به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را

در هم شکست کوکبه ماهتاب را

دوری مکن ز صحبت نیکان که می کند

گوهر عزیز در نظر خلق آب را

پروای رستخیز ندارند راستان

روز حساب، عید بود خودحساب را

بی عشق خون مرده بود دل به زیر پوست

از آتش است گریه خونین کباب را

روشندلان ز تیغ زبانند بی نیاز

حاجت به شمع نیست شب ماهتاب را

صورت پرست فیض ز معنی نمی برد

بلبل به جای گل نپرستد گلاب را

معنی شود ز نازکی لفظ، دلپذیر

در شیشه است جلوه دیگر شراب را

هر کس که از خسیس کند مردمی طمع

دارد توقع از گل کاغذ گلاب را

صائب ز مد عمر اقامت طمع مدار

آرام نیست جلوه موج سراب را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا

خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا

شب کار من گداختن و روز مردن است

تا همچو موم گشته ام از انگبین جدا

چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویش

چون نافه ای که گشت ز آهوی چین جدا

پیچیده همچو گرد یتیمی به گوهریم

ما را ز یکدگر نکند آستین جدا

هر جا کنند نقل، شود نقل انجمن

حرفی که شد ازان دو لب شکرین جدا

چون پرده های دیده یعقوب شد سفید

تا شد صدف ز صحبت در ثمین جدا

گریند خون به روز من و روزگار من

جان حزین جدا، دل اندوهگین جدا

دامان سایلان، سپر برق آفت است

از هیچ خرمنی نشود خوشه چین جدا!

چون برخوری به سنگدلان نرم شو که موم

از روی نرم، نقش کند از نگین جدا

صائب در آفتاب جهانتاب محو شد

هر شبنمی که شد ز گل و یاسمین جدا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟

کز سنگ خاره گشت به سختی شرر جدا

رنگین شود ز باده گلرنگ، بی طلب

دستی که چون سبو نشد از زیر سر جدا

تا همچو لاله چشم گشودم درین چمن

هرگز نبود داغ مرا از جگر جدا

از دل نشد به آب شدن محو، نقش یار

این سکه از گداز نگردد ز زر جدا

بحر از گهر غبار یتیمی نمی برد

ما و تراکه می کند از یکدگر جدا؟

در قید تن ز خامی خود مانده است دل

بی پختگی ز شاخ نگردد ثمر جدا

فرهاد پا به کوه گذارد ز دیدنش

کوهی که گشته است ترا از کمر جدا

نتوان گرفت خرده ز ممسک به روی سخت

گردد ز سنگ اگر چه به آهن شرر جدا

نتوان ترا جدا ز پدر کرد، ورنه ما

از شیر کرده ایم مکرر شکر جدا

رنگی ندارم از لب لعل تو، گر چه من

کردم به زور جاذبه آب از گهر جدا

آتش کند تمیز ز هم نقد و قلب را

اخلاق خوب و زشت شود در سفر جدا

در پرده حجاب بود از وصال شمع

پروانه تا نمی شود از بال و پر جدا

صائب ز تیغ مرگ نلرزد به خویشتن

آزاده ای که گشت ز خود پیشتر جدا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

از دل بپرس نیک و بد هر سرشت را

آیینه است سنگ محک، خوب و زشت را

بی چهره گشاده به دوزخ بدل کند

دربسته گر دهند به عاشق بهشت را

ممنون نوبهار نگردند اهل درد

اینجا به آب دیده رسانند کشت را

در شستشوی نامه اعمال عاجزم

شستم به گریه گر چه خط سرنوشت را

امید من به خاک نهادی زیاده شد

تا جای داد خم به سر خویش خشت را

جمعی که پشت بر خودی خود نکرده اند

در کعبه می کنند زیارت کنشت را

صائب دلم سیاه شد از توبه، می کجاست؟

تا شستشو دهم دل ظلمت سرشت را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

می فارغ از جهان مکرر کند ترا

در هر پیاله عالم دیگر کند ترا

قانع به تلخ و شور جهان شو که این نوال

ایمن ز شور چشمی اختر کند ترا

گر چرخ سفله غوطه به گوهر ترا دهد

تن در مده چو رشته، که لاغر کند ترا

از پیچ و تاب عشق مکش سر چو بیدلان

تا همچو تیغ، صاحب جواهر کند ترا

تن در مده به خواب چو شبنم درین چمن

از گل اگر چه بالش و بستر کند ترا

مگشای چون صدف لب خواهش درین محیط

نیسان اگر چه مخزن گوهر کند ترا

اسباب حسرت تو سرانجام می دهد

گر روزگار سفله توانگر کند ترا

محتاج می کند به دمی آب عاقبت

دولت اگر دو قرن سکندر کند ترا

تن در مده که می کندت عاقبت هلال

احسان مهر اگر مه انور کند ترا

چرخ خسیس می شکند نی به ناخنت

شیرین اگر چه کام به شکر کند ترا

آماده گداختن خود چو شمع شو

از زر سپهر سفله گر افسر کند ترا

می سوزدت به داغ جگرسوز عاقبت

گر نوبهار لاله احمر کند ترا

بتخانه می کند دل چون کعبه ترا

آن ساده دل که خانه مصور کند ترا

پروانه نجات جحیم است پختگی

خامی چو عود طعمه مجمر کند ترا

یکرنگ اگر به آتش سوزان شوی ز صدق

ایمن ز سوختن چو سمندر کند ترا

از غفلت این چنین که ترا چشم سخت شد

مشکل که دود دل مژه ای تر کند ترا

از درد و داغ عشق دلت آب اگر شود

فارغ ز خلد و چشمه کوثر کند ترا

صائب ز آستان قناعت متاب روی

کاین خاک، بی نیاز ز شکر کند ترا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

بی آب ساخت خط، لب جان پرور ترا

کرد این غبار مهره گل گوهر ترا

تمکین و شوخی تو به میزان برابرست

فرقی ز بادبان نبود لنگر ترا

گوهر ز آب تلخ محیط است بی نیاز

حاجت به باده نیست دماغ تر ترا

منت پذیر سفله نگشتن غنیمتی است

غمگین مشو که سوخت فلک اختر ترا

این نور عاریت که هلال تو بدر ساخت

در یک دو هفته می خورد آخر سر ترا

نازش مکن به دولت دنیا که چون حباب

از باد نخوت است خطر افسر ترا

(دل) در بقا مبند که معمار صنع کرد

از پا به لای نفی بنا، پیکر ترا

چشم ترا ز خواب پریشان خلاص کرد

صائب نهفت صیقل اگر جوهر ترا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

در ششدرست مهره اسیر جهات را

درهم نورد سلسله ممکنات را

بی نیش نیست نوشی اگر هست در جهان

در شیشه کرده اند حصاری نبات را

مطرب بجاست راه خرابات سر کند

کز دست داده ایم طریق نجات را

سودا نشد به زخم زبان از سرم برون

از دل نبرد خامه سیاهی دوات را

مهمان بی طلب نبود بار بر کریم

از دل چگونه منع کنم واردات را؟

افسون برون نمی برد از مار کجروی

تبدیل چون کنم به ریاضت صفات را؟

چون موجه سراب به یک جا قرار نیست

در جلوه گاه حسن تو پای ثبات را

تا خط سبز سر زد ازان لعل آبدار

عالم سیه به چشم شد آب حیات را

خط را تراش مانع نشو و نما نشد

راجع نساخت تیغ دو دم این برات را

این رشته را کند گره خامشی دراز

صائب کشیده دار عنان حیات را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

اگر چه خوش نبود سیر بوستان تنها

گرفته ایم اجازت ز باغبان تنها

بهار عمر، ملاقات دوستداران است

چه حظ کند خضر از عمر جاودان تنها؟

دل به پاکی دامان غنچه می لرزد

که بلبلان همه مستند و باغبان تنها

دل مرا به نسیم حمایتی دریاب

که یافته است بهار مرا خزان تنها

سزای خیره نگاهان به آه من بگذار

که بارها زده بر قلب آسمان تنها

اگر حیا دهدم فرصت سخن، دارم

هزار حرف زبانی به آن دهان تنها

من و دو چشم تر و خاک کربلا صائب

ز عافیت طلبان سیر اصفهان تنها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

هر کس نکرده در گرو می کتاب را

نگرفته است از گل کاغذ گلاب را

دل را ز درد و داغ به تدریج پخته کن

هشدار خامسوز نسازی کباب را

شرمی بدار از جگر آتشین ما

تا چند چون گهر به گره بندی آب را؟

روشندلان ز مرگ محابا نمی کنند

نور از زوال کم نشود آفتاب را

عمر دوباره مسئلت آنها که می کنند

گویا ندیده اند جهان خراب را

دست از هوا بشوی که ترک هوای پوچ

در یک نفس رساند به دریا حباب را

روی سیه به اشک ندامت شود سفید

باران برآورد ز سیاهی سحاب را

از خط ملاحت لب میگون او فزود

شور از نمک زیاده شود این شراب را

هر صبح و شام، غیرت آن حسن بی زوال

خون از شفق کند به جگر آفتاب را

بس نیست چشم نرم ترا پرده های خواب؟

کز مخمل دو خوابه کنی رخت خواب را

آرد برون چو تیر خدنگ از کمان سخت

امید خاکبوس نهال تو آب را

صائب کجا به ذره ما رحم می کند؟

گردون که خاکمال دهد آفتاب را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:05 PM

 

می می کند خیال تنک ظرف آب را

ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را

دل می تپد به خون ز تمنای خویشتن

بر سیخ می کشد رگ خامی کباب را

مجنون کمند طره لیلی کند خیال

بر روی دشت، جلوه موج سراب را

دلمرده ای که سر به گریبان خواب برد

کافور ساخت یاسمن ماهتاب را

عشق است ترجمان نفس های سوخته

آتش کند ترنم مرغ کباب را

عنبر به رخ فکنده نقاب از بهار خویش

تا دیده است آن خط چون مشک ناب را

زنار چشم از رگ خواب است، زینهار

مژگان صفت به چشم مده جای، خواب را

تن ده به بخت شور که خوابانده است چرخ

از صبح در نمک جگر آفتاب را

از پختگی است عاشق اگر گریه کم کند

خونابه است شاهد خامی کباب را

ای گل که موج خنده ات از سر گذشته است

آماده باش گریه تلخ گلاب را

من چون نفس کشم، که فراموش می کند

بر آتش عذار تو مو پیچ و تاب را

در بزم قرب، پاس نفس داشتن بلاست

زان دور عمر زود سرآید حباب را

صائب چها به چشم تماشاییان کند

رویی که ساخت صبح قیامت نقاب را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:04 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119149
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث