روشندل که با چندین زبان چون آفتاب

باشدش مهر خموشی بر دهان چون آفتاب

می تواند شهپر توفیق شد ذرات را

هر که گردد در طلب آتش عنان چون آفتاب

خوبی پا در رکاب مه ندارد اعتبار

ای خوش آن حسنی که باشد جاودان چون آفتاب

خاک را زر، سنگ را یاقوت رخشان می کند

هر که قانع شد به یک قرص از جهان چون آفتاب

گنج های بیکران غیب در فرمان اوست

هر که را دادند دست زرفشان چون آفتاب

تا دل گرم که گردد مشرق اقبال او

نور داغ عشق نبود رایگان چون آفتاب

از فروغ خود خجل چون شمع در مهتاب باش

گر به نور خود کنی روشن جهان چون آفتاب

هر که را صائب دل گرمی کرامت کرده اند

بر همه ذرات باشد مهربان چون آفتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

از شفق هر صبح سازد چهره خونین آفتاب

تا مگر آید به چشم خلق رنگین آفتاب

از بهشت روشنایی روزنی واکرده است

در دل هر ذره از مژگان زرین آفتاب

تا مگر روی ترا ز آیینه بیند پیشتر

می جهد هر صبحدم از خواب شیرین آفتاب

دامن فکر بلند آسان نمی آید به دست

زرد شد تا مطلعی را کرد رنگین آفتاب

ترک خواب صبح کن صائب که در خون شفق

روی می شوید به خون از خواب شیرین آفتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

چون چراغ روز، با آن روشنایی آفتاب

هست با رویش خجل از خودنمایی آفتاب

از خجالت مشرق پروین شود رخساره اش

چهره گر با او شود از بی حیایی آفتاب

آب را مانع ز گردیدن شود در دیده ها

داغ روی اوست در حیرت فزایی آفتاب

چون زر قلب، از رواج حسن روز افزون او

زردرویی می کشد از ناروایی آفتاب

کیست با او چهره گردد از نکورویان، که هست

پیش حسن شهری او، روستایی آفتاب

چهره پوشیده رویان را فروغ دیگرست

برنمی آید به خوبان سرایی آفتاب

کیست از زلف رسای او کند گردنکشی؟

کز کمند او نمی یابد رهایی آفتاب

گرمی هنگامه حسن از هواداران بود

چون کند از ذره قطع آشنایی آفتاب؟

کاسه دریوزه چون از ماه نو سامان دهد؟

گر ندارد نور ازان عارض گدایی آفتاب

می کند دلجویی ذرات، از کوچکدلی

در جهان خاک با سر در هوایی آفتاب

ناقصان را صحبت کامل عیاران کیمیاست

خاک را زر سازد از رنگ طلایی آفتاب

حسن را با خاکساران التفات دیگرست

می کند در چشم روزن توتیایی آفتاب

روزن خاکی نهادان تنگ چشم افتاده است

ورنه در احسان ندارد نارسایی آفتاب

تا به آن دست نگارین نسبتی پیدا کند

پنجه از خون شفق سازد حنایی آفتاب

گر چه در روشنگری دارد ید بیضا ز صبح

برنمی آید به شبهای جدایی آفتاب

آتشی افکند عشقت در دل خوبان که شد

کاسه دریوزه شبنم گدایی آفتاب

نیست گر دیوانه آن لیلی عالم، چرا

از رگ ابرست در زنجیرخایی آفتاب

در تلاش شهرت از نقصان بود جرم هلال

از تمامی فارغ است از خودنمایی آفتاب

نور ازان می بارد از رویش که پیش خاک راه

می کند با سربلندی، جبهه سایی آفتاب

با توانگر، وامخواه خوش ادا باشد شریک

نور می بخشد به ماه از خوش ادایی آفتاب

قسمت روشندلان از خوان گردون حسرت است

می خورد خون شفق از بینوایی آفتاب

در سراغ کعبه مقصد، بساط خاک را

طی کند هر روز با بی دست و پایی آفتاب

شبنم افتاده را در دیده خود جا دهد

در سبکروحی ندارد نارسایی آفتاب

ترک دعوی کن که با چندین زبان آتشین

مهر دارد بر دهان خودستایی آفتاب

دست کوته دار از خوان سپهر دون که هست

کاسه دریوزه شبنم گدایی آفتاب

چشم آب رو مدار از چرخ زنگاری که هست

کاسه دریوزه شبنم گدایی آفتاب

پایه عزت، بلندی گیرد از افتادگی

سرور آفاق شد از جبهه سایی آفتاب

می رباید دیده ها را حسن عالمسوز او

می کند صائب اگر شبنم ربایی آفتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

گر به ظاهر بادپیماییم ما همچون حباب

از هواداران دریاییم ما همچون حباب

گر چه هیچ و پوچ می دانند ما را غافلان

در حقیقت عین دریاییم ما همچون حباب

از شمار موجه این بحر غافل نیستیم

پای تا سر چشم بیناییم ما همچون حباب

سیر و دور ما به جزر و مد دریا بسته است

گاه پنهان، گاه پیداییم ما همچون حباب

گشته ایم از جستجوی بحر سر تا پای چشم

گر چه در آغوش دریاییم ما همچون حباب

دیدن دزدیده یادی از خیانت می دهد

از نظربازان رسواییم ما همچون حباب

قلزمی را کز لطافت درنمی آید به چشم

با هزاران چشم جویاییم ما همچون حباب

در تماشاگاه دریا رشک بر خود می بریم

پرده چشم تماشاییم ما همچون حباب

نیست عقل مصلحت بین در سر بی مغز ما

مرکز پرگار سوداییم ما همچون حباب

پیش دریا می کنیم از جهل اظهار حیات

یک نفس هر چند برپاییم ما همچون حباب

نیست ما را در جهان آب و گل ویرانه ای

خانه بردوشان دریاییم ما همچون حباب

غیر را در خلوت دربسته ما بار نیست

در میان جمع تنهاییم ما همچون حباب

از گرانی بار بر دریا چو لنگر نیستیم

از سبکروحی سبکپاییم ما همچون حباب

رزق ما از بحر پر گوهر بود دست تهی

تا به حرف پوچ گویاییم ما همچون حباب

گر چه از سردرهوایانیم پیش ناقصان

پرده دار بحر یکتاییم ما همچون حباب

لاف یکتایی ز ما روشن ضمیران دور نیست

زاده آن بحر یکتاییم ما همچون حباب

هیچ رازی بحر را صائب ز ما پوشیده نیست

از صفا آیینه سیماییم ما همچون حباب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

از شفق هر چند شوید چهره در خون آفتاب

زردرویی می کشد زان روی گلگون آفتاب

پیش آن رخسار آتشناک اندازد سپر

گر چه می ساید سر از نخوت به گردون آفتاب

تا به روی آتشین یار کردم نسبتش

از زمین تا آسمان گردید ممنون آفتاب!

می دهد رنگی و رنگی می ستاند هر زمان

بس که باشد منفعل زان روی گلگون آفتاب

با تو چون گردد برابر چون ندارد در بساط

چشم مست و خال مشکین، لعل میگون آفتاب

خط طراوت زان گل رخسار نتوانست برد

شسته رو آید ز زیر ابر بیرون آفتاب

چون ز مشرق با دو صد شمشیر می آید برون؟

نیست از سنگین دلی گر تشنه خون آفتاب

حسن عالمگیر، عالم را کند همرنگ خود

جلوه لیلی کند در چشم مجنون آفتاب

هر که از روشندلان گردد درین عبرت سرا

قرص خود تر سازد از خون شفق چون آفتاب

معنی رنگین به آسانی نمی آید به دست

در تلاش مطلعی زد غوطه در خون آفتاب

ساده لوحان را نصیب افزون بود از نور فیض

بیش می تابد ز شهر و کو، به هامون آفتاب

صیقلی از نور حکمت گشت لوح سینه اش

تا ز گردون خم نشین شد چون فلاطون آفتاب

جان روشن را نمی سازد غبارآلود، جسم

آید از زیر زمین بی رنگ بیرون آفتاب

در عوض چون ماه نو قرص تمامش می دهم

هر که می بخشد لب نانی به من چون آفتاب

هر که صائب با سرافرازی تواضع پیشه ساخت

آورد زیر نگین آفاق را چون آفتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب

تا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتاب

هر سری را در خور همت کلاهی داده اند

افسر دیوانگان باشد به هامون آفتاب

هیچ جا در عالم وحدت تهی از یار نیست

نامه هر ذره ای اینجاست مضمون آفتاب

ناخنی خورده است بر دل از هلال ابروی من

زان نشیند از شفق هر شام در خون آفتاب

از رخت آیینه را خوش دولتی رو داده است

در درون خانه اش ماه است و بیرون آفتاب

صائب آن بهتر که گردون ترک بی رویی کند

زردرویی می کشد زان روی گلگون آفتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب

این شرر چون دیده ماهی بود روشن در آب

نیست امید رهایی زین سپهر آبگون

حلقه دام است اگر پیدا شود روزن در آب

چون حباب از سر دهد سامان کلاه خویش را

هرکه را باشد هوای محو گردیدن در آب

بر کف دریا بود موج خطر باد مراد

بر سبکباران بود آسان سفر کردن در آب

از شتاب عمر بی شیرازه شد اجزای جسم

چون تواند جمع کردن خویش را روغن در آب؟

در تجرد رشته واری بند دست و پا شود

بر شناور کوه آهن می شود، سوزن در آب

از ملامت می پرستان ترک مستی کی کنند؟

نیست طوفان ماهیان را مانع از خفتن در آب

تلخی مرگ است شکر، مور شهد افتاده را

نیست ماهی را حیاتی بهتر از مردن در آب

کوته اندیشی است پیش پای طوفان همچو موج

هر نفس بر خود بساط تازه ای چیدن در آب

نیست پروای علایق واصلان عشق را

خار نتواند گرفتن موج را دامن در آب

کی شود با یکدگر مژگان عاشق آشنا؟

نیست نبض موج را امکان آسودن در آب

چهره مه داغدار از منت خورشید شد

چون صدف از گوهر خود خانه کن روشن در آب

در سر مستی ز لب مهر خموشی برمدار

می دهد بر باد جان را دم برآوردن در آب

کوشش جان برنیاید با گرانی های جسم

آب در آهن گران سیرست، چون آهن در آب

مردی از دریا گلیم خود برون آوردن است

ورنه آسان است چون اطفال افتادن در آب

صائب از بار گرانجانی سبک کن خویش را

تا توانی همچو کف سجاده افکندن در آب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

نیست بحر پاک گوهر را خصومت با حباب

از هوای خود خطر دارد درین دریا حباب

جز تعین نیست اینجا پرده بیگانگی

تا گذشت از سر، یکی گردید با دریا حباب

تا چو مجنون غوطه در دریای وحدت خورده ام

خیمه لیلی است در چشم من شیدا حباب

گوشه چشمی ز ساقی تنگ ظرفان را بس است

از نسیمی می گذارد سر به جای پا حباب

از نظر پوشیدنی با بحر شد هم پیرهن

تا چه گل چیند دگر از دیده بینا حباب

چیست دنیا تا ازو اهل بصیرت نگذرند؟

از سر بحر گهر خیزد به یک ایما حباب

آه سردی کشتی دل را به ساحل می برد

در گره دارد ز خود باد مراد اینجا حباب

جلوه اش صاحبدلان را می کند زیر و زبر

دارد این آب روان از پرده دلها حباب

بادپیمایی ندارد حاصلی جز نیستی

مهر تا برداشت از لب، گشت ناپیدا حباب

بسته چشمی لازم افتاده است بزم وصل را

از نظر بازی نگردد سیر در دریا حباب

همنشین خوب صائب کیمیای آدمی است

جلوه یاقوت دارد بر سر صهبا حباب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118306
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث