به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مژه مانع نشود اشک سبک جولان را

دامن بحر به فرمان نبود مرجان را

سرکشی لازم حسن است در ایام وصال

کعبه در موسم حج جمع کند دامان را

رخنه برق، هم از ابر به هم می آید

گریه هموار کند زخم لب خندان را

چین به پیشانی چون آینه خویش مزن

تنگ بر طوطی خوش حرف مکن میدان را

آنچه بر روی من از سکه سیلی رفته است

به زر قلب، بدل چون نکنم اخوان را؟

میزبانی که بدآموز تکلف باشد

می کند زود گران بر دل خود مهمان را

حکمت خشک اگر راهنما می گردید

غوطه در بحر نمی داد فلک یونان را

می کشد بیش ستم هر که به ایمان علم است

که به سبابه رسد زخم فزون دندان را

طشتش از بام محال است نیفتد صائب

هر که بر خاک چو خورشید کشد دامان را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را

چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟

کاش یک بار به سر منزل ما می آمد

آن که بر تربت ما ریخت گل و ریحان را

پیشدستی کن و دیوان خود امروز بپرس

چه ضرورست به فردا فکنی دیوان را؟

چه کند پرده ناموس به بی تابی عشق؟

بادبان بال و پر سیر بود طوفان را

شادیی کز ته دل نیست، کدورت به ازوست

خون کند خنده سوفار دل پیکان را

پیر را حرص دوبالا شود از رفتن عمر

بیشتر گرم کند جستن گو، چوگان را

هر که بی حد شود، از حد نکند پروایی

چه غم از محتسب شهر بود مستان را؟

بس که در لقمه من سنگ نهفته است فلک

بی تأمل نگذارم به جگر دندان را

کار موقوف به وقت است که چون وقت رسید

خوابی از بند رهانید مه کنعان را

بست بر خاک ز بی بال و پری صائب نقش

مگر از دور زمین بوس کند جانان را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

دل مقید به شکرزار هوس نیست مرا

رشته حرص به پا همچو مگس نیست مرا

خواهم از عالم بالا چو صدف روزی خویش

چون نگین چشم به دست همه کس نیست مرا

بر دلم باری اگر هست ز فارغبالی است

گله از دام و شکایت ز قفس نیست مرا

عشق پاک است درین قافله جنسی که مراست

بیمی از هرزه درایان جرس نیست مرا

از می عشق بود مستی پروانه من

هیچ اندیشه ز شبگرد و عسس نیست مرا

نشود دام خسیسان، نفس گیرایم

گوشه گیری ز پی صید مگس نیست مرا

همه شب قافله ناله من در راه است

گر چه فریادرسی همچو جرس نیست مرا

هست افشردن دندان به جگر، میوه من

چشم بر سیب زنخدان ز هوس نیست مرا

می کنم صرف شکرخنده بی پروایی

گر چه چون صبح فزون از دو نفس نیست مرا

بحر از جوش گهر یک دل پر آبله است

در چنین وقت که در سینه نفس نیست مرا

صائب آن موج سرابم که درین دامن دشت

دل به جا از نفس هرزه مرس نیست مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:32 PM

از گلستان نشود غنچه دل باز مرا

پنجه سرو بود چنگل شهباز مرا

می توان ناله شنید از کف خاکستر من

نشود سوختگی سرمه آواز مرا

پرده ساز شود نه فلک از ناله من

ندهد سرمه گر آن چشم فسونساز مرا

زحمت آینه من مده ای روشنگر

دل سیه می شود از منت پرداز مرا

آخرالامر عنانداری من خواهد کرد

شهسواری که عنان داد ز آغاز مرا

دفتر بال و پرش طعمه مقراض شود

آن که افکند ز سر رشته پرواز مرا

صبر چندان که در خانه به رویم بندد

کشش دل کشد از خانه برون باز مرا

گوش بر بانگ هم آواز ندارم صائب

بس بود ز اهل سخن خامه هم آواز مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

عزلت از عالم دلگیر برآورد مرا

بی کسی از دهن شیر برآورد مرا

بود از تیغ زبان در ته شمشیرم جای

خامشی از ته شمشیر برآورد مرا

کوه آهن به دلم بود ز آمیزش خلق

وحشت از حلقه زنجیر برآورد مرا

از غضب در دهن شیر مجاور بودم

ترک خشم از دهن شیر برآورد مرا

بودم از زور جنون موجه دریای سراب

لنگر عقل زمین گیر برآورد مرا

خامشی به ز حدیثی که به پایان نرسد

کثرت شکوه ز تقریر برآورد مرا

بودم از گرد خجالت به ته خاک نهان

عرق شرم ز تقصیر برآورد مرا

پیش ازین ناله من داشت اثر در دل سنگ

کثرت ناله ز تأثیر برآورد مرا

دست شستم ز می کهنه به صد خون جگر

خامی محتسب از پیر برآورد مرا

دل گرفت از سر غفلت گلی از نو در آب

سیل چندان که ز تعمیر برآورد مرا

ناخن سعی مفرسای که این عقده سخت

گرد از پنجه تدبیر برآورد مرا

کرد شیرین سخنی تلخ به من خاموشی

خارخار شکر از شیر برآورد مرا

فکر بیرون شد ازان زلف خیالی است محال

دوری راه ز شبگیر برآورد مرا

گر چه شد از شب آن زلف، پریشان خوابم

این قدر شد که ز تعبیر برآورد مرا

نعمتی کاش به اندازه خواهش می داشت

آن که از چشم و دل سیر برآورد مرا

پای در دامن تسلیم و رضا پیچیدن

صائب از کوشش تدبیر برآورد مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

تا دل از روی تو شد مطلع انوار مرا

چشم خورشید شود خیره ز رخسار مرا

بی نصیب است ز من دیده ظاهربینان

می توان یافت به نور دل بیدار مرا

هست بر خاطر من دیدن غمخوار گران

ورنه کوه غم او نیست به دل بار مرا

در سیه رویی ازان گشته ام انگشت نما

که سر آمد چو قلم عمر به گفتار مرا

چون کنم پیش طبیبان دگر دست دراز؟

ناز عیسی است گران بر دل بیمار مرا

از کف دست اگر موی برون می آید

می رسد دست به موی کمر یار مرا

سرو آزاد ترا دیده بدبین مرساد

که به هر جلوه کند تازه گرفتار مرا

حلقه ای می زنم از دور بر آن در صائب

باغبان گر ندهد راه به گلزار مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا

صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا

حلقه کعبه ازو نعل در آتش دارد

آن که سرگشته تر از ریگ روان کرد مرا

خانه بر دوش تر از ابر بهاران بودم

لنگر درد تو چون کوه گران کرد مرا

بسته بودم نظر از هر چه درین عالم هست

چشم عاشق نگه او نگران کرد مرا

گل روی سبد فصل بهاران بودم

آه بی برگ تر از نخل خزان کرد مرا

دو زبانی چو الف در دل من راه نداشت

غمزه موی شکافت دو زبان کرد مرا

من نه آنم که گران بر دل موری باشم

ناز در چشم تو چون خواب، گران کرد مرا

دل صد پاره و لخت جگر و دانه اشک

فارغ از نعمت الوان جهان کرد مرا

صائب افسردگی توبه درین فصل بهار

سرد هنگامه تر از فصل خزان کرد مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

آنچنان عشق تو بدخوی برآورد مرا

که تسلی به دو عالم نتوان کرد مرا

منم آن داغ که از صبح ازل پرورده است

در سراپرده دل، عشق جوانمرد مرا

تلخی مرگ به کامم می لب شیرین است

بس که کرده است جهان حادثه پرورد مرا

نیست اندیشه ام از خواب عدم، می ترسم

که فراموش شود چاشنی درد مرا

عرق غیرت پیشانی خورشیدم من

نفس صبح قیامت نکند سرد مرا

در بیابان توکل منم آن خار یتیم

که به صد خون جگر آبله پرورد مرا

گر چو خورشید به خود تیغ زنم معذورم

طرفی نیست درین عالم نامرد مرا

گل نچیدم به امید ثمر از یار و فلک

بازیی کرد که از هر دو برآورد مرا

بود هر ذره من در کف بادی صائب

سالها گشت فلک تا به هم آورد مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟

شور صد بزم بود در لب خاموش مرا

می کشم تهمت سجاده تزویر از خلق

گر چه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا

جوش بی تابی من چون دل دریا ذاتی است

عارضی نیست چو خم سینه پر جوش مرا

بحر را کرد نهان در ته سرپوش حباب

آن که زد مهر ادب بر لب خاموش مرا

قدرم این بس که ز خاطر نروم پش نظر

من که باشم که نسازند فراموش مرا؟

شد ز بیداری من صبح قیامت نومید

برد از بس که تماشای تو از هوش مرا

تا سبوی که درین میکده بر جا مانده است؟

که ردا هر نفسی می فتد از دوش مرا

چشم من واله موی قلم نقاش است

نفریبد به خط و خال، بناگوش مرا

تا درین باغ چو گل چشم گشودم صائب

می رود عمر به خمیازه آغوش مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

برسانید به خاک قدم یار مرا

که رسانید به جان این دل بیمار مرا

وقت نازک تر ازان موی میان گردیده است

می کنی رحمی اگر بر دل افگار مرا

زخمی غیرت خارم، ز چمن بیزارم

می گزد خنده گل بیشتر از خارمرا

عقده در کار من از غنچه دهان دگرست

ناخن گل نگشاید گره از کار مرا

شکوه از کوتهی بخت، گل بی دردی است

می رسد نیش ز خار سر دیوار مرا

گوهر قدر خود و قیمت من می شکنی

مبر ای چرخ فرومایه به بازار مرا

به سلم خاک مرا پیر مغان خشت زده است

که برون می برد از خانه خمار مرا؟

آنقدر صائب از اوضاع جهان دلگیرم

که غم از دل نبرد خنده دلدار مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119284
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث