به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

برق سبک عنان را پروای خار و خس نیست

دام و قفس چه سازد با دل رمیده ما؟

دست گرهگشایی است از کار هر دو عالم

در دامن توکل پای کشیده ما

هر چند دیده ها را نادیده می شماری

هر جا که پا گذاری فرش است دیده ما

از نوبهار صائب رنگش به رو نیاید

بر گلشنی که بگذشت رنگ پریده ما

نتوان به مرگ پوشید چشم ندیده ما

سیری ندارد از خاک، چون دام، دیده ما

گفتیم وقت پیری در گوشه ای نشینیم

شد تازیانه حرص قد خمیده ما

با دل رمیده عشق زخم زبان چه سازد؟

گلها ز خار چیند دامان چیده ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:23 PM

زهی به ساعد سیمین شکوفه ید بیضا

نظر به نور جمال تو مهر دیده حربا

به جستجوی تو چندان عنان گسسته دویدم

که گشت صفحه مسطر کشیده، دامن صحرا

مکن نصیحت اهل لباس، بخیه به لب زن

عبث گلاب میفشان به روی صورت دیبا

عذار ماه کلف دار شد ز پرتو منت

در آفتاب بسوز و مرو به سایه طوبی

بمال بر لب خونخوار حرص، خاک قناعت

وگرنه تشنگی افزاست آب شور تمنا

در آن سرست بزرگی که نیست فکر بزرگی

در آن دل است تماشا که نیست راه تماشا

دلم چو خانه زنبور گشته است ز کاوش

سرم چو کلک مصور شده است از رگ سودا

چه حاجت است به شمع و چراغ کعبه روان را؟

که همچو ریگ روان ریخته است آبله پا

در آن ریاض که باد بهار عدل بجنبد

چو گل شکفته شود هر کسی که غنچه شد اینجا

ز ترکتاز حوادث مکن ملاحظه صائب

چه کرد سیل به پیشانی گشاده صحرا؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:23 PM

از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را

مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را

از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیست

یک منزل است دریا سیل سبک عنان را

هر کس ز کوی او رفت دل را گذاشت بر جای

مرغان بجا گذارند در باغ آشیان را

حسن غیور را نیست پروای تلخکامان

از خون خویش فرهاد شیرین کند دهان را

از حسن های محجوب داغند خیره چشمان

طفلان فتاده خواهند دیوار گلستان را

از آب روی یوسف خاک مراد گردید

گردی که بر جبین بود از راه کاروان را

مستغرق فنا را از نیستی خطر نیست

کشتی درست باشد دریای بیکران را

از تیر آه مظلوم ظالم امان نیابد

پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را

نخلی که از ثمر نیست جز سنگ در کنارش

باد مراد داند دمسردی خزان را

از ناقصان خموشی عرض کمال باشد

نتوان به تخته کردن برچیدن این دکان را

بی داغ عشق صائب روشن نمی شود دل

خورشید می فروزد رخسار آسمان را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:22 PM

وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را

پیوند نیست حاجت این نخل خوش ثمر را

خونین دلی که با عشق یک کوچه راه رفته است

کشتی نوح داند دریای پرخطر را

از سیلی معلم گردد روان سبق ها

افزون شود روایی از سکه سیم و زر را

دل چون رسد به جانان بیزار جسم گردد

تا پیش شمع خواهد پروانه بال و پر را

هجران به دل گوارا ز امید وصل گردید

شهدست آب دریا لب تشنه گهر را

از گفتگوی شیرین دل از جهان نمی برد

طوطی اگر نمی داشت در چاشنی شکر را

جان تو لامکانی روح تو آسمانی است

تا کی کنی عمارت این جسم مختصر را؟

مطلب ز عشقبازی تحصیل خاکساری است

افتادگی است حاصل از پختگی ثمر را

چند آبرو توان ریخت بر آستان خورشید؟

زان از کلف سیاه است پیوسته دل قمر را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:22 PM

از آه روز گردان شبهای تار خود را

آیینه دو رو کن لیل و نهار خود را

در ملک دل مگردان مطلق عنان هوس را

از دست باد بستان مشت غبار خود را

زان گوهر گرامی هرگز خبر نیابی

از گریه تا نسازی دریا کنار خود را

دلسوزی عزیزان چون برق در گذارست

از سوز دل برافروز شمع مزار خود را

بیکاری و توکل دورست از مروت

بر دوش خلق مفکن زنهار بار خود را

آب و هوا و آتش مرکز شناس گشتند

تو بی خبر ندانی راه دیار خود را

دایم بود فروزان چون آتش دل لعل

هر کس نداد بیرون از دل شرار خود را

خواهی که آسمان ها در بر رخت نبندند

با خاک کن برابر اول حصار خود را

زان چشم های میگون شرمی بدار صائب

از هر شراب تلخی مشکن خمار خود را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:22 PM

بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را

چون شمع ریشه باشد در سر نهال ما را

گرد یتیمی ما چون گوهرست ذاتی

نتوان فشاند از دل گرد ملال ما را

ما را ز زیر پر هست راهی به آن گلستان

هر چند سخت بندد صیاد بال ما را

آن کس که داد ما را ز آغاز آنچه بایست

هم می کند در آخر فکر مآل ما را

چون سایلان مبرم از تیغ رو نتابیم

چین جبین نبندد راه سؤال ما را

تا می توان گرفتن ای دلبران به گردن

در دست و پا مریزید خون حلال ما را

ما چون گهر حصاری در روی سخت خویشیم

از خشکسال غم نیست آب زلال ما را

چون مشک سوده سازد ناسور زخم ها را

گردی که خیزد از ره مشکین غزال ما را

از قیل و قال هر کس حالش بود هویدا

نتوان نهفته کردن از خلق حال ما را

دایم به آبروییم از فیض خاکساری

از دست هم ربایند رندان سفال ما را

در ناتمامی امروز از ما تمامتر نیست

هر ناقصی چه داند صائب کمال ما را؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 2:22 PM

ما نبض شناس رگ جانیم جهان را

آیینه اسرار نهانیم جهان را

پوشیده و پیداست ز ما راز دو عالم

هم آینه، هم آینه دانیم جهان را

هنگام خموشی گره گوهر اسرار

در وقت سخن تیغ زبانیم جهان را

از سینه پر داغ، بهار جگر خاک

از چهره بی رنگ خزانیم جهان را

تازه است جگرها ز شراب کهن ما

پیریم، ولی بخت جوانیم جهان را

در صحبت ما قطره شود گوهر شهوار

از دل صدف پاک دهانیم جهان را

دارند به دیوانه ما چشم، غزالان

سر حلقه صاحب نظرانیم جهان را

از راستی طبع، عصای فلک پیر

از قامت خم گشته کمانیم جهان را

بیهوشی ما برگ نشاط دگران است

از خواب گران، رطل گرانیم جهان را

گوشی نخراشد ز صدای جرس ما

ما قافله ریگ روانیم جهان را

در آینه ماست عیان راز دو عالم

هر چند ز حیرت زدگانیم جهان را

در ظاهر اگر دیده ما پرده خواب است

ما از دل بیدار، شبانیم جهان را

صائب خبری نیست که در محفل ما نیست

هر چند که از بیخبرانیم جهان را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:56 PM

ای خار و خس بحر ثنای تو سخن ها

گنجینه گوهر ز مدیح تو دهن ها

یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی

سر در پی بوی تو نهادند چمن ها

ما و سر آن زلف و پریشانی غربت

گرد سر این شام بود صبح وطن ها

از نقطه توان راه به مضمون سخن برد

غول ره ما گشت درازی سخن ها

تا شبنم افتاده بر افلاک برآید

خورشید جهانتاب فروهشته رسن ها

معموره عشق است که غربت زدگانش

در آب نگیرند گل از یاد وطن ها

نقد دو جهان غنچه صفت در گره توست

تا چند بگردی چو زبان گرد دهن ها؟

هر جا که شود خامه صائب گهرافشان

تا حشر بماند چو صدف باز دهن ها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:52 PM

در قلزم می همچو حباب است دل ما

از خانه به دوشان شراب است دل ما

موقوف نسیمی است ز هم ریختن ما

چون برگ خزان پا به رکاب است دل ما

سطری است ز پیشانی ما راز دو عالم

بی پرده تر از عالم آب است دل ما

از جنبش مهدست گرانخوابی اطفال

از گردش افلاک به خواب است دل ما

چون تیغ برهنه است چو افتد به سرش کار

هر چند که در زیر نقاب است دل ما

اینجا که منم قیمت دل هر دو جهان است

آنجا که تویی در چه حساب است دل ما

هر چند که در هر چمن آتش نفسی هست

صائب ز نوای تو کباب است دل ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:52 PM

از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟

تن بوته گدازست تا سر بجاست ما را

راه سلوک ما را از خار می کند پاک

این آتشی که از شوق در زیر پاست ما را

از آشنای بسیار شادند اگر دگرها

شادیم کز دو عالم یک آشناست ما را

داریم بس که وحشت از دوستان رسمی

هر رنجشی که بیجاست لطف بجاست ما را

از روزهای کوتاه باشد درازی شب

از نارسایی بخت آه رساست ما را

بر آبگینه ما زنگ مخالفت نیست

با خوب و زشت عالم صلح و صفاست ما را

با صد زبان نداریم یارای شکوه کردن

چون غنچه دل پر از خون زین ماجراست ما را

از گل به دیدن گل از چیدنیم قانع

هر برگ این گلستان دست دعاست ما را

وقت است همچو قارون ما را کند زمین گیر

بندی که از علایق بر دست و پاست ما را

از بی قراری دل عالم بود پر از شور

دنیاست آرمیده گر دل بجاست ما را

سر زیر پر کشیدن بهتر ز سرفرازی است

بال شکسته خود بال هماست ما را

چون آب بی قراریم از تشنه چشمی حرص

هر چند ضامن رزق نه آسیاست ما را

آید چسان به ساحل سالم سفینه ما؟

بر ناخدا توکل بیش از خداست ما را

از عزم ناقص خود یک جو خبر نداریم

چون کاه بال پرواز از کهرباست ما را

خالی ز دامن شب دست دعا نیاید

در دور خط به جانان امیدهاست ما را

تا دیده است گریان ما زنده ایم چون شمع

از اشک خویش صائب آب بقاست ما را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118308
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث