به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هست چون تاک پر از باده رگ و ریشه ما

پیش خم گردن خود کج نکند شیشه ما

عالم از جلوه معنی است خیابان بهشت

که نسیم سحر او بود اندیشه ما

قبضه خاک کجا دامن ما را گیرد؟

گردبادیم که در رقص بود ریشه ما

دهن تیشه فرهاد به خون شیرین شد

به چه امید کند کار، هنرپیشه ما؟

خوش بود در قدم صافدلان جان دادن

کاش در پای خم می شکند شیشه ما

بیستون تیغ به گردن کند استقبالش

چین جوهر چو به ابرو فکند تیشه ما

تن ما از الف زخم، نیستان شده است

دل ما شیر و تن زخمی ما بیشه ما

(دانه سوخته از برق نمی اندیشد

غم عالم چه کند با دل غم پیشه ما؟)

(لاله ما به جگر داغ پلنگان دارد

پنجه در پنجه شیران فکند ریشه ما)

سر مردانه خم باد سلامت صائب

محتسب کیست که بر سنگ زند شیشه ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:48 PM

روشن است از دل بی کینه ما سینه ما

گوهر ماست چراغ دل گنجینه ما

گر چه در نافه ما جز جگر سوخته نیست

جگر نافه بود داغ ز پشمینه ما

(صبح شنبه به نظر جلوه کند مستان را

از فروغ می گلگون شب آدینه ما)

گر شود موجه دریای حوادث صیقل

نیست ممکن که شود صیقلی آیینه ما

دل ما را بشکن گوهر اگر می خواهی

که شکست است کلید در گنجینه ما

جای شکرست که امسال شد از گردش چرخ

چون می کهنه گوارا غم دیرینه ما

چشم زخمی ز گرانان جهان گر نرسد

خطر از سنگ ندارد دل آیینه ما

هر کماندار که از دست قضا قبضه گرفت

می کند دست روان بر ورق سینه ما

کار فانوس کند در دل شبها صائب

خانه ما ز صفای دل بی کینه ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:48 PM

تا چه گل ریشه دوانیده در اندیشه ما؟

که رگ ابر بهارست رگ و ریشه ما

کوه قاف از سپرانداختگان است اینجا

که دگر تیغ شود پیش دم تیشه ما؟

پایکوبان به سردار رود خود حلاج

پنبه بردارد اگر از دهن شیشه ما

پنجه عجز گشاید ز دل سنگ گره

می کشد آب خود از مغز گهر ریشه ما

آرزو در دل ما بر سر هم ریخته است

می رود برق، نفس سوخته از بیشه ما

از دعای قدح آید به سلامت بیرون

غوطه گر در جگر سنگ زند شیشه ما

سخن سخت نگوییم به دشمن صائب

نیست چون سنگدلان دلشکنی پیشه ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:47 PM

چند بر کوردلان جلوه دهم معنی را؟

پیش دجال کشم مایده عیسی را

در دیاری که ز ارباب تمیزست ز کام

غنچه آن به که کند مهر، لب دعوی را

سوزنی گر نکشد سرمه بینش در چشم

نتوان عیب نمودن نفس عیسی را

خصم انگشت چرا بر سخن من ننهد؟

بر سر چوب بود حس بصر، اعمی را

هر که با خود دو گواه از رگ گردن دارد

می برد پیش، دو صد دعوی بی معنی را

نتوان بر سخن روشن من پرده کشید

چه غم از موجه نیل است کف موسی را؟

صائب از تیرگی بخت سخن شکوه مکن

کز سیه خانه گزیری نبود لیلی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

خوش کن از لاله رخان زلف پریشانی را

از دل گرم برافروز شبستانی را

گریه با سینه سوزان چه تواند کردن؟

نکند آبله سیراب، بیابانی را

باده خوب است به اندازه ساغر باشد

چه کند بلبل بی ظرف، گلستانی را؟

تا نرفته است سر رشته فرصت از دست

به که شیرازه شوی جمع پریشانی را

گر همه خانه کعبه است، که تعمیر مکن

تا توان کرد عمارت دل ویرانی را

عالم از تشنه لبان یک جگر سوخته است

به که بخشد لب او قطره بارانی را؟

اختیار لب خود را به خط سبز مده

نتوان داد به طوطی شکرستانی را

هر که از دست زلیخای هوس سالم جست

به دو عالم ندهد گوشه زندانی را

از شکرخنده بی پرده گلها پیداست

که ندیده است گلستان لب خندانی را

حلقه گوش کند حرف پریشان سخنان

هر که دیده است سر زلف پریشانی را

پیش آن کان ملاحت، دهن خوبان چیست؟

در نمکزار چه قدرست نمکدانی را؟

عالم خاک، برومند ز بالای تو شد

بهر یک سرو دهند آب، خیابانی را

خبرش نیست که آیینه ز طوطی چه کشید

به سخن هر که نیاورد سخندانی را

در عنانداری چشم تر من حیران است

در تنور آن که گره ساخته طوفانی را

به صف آرایی خود محشر ازان می نازد

که ندیده است صف آرایی مژگانی را

وقت بسیار عزیزست، گرامی دارش

به زر قلب مده یوسف کنعانی را

دل به آن چشم به افسانه و افسون مدهید

که به کافر نتوان داد مسلمانی را

در هزاران نظر شوخ نباشد صائب

آنچه در پرده بود دیده حیرانی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

 

هست پیوسته به دریای کرم گوهر ما

چه کند خشکی عالم به دماغ تر ما؟

علم لشکر ما از سر جان خاستن است

زهره کیست که گردد طرف لشکر ما؟

شمع یک مصرع برجسته ز مجموعه ماست

بال پروانه بود یک ورق از دفتر ما

دانه سوخته، از ابر نمی گردد سبز

چه خیال است که مسعود شود اختر ما؟

بس که در جستن آن سرو روان بال زدیم

نقش، چون گرد فرو ریخت ز بال و پر ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

لب میگون تو خمار کند تقوی را

چشم بیمار تو آرد به زمین عیسی را

سرو بسیار به رعنایی خود می نازد

جلوه ای سر کن و کوتاه کن ای دعوی را

می کند حسن ز خط صورت دیگر پیدا

قلم موی نماید هنر مانی را

شعله شوق ز شمشیر نگرداند روی

لن ترانی نشود بند زبان موسی را

در شکست دل ما سعی فلک بیجا نیست

می کند آینه صاف خجل زنگی را

هر که از زنگ دویی آینه را سازد پاک

بیند از چشم غزالان، نگه لیلی را

جلوه صبح نخستین به زمانی نکشید

نفسی تیره کند آینه دعوی را

گر چه بی بال کند معنی نازک پرواز

لفظ پاکیزه پر و بال بود معنی را

عجبی نیست دل صائب اگر رام تو شد

دانه خال تو در دام کشد وحشی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

تا به کی در ته زنگار بود خنجر ما؟

چند باشد چو زره زیر قبا جوهر ما؟

لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟

فارغ از داغ بود سینه غم پرور ما

نیست امروز به جمعیت ما سوخته ای

بال پروانه بود یک ورق از دفتر ما

گریه بر حال کسان بیشتر از خود داریم

بر مراد دگران سیر کند اختر ما

می زند شورش ما هر دو جهان را بر هم

نشود کوه غم یار اگر لنگر ما

جگر سوخته ماست نهانخانه عشق

آتش طور بود در ته خاکستر ما

دشمن از صحبت ما کامروا می خیزد

نیست چون شمع درین انجمن از ما سر ما

آرزو در دل غم دیده ما آه شود

رگ خامی برد از عود برون مجمر ما

از پریخانه چین باج ستاند فانوس

ریخت تا در قدم شمع تو بال و پر ما

گریه شادی ما تلخ نگردد صائب

آسمان شیشه خود گر شکند بر سر ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

نشد از روی تو سیراب نظر آینه را

شرم رخسار تو خون کرد جگر آینه را

نیست چون کشتی طوفان زده یک جا آرام

در پریخانه حسن تو نظر آینه را

دست مشاطه تقدیر ز جوهر بسته است

به تماشای تو صد جای کمر آینه را

این شکوهی که به رخسار تو داده است خدا

بیم آن است کند شق چو قمر آینه را

زره از جوهر خود زیر قبا پوشیده است

بس که ترسیده ازان غمزه نظر آینه را

دام فولاد سرانجام دهد از جوهر

نیست از شوخی عکس تو خبر آینه را

هر نفس می گسلد سلسله جوهر را

کرد دیوانه جمال تو مگر آینه را؟

گر چه ظاهر به تماشای جهان مشغول است

هست با جوهر خود دام دگر آینه را

خاک در کاسه سر کن نظر خودبین را

که ز دریاست فزون موج خطر آینه را

گر چه آیینه ندارد خطر از آب گهر

بیش ازین رومده ای پاک گهر آینه را

رخ متاب از سخن سخت نکویان صائب

پیش این سنگ توان کرد سپر آینه را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

گریه از دل نبرد کلفت روحانی را

عرق شرم نشوید خط پیشانی را

لنگر درد به فریاد دل ما نرسید

تا که تسکین دهد این کشتی طوفانی را؟

دل آگاه ز تحریک هوا آسوده است

نیست از باد خطر تخت سلیمانی را

جان محال است که در جسم بود فارغبال

خواب، آشفته بود مردم زندانی را

جامه ای نیست به اندام تو چون عریانی

چند پنهان کنی این خلعت یزدانی را؟

زهر در مشرب من باده لب شیرین است

تا چشیدم قدح تلخ پشیمانی را

محو رخسار تو از هر دو جهان مستغنی است

مژه بیکار بود دیده قربانی را

آه ازین قوم سیه دل که گران می دانند

به زر قلب، وصال مه کنعانی را

نزند چون خط مشکین تو نقشی بر آب

مو برآید ز کف دست اگر مانی را

برندارم سر خود از قدم خم صائب

تا خط جام نسازم خط پیشانی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119284
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث