به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مشمر ز عمر خود نفس ناشمرده را

دفتر مساز این ورق باده برده را

با زاهد فسرده مکن گفتگوی عشق

تلقین نکرده است کسی خون مرده را

تخمی که سوخت، سبز نگردد ز نوبهار

افسرده تر کند می گلگون فسرده را

بپذیر عذر باده کشان را، که همچو موج

در دست خویش نیست عنان، آب برده را

اندیشه کن ز باطن پیران که چون چنار

هست آتشی نهفته به دل سالخورده را

صائب نظر به سیب زنخدان یار نیست

دندان به پاره های دل خود فشرده را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:18 PM

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را

دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را

شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم

صیقل برد ز آینه هر چند زنگ را

بر زر مگیر تنگ که از خرده شرار

دایم به آهن است سر و کار سنگ را

از تیغ آبدار نترسند پردلان

از چار موجه نیست محابا نهنگ را

از خلق تنگ بر تو جهان تنگ گشته است

بیرون ز پای خویش کن این کفش تنگ را

حلوای آشتی است چو شد زهر عادتی

رغبت به صلح نیست بدآموز جنگ را

شد سحر ساحران ز عصای کلیم محو

در راستان اثر نبود ریو و رنگ را

دوزد ز یک خدنگ به هم، شست صاف تو

چون دانه های سبحه قطار کلنگ را!

تا هست در چمن اثر از رنگ و بوی گل

صائب مده ز دست می لاله رنگ را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

طاعت کند سرشک ندامت گناه را

ریزش سفید می کند ابر سیاه را

نقصی به سرکشان ز تواضع نمی رسد

حسن از شکستگی شود افزون کلاه را

ز افتادگی به مسند عزت رسیده است

یوسف کند چگونه فراموش، چاه را؟

از عشق پاک، دایره حسن شد تمام

آغوش هاله ساخت کمربسته چاه را

تا گشت روشنم که به جایی نمی رسد

کردم گره چو لاله به دل دود آه را

مشکل که خط سبز به انصاف آورد

آن چشم نیم مست فراموش نگاه را

خواهد به صد نیاز ز درگاه بی نیاز

صائب دوام دولت عباس شاه را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

از باده چون کند عرق آلود ماه را

در چشم آفتاب بسوزد نگاه را

کارم به یوسفی است که از جلوه های شوخ

در رقص گردباد فکنده است چاه را

بر صفحه عذار تو، از نقطه های خال

کرده است کلک صنع نشان بوسه گاه را

طومار ناامیدی ما ناگشودنی است

پیچیده ایم در گره اشک، آه را

عشق است غمگسار دل ناتوان ما

برق است شمع بر سر بالین گیاه را

امید رحمت است عنان تاب، ورنه هست

آه ندامتی که بسوزد گناه را

چون سبزه از گرانی ما ماند زیر سنگ

شوقی که ساخت شهپر دیوار، کاه را

با دیده ندیده عاشق چها کند

رویی کز آفتاب دو دل کرده ماه را

چون خاک می کنند به سر آهوان چین

در روزگار زلف تو مشک سیاه را

هر غنچه ای که هست درین باغ و بوستان

دارد ازو شکستن طرف کلاه را

صائب همان ز دوری ره شکوه می کنیم

خوابیده کرد غفلت ما گر چه راه را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

از کار رفته دست چو دست سبو مرا

ریزند می چو شیشه مگر در گلو مرا

کی می رسید چاک گریبان به دامنم؟

گر می رسید دست به دامان او مرا

رنگین تر از سرشک بود گفتگوی من

از بس شده است گریه گره در گلو مرا

از خویش رفته را نتوان یافت نقش پا

سرگشته آن کسی که کند جستجو مرا

دلسرد از نظاره باغ بهشت کرد

صحرای ساده دل بی آرزو مرا

دارد هوای چشمه خورشید شبنمم

مقراض بال و پر نشود رنگ و بو مرا

از چاره، درد عشق یکی می شود هزار

بیچاره آن کسی که شود چاره جو مرا

از شوق جلوه تو سراپای دیده ام

هر چند آب رفته نیاید به جو مرا

صد کاسه خون اگر چه کشیدم درین چمن

زردی نرفت چون گل رعنا ز رو مرا

در حفظ آبرو چو گهر لرزشم بجاست

جان تازه داشت در همه عمر این وضو مرا

از گوهرم غبار یتیمی نمی رود

صائب اگر محیط دهد شستشو مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

سرگشته ساخت خال دلارای او مرا

پرگار کرد نقطه سودای او مرا

هر پاره داشت از دل من عالم دگر

شیرازه کرد زلف دلارای او مرا

گشتم تمام چشم و همان چشم بسته ام

حیرت فزود بس که تماشای او مرا

می بود کاش درد گرفتاریم یکی

پیوند دیگرست به هر جای او مرا

چون آب سر دهد به خیابان باغ خلد

در هر نظاره قامت رعنای او مرا

خون هزار بوسه به دل جوش می زند

از دیدن حنای کف پای او مرا

چون کوه طور مغز مرا سرمه می کند

برقی که در دل است ز سیمای او مرا

از عشق جای شکوه نمانده است در دلم

لطف بجاست رنجش بیجای او مرا

اقبال عشق ساخت به وصلم امیدوار

ورنه زیاد بود تمنای او مرا

می داشت کاش حوصله یک نگاه دور

شوقی که می برد به تماشای او مرا

خضر آورد برون ز سیاهی گلیم خویش

ای عقل واگذار به سودای او مرا

در کار نیست شیشه و پیمانه دگر

صائب بس است نرگس شهلای او مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

از گرد خط، فزود محبت به دل مرا

پای به خواب رفته فرو شد به گل مرا

هر شکوه ای که هست، ز درمان بود مرا

ورنه ز درد نیست غباری به دل مرا

آزادگی چو سرو بود عذرخواه من

دست تهی ز خلق ندارد خجل مرا

دوزخ فسرده می شود از مشت آب من

دارد ز بس که شرم گنه منفعل مرا

باشد چو نقش پای زمین گیر، برق و باد

در کوچه ای که رفته فرو پا به گل مرا

من کز یگانگی در توحید می زنم

ترسم دو زلف یار نماید دو دل مرا

بی پرده کردم آنچه نبایست کردنم

حاشا که عفو یار نماید خجل مرا

دزدیده ام چو زخم ازان تیغ آبها

ای وای تیغ او نکند گر بحل مرا

صائب ز داغ عشق شکایت چسان کنم؟

کز قید عقل داد نجات این سجل مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا

در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا

دام و قفس مگر ز دل من برآورد

خاری که می خلد به دل از آشیان مرا

تا هست آب تلخ درین بحر، چون صدف

در پیش ابر باز نگردد دهان مرا

از راست خانگی ز شکاری که افکنم

خمیازه ای ز دور بود چون کمان مرا

چون تیر ز اشتیاق خدنگ تو زیر خاک

آورد پر برون قلم استخوان مرا

رزقی که هست خون جگر خوردن است و بس

از سیر لاله زار چو آب روان مرا

در رهگذار سیل حوادث ز کاهلی

در سنگ رفته پای ز خواب گران مرا

سبزست ازان همیشه نهالم که همچو شمع

در دل هر آنچه هست بود بر زبان مرا

چون غنچه از گرفتگی دل درین چمن

یارای حرف نیست به چندین زبان مرا

گل هرزه خند و بلبل بی درد هرزه نال

چون دل شود شکفته درین گلستان مرا؟

صائب گرفته ام ز جهان کنج عزلتی

از خامه خودست همین همزبان مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا

ویران اگر نمی کنی، آباد کن مرا

ز افتادگی مباد شوم بار خاطرت

تا هست پای رفتنی آزاد کن مرا

خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود

زان پیشتر که یاد کنی یاد کن مرا

گر داد من نمی دهی ای پادشاه حسن

یکباره پایمال ز بیداد کن مرا

حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو

از وعده دروغ، دلی شاد کن مرا

پیوسته است سلسله خاکیان به هم

بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا

شاید به گرد قافله بیخودان رسم

ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا

پر کن ز باده تا خط بغداد جام من

فرمانروای خطه بغداد کن مرا

درمانده ام به دست دل همچو سنگ خود

سرپنجه تصرف فرهاد کن مرا

گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی

دیوانه قلمرو ایجاد کن مرا

بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار

چون سرو و بید ز ثمر آزاد کن مرا

دارد به فکر صائب من گوش، عالمی

یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

ابروی او نرفت ز مد نظر مرا

در زیر تیغ، زندگی آمد بسر مرا

دارم چو شمع گردنی از موم نرمتر

تیغ برهنه است نسیم سحر مرا

زخم زبان مرا نتواند گرفته ساخت

دل وا شود چو آبله از نیشتر مرا

بر رشته گسسته عمر سبک عنان

باشد خطر چو سبحه ز صد رهگذر مرا

هر چند بگسلد رگ جان، نگسلم ازو

پیوند دیگرست به موی کمر مرا

پیری مرا به گوشه عزلت دلیل شد

بال شکسته شد به قفس راهبر مرا

تا در کمند رشته هستی فتاده ام

دل خوردن است کار چو عقد گهر مرا

صائب دو عالم از اثر توتیای فقر

افتاد چون دو قطره اشک از نظر مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118671
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث