به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

صلح در پرده بود یار به جنگ آمده را

مده از دست، گریبان به چنگ آمده را

آشنایی ز نگاهش چه توقع دارید؟

نور اسلام نباشد ز فرنگ آمده را

ماجرای دل و آن غمزه بدمست مپرس

می چکد خون ز سخن، شیشه به سنگ آمده را

نیست جز بی خودی و بی خبری درمانی

از شب و روز و مه و سال به تنگ آمده را

کوشش افکنده ترا دور ز منزل، ورنه

راه نزدیک بود پای به سنگ آمده را

در سفر ریگ روان راحت منزل دارد

ماندگی کم بود از راه درنگ آمده را

می کند کلفت یک خانه به شهری تأثیر

شهر زندان بود از خانه به تنگ آمده را

با قد همچو کمان، تنگ به بر چون گیرم؟

صائب آن قامت چون تیر خدنگ آمده را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

شوق اگر قافله سالار شود قافله را

راه خوابیده پر و بال شود راحله را

دعوی پوچ دلیل است به نقصان کمال

رهزنی نیست به غیر از جرس این قافله را

خار اگر رحم به این بسته زبانان نکند

کیست دیگر که گشاید گره آبله را؟

گشت آرامش دل باعث آسایش زلف

که سکون سرمه آواز بود سلسله را

نفس سوخته گرمروان طلب است

هر سیاهی که نمایان بود این مرحله را

سر بی مغز به اقبال هما می نازد

سایه تاک کند مست تنک حوصله را

چون جمادی طرف روح تواند گشتن؟

نبود رتبه تحسین به موقع صله را

پیشوایان جهان امن از ابلیس نیند

صائب از گرگ خطر بیش بود سر گله را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

گریه بسیار بود نو به وجود آمده را

خاک زندان بود از چرخ فرود آمده را

نیست چون ماتمیان کار به جز گریه و آه

به سراپرده این چرخ کبود آمده را

حاصلی نیست به جز شستن دست از هستی

خواب، در رهگذر سیل فرود آمده را

چون برآید ز گریبان سر خجلت فردا

پیش درگاه لئیمان به سجود آمده را؟

ساحلی نیست به جز دامن صحرای عدم

خس و خاشاک به دریای وجود آمده را

نیست جز وحشت ازین عالم پرشور نصیب

جان از غیب به صحرای شهود آمده را

لازم ذات بود سرکشی و مغروری

همچو ابلیس ز آتش به وجود آمده را

نیست یک چشم زدن بیش حیاتش چو شرر

صائب از پرده برون بهر نمود آمده را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

گر به گلزار بری آن رخ افروخته را

گل به بلبل نگذارد جگرسوخته را

هر که پوشد ز جهان چشم، نماند بی رزق

طعمه از دست بود باز نظر دوخته را

نکند چرخ تعدی به جگرسوختگان

سرمه در کار نباشد نفس سوخته را

منت زلف مکش دل چو گرفتار تو شد

رشته حاجت نبود طایر آموخته را

نیست حاجت شب پروانه ما را به چراغ

شمع از خود بود این بال و پر افروخته را

دلت ای غنچه محال است سبکبار شود

تا نریزی ز بغل این زر اندوخته را

ایمن از زخم زبان شد ز خموشی صائب

نیست اندیشه ز سوزن دهن دوخته را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

غم مردن نبود جان غم اندوخته را

نیست از برق خطر مزرعه سوخته را

خامسوزان هوس، لایق این داغ نیند

جز به عشاق منما آن رخ افروخته را

دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن

می شناسد دل من بوی دل سوخته را

شعله در سوختن از زمزمه ای خالی نیست

مطرب از خانه بود عاشق دلسوخته را

حسن از عاشق محجوب نگردد غافل

طعمه از دست بود باز نظر دوخته را

چه قدر راه به تقلید توان پیمودن؟

رشته کوتاه بود مرغ نوآموخته را

برق در خرمن ارباب محبت افتد

صائب از دل چو برآرد نفس سوخته را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را

که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را

کار موقوف به وقت است که چون وقت رسید

خوابی از بند رهانید مه کنعان را

اشک اگر پای شفاعت نگذارد به میان

که جدا می کند از هم دو صف مژگان را؟

به که ارباب شفاعت به سر خویش زنند

نکهت منت اگر هست گل احسان را

گر شود دولت بیدار مساعد روزی

صائب آن نیست فراموش کند یاران را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

تندی خوی ضرورست سخن آیین را

که بنوشند به تلخی، می لب شیرین را

بلبلانی که نظر بر رخ گل وا کردند

چه شناسند قماش سخن رنگین را

برد و بر طاق فراموشی جاوید گذاشت

تیشه صافدلم آینه شیرین را

کیست از عهده این وام سبکبار شود؟

گر نبخشد به کسی دختر رز کابین را

دست در دامن می زن که رسانید به چرخ

نسبت سلسله تاک، سر پروین را

عشق اندیشه ندارد ز نگهبانی عقل

دزد خاموش کند شمع سر بالین را

دل صائب چه غم از نیش ملامت دارد؟

نیست اندیشه ای از خار، کف گلچین را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

گل به صد دیده شبنم نگران است او را

لاله از جمله خونین جگران است او را

نیست حاجت به نقاب آن رخ چون آینه را

پرده شرم و حیا آینه دان است او را

چه غم فاخته آن سرو خرامان دارد؟

رفتن دل به نظر آب روان است او را

تیغش از کشتن عشاق کجا کند شود؟

آن که از سختی دل سنگ فسان است او را

می کند خون به دل گوشه نشینان جهان

خال مشکین که در آن کنج دهان است او را

می توان خواند ز پشت لب او بی گفتار

سخنی چند که در زیر زبان است او را

بدن نازک او بس که لطیف افتاده است

خار در پیرهن از رشته جان است او را

دل عاشق مگر از بنده نوازی گیرد

ورنه یوسف به زر قلب گران است او را

نیست ممکن دلش از کشتن ما داغ شود

که شهادتگه ما لاله ستان است او را

می شود رنگ به رنگ آن گل رخسار از شرم

تا که از دور به جرأت نگران است او را؟

کیست با او طرف جنگ تواند گشتن؟

فلک سنگدل از شیشه دلان است او را

می کند خون به دل جوهر تیغ از غیرت

پیچ و تابی که در آن موی میان است او را

از شفق چهره خورشید به خون می شوید

چه غم از دیده خونابه فشان است او را؟

چشمه آب حیات است لب سیرابش

چه خبر از جگر تشنه لبان است او را؟

چشم پوشیده ز ارباب هوس می گذرد

چون شرر چشم به دلسوختگان است او را

از عقیقی است مرا بوسه توقع که سهیل

یکی از جمله خونابه کشان است او را

چون ز صاحب نظران دل نرباید صائب؟

که قدی حلقه رباتر ز سنان است او را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را

سنگ اطفال شود کوه و کمر مجنون را

توشه از پاره دل، راحله دارد از شوق

نیست حاجت به سرانجام سفر مجنون را

سر آزاده به اسباب نمی پردازد

موی ژولیده بود بالش پر مجنون را

تاجش از داغ جنون، دامن صحرا اورنگ

موجه ریگ روان است کمر مجنون را

چشم آهوست سیاهی به سیاهی بلدش

نیست در کار دلیلی به سفر مجنون را

نیست صاحب نظران را ز نظر بند گزیر

نگذارند غزالان ز نظر مجنون را

تاج شاهان جهان گر ز زر و سیم بود

از مه و مهر بود افسر زر مجنون را

می خورد گرد عبث محمل لیلی در دشت

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

تو که از شیشه دلانی حذر از سختی کن

که بود رطل گران، کوه و کمر مجنون را

خبر از خرده راز دل لیلی دارد

گر چه از هر دو جهان نیست خبر مجنون را

عرض گوهر مده ای خواجه که فارغ دارد

دل پر آبله از گنج گهر مجنون را

گر در آن زلف ندیدی دل بی تاب مرا

در سیه خانه لیلی بنگر مجنون را

گر به ظاهر به نظر چشم غزالان دارد

هست در پرده تماشای دگر مجنون را

می شود تار سیه خیمه لیلی صائب

مد آهی که برآید ز جگر مجنون را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

شد ز زنجیر فزون شور جنون مجنون را

موج بال و پر رفتار شود جیحون را

گل ابری چه قدر آب ز دریا گیرد؟

نکند دیده سبکبار دل پر خون را

گوشه عافیتی صافدلان را کافی است

خم خالی است بس از میکده افلاطون را

سرو را باری اگر هست، همین بار دل است

برگ عیش از کف افسوس بود موزون را

تشنه را موج ز کوثر نکند رو گردان

عاشق از خط نکند ترک، لب میگون را

ناگواری ز بخیلان نبرد بیرون مرگ

تا قیامت نکند هضم، زمین قارون را

باده من بود از خون دل خود صائب

سنگ اطفال بود نقل، من مجنون را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119551
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث