به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بود به حفظ خدا دل قوی ضعیفان را

که سهم شیر نگهبان بود نیستان را

وصال کعبه کسی را که در نظر باشد

به چشم جای چو مژگان دهد مغیلان را

ز جسم، جان گنهکار را ملالی نیست

که دلپذیر کند بیم قتل، زندان را

ز اشک لعلی من کی دلش به درد آید؟

لبی که خون به جگر می کند بدخشان را

ز خال کنج لب یار می توان دانست

که چشم هاست به دنبال، گوشه گیران را

در آن دیار که آن روی لاله گون باشد

به گل زند چمن آرا در گلستان را

فروغ روی تو چون مردمک سیه سازد

به چشم روزنه ها آفتاب تابان را

ز شوخی عرق شرم، سخت می ترسم

که داغدار کند سیب آن زنخدان را

ز گفتگوی شکربار مور، نزدیک است

که مهر لب شود انگشتری سلیمان را

چو گردباد به سرگشتگی علم سازد

جنون دوری من خاک این بیابان را

بود به سینه پر داغ عاشقان، مرهم

طفیلیی که کند تنگ، جای مهمان را

چو تخم سوخته دل های قانع از غیرت

کنند خون به جگر ابرهای احسان را

ز زندگی چه به کرکس رسد به جز مردار؟

چه لذت است ز عمر دراز نادان را؟

فلک ز گردش چشمت چنان گریزان شد

که از ستاره به دندان گرفت دامان را

ز بزم می دل پر خون گرفته تر گردد

که خون فسرده کند جوش بحر، مرجان را

سخن کمال پذیرد ز مستمع صائب

گهر کند صدف پاک، اشک نیسان را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

ببین به دور لبش خط عنبرافشان را

که چون شراب برون داده راز پنهان را

به باد دست، کلید خزانه را مسپار

مده به دست صبا زلف عنبرافشان را

مکن به ماه نو ابروی یار را تشبیه

چه نسبت است به محراب طاق نسیان را؟

درازدستی اهل هوس ز گستاخی

به ماه مصر گوارا نمود زندان را

ز لطف و قهر تو مهرم نمی شود کم و بیش

که پشت و رو نبود آفتاب تابان را

گره به جبهه آیینه وار خویش مزن

مکن به طوطی خوش حرف تنگ، میدان را

اگر تو دامن خود را به دست ما ندهی

ز دست ما نگرفته است کس گریبان را

ز بس که خلق تنک مایه اند از انصاف

به سیم قلب نگیرند ماه کنعان را

بر آن گروه حلال است دعوی همت

که چین جبهه شمارند مد احسان را

کباب حسن گلوسوز تشنگی گردم!

که سرد بر دل من کرد آب حیوان را

جدا نمی شود از هم، دو دل یکی چو شود

نمی توان ز دل ما کشید پیکان را

غلط به کاغذ ابری کنند دیده وران

فشرد بس که فلک ابرهای احسان را

در آن سری که بود خارخار شوق، کند

چو گردباد به یک پای طی، بیابان را

ز ناقصان بصیرت بلندپروازی

سر از دریچه برون کردن است کوران را

خرید خون خود از ناز نعمت الوان

فشرد بر جگر خویش هر که دندان را

ز آه دل نگشاید که از گشاد خدنگ

دل گرفته نگردد شکفته پیکان را

سخن به مردم فهمیده عرض کن صائب

به شوره زار مکن صرف، آب حیوان را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

بهار شد که ببندند در گلستان را

شکوفه پنبه شود گوش باغبانان را

هزار بار فزون شمع آسیا کرده است

غبار خاطر من آفتاب تابان را

حباب نیست، که از شرم لعل سیرابش

عرق به جبهه نشسته است آب حیوان را

ز ماهتاب بناگوش یار می آید

که شیر مست کند ریگ این بیابان را

صدف به کد یمین رزق خویش می گیرد

عبث به جود ستایش کنند نیسان را

چه ساده ام که به دست تهی طمع دارم

که پر ز بوسه کنم چاه آن زنخدان را

ز جرم عشق نهان داشتن پشیمانم

نمک چشیده و دزدیده ام نمکدان را

بهشت سرمه ازین خاک می برد صائب

به مصر و شام چه نسبت بود صفاهان را؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

لبت به خون جگر شسته روی مرجان را

خط تو ساخته خس پوش، آب حیوان را

لب عقیق به دندان گرفته است سهیل

ز دور دیده مگر سیب آن زنخدان را؟

به آستین، سر اشکم فرو نمی آید

کفن ز اطلس خون بس بود شهیدان را

بشوی نقش وطن را به رود نیل از دل

که نیست آب مروت به چشم، اخوان را

جنون عشق ز فولاد پنجه دارد و من

به تار اشک رفو می کنم گریبان را

هر آنچه داده قسمت بود روان پیش آر

گران مکن به دل خود قدوم مهمان را

صفیر خامه صائب بلند چون گردید

نشست شعله آواز، عندلیبان را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را

گرفت خیل پری در میان سلیمان را

شکار هاله بود ماه و آن خط مشکین

به دام هاله کشید آفتاب تابان را

تن لطیف ترا عطر، خار پیرهن است

به بوی گل مگشا چاک آن گریبان را

مشو ز حال دل ای یار تازه خط غافل

که نیست جز دل ما شمعی این شبستان را

به حکمت از لب خود مهر خامشی بردار

به دست دیو مده خاتم سلیمان را

ز جان درین تن خاکی مجوی جوش نشاط

که در تنور، نفس سوخته است طوفان را

به ما حرارت دوزخ چه می تواند کرد؟

اگر ز ما نستانند چشم گریان را

ز حال راهروان غافلم، همین دانم

که هست توشه ز دل خضر این بیابان را

ز دود آه، لب تازه خط او صائب

سیاه خانه نشین کرد آب حیوان را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:50 PM

 

زبان هر هرزه درایی به جان رساند مرا

لب خموش به دارالامان رساند مرا

ادا چگونه کنم شکر آه را، کاین تیر

ز یک گشاد به چندین نشان رساند مرا

ز بی کسی چه شکایت کنم به هر ناکس؟

که بی کسی به کس بی کسان رساند مرا

اگر چه بی بروپالی است سنگ راه عروج

دل شکسته به آن دلستان رساند مرا

به دیده چون ندهم جای، اشک را صائب؟

که سیل گریه به آن آستان رساند مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:44 PM

چه احتیاج دلیل است در رحیل مرا؟

چو سیل جذبه دریاست بس دلیل مرا

چه غم ز آتش سوزنده چون خلیل مرا؟

که عشق او ز بلاها بود کفیل مرا

چه حاجت است به رهبر، که گوشه چشمش

کشد چو سرمه به خویش از هزار میل مرا

علاج تشنه دیدار نیست جز دیدار

به چشم، موج سراب است سلسبیل مرا

نکرده است چنان عشق او سبکروحم

که کوه غم به نظرها کند ثقیل مرا

هنوز در جگر سنگ بود چشمه من

که عشق کرد به لب تشنگان سبیل مرا

نه هر شکار سزاوار تیغ استغناست

مکش به داغ جگر گوشه خلیل مرا

چرا ستایش بخل از کرم فزون نکنم؟

که هست منت آزادی از بخیل مرا

درین بساط من آن سیل پر شر و شورم

که بحر کوچه دهد همچو رود نیل مرا

عزیز کرده عشق و محبتم صائب

شود ذلیل، فلک گر کند ذلیل مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:44 PM

کنند تازه خطان مشکسود داغ مرا

شراب کهنه دهد تازگی دماغ مرا

چو لاله در چمن از کاسه سرنگونی ها

تهی ز باده ندیده است کس ایاغ مرا

ز خرج، دخل کریمان یکی هزار شود

در گشاده، در بسته است باغ مرا

ستاره سوخته از سوختن نیندیشد

حذر ز سوده الماس نیست داغ مرا

ز آفتاب بود روشناییم چون لعل

چسان خموش توان ساختن چراغ مرا؟

بهار تازه کند داغ تخم سوخته را

ز باده تر نتوان ساختن دماغ مرا

مرا کسی که به سیر بهشت می خواند

ندیده است مگر گوشه فراغ مرا؟

به شور حشر مرا نیست حاجتی صائب

چنین که عشق نمکسود ساخت داغ مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

نه دل ز عالم پر وحشت آرمیده مرا

که پیچ و تاب به زنجیرها کشیده مرا

رهین وحشت خویشم که می برد هر دم

به سیر عالم دیگر، دل رمیده مرا

چو آسیا که ازو آب گرد انگیزد

غبار دل شود افزون ز آب دیده مرا

چو جام اول مینا، سپهر سنگین دل

به خاک راهگذر ریخت ناچشیده مرا

بریده باد زبانش به تیغ خاموشی

کسی که از تو به تیغ زبان بریده مرا

چگونه دست نوازش مرا دهد تسکین؟

نکرد کوه غم و درد، آرمیده مرا

به قطره تشنگی ریگ کم نمی گردد

چه دل خنک شود از باده چکیده مرا؟

نگشته است دو تا پشتم از کهنسالی

که قد ز بار گنه چون کمان خمیده مرا

دهان شیر و پلنگ است مهد راحت من

ز بس زبان ملامتگران گزیده مرا

نثار بوسه او نقد جان چرا نکنم؟

که تا رسیده به لب، جان به لب رسیده مرا

به صد هزار صنم ساخت مبتلا صائب

درین شکفته چمن، دیده ندیده مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

شکست نقش مرادست بوریای مرا

نسیم فتح، قلم می کند لوای مرا

ز بیم دوزخ اگر فارغم ز غفلت نیست

که می دهد عمل من همان سزای مرا

نظر به دانه کس نیست سیر چشمان را

به آب خشک بود گردش آسیای مرا

یکی هزار شد از وصل بی قراری دل

نکرد سرمه منزل خمش درای مرا

رسیده است به جایی گران رکابی خواب

که توتیای قلم ساخته است پای مرا

چنان به پیکر من ضعف زور آورده است

که فرق نیست ز قد دوتا، عصای مرا

ز بس که نور بصیرت نمانده در مردم

به نرخ خاک نگیرند توتیای مرا

ز گرمی طلب از بس که داغدار شده است

زمین ز خویش کند دور، نقش پای مرا

شود ز آب وضو تازه، داغ های ریا

مگر شراب نمازی کند ردای مرا

هلال عید شود حلقه برون درم

شبی که روی تو روشن کند سرای مرا

مرا ز نعمت دیدار سیر نتوان کرد

که ساختند نگون کاسه گدای مرا

نظر به صیقل مردم ندارد آینه ام

چو بحر، موجه من می دهد جلای مرا

به سنگلاخ اگر راه سیل من افتد

چنان روم که کسی نشنود صدای مرا

نهشت سبزه خوابیده در سراسر باغ

به عندلیب چه نسبت بود نوای مرا؟

قدم شمرده نهم بر بساط گل صائب

ز بس که خار ملامت گزیده پای مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119081
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث