به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خانه از خویش تهی کن که ز نظاره آب

پرده چشم حباب است همان چشم حباب

راه خوابیده رسانید به منزل خود را

بخت ما نیست که بیدار نگردد از خواب

رهرو عشق نگردد ز ملامت در هم

شود از سنگ فزون جوهر آیینه آب

دل بی تاب من آرام ندارد، ورنه

می کشد در دل شب ها نفسی موج سراب

مانع عمر سبکسیر نگردد پیری

سیل را سایه پل باز ندارد ز شتاب

دل بپرداز ز جمعیت دنیا زنهار

که صدف می شود از آب گهر خانه خراب

خطر از خصم ندارد جگر جوهردار

تیغ از آتش سوزنده برآید سیراب

چه کند خون جهان با جگر تشنه عشق؟

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

از صفای دل ما مستی خوبان افزود

حسن را آینه صاف بود عالم آب

گردش از جلوه مستانه نمی آساید

هر که را سیل خرام تو کند خانه خراب

مستی حسن ز خون ریختن ما افزود

باده لعلی آتش بود از اشک کباب

منت سیل برآورد ز بنیادم گرد

ای خوش آن خانه که از خویش برون آرد آب

برق را خار به اصلاح نیارد صائب

حسن مغرور، ز خط پا نگذارد به حساب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:00 PM

مگر از خانه بیرون آمد آن گل بی حجاب امشب؟

که بوی یاسمن دارد فروغ ماهتاب امشب

ز نور مه، نظر چون مهر تابان خیره می گردد

مگر یک جانب افتاده است از رویش نقاب امشب؟

کدامین آتشین جولان به سیر ماهتاب آمد؟

که سوزد در نظرها چون پر پروانه خواب امشب

می روشن ز بی قدری چراغ روز را ماند

ز بس گردیده عالم شیر مست ماهتاب امشب

ز نور ماه، خون دختر رز شیر مادر شد

بده ساقی می لعلی مسلسل همچو آب امشب

درانداز زمین بوس است با آن سرکشی گردون

ز بس روی زمین از ماه شد با آب و تاب امشب

ز شکر خنده مه شد هوا چندان به کیفیت

که می گردد نمک بیهوش داروی شراب امشب

مگر آن خرمن گل، تنگ خود را در بغل دارد؟

که طوفان می کند در مغزها بوی گلاب امشب

دو بالا گردد از مهتاب، زور باده روشن

عجب نبود اگر صائب شود مست و خراب امشب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:00 PM

بی قراران را ازان یکتای بی همتا طلب

چون شود از دشت غایب سیل در دریا طلب

دست خواهش چون صدف مگشای پیش خاکیان

هر چه می خواهد دلت از عالم بالا طلب

اهل همت را مکرر دردسر دادن خطاست

آرزوی هر دو عالم را ازو یکجا طلب

هیچ قفلی نیست در بازار امکان بی کلید

بستگی ها را گشایش از در دلها طلب

گر ز خاک آسودنت آسوده می گردند خلق

تن به خاک تیره ده، آسایش دلها طلب

چشم چون بینا شود، خضرست هر نقش قدم

رهبر بینا چه جویی، دیده بینا طلب

آبرو در پیش ساغر ریختن دون همتی است

گردنی کج می کنی، باری می از مینا طلب

جان وحشی را ز خاک تیره دل جستن خطاست

آهوی رم کرده را از باد، نقش پا طلب

عشق آتشدست می بندد دهان عقل را

مرهم این زخم از خاکستر سودا طلب

این جواب آن غزل صائب که سید گفته است

گر تو چون ما طالبی، مطلوب بی همتا طلب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:00 PM

گر چه افکندم به روغن، نان خلق از خوی چرب

قسمتم چون شمع کاهش شد ز گفت و گوی چرب

برق عالمسوز شد، افتاد در خرمن مرا

هر چراغی را که روشن کردم از پهلوی چرب

تشنگی نتوان به شبنم بردن از ریگ روان

خشکی سودا نگردد کم به گفت و گوی چرب

با سبک مغزان تن پرور، سخن بی فایده است

از قبول نقش، کاغذ راست مانع روی چرب

آنچنان کز خشک مغزی دوست دشمن می شود

می توان کردن ملایم خصم را از خوی چرب

صید را پهلوی لاغر می شود خط امان

می کشد در خاک و خون نخجیر را پهلوی چرب

نیست در خوی نکویان چرب نرمی را اثر

سرکشی در شمع افزون گردد از گیسوی چرب

گر چه دست چرب را کمتر بود گیرندگی

می برد از چربدستی بیش دل را موی چرب

قسمت عشاق از سیمین عذاران کاهش است

رشته ها را می گدازد گوهر از پهلوی چرب

هست با تن پروران صائب فلک را لطف بیش

پنجه قصاب بر خود بالد از پهلوی چرب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:59 PM

مد کوتاهی است صبح از دفتر احسان شب

سرمکش چون خامه زنهار از خط فرمان شب

مشرق خورشید می گردد گریبانش چو صبح

هر که آویزد ز روی صدق در دامان شب

هست در ابر سیه باران رحمت بیشتر

تازه رو دارد سفال خاک را ریحان شب

ماهرویی هست پنهان زیر این چتر سیاه

سرسری مگذر چو باد از زلف مشک افشان شب

می رساند دور گردان را به معراج وصول

در نظر واکردنی شبدیز خوش جولان شب

تخم اشکی را که افشانند در دامان او

همچو پروین خوشه گوهر کند دهقان شب

شیوه او نیست غمازی چو صبح پی سفید

عاصیان را پرده پوشی می کند دامان شب

پرده غفلت حجاب چشم خواب آلود توست

ورنه لبریزست از الوان نعمت، خوان شب

چون سکندر، عالمی سرگشته در این ظلمتند

تا که را سیراب سازد چشمه حیوان شب

غافلان را پرده خواب است، ورنه از شرف

اهل دل را جامه کعبه است شادروان شب

در ته این زنگ هست آیینه سیمایی نهان

چشم ظاهربین نبیند خوبی پنهان شب

من چسان از روی ماهش چشم بردارم، که هست

با هزاران چشم روشن، آسمان حیران شب

پیش چشم هر که صائب روشن است از نور دل

آیه رحمت بود سر تا سر دیوان شب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:59 PM

چشم عاشق خاک کوی دلستان بیند به خواب

هر چه هر کس در نظر دارد، همان بیند به خواب

گل که در بیداری دولت غم بلبل نخورد

ناله مستانه اش را در خزان بیند به خواب

هر کسی را صبح امیدی است در دلهای شب

تشنه آب و خواجه زر، سگ استخوان بیند به خواب

دل ز یاد زلف زد بر کوچه دیوانگی

مست گردد فیل چون هندوستان بیند به خواب

جان چنان وحشت نکرد از تن که رو واپس کند

گرد یوسف را دگر این کاروان بیند به خواب

از دل بیدار، عارف می کند سیر بهشت

زاهد کوتاه بین باغ جنان بیند به خواب

نیست سیرابی ز خون خلق، ظالم را به مرگ

هر که خسبد تشنه لب، آب روان بیند به خواب

در خیال خویشتن هر دور گردی واصل است

ذره با خورشید خود را همعنان بیند به خواب

بلبلی کز فکر گلشن غنچه سازد خویش را

در قفس خود را همان در گلستان بیند به خواب

نیست ممکن جان روشن را ز حق غافل شدن

قطره روشن محیط بیکران بیند به خواب

نعمت دنیای دون خواب و خیالی بیش نیست

نیست ممکن سیر گردد هر که نان بیند به خواب

عشق جای عقل شد فرمانروای کاینات

بعد ازین آسودگی را آسمان بیند به خواب!

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:59 PM

بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتاب

تشنه ابرست و جویای نقاب است آفتاب

چون چراغ روز می میرد برای خامشی

بس کز آن رخسار روشن در حجاب است آفتاب

بود اگر سر دفتر مه طلعتان زین پیشتر

در زمان حسن او کی در حساب است آفتاب

از شفق هر صبح چون رخسار می شوید به خون؟

گرنه از رخسار او داغ و کباب است آفتاب

من دهم چون دیده خود آب از نظاره اش؟

کز تماشای رخش چشم پر آب است آفتاب

برنیارد جرعه ای دریاکشان را از خمار

تشنه دیدار را موج سراب است آفتاب

از فتادن خویش را نتواند از مستی گرفت

از کدامین می چنین مست و خراب است آفتاب

چون شود از مشرق زین طالع آن رشک قمر

بیشتر از ماه نو پا در رکاب است آفتاب

دور باشی نیست حاجت، روی آتشناک را

بی نیاز از ابر و فارغ از نقاب است آفتاب

تا تو از خلوت صبوحی کرده بیرون آمدی

چون چراغ صبحدم در اضطراب است آفتاب

مه ز نور عاریت، گه لاغر و گه فربه است

ایمن از تشویش و فارغ ز انقلاب است آفتاب

روی گرم از دیده شبنم نمی دارد دریغ

گر چه از گردنکشی گردون جناب است آفتاب

نعل ماه نو در آتش ز اشتیاق روی کیست؟

در تمنای که سر گرم شتاب است آفتاب

ریزش اهل کرم در پرده صائب خوشترست

بیشتر فصل بهاران در سحاب است آفتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب

خویشتن را می کند گردآوری گوهر در آب

عاشق حیران همان در وصل گرم جستجوست

ماهیان از شوق آب آرند بیرون پر در آب

زنگ کلفت از دل من باده نتوانست برد

کی رود گرد یتیمی از رخ گوهر در آب

از سخنور حرف نتوانند دمسردان کشید

عطر خود را می کند گردآوری عنبر در آب

رعشه من بیشتر گردید از رطل گران

بادبان کشتی من می شود لنگر در آب

می توان دل را مصفا کرد با تردامنی

گر کند آیینه را بی زنگ، روشنگر در آب

چون حباب آن کس که ترک سر به آسانی کند

می کند ادراک هر دم عالم دیگر در آب

عالم بالا شود درماندگان را رهنما

برندارد از کواکب چشم خود رهبر در آب

معنی نازک نماید جلوه در دلهای صاف

می توان دیدن هلال عید را بهتر در آب

سوز دل را گریه نتواند بر آتش آب زد

این شرر چون دیده ماهی بود انور در آب

در غریبی می شود دلهای سنگین دیده ور

نیست ممکن چشم بینش وا کند گوهر در آب

کامیاب از باده نتوان شد به جام تنگ ظرف

می شود سیراب هر کس می گذارد سر در آب

ترک جود اضطراری کن کز اهل جود نیست

گر ز بیم غرق ریزد مال، سوداگر در آب

دیده تر می برد از روی خوبان فیض بیش

می کند خورشید تابان جلوه دیگر در آب

تا نگرید دیده عاشق نمی گیرد قرار

هست ماهی را مهیا بالش و بستر در آب

از گرانسنگی صدف آسوده از طوفان بود

کف ز بی مغزی بود دایم سبک لنگر در آب

یکقلم حل شد مرا هر عقده مشکل که بود

تا ز فیض ساده لوحی ریختم دفتر در آب

می کند دلهای روشن را می احمر سیاه

دست می شوید ز جان، افتاد چون اخگر در آب

گر شود زیر و زبر از سیل صائب خانه اش

بی بصیرت همچنان گیرد گل دیگر در آب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

در محیط عشق باشد از سر پر خون حباب

باشد این دریای خون آشام را گلگون حباب

می نماید شوکت گردون به چشم تنگ عقل

ورنه در پیمانه عشق است نه گردون حباب

دوربینانی که از سر پیش دریا بگذرند

هر نفس گیرند از سر، زندگی را چون حباب

نیست پروای سر خود، باد دست عشق را

خنده بر طوفان زند از کاسه وارون حباب

در گشاد عقده گردون به خود چندین مپیچ

کاین سبکسر در گره چیزی ندارد چون حباب

غرقه دریای وحدت از دو بینی فارغ است

خیمه لیلی بود در دیده مجنون حباب

لاف حکمت در خرابات مغان از بی تهی است

می شود از خیرگی همچشم افلاطون حباب

نیست جیب و دامنی خالی ز فیض بحر عشق

پیش اهل دل بود پر گوهر مکنون حباب

رو نمی گرداند از شمشیر بی زنهار موج

بس که در نظاره دریا بود مفتون حساب

بگذر از سر، غوطه در دریای بی رنگی برآر

از تعین تا به کی در پرده باشی چون حباب

دل به هر رنگی که باشد، آسمان همرنگ اوست

دیده پر خون بود بر روی بحر خون، حباب

رزق ما از عالم هستی، نظر واکردنی است

روی دریا را نبیند یک نظر افزون حباب

در سر بی مغز، ما را نیست چیزی جز هوا

نامه سر بسته ما پوچ باشد چون حباب

رشته جانم ز پیچ و تاب دارد صد گره

تا ز تبخاله است گرد آن لب میگون حباب

نعمت الوان چه سازد با تهی چشمان حرص؟

سیری از می نیست چشم میکشان را چون حباب

می دهد گوهر عوض، دریا سر بی مغز را

گر نبازد سر درین سودا، بود مغبون حباب

از هوا بگذر که هم پیراهن دریا نشد

تا نکرد از سر هوای پوچ را بیرون حباب

تا کی از کسب هوا در بحر شورانگیز عشق

هر نفس خواهی درین پرده خود چون حباب

در ته پیراهن دریاست هر عیشی که هست

سر ز دریا می کند از سادگی بیرون حباب

هیچ رازی بحر را صائب ز من پوشیده نیست

کاسه زانوست جام جم مرا همچون حباب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

از لطافت بس که دارد چهره او آب و تاب

آفتابی می شود رنگش ز سیر ماهتاب

چون گلوی شیشه موج باده گلرنگ را

می توان دید از بیاض گردن او بی حجاب

عاقلان از حسن او داد تماشا می دهند

چشم روزن را نسازد خیره نور آفتاب

معنی بی لفظ را ادراک کردن مشکل است

بر میفکن زینهار از چهره نازک نقاب

حلقه ها در گوش خورشید قیامت می کشد

نیست دور حسن او چون ماه نو پا در رکاب

گر چه از مژگان کج، بالین او دایم کج است

نیست سیری چشم بیمار ترا هرگز ز خواب

فتنه دنیا نگردد هر که دنیا را شناخت

تشنه چشمان هوس را در کمند آرد سراب

دل نیازارد زحرف سخت هرگز سنگ را

هر که داند کوه عاجز نیست در رد جواب

نیست جز دلهای خونین مهربانی عشق را

روی آتش را که می شوید به جز اشک کباب؟

قطره ایم اما ندارد هیچ دریا ظرف ما

شبنم ما سر نمی پیچد ز تیغ آفتاب

حرف بیجا غافلان را غوطه در خون می دهد

مرغ بی هنگام را تیغ اجل گوید جواب

باده سرگرمی هر کس ز جام دیگرست

پرتو مهتاب را پروانه می داند سراب

از گریبان گهر چون رشته سر بیرون کند

هر که صائب سر نپیچد از کمند پیچ و تاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 8:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118309
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث