به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در گردش آورید می لعل فام را

زین بیش خشک لب مپسندید جام را

تاچون شفق مدام رخت لاله گون بود

بی باده مگذران چو فلک صبح و شام را

غافل مشو که وقت شناسان نوبهار

چون لاله بر زمین ننهادند جام را

هر کس به خون دل ز می ناب صلح کرد

محکم گرفت دامن عیش مدام را

آمد ز زیر سنگ برون هر دلی که ریخت

بر خاک، میوه های تمنای خام را

دادیم عارفانه چو منصور تن به دار

کردیم نقد، روضه دارالسلام را

بر تیغ کوه سینه فشارد ز انفعال

کبکی که آورد به نظر آن خرام را

آنجا که دوربینی رشک است، عاشقان

امساک می کنند ز جانان پیام را

دل را به زور عشق رهاندیم از بدن

با خود به زیر خاک نبردیم دام را

عیب من از شمار برون است و از حساب

صائب ز چشم خلق بپوشم کدام را؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

در کوی عشق ره نبود جبرئیل را

پی کرده است تیزی این ره دلیل را

بخت سیه گلیم ندارد غم گزند

حاجت به نیل نیست رخ رود نیل را

خورشید و مه مرا نتواند ز راه برد

هر شوخ دیده ای نفریبد خلیل را

دل می دهد به نیم تپش عرض حال خود

حاجت به نامه بر نبود جبرئیل را

در بزم اهل دید، نگه ترجمان بس است

گل می زنیم روزنه قال و قیل را

بر زور خود مناز که یک مشت بال و پر

درهم شکست شوکت اصحاب فیل را

حیرانی جمال تو گردم که کرده است

از حسن سیر چشم، خدای جمیل را

گویند بازگشت بخیلان بود به خاک

حاشا که هیچ خاک پذیرد بخیل را

هر جا حدیث اهل سخن در میان فتد

صائب بخوان تو این غزل بی بدیل را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

نتوان به خواب کرد مسخر خیال را

جز پیچ و تاب نیست کمند این غزال را

در عالم خیال، بهارست چار فصل

بلبل به چتر گل ندهد زیر بال را

هر چند حسن را خطر از چشم پاک نیست

پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را

رحمی به شیشه خانه دلهای خلق کن

از می مکن دو آتشه آن رنگ آل را

از گلشنی که سرو تو دامن کشان رود

بی طاقتی ز ریشه برآرد نهال را

برگ نشاط نیست درین تیره خاکدان

ریحان ز آه سرد بود این سفال را

ده در شود گشاده، شود بسته چون دری

انگشت، ترجمان زبان است لال را

با تیرگی بساز که ابروی عنبرین

یکشب سفید گشت ز منت هلال را

بر جرم من ببخش که آورده ام شفیع

اشک ندامت و عرق انفعال را

در ملک خویش رخنه فکندن ز عقل نیست

زنهار بسته دار زبان سؤال را

صائب کشید سر به گریبان نیستی

تسخیر کرد مملکت بی زوال را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

تیغ زبان لاف نباشد کمال را

ماه تمام زشت نماید هلال را

دود از نهاد آتش دوزخ برآورد

بیرون اگر دهم عرق انفعال را

گل دیده ور ز شبنم روشن گهر شود

ز اهل نظر مساز نهان آن جمال را

دم را شمرده خرج در آیینه خانه کن

از قیل و قال تیره مکن اهل حال را

طفلی که در جبلت او هست زیرکی

از گوشوار به شمرد گوشمال را

هر گاه سایه تو نهد رو به کوتهی

چون آفتاب باش مهیا زوال را

مشرب نچیده است تعین به خویشتن

باشد به رنگ ظرف، نمایش زلال را

تا زلف مشکبار تو آمد به روی کار

در ناف، مشک خون جگر شد غزال را

رحم است بر کسی که ز کوتاه دیدگی

جوید در آب و آینه آن بی مثال را

روشن گهر ز مرگ نترسد که آفتاب

بسیار دیده است پس سر زوال را

در خامشی گریز که اهل کمال کرد

این شیوه ستوده بسی بی کمال را

بی پرده شد چو گنج به تاراج می رود

شهرت بلاست مردم پوشیده حال را

امید التیام، لب سایلان نداشت

جود تو مهر کرد دهان سؤال را

بند از زبان بسته به همدست واشود

شد دست بسته سرمه گفتار لال را

ز آهستگی بلند شود پایه سخن

صائب کشیده دار عنان خیال را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

هست از زوال نعل در آتش کمال را

شد بوته گداز، تمامی هلال را

از چشم زخم، مهد امان است لاغری

داغ کلف به چهره نباشد هلال را

از عذر لب ببند که در شستن گناه

دست دگر بود عرق انفعال را

چون توتیا به دیده خود جای می دهند

دلهای دردمند، غبار ملال را

غیر از سرین یار در آغوش زین زر

یکجا که دیده ماه تمام و هلال را؟

از دست چپ چو راست گشایش طمع مدار

فیض نسیم صبح نباشد شمال را

خون خوردن است روزی اهل سخن ز فکر

از بوی مشک نیست تمتع غزال را

با بیکسان حمایت حق بیشتر بود

سیمرغ پرورد به ته بال، زال را

هر کس که زخمی از نظر شور گشته است

از گوشوار به شمرد گوشمال را

شد حسن خط یکی صد ازان خال عنبرین

مسعود کرد اختر سعد این وبال را

دل آب کن، وگرنه درین شیشه خانه نیست

آیینه ای که درک کند بی مثال را

صائب ز رزق بستگیی در حجاب نیست

مگشای پیش خلق دهان سؤال را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:17 PM

از کینه پاک کن دل افگار خویش را

صبح امید ساز شب تار خویش را

گردد درین ریاض به آزادگی علم

چون سرو هر که بست به دل بار خویش را

از سخت دل زبان نصیحت کشیده دار

مشکن به سنگ گوهر شهوار خویش را

بی حاصل است تخم فشاندن به شوره زار

مگشا به بیغمان لب گفتار خویش را

گردید از زیاده سری خرج گاز، شمع

واکن ز سر علاقه دستار خویش را

مردانه سر به تیغ شهادت نثار کن

مفکن ز بیدلی به گره کار خویش را

دارد ز زنگیان خطر آیینه های صاف

پوشیده دار دیده بیدار خویش را

تا چشم شور خلق نسازد ترا کباب

تنها مخور پیاله سرشار خویش را

منصور سر به باد ز افشای راز داد

از باطلان نهفته کن اسرار خویش را

از شوق کاه جاذبه کهرباست بیش

مطلوب طالب است طلبکار خویش را

دیدی ز نور عاریتی ماه چون گداخت

روشن ز آه ساز شب تار خویش را

آورد هر که صد دل سرگشته را به دست

تسبیح ساخت رشته زنار خویش را

خم شد قدت چو صیقل و از بی بصیرتی

روشن نکردی آینه تار خویش را

زان پایدار ماند درین باغ حسن سرو

کز خود جدا نکرد هوادار خویش را

شد آب و تاب لعل لب او یکی هزار

دل آب کرد بس که خریدار خویش را

با سایه هما نکند دوربین بدل

صائب حضور سایه دیوار خویش را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:11 PM

پوشیده گر به زلف کنی روی خویش را

آخر چسان نهفته کنی بوی خویش را؟

بی اختیار بوسه بر آیینه می زنی

گر بنگری به دیده من روی خویش را

ریزد ز عطسه مغز غزالان چین به خاک

گردآوری اگر نکنی بوی خویش را

شیرازه هزار دل پاره پاره است

از شانه تار و مار مکن موی خویش را

جوهر بس است سبزه شمشیر آبدار

زحمت مده به وسمه دو ابروی خویش را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:11 PM

حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را

روغن ز خود بود گهر شبچراغ را

نشکفته است غنچه پیکان ز خون گرم

می چون کند شکفته من بی دماغ را؟

مرغی که ناله اش نبود آشنای درد

زهرست همچو سبزه بیگانه باغ را

آزادگان شکسته دل از چرخ نیستند

چون گل شکسته موج شراب این ایاغ را

آسوده از خزانم و فارغ ز نوبهار

در زیر بال خویش کنم سیر باغ را

با بدسرشت پرتو نیکان چه می کند؟

در بال زاغ نیست اثر چشم زاغ را

دل را حیات از نفس آرمیده است

بیماری نسیم دهد جان چراغ را

صائب مدار چشم گشایش ز آسمان

در بیضه راه نیست نسیم فراغ را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:11 PM

مستی ز خط زیاده شد آن دلنواز را

خط صبح نوبهار بود خواب ناز را

دیگر عنان دل نتواند نگاه داشت

در جلوه هر که بنگرد آن سرو ناز را

با قهرمان عشق چه سازد غرور عقل؟

از کبک مست نیست حذر شاهباز را

عشاق را ز فقر مترسان که سادگی است

نقش مراد، آینه پاکباز را

برهند اگر چه دولت محمود دست یافت

گردن نهاد حلقه زلف ایاز را

از کار می روند به یکبار عاشقان

موسم یکی است قافله های حجاز را

در آتشند سوختگان، تا بریده اند

بر قد شمع جامه سوز و گداز را

ترسم که شیوه های هوس آفرین تو

سازد نیازمند دل بی نیاز را

سر کن حدیث زلف که مقراض کوتهی است

این خوش فسانه ها ره دور و دراز را

لب می خورد ز پاس زبان خون خود مدام

ز اصلاح شمع، دل به دو نیم است گاز را

ماری است مار شید که در کیسه خوشترست

در خانه واگذار نماز دراز را

شرم و حیاست لازم آغاز دلبری

کم کم کنند باز، نظر شاهباز را

صائب گرفت رنگ حقیقت مجاز من

تا یافتم حقیقت عشق مجاز را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:11 PM

در آتش است نعل، نسیم بهار را

رنگ ثبات نیست گل اعتبار را

از برق و باد نعل رحیلش در آتش است

منزل کجاست قافله نوبهار را؟

چون زندگی به کام بود مرگ مشکل است

پروای باد نیست چراغ مزار را

بی طاقتی است قسمت منعم ز جمع مال

از گنج پیچ و تاب بود رزق مار را

روشندلان همیشه به سختی بسر برند

در سنگ زندگی بسرآید شرار را

کم بخت را ز نعمت الوان نصیب نیست

مژگان به خون گل نشود سرخ خار را

چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجت است؟

کوته کن این بهانه دنباله دار را!

صائب کنون که دور به کام تو می رود

بشکن به ساغری سر و دست خمار را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:11 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119718
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث