به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هزار حیف که گل کرد بینوایی ما

به چشم آبله آمد برهنه پایی ما

ز چرب نرمی ما دشمنان دلیر شدند

خمیر مایه غم گشت مومیایی ما

چراغ دیده روزن ز خانه درگیرد

به آفتاب رسیده است روشنایی ما

ز دامن نظر اهل عشق پاکترست

زمین میکده از فیض پارسایی ما

به جامه گل رعنا به بوستان آید

گل عذار تو و چهره حنایی ما

نشسته است چنان نقش ما در آن درگاه

که آفتاب بود داغ جبهه سایی ما

تو پا به دامن منزل بکش، که تا دامن

هزار مرحله دارد شکسته پایی ما

ز هاله ماه شود در ته سپر پنهان

اگر بلند شود آه بینوایی ما

کجاست گوش سخن کش در انجمن صائب؟

که جوش کرد شراب سخنسرایی ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

مرا ز نشأه می ساخت کامیاب هوا

که هست داروی بیهوشی شراب هوا

علاج ظلمت ابرست باده روشن

که دل سیاه کند بی شراب ناب هوا

به گردش آر می پرده سوز را ساقی

که شد ز ابر سیه، عنبرین نقاب هوا

امید هست شود شسته توبه نامه ما

چنین شود به طراوت گر از سحاب هوا

شکایتی که که مرا از بهار هست این است

که می کند ز تری، آب در شراب هوا!

عجب که توبه سنگین ما کمر بندد

که ساخت رطل گران را سبک رکاب هوا

مده به دست هوا اختیار خویش که هست

عنان گسسته تر از موجه سراب هوا

هواپرست بود هر نفس به شاخ دگر

که اختیار ندارد در انقلاب هوا

فضای چرخ مقام نفس کشیدن نیست

نفس چگونه کند راست در حباب هوا؟

برون کن از سر نخوت هواپرستی را

که چون حباب کند خانه ها خراب هوا

ز زهد خشک اثر در جهان نخواهد ماند

که می کند دل سنگین توبه آب هوا

اگر نه صبح قیامت بود، چرا گیرد

چو نامه از رخ او هر نفس نقاب هوا؟

ز آه و گریه من شد جهان چنان تاریک

که روشنی نپذیرد ز آفتاب هوا

شدی چو پیر، مرو در پی هوا صائب

که دلپذیر بود موسم شباب هوا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

چنان که از نمک افزون شود جراحتها

یکی هزار ز پرسش شود مصیبت ها

مپوش چشم ز نظاره غبار ملال

که پیش خیز نشاط است گرد کلفت ها

مده ز جهل مرکب به نام تن چو عقیق

که هست لازم تحصیل نام، ظلمت ها

مدار چشم اقامت ز اعتبار جهان

که همچو سایه بال هماست دولت ها

نمی توان به خس و خار کشت آتش را

یکی هزار شود عشق از نصیحت ها

نبود حوصله چشم شور، ظرف مرا

به خوردن دل خود ساختم ز نعمت ها

ز اشک، دیده یک آفریده رنگین نیست

فسرده است درین عهد خون غیرت ها

نکرده ساده دل خود ز فکر، گوشه مگیر

که انجمن شود از فکر پوچ، خلوت ها

نفس ز دل به لبم می رسد به دشواری

ز بس گره شده در سینه ام شکایت ها

کسی ز خاک لحد شسته رو برون آید

که شوید از عرق شرم، گرد خجلت ها

گران شدن سبکی را در آستین دارد

که هست لازم ثقل ثقیل خفت ها

جریده شو که ندارد به عهد ما صائب

به غیر خوردن دل دانه دام صحبت ها

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

ز هم نمی گسلد عیش جاودانه ما

خمار صبح ندارد می شبانه ما

ترا که ذوق سخن نیست فکر ساغر کن

که گشت چاک گریبان شرابخانه ما

فسانه دگران خواب در بغل دارد

به چشم خواب نمک می زند فسانه ما

عرق فشانی ابر بهار رنگین است

کنون که خال لب کشت گشت دانه ما

به ناز کی چه میانش، چه جسم لاغر من

دویی کناره گرفته است از میانه ما

زمین ز برگ خزان دیده خرقه پوش شود

اگر بهار کند رنگ عاشقانه ما

کجاست دام فنا تا گلوی ما گیرد؟

قفس خلال شد از فکر آب و دانه ما

کسی نماند که بر آه ما نسوخت دلش

سری کشید به هر روزنی زبانه ما

خمار عشقت اگر دردسر دهد صائب

سری بکش به غزل های عاشقانه ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

حدیث خام مجویید در رساله ما

به مهر داغ رسیده است برگ لاله ما

چو جام لاله، می ما چکیده داغ است

کراست زهره که بر لب نهد پیاله ما؟

چو جامه حرم کعبه می نهد بر چشم

به دست هر که فتد فردی از رساله ما

به داغ سینه مجروح ما مبین زنهار

که خنده در دهن کبک سوخت لاله ما

چو لاله با جگر گرم عشق می بازیم

ز داغ خویش بود عنبرین کلاله ما

ز رزق ما فلک سفله باز می گیرد

درین بساط اگر رم خورد غزاله ما

مکن ز خلوت آغوش ما تهی پهلو

که مه تمام شود در حصار هاله ما

عبث به سینه ما داغ می نهد گردون

که چون سپند جهد مهر از قباله ما

به داغ عشق ملایم نمی شود صائب

دلی که نرم نگردد ز آه و ناله ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

ز خون شکفته شود چون شراب شیشه ما

شکسته دل نشود ز انقلاب شیشه ما

اگر شکنجه کنندش به آب تلخ، کند

ز کیمیای قناعت گلاب شیشه ما

ز خشکسال نمی گردد آب گوهر کم

شود چو آبله پر از سراب شیشه ما

شراب بی جگران را دلیر می سازد

چرا ز سنگ کند اجتناب شیشه ما؟

ز سنگ اگر به دل نازکش رسد آسیب

به روی خویش نیارد چو آب شیشه ما

لب شکایت ما را که می تواند بست؟

شکسته است ز زور شراب شیشه ما

توان به باطن ما راه بردن از ظاهر

به روی باده نگردد حجاب شیشه ما

به میکشان کمرو تاج لعل می بخشد

به هر پیاله ز موج و حباب شیشه ما

سپاه عقل گرانسنگ را به هم شکند

نهد ز جام چو پا در رکاب شیشه ما

شکستن دل ما را به سنگ حاجت نیست

که از نفس شکند چون حباب شیشه ما

ز سرکشی به سلیمان فرو نیارد سر

پر از پری چو شود از شراب شیشه ما

کند ز خنده دل آفتاب خون، تا شد

ز باده شفقی کامیاب شیشه ما

بنای میکده ها را رسانده است به آب

ز بوی باده نگردد خراب شیشه ما

مدار دست ز ریزش که شد ز راه کرم

به کوی میکده مالک رقاب شیشه ما

شود چو سرو، علم در چمن به سرسبزی

به تخم سوخته بخشد گر آب شیشه ما

ز سنگ حادثه هر چند توتیا گردید

نشد که چشم بمالد ز خواب شیشه ما

به خم نمی کند از احتیاج، گردن کج

مگر ز خویش برآرد ز شراب شیشه ما

به ظرف کم چه تمتع توان ز دریا یافت؟

مگر شکسته شود چون حباب شیشه ما

همان زمان به لب تشنه ای پیاله رساند

گرفت هر چه ز خم چون سحاب شیشه ما

ز وصل سیمبران پیرهن حجاب بود

مگر ز گرمی می، گردد آب شیشه ما

ز فیض خوش نفسی، خون گرم صهبا را

به ناف جام کند مشک ناب شیشه ما

حدیث حوصله بر طاق نه که دریا را

به نیم جرعه نماید خراب شیشه ما

اگر چه در سر می کرد عمر خود صائب

نشد ز نشأه می کامیاب شیشه ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

رسید صبر به فریاد بینوایی ما

کلید روزی ما شد شکسته پایی ما

عجب که دیده ما سیر گردد از نعمت

که ساختند نگون، کاسه گدایی ما

سبک چو ابر بهاران ز لاله زار، گذشت

ز خارزار ملامت برهنه پایی ما

ز لطف بیشتر از قهر دلشکسته شویم

ز سنگ سخت تر افتاده مومیایی ما

به نور عاریه محتاج نیستیم چو ماه

که هست از نفس خویش روشنایی ما

نمی رسد به هدف گر به آسمان رفته است

نکرده ترک هوا، ناوک هوایی ما

ز بس چو غنچه پیکان گرفته دل گشتیم

نسیم دست کشید از گرهگشایی ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

رسیده است به معراج اوج پستی ما

هزار پایه کم از نیستی است هستی ما

به هر چه چشم گشادیم، عشق می بازیم

گرفت روی زمین را صنم پرستی ما

نسیم صبح فنا تیغ بر کف استاده است

نفس چگونه برآرد چراغ هستی ما؟

به گوش، خنده مینای می گران آید

ز بس که هست سبکروح، خواب مستی ما

غذای روح به تن می دهیم از غفلت

به خویش خاک ببالد ز تن پرستی ما

غنیمت است دمی آب خوش درین عالم

به ذوق آب خمارست می پرستی ما

شبی که سایه کند می به جام ما صائب

سیاه روز نگردد چراغ هستی ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

 

ز عمر باج ستاند می دو ساله ما

به آفتاب شبیخون زند پیاله ما

ز بی قراری ما دردسر کشد بالین

شبی که دختر رز نیست در حباله ما

ز زیر بال ازان سر برون نمی آریم

که رنگ گل نپرد از نسیم ناله ما

نشسته تا به کمر در میان خاکستر

هنوز تشنه داغ است برگ لاله ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

ز نوبهار شود چون شکفته لاله ما؟

که خون مرده کند باده را پیاله ما

اگر چه بلبل ما هیچ فصل نیست خموش

یکی هزار شود در بهار ناله ما

کجا به دیده ما هر ستاره می آید؟

به روی ماه گشوده است چشم هاله ما

ز چشم شور همان در شکنجه ایم مدام

اگر چه شد چو هما استخوان نواله ما

به لوح ساده ز ما همچو صبح قانع شو

که حرف، نقطه سهوست در رساله ما

کنیم چشم به تسخیر او چگونه سیاه؟

که رم ز سایه خود می کند غزاله ما

به ما سپهر سیه دل چه می تواند کرد؟

به روی داغ گشوده است چشم لاله ما

نباشد از دل خود چون کباب ما صائب؟

که غیر شیشه کسی نیست هم پیاله ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118996
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث