به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نگاه دار سر رشته حساب اینجا

که دم شمرده زند بحر از حباب اینجا

سر از دریچه گوهر برآوری فردا

اگر چو رشته بسازی به پیچ و تاب اینجا

ز سیل حادثه صحرا و کوه در سفرست

چه واکشیده ای، ای خانمان، خراب اینجا

در آفتاب قیامت نمی شوی سیراب

ز تشنگی نشود تا دل تو آب اینجا

بکوش و گردن خود را ز بند کن آزاد

چه سود ازین که شوی مالک الرقاب اینجا

اگر حجاب کنی از خدا، فرشته شوی

چنین که می کنی از مردمان حجاب اینجا

جواب را نتوان فکر کرد روز سؤال

چو هست فرصتی، آماده کن جواب اینجا

در آفتاب قیامت چه کار خواهی کرد؟

اگر به سایه گریزی ز آفتاب اینجا

نثار جیب صدف کن، به شوره زار مریز

ترا که آب گهر هست چون سحاب اینجا

برای روزی آن نشأه نیز فکری کن

بس است، چند کنی فکر نان و آب اینجا؟

توان به ساغر تبخاله آب کوثر خورد

بساز با جگر تشنه چون سراب اینجا

ترا ز معنی اگر هست بهره ای صائب

ز پوست جامه خود ساز چون کتاب اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:52 PM

به مجلسی که کشی از نقاب بند آنجا

ستاره سوخته ای نیست جز سپند آنجا

اسیر بوالعجبی های وادی عشقم

که صید دام نهد در ره کمند آنجا

به کشوری که شکر خنده ات گشاید بار

دگر سفید نگردد ز شرم قند آنجا

(به خنده لب مگشا پیش قهرمان فلک

که خون خورد ز شفق صبح هرزه خند آنجا)

هلاک چاشنی کنج آن لبم صائب

که مانده همچو مگس شهد پای بند آنجا)

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:52 PM

دل نگردید شب وصل تهی از گله ها

طی شد این وادی و هموار نشد آبله ها

اثر از گرمروان نیست، همانا گردید

در دل سنگ نهان آتش این قافله ها

شور من بیش شد از چوب گل و سایه بید

گشت شیرازه دیوانگی این سلسله ها

گفتم از آبله، چشمی بگشاید پایم

پرده خواب شد از غفلت من آبله ها

ندهد سود به بی تابی دل صبر و شکیب

کی ز افشردن پا، کم شود این زلزله ها؟

در رضاجویی حق کوش، نه خشنودی خلق

ترک واجب نتوان کرد به این نافله ها

مرگ چون باد خزان، خلق ورق های درخت

هست چون دوری اوراق ز هم فاصله ها

منزلی نیست درین ره، نفس سوخته است

هر سیاهی که به چشم آید ازین مرحله ها

صائب از فرد روان باش که چون موج سراب

رو به دریای عدم می رود این قافله ها

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:52 PM

سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما

برق را تنگ در آغوش کشد دانه ما

از دل و چشم بود شیشه و پیمانه ما

نه فلک موج حبابی است ز میخانه ما

دو جهان در نظر ما دو صف مژگان است

نور حل کرده بود باده میخانه ما

شکوه در مشرب ما سوخته جانان کفرست

شمع داغ است ز خاموشی پروانه ما

زیر شمشیر حوادث مژه بر هم نزنیم

بر رخ سیل گشاده است در خانه ما

مهره گل پی بازیچه اطفال خوش است

دل صد پاره بود سبحه صد دانه ما

روزگاری است که در دیر مغان می ریزد

آب بر دست سبو، گریه مستانه ما

نسبت سیل به این خانه و مهتاب یکی است

دشمن از دوست نداند دل دیوانه ما

عیش در کلبه ما بی سرو پایان فرش است

می رود رو به قفا سیل ز ویرانه ما

گردبادی شود و دامن صحرا گیرد

گر به دیوار فتد سایه دیوانه ما

تیره روزیم ولی شب همه شب می سوزد

شمع کافوری مهتاب به ویرانه ما

پرده گوش اگر بال سمندر گردد

تب کند از اثر گرمی افسانه ما

روی در دامن صحرای جنون آورده است

کعبه از حسن خداداد صنمخانه ما

نیست در عالم انصاف عزیزی صائب

آشنایی که شود معنی بیگانه ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:49 PM

آب حیوان زند آب در میخانه ما

می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما

از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی

گل ابری شود از گریه مستانه ما

در دل ما نبود منزلتی دنیا را

گنج افتاده ز طاق دل ویرانه ما

دانه سوخته خال، پر و بال رساند

بر لب کشت همان خال بود دانه ما

چند از دور کسی دست بر آتش دارد؟

رشته فرسود ادب شد پر پروانه ما

صائب از بس که پریشانی خاطر جمع است

جغد وحشت کند از سایه ویرانه ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:49 PM

گر چه از درد خزانی شده رخساره ما

می توان چید گل از سینه صد پاره ما

نفس گرم درین بوته نخواهد ماندن

تا شود شیشه می این دل چون خاره ما

گر چه از داغ یتیمی دل ما سوخته است

هست سنگ یده هر مهره گهواره ما

چرب سازد علم از خون شفاعت خواهان

چون برآرد ز میان تیغ، ستمکاره ما

درد خود گر به مسیحای زمان عرض کنیم

می زند بر در بیچارگی از چاره ما

آب دریا نکند ریگ روان را سیراب

سیری از باده ندارد دل میخواره ما

صائب از سعی محال است به انجام رسد

سفر ریگ روان و دل آواره ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:48 PM

حلقه هر در باغی نشود دیده ما

باغ دربسته بود دیده پوشیده ما

در دل قانع ما نیست تزلزل را راه

لنگر بحر بود گوهر سنجیده ما

گرد غربت کندش زنده نهان در ته خاک

غم به هر جا که رود از دل غم دیده ما

لعل و یاقوت به میزان جنون سنگ کم است

سنگ اطفال بود گوهر سنجیده ما

خرمن سوخته از برق چه پروا دارد؟

غم عالم چه کند با دل غم دیده ما

گر چه چون سرو نداریم درین باغ بری

می توان چید گل از دامن برچیده ما

کار اکسیر کند رنگ طلایی صائب

مژه زرین شود از برگ خزان دیده ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:48 PM

گرد اندوه پذیرد ز طرب سینه ما

سبزی بخت شود زنگ بر آیینه ما

روز تعطیل به عرفانکده مشرب نیست

صبح شنبه خجل است از شب آدینه ما

همچو خورشید بود بر همه عالم روشن

که می کهنه بود همدم دیرینه ما

صرفه از ما نبرد خصم به روبه بازی

ناخن شیر دماند ز جگر کینه ما

صائب از فیض هواداری آن زلف سیاه

نافه مشک بود خرقه پشمینه ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:48 PM

مشرق مهر بود سینه بی کینه ما

صاف چون صبح به آفاق بود سینه ما

خون اگر در جگر نافه آهو شد مشک

مشک خون می شود از خرقه پشمینه ما

ریشه سبزه زنگار رسیده است به آب

چه خیال است که روشن شود آیینه ما؟

آن که بر نعمت الوان جهان دارد دست

می برد رشک به نان جو و کشکینه ما

تا ز مستی جهالت به خمار افتادیم

به کدورت گذرد شنبه و آدینه ما

در پریخانه ما جغد هما می گردد

صبح شنبه خجل است از شب آدینه ما

شسته رو می شود از گرد یتیمی صائب

گوهری را که فتد راه به گنجینه ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:48 PM

چرخ پر گوهر شب تاب شد از گریه ما

ماه در هاله گرداب شد از گریه ما

اشک ما داغ کلف شست ز رخساره ما

زنگ از آیینه مهتاب شد از گریه ما

بود هر موج سرابی که درین دامن دشت

رشته گوهر سیراب شد از گریه ما

در بیابان طلب، نقش پی گرمروان

صدف گوهر سیماب شد از گریه ما

نیست تقصیر فلک گر شب ما بی سحرست

صبح ها همچو شکرآب شد از گریه ما

شست اگر ابر ز رخسار زمین گرد ملال

نه صدف گوهر نایاب شد از گریه ما

از غبار دل ما عشق تلافی ها کرد

خاک اگر طعمه سیلاب شد از گریه ما

گره آبله پایان که گشاید دیگر؟

خار و خس بستر سنجاب شد از گریه ما

پیش روشن گهران دیدن همچشم بلاست

شمع در گوشه محراب شد از گریه ما

خواب سنگین شود از زمزمه آب روان

نرگس یار گرانخواب شد از گریه ما

سرو بالای تو هر طوق که از فاخته داشت

سر به سر حلقه گرداب شد از گریه ما

فیض اکسیر بود اشک سحرخیزان را

ماه، خورشید جهانتاب شد از گریه ما

چه عجب گر دل سنگین تو سیماب شود؟

رنگ در لعل تو خوناب شد از گریه ما

ریگ صحرای جنون با دل سوزان صائب

همه چون آبله سیراب شد از گریه ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119288
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث