به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر چه عشق به ظاهر خراب کرد مرا

ز روی گرم، پر از آفتاب کرد مرا

هنوز رنگ عمارت، نگار دستم بود

که ترکتاز حوادث خراب کرد مرا

به هیچ دلشده ای کار تنگ نگرفتم

چرا سپهر به قصر حباب کرد مرا؟

سرم همیشه ز کیفیت سخن گرم است

که جوش فکر، خم پر شراب کرد مرا

به خون گرم مکافات سوختم جگرش

اگر چه آتش سوزان کباب کرد مرا

خمش کن از سخن آتشین عنان صائب

که تاب شعله غیرت کباب کرد مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

ز درد و داغ محبت سرشته اند مرا

در آفتاب قیامت برشته اند مرا

دل از مشاهده من کباب می گردد

به آب چشم یتیمان سرشته اند مرا

فنای من به نسیم بهانه ای بندست

به خاک با سر ناخن نوشته اند مرا

چگونه سبز شود دانه ام، که لاله رخان

به روی گرم، مکرر برشته اند مرا

ز من به نکته رنگین چو لاله قانع شو

که از برای درودن نکشته اند مرا

به کار بخیه زخمی نیامدم هرگز

ازین چه سود که هموار رشته اند مرا؟

غنیمت است که کارآگهان عالم غیب

به حال خویش چو صائب نهشته اند مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

همان کسی که به دست کرم سرشت مرا

به زیر پای خم انداخت همچو خشت مرا

به من چو رشته زنار، کفر پیچیده است

نمی توان بدر آورد از کشت مرا

ز شور عشق نمک در خمیر من انداخت

به دست لطف عزیزی که می سرشت مرا

به خود چگونه نپیچم، که همچو جوهر تیغ

ز پیچ و تاب بود خط سرنوشت مرا

ز فیض سرمه حیرت درین تماشاگاه

یکی شده است چو آیینه خوب و زشت مرا

ز آه سرد بود سبزه تخم سوخته را

سیاه روز شد آن عاملی که کشت مرا

به بوی پیرهن از دوست صلح نتوان کرد

کجا فریب دهد جلوه بهشت مرا؟

قبول سبحه و زنار نیست رشته من

به حیرتم به چه امید چرخ رشت مرا

درین بساط من آن آدم سیه کارم

که فکر دانه برآورد از بهشت مرا

چو عشق، حسن خداداد من جهانگیرست

به هیچ آینه نتوان نمود زشت مرا

ز شمع اشک و ز پروانه خواست خاکستر

چو عشق خانه برانداز می سرشت مرا

ز خاک عشق دمیده است دانه ام صائب

به آتش رخ گل می توان برشت مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

به اعتبار جهان هیچ کار نیست مرا

دماغ دشمنی روزگار نیست مرا

چو تخم سوخته خاکسترست حاصل من

امید تربیت از نوبهار نیست مرا

به بر و بحر چو گوهر یکی است نسبت من

گشایشی ز میان و کنار نیست مرا

اگر به خاک برابر کند مرا گردون

به دل غباری ازین رهگذار نیست مرا

به پاسبانی اوقات خویش مشغولم

به هیچ کار جهان، هیچ کار نیست مرا

یکی است مطلب من چون موحدان جهان

دو چشم در ره مطلب چهار نیست مرا

ز فکر نعمت الوان به خون نمی غلطم

به سینه داغی ازین لاله زار نیست مرا

ز خارخار تمنا بریده ام پیوند

دل از تردد خاطر فگار نیست مرا

به دست و دوش نسیم است رهنوردی من

وگرنه برگ سفر چون غبار نیست مرا

چو آب آینه ام برقرار خود دایم

ز موج حادثه دل بی قرار نیست مرا

یکی است در نظر من بلند و پست جهان

ز هیچ مرتبه ای فخر و عار نیست مرا

در امید برآورده ام به گل صائب

دو چشم در گرو انتظار نیست مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

اگر چه حوصله وصل یار نیست مرا

قرار در دل امیدوار نیست مرا

همان چو موج زنم دست و پا ز بی تابی

ز بحر اگر چه امید کنار نیست مرا

چو تخم سوخته آسوده ام ز نشو و نما

نظر به ریزش ابر بهار نیست مرا

به خوردن دل خود قانعم ز خوان نصیب

دو چشم در گرو انتظار نیست مرا

ز وحش و طیر گسسته است دام من پیوند

به جز گرفتن عبرت، شکار نیست مرا

خوشم به دولت پاینده گرفته دلی

دماغ شادی ناپایدار نیست مرا

هوای عالم بالا ز من ربوده قرار

به چاربالش عنصر قرار نیست مرا

یکی است شنبه و آدینه پیش مشرب من

گره به رشته لیل و نهار نیست مرا

جز این که در گذرد از سرمساعدتم

توقع دگر از روزگار نیست مرا

مرا به مسند عزت کشد زمانه به زور

کنون که لذتی از اعتبار نیست مرا

رخ گشاده مرا می کند سپرداری

چو گل ملاحظه از زخم خار نیست مرا

من آن غریب نوا بلبلم درین بستان

که آشیانه به جز خار خار نیست مرا

گهر ز گرد یتیمی به آبرو گردد

ز خط یار به خاطر غبار نیست مرا

ازان به جیب کشم سر، که غیر رخنه دل

ره برون شد ازین نه حصار نیست مرا

به زیر بال سر خود کشیده ام صائب

خبر ز آمد و رفت بهار نیست مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

ز عشق، سینه پر داغ گلشنی است مرا

به باغ خلد ز هر داغ روزنی است مرا

چرا به عقل ز دیوانگی پناه برم؟

که از جنون، دهن شیر مأمنی است مرا

چو شمع، مد حیاتم بود ز رشته اشک

به دیده هر مژه بی اشک سوزنی است مرا

همان ز بخت سیه پیش پا نمی بینم

اگر چه هر سر مو شمع روشنی است مرا

خجالت گنه از تیغ جانگدازترست

گذشتن از سر تقصیر، کشتنی است مرا

کنم چگونه ادا شکر دست و تیغ ترا؟

که هر شکاف ز دل صبح روشنی است مرا

نمی پرد به پر کاه دیگران چشمم

ز سیر چشمی، هر دانه خرمنی است مرا

مگر به بال و پر بیخودی رسم جایی

وگرنه نقش قدم چاه بیژنی است مرا

ز بار دل چو صنوبر درین شکفته چمن

نهفته در ته هر برگ شیونی است مرا

ز حرف سرد ملامتگران چرا لرزم؟

به آتش جگر گرم، دامنی است مرا

به گرد کعبه مقصود چون رسم صائب؟

ز عزم سست به هر گام رهزنی است مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

چه غم ز آه من آن خط روح پرور را؟

که برگریز نباشد بهار عنبر را

ز دل سیاهی آب حیات می آید

که تشنه سر به بیابان دهد سکندر را

ز چهره سخن حق نقاب بردارد

ز دار هر که چو منصور کرد منبر را

توان به مهر خموشی دهان ما را بست

اگر به موم توان بست چشم مجمر را

لب سؤال، در فقر را کلید بود

به روی خود مگشا زینهار این در را

مجردان تو از قید جسم آزادند

چه احتیاج به کشتی بود شناور را؟

مگیر از لب خود مهر چون صدف صائب

کنون که قدر خزف نیست آب گوهر را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

عرق به چهره نشسته است آن پریوش را

که دیده است به این آبداری آتش را؟

ز عکس خویش در آیینه روی می پوشد

چگونه رام توان کرد آن پریوش را؟

مکن اشاره ابرو به کار بوالهوسان

مزن به صید زبون، تیر روی ترکش را

گهر به رشته برون آید از پریشانی

به زلف یار گذار این دل مشوش را

نیام سوز بود تیغ برق بی زنهار

نهان چگونه توان داشت عشق سرکش را؟

زمال، حرص محال است سیر چشم شود

که سوختن نبود اشتهای آتش را

ز دل میار نسنجیده حرف را به زبان

عنان کشیده نگه دار اسب سرکش را

به خاکساری ما صرفه نیست خندیدن

مکن به جام سفالین شراب بی غش را

گهر به سنگ زدن صائب از بصیرت نیست

مخوان به مردم بی درد شعر دلکش را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

شکیب نیست ز معشوق، عشق سرکش را

که سوختن نبود اشتهای آتش را

ز چوب گل من دیوانه را چه ترسانی؟

کسی به چوب نترسانده است آتش را

تلاش مرتبه امتیاز کمتر کن

شکست بیش رسد تیر روی ترکش را

کدام عمر به کیفیت بلند رسد؟

به آب خضر چه نسبت شراب بی غش را؟

دهم چه عرض سخن بر سیه دلان صائب؟

به خاک تیره چه ریزم شراب بی غش را؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

خمار می نکند زرد ارغوان ترا

خزان نسیم بهارست گلستان ترا

ز نوشخند تو دلها شده است تنگ شکر

ندیده گر چه ز تنگی کسی دهان ترا

چه حاجت است که شمشیر بر کمر بندی؟

که پیچ و تاب بود تیغ کج میان ترا

ز خاکبوس تو من سرفراز چون گردم؟

که آفتاب نبوسیده آستان ترا

به جز اشاره که با ابروی تو گستاخ است

نکرده است کسی چاشنی کمان ترا

به حاصل دو جهان سر فرو نمی آرد

چگونه رام کنم ناز سر گران ترا؟

ز خون بیگنهان برده است گیرایی

کراست زهره که پیچد به کف عنان ترا؟

به خون زخم ز آب حیات تشنه ترم

که می کشد به بغل تیغ خونچکان ترا

به هر که می نگرم محو بی نشانی توست

به حیرتم ز که پرسد کسی نشان ترا

ز جلوه تو مرا رفته دست و دل از کار

به بر چگونه کشم قد دلستان ترا؟

به حرف سخت مرا ناامید نتوان کرد

که چرب نرمی مغزست استخوان ترا

نهال قد ترا تا چها بود در سر

که ناز سرو قدان است باغبان ترا

نظر ز صائب آتش زبان دریغ مدار

که بلبلی به ازو نیست گلستان ترا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119717
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث