به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به هر ترنمی از جای می رود دل ما

سبک رکاب چو بوی گل است محمل ما

زمین سینه ما درد و داغ پروردست

یکی هزار شود تخم اشک در گل ما

شکست آینه ما و توتیا گردید

همان خیال تو استاده در مقابل ما

رسیده ایم به انجام و اول سفرست

ز راه دورتر افتاده است منزل ما

به پیشدستی ما نیست در کرم حاتم

ز آبرو نشود تنگدست، سایل ما

هزار ناخن تدبیر غوطه در خون زد

نشد گشاده شود عقده های مشکل ما

ز سرو گلشن فردوس راست می گذریم

نهال قد تو تا پا فشرده در دل ما

نمی خوریم غم از هیچ رهگذر صائب

خوشا کسی که درآید به گوشه دل ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

شدیم پیر و نشد تر دو چشم بی نم ما

پلی است آن طرف آب، قامت خم ما

ز اشک ما جگر تشنه ای نشد سیراب

نصیب سوخته جانی نگشت زمزم ما

اسیر نفس و هوا ماند دل، هزار افسوس

به دست دیو برآورد زنگ، خاتم ما

سری ز روزن خورشید برنیاوردیم

به رنگ و بوی جهان محو گشت شبنم ما

گشاده روی تر از سینه کریمانیم

اگر ز خویش به تنگی، درآ به عالم ما

نمی توان غم ما را به خوردن آخر کرد

ترحم است بر آن کس که می خورد غم ما

مثال دیده مورست و ملک جم صائب

فضای عالم امکان، نظر به عالم ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

چراغ راه ندارد به بزم روشن ما

ز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما

به شوربختی ما نیست چشمه زمزم

چو کعبه بخت سیه، جامه ای است بر تن ما

چگونه عذر توانیم خواست از صیاد؟

قفس شده است چو ماتم سرا ز شیون ما

نشسته بر تن ما لاغری چو نقش حصیر

شکستگی نرود از قلمرو تن ما

نمی رویم چو ماهی به چشمه سار زره

چو تیغ، جوهر ذاتی بس است جوشن ما

ز خاکدان تعلق گرفته ایم هوا

غبار دست ندارد به طرف دامن ما

ز بس که برق حوادث گذشته است بر او

به چشم مور کند کار سرمه خرمن ما

تپانچه کاری باد خزان اگر این است

تذرو رنگ چو عنقا شود به گلشن ما

ز فیض این غزل تازه رو، دگر صائب

به آفتاب زند خنده طبع روشن ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

رسیده است به آفاق صیت دولت ما

تپیدن دل بی تاب ماست نوبت ما

کلاه گوشه اقبال ماست بی کلهی

گذشتگی ز دو عالم بود جنیبت ما

خزینه گهر ما معانی رنگین

بریدن از دو جهان است تیغ جرأت ما

ز نور جبهه ما می شود جگرها آب

ز داغ عشق بود آفتاب رایت ما

چو صبح، حق نفس بر جهانیان داریم

نمک به چشم جهان ریخت شور فکرت ما

هزار تیغ زبان را نمود جوهردار

دگر چه کار کند پیچ و تاب غیرت ما؟

چو نوبهار، بود از معانی رنگین

تمام روی زمین، زیر بار نعمت ما

دهن چو شیشه گشاییم بهر شادی خلق

وگرنه مهر خموشی است جام عشرت ما

زیادتی نکند هیچ لفظ بر معنی

ز راست خانگی خامه عدالت ما

ز مهر و ماه نداریم روشنایی چشم

ز نور فطرت ما روشن است خلوت ما

گرفته بود چمن را فسردگی صائب

شدند نغمه سرا، بلبلان ز غیرت ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

ازان دو سلسله عنبرین گره بگشا

ز کار شهپر روح الامین گره بگشا

میان اگر نکنی باز، اختیار از توست

به حق خنده گل کز جبین گره بگشا!

گرهگشای کریمان، کف سؤال بود

ز کار خرمنم ای خوشه چین گره بگشا

گره به هستی موهوم چون حباب مزن

بگیر ناخنی از موج و این گره بگشا

کلید قفل تو در اندرون خانه توست

به زور همت خود از جبین گره بگشا

چو شمع بر سر این نیم جان چه می لرزی؟

ز رشته نفس واپسین گره بگشا

صریر خامه صائب دلی گرفته نهشت

اگر تو عقده گشایی، چنین گره بگشا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما

حضور قلب نمازست در شریعت ما

ازان ز دامن مقصود کوته افتاده است

که پیش خلق درازست دست حاجت ما

نکرده ایم چو شبنم بساطی از گل پهن

چو غنچه بر سر زانوست خواب راحت ما

چو عنکبوت، مگس را نمی کنیم قدید

هماشکار بود جذبه قناعت ما

نهال خوش ثمر رهگذار طفلانیم

که برگریز بود موسم فراغت ما

اگر در آتش سوزان هزار غوطه خورد

صدا بلند نسازد سپند غیرت ما

تلاش گوشه عزلت ز تنگ خلقی هاست

وگرنه بهر خدا نیست کنج عزلت ما

که سرو قد ترا راه می تواند زد؟

ز جلوه تو شود نقد اگر قیامت ما

چراغ رهگذریم اوفتاده در ره باد

که تا به سایه دستی کند حمایت ما؟

ازان به دامن صحرا شکسته ایم قدم

که عالمی شود آسوده از ملامت ما

درین حدیقه گل، صائب از مروت نیست

که غنچه ماند در جیب، دست رغبت ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

 

رساند ابر به جایی گهرفشانی را

که برد کوه غم از سینه ها گرانی را

درین دو هفته که در آتش است نعل بهار

مده چو لاله ز کف جام ارغوانی را

مدار دست ز تعمیر دل درین موسم

که ریخت لاله و گل رنگ شادمانی را

زمین چو خضر اگر سبزپوش شد چه عجب

که کرد ابر سبیل آب زندگانی را

زنار و پود رگ ابر و رشته باران

بساط عیش شد آماده کامرانی را

یکی است آمدن و رفتن سبکروحان

عزیزدار ریاحین بوستانی را

بهار از گل و لاله است بر جناح سفر

مده ز دست رکاب سبک عنانی را

چو نیست یک دو نفس بیش زندگی چون صبح

به خوشدلی گذرانید زندگانی را

مرا به عالم بالا دلیل شد چون خضر

چه فیضهاست زمین های آسمانی را

نشاط فصل بهار اینقدر نمی باشد

ز سر گرفت همانا جهان جوانی را

ترا که پای طلب نیست همچو سنگ نشان

نگاه دار سر راه کاروانی را

بود همیشه جوان صائب آن که دریابد

زمان دولت عباس شاه ثانی را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

 

به کوی عشق مبر زاهد ریایی را

مکن به شهر بدآموز، روستایی را

جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند

نچیده اند گل باغ آشنایی را

ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟

قلم چه داد دهد قصه جدایی را؟

چه دل به شبنم این باغ و بوستان بندم؟

که کرده اند روان، درس بی وفایی را

هلاک غیرت آن رهروم که می دارد

ز چشم آبله پنهان، برهنه پایی را

ز نقش شهپر طاوس می توان دانست

که چشمهاست به دنبال، خودنمایی را

نمی شود نشود فرق سرکشان پامال

سفر به خاک بود ناوک هوایی را

تلاش چاشنی کنج آن دهن صائب

به کام شکر، شیرین کند گدایی را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

اگر به لاله شوی هم پیاله در صحرا

شود دو آتشه رخسار لاله در صحرا

خمار نرگس لیلی به چشم مجنون شد

یکی هزار ز چشم غزاله در صحرا

ز جاده ها چو رگ چنگ ناله برخیزد

اگر شود ز لبم پهن، ناله در صحرا

نمی شود دل پر خون گشاده از وسعت

که شد گره به جگر آه لاله در صحرا

فغان که حلقه سرگشتگی ز حیرانی

احاطه کرده مرا همچو هاله در صحرا

مگر نسیم ازان زلف سرگذشتی گفت؟

که لاله ها شده مشکین کلاله در صحرا

ز کوه، دامن دشت جنون پر از سنگ است

شود نصیب که تا این نواله در صحرا

به داغ آبله یابند دشت پیمایان

نشان پای مرا همچو لاله در صحرا

هنوز از اثر دود آه مجنون است

سیاه روزن چشم غزاله در صحرا

ترحم است به مجنون من که می شکند

خمار سنگ ملامت به ژاله در صحرا

به چشم وحشت، مجنون دور گرد مرا

سواد شهر بود داغ لاله در صحرا

شده است کوچه و بازار پر ز دیوانه

به من شده است جنون تا حواله در صحرا

سیاه خیمه لیلی در گریه مجنون

نهان به خون شده چون داغ لاله در صحرا

گل همیشه بهارست داغ من صائب

اگر بهار زند جوش، لاله در صحرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

چه حاجت است به گلگونه، روی گلگون را؟

نشسته است به خون هیچ ساده دل خون را

به می چه سرخ کنی چشم های میگون را؟

نشسته است به خون هیچ ساده دل خون را

ز پشت پای ادب چشم برندارد عشق

سر فکنده بود بار، بید مجنون را

چسان به خاک نبندند عشقبازان نقش؟

که بار عشق دو تا ساخت پشت گردون را

حضور گوشه دل مغتنم شمار که نیست

حصار عافیتی به ز خم فلاطون را

به گریه از دل پر خون غبار می شویم

نشسته است به خون گر چه هیچ کس خون را

درین ریاض به بی حاصلی بساز چو سرو

که غیر دست تهی نیست بار موزون را

به فکر دنیا خلق آن قدر فرو رفتند

که جا به زیر زمین تنگ گشت قارون را

اگر چه شیوه همچشم نیست خونگرمی

شکست چشم غزالان خمار مجنون را

نمی رسد به سرافکندگی رعونت نفس

ز سرو بیش بود فیض، بید مجنون را

سبکروان به نظرها گران نمی گردند

که گردباد به دل نیست بار، هامون را

کم است اگر سر هر موی من شود نشتر

به قدر خوردن (خون) کم کنم اگر خون را

ز عشق، دشمن خونخوار مهربان گردد

که چشم شیر چراغ است بزم مجنون را

ز ساکنان خرابات شو که خلوت خم

سرآمد حکما می کند فلاطون را

زمین به نرم روان مهربان بود صائب

غبار نیست به خاطر ز ریگ هامون را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118927
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث