به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ز حرف سرد چه پروا روان سوخته را؟

که هست مرهم کافور، جان سوخته را

ز بس که اهل سعادت گرسنه چشم شدند

هما به سگ ندهد استخوان سوخته را

نظر به نعمت الوان چرا سیاه کند؟

به خون چو لاله زند هر که نان سوخته را

به حرف عشق دل داغدار من زنده است

که آتش آب حیات است جان سوخته را

به داغ سینه من دست آشنا مکنید

که می چکد ز نفس خون دهان سوخته را

دهن به شکوه خونین چو لاله باز مکن

که مرهم است خموشی زبان سوخته را

ملایمت طمع از زاهدان خشک مدار

که مغز، آه بود استخوان سوخته را

توان چو آهوی مشکین به بوی مشک شناخت

ز حرفهای جگرسوز، جان سوخته را

به داغ عاریه محتاج نیست سینه گرم

ز خود چراغ بود خانمان سوخته را

نسوخت هر که درین ره نفس، نمی داند

که سوختن پر و بال است جان سوخته را

اگر چه خط دم صبح جزاست خوبان را

شب وصال بود عاشقان سوخته را

ز داغ لاله سیاهی نمی رود هرگز

ز دل چگونه برآرم فغان سوخته را؟

به عشق رغبت من تازه می شود صائب

ز هر که می شنوم بوی جان سوخته را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

دوام نیست چو ایام گل جوانی را

شتاب خنده برق است شادمانی را

مکن به لهو و لعب صرف، نوجوانی را

به خاک شوره مریز آب زندگانی را

به کلفتی که ز دوران رسد گرفته مباش

که گردباد سبک می برد گرانی را

به پایداری غم نیست روزگار نشاط

شتاب خنده برق است شادمانی را

توان ز آینه جبهه سکندر دید

سیاه کاسگی آب زندگانی را

اگر چه قامت خم کرد طاق نسیانم

چنان نشد که فرامش کنم جوانی را

قرار در تن خاکی مجو ز جان صائب

حضور، پا بر رکاب است کاروانی را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

گل است باده گلرنگ باده خواران را

مدام فصل بهارست میگساران را

ز پای خم چو شدی سر گران، سبک برخیز

گران مگرد به خاطر بزرگواران را

رخ شکفته، هوای گرفته می خواهد

به خوشدلی گذران روز ابر و باران را

ز گریه ابر سیه می شود سفید آخر

بس است اشک ندامت سیاهکاران را

کنند بی نمکان با شراب کار نمک

مده به مجلس می راه، هوشیاران را

ز بحر رحمت حق مشربی طمع دارم

که خوشگوار توان کرد ناگواران را

مرا چو صبح ز روز جزا مترسانید

همیشه روز حساب است دم شماران را

به آن غبار خط سبز، چشم بد مرساد!

که داد مرتبه سرمه خاکساران را

قدم شمرده نهد عقل در قلمرو عشق

ز سنگلاخ خطرهاست شیشه باران را

مسیح را به فلک همت بلند رساند

مده ز دست رکاب فلک سواران را

چه حاجت است به سنگین دلان بدآموزی؟

فسان ز خویش بود تیغ کوهساران را

کمال کوهکن از بیستون یکی صد شد

محک تمام کند سنگ خوش عیاران را

فریب گریه زاهد مخور ز ساده دلی

که دام در دل دانه است سبحه داران را

یکی هزار شد امید من ازان خط سبز

که وقت شام بود عید، روزه داران را

به سود خلق شود همت کریمان صرف

که باخت به بود از برد، خوش قماران را

ازان گروه طلب چون شکر حلاوت عیش

که در رکاب دویدند نی سواران را

در آن ریاض که صائب به نغمه گرم شود

خزان نیفکند از جوش نوبهاران را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

ز کوه غم دل و دست گشاده را غم نیست

که سنگ، بار نگردد به دل فلاخن را

دلیل جوهر ذاتی است با ضعیفان خلق

که تیغ تیز رباید ز خاک سوزن را

نکرده سیر دل و چشم خوشه چینان را

به خانه نقل مکن زینهار خرمن را

گناه ماست شب وصل اگر بود کوتاه

کند به موسم حج کعبه جمع دامن را

به کفر و دین شده ام از صفای دل یکرنگ

که رنگ ظرف بود آبهای روشن را

میان قهر خدا و عدو مشو حایل

به انتقام الهی گذار دشمن را

چنان ز چشم بد خاکیان هراسانم

که میل می کشم از آه، چشم روزن را

کشید هر که ز خصم انتقام خود صائب

ز انتقام خدا امن کرد دشمن را

مکن دلیر نگاه آن بیاض گردن را

به تیره شب مکن اندوده صبح روشن را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

به هر که هر چه ضرورست داده اند آن را

بس است آب دهن آسیای دندان را

مدار چشم تفاوت ز پله میزان

یکی است سنگ و گهر، دیده های حیران را

مکن به پرده ناموس عشق را پنهان

که بادبان نشود پرده دار طوفان را

به احتیاط نفس کش به عاشقان چو رسی

که ناز زلف بود خاطر پریشان را

کشیده دار عنان ادب به وادی عشق

که ریگ، خرده جانهاست این بیابان را

بدوز چاک دلم را به رشته سر زلف

که نیست حاجت محراب، کافرستان را

به طفل تخته تعلیم دادن استاد

اشاره ای است که آماده باش طوفان را

غم مآل که دارد، که فکر جامه و نان

گرفته است درون و برون انسان را

ز دل توقع آسودگی ز خامی هاست

قرار نیست به یک جای هیچ پیکان را

فتاده است سر و کار من به صحرایی

که قدر ریگ روان نیست خرده جان را

شکستگی نرسد خامه ترا صائب!

که سرخ کرد ز گفتار، روی ایران را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

 

ز اشک گرم خطر نیست خار مژگان را

که چشم شیر نگهبان بود نیستان را

مجوی آب مروت ز چرخ سفله نهاد

که دود آه کند این سفال، ریحان را

نظر ز روی لطیفش چگونه آب دهم؟

که چشم شور بود شبنم این گلستان را

کمند جاذبه طوطیان شیرین حرف

ز بند نی بدر آورد شکرستان را

ز دست جرأت من در وصال ایمن باش

که قرب بحر کند خشک، دست مرجان را

ز اشک گرم شود نامه سیاه سفید

ز آه سرد بود برگریز عصیان را

ازان به زخم زبان از خوشامدم قانع

که به ز نقش و نگارست رخنه زندان را

همان سفینه اش از شرم جود دریایی است

صدف اگر چه گهر ساخت اشک نیسان را

ز میوه های بهشتی گزیده شد صائب

فشرد بر جگر خویش هر که دندان را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

ز هوش برد چنان حیرت تو گلشن را

که سبز کرد خموشی زبان سوسن را

کسی ز قید خزان و بهار شد آزاد

که همچو سرو ازین باغ چید دامن را

نظر ز روی تو خورشید برنمی دارد

که نیست خیرگی از مهر، چشم روزن را

ز قید چرخ ترا عشق می کند آزاد

که رستم آرد بیرون ز چاه بیژن را

نبرد روح گرانی ز جسم یک سر موی

نداد فایده قرب مسیح سوزن را

خوش است دفع گرانان به هر روش باشد

ملال نیست ز سرگشتگی فلاخن را

به رنگ خویش برآورد روزگار، مرا

که رنگ ظرف بود آبهای روشن را

مدام بر سر حرف است خامه صائب

همیشه جوش بهارست نخل ایمن را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

 

بس است تیغ تغافل من بلاجو را

مکن به خون من آلوده تیغ ابرو را

کجاست جاذبه طالع سلیمانی؟

که آورد به سرای من آن پریرو را

چو داغ لاله به خون کعبه غوطه زد آن روز

که غمزه تو کمر بست تیغ ابرو را

کناره کردن مجنون ز خلق، تعلیمی است

که می توان به نگه رام کرد آهو را

کسی سرآمد گلزار غنچه خسبان است

که بشکند سرش از بار درد، زانو را

نهال قامت چابک سوار من تیری است

که هست خانه زین، خانه کمان او را

ملایمت سپر و جوشن ضعیفان است

ز زخم تیغ خطر نیست خامه مو را

اگر نه رتبه نظم است، از چه رو صائب

مقام بر سر چشم است بیت ابرو را؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟

ستاره نقطه سهوست صبح روشن را

همیشه تهمت نظاره می کشد عاشق

ز آفتاب خبر نیست چشم روزن را

فغان که خار علایق ز تیزدستی ها

امان نداد که سازیم جمع دامن را

گره به جبهه میفکن که رشته هموار

به قطع راه بود تازیانه سوزن را

زبان پاک بود لازم دل روشن

که برگ از ید بیضاست نخل ایمن را

گشاده دار دل و دست را که لنگر سنگ

ازین دو شیوه شود بادبان فلاخن را

چو ماه نو، قد خم گشته بر سپهر وجود

اشاره ای است که آماده باش رفتن را

ز جمع دانه که خواهد نصیب خاک شدن

مساز تنگ به خود همچو مور مسکن را

کنون که قوت بازوی رستمی داری

برآر از چه بیژن روان روشن را

غبار دیده جان است پیکرت صائب

به آه زیر و زبر ساز، خانه تن را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

گرفت خط تو دلهای بی قراران را

غبار، جامه فتح است خاکساران را

ز خوان عالم بالاست رزق خاموشان

سحاب آب دهد تیغ کوهساران را

لب تو پرده راز مرا تنک کرده است

شراب دشمن جان است رازداران را

همین نه پشت من از بار دل، شکسته شده است

شکست خامی این میوه شاخساران را

چه طرف بست می از صحبت نمک، زنهار

مده به مجلس می راه، هوشیاران را

حضور دایمی از هجر دایمی بترست

ز وصل گل چه تمتع بود هزاران را؟

ز ماجرای خط و زلف یار دانستم

که رفته رفته خورد مور مغز ماران را

گران چو ابر شب جمعه است بر خاطر

وجود محتسب شهر، میگساران را

ازان ز داغ نهان پرده بر نمی دارم

که دست و دل نشود سرد، لاله کاران را

همای عالم توحید، دانه پرور نیست

ز ما دعا برسانید سبحه داران را

گرفته نیست دل صائب از گرفت حسود

محک بلند کند رتبه، خوش عیاران را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119715
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث