به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

می پرد چشم به خال لب جانانه مرا

حرص چون دام فزون می شود از دانه مرا

ابر را تشنه دریا، گهرافشانی کرد

حرص می بیش شد از گریه مستانه مرا

می شود وحشت مجنون ز غزالان افزون

کرد بیگانه ز خود معنی بیگانه مرا

تشنه گوهر سیراب، صدف را چه کند؟

دل تسلی نشد از کعبه و بتخانه مرا

نیست از گرد علایق اثری در دل من

می رود صاف برون سیل ز ویرانه مرا

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

نتوان سیر ز می کرد به پیمانه مرا

با جنون فارغ از آمد شد مردم شده ام

چون کمان، زور بود قفل در خانه مرا

می زنم یک تنه بر قلب فلک ها چون آه

کوتهی گر نکند همت مردانه مرا

در خرابات مغان دیده من باز شده است

خط پیمانه بود ابجد طفلانه مرا

از گره هیچ گره باز نگردد صائب

چه گشادی شود از سبحه صد دانه مرا؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا

نظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا

دارم از دیده بد پاس تهیدستی خود

چشم بر گنج گهر نیست ز ویرانه مرا

خاک این خانه ویران شده دامنگیرست

ورنه دلبستگیی نیست به این خانه مرا

برنیایم ز قفس، گر قفسم را شکنند

ریشه چون دام دوانده است به دل دانه مرا

نه چنان چشم من از اشک نمکسود شده است

که شود خواب، گرانسنگ به افسانه مرا

چه بهشتی است که در عالم پر وحشت نیست

آشنایی به جز از معنی بیگانه مرا

گره از خاطر من گردش ساغر نگشود

چه گشادی شود از سبحه صد دانه مرا؟

چه غبار از دل من کعبه به زمزم شوید؟

دردسر کم نشد از صندل بتخانه مرا

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

نتوان سیر ز می ساخت به پیمانه مرا

منت روی زمین می کشم از رشته اشک

که رسانید به آن گوهر یکدانه مرا

صدف از تشنه گوهر نبرد تشنه لبی

دل تسلی نشد از کعبه و بتخانه مرا

آب تا هست، به خشکی نتوان کشتی بست

مانع توبه بود گریه مستانه مرا

تا ز صورت رهم افتاد به معنی صائب

دیولاخی به نظر گشت پریخانه مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا

با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟

گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

شور عشق و نمک حسن گلوسوزم من

نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا

نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من

که دم سرد خزان افکند از جوش مرا

دست بسته است کلید در گنجینه من

می گشاید گره از دل لب خاموش مرا

شب زلف سیه افسانه خوابم شده بود

ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا

منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور

در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

دل سیه شد ز سیه خانه افلاک مرا

کی بود آینه زین زنگ شود پاک مرا؟

گره آن روز شود باز چو شبنم ز دلم

که به خورشید رساند نظر پاک مرا

عقده تاک فزون می شود از گریه تاک

مگر از آه گشاید دل غمناک مرا

چون جرس گر چه نیاسود زبانم ز فغان

نشد از ناله تهی، سینه صد چاک مرا

تا سرم گرم ز میخانه وحدت شده است

گردش جام بود گردش افلاک مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

می کند وقت خوش از عمر برومند مرا

خونی وقت، بود خونی فرزند مرا

نخل تنهایی من میوه فراوان دارد

نیست چون بی ثمران حاجت پیوند مرا

بحر و کان در نظرم چشم ترست و لب خشک

رفته تا پای به گنج از دل خرسند مرا

تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است

زهرچشم است گوارا چو شکرخند مرا

صد بیابان ز غزالان رم من در پیش است

همچو مجنون نتوان کرد نظربند مرا

نفس سرد، پر و بال شود آتش را

هست محتاج به بند آن که دهد پند مرا

دانه سوخته جز آه ندارد ثمری

نکند ابر گهربار برومند مرا

شادم از بی بری خویش درین باغ چو سرو

که به خاطر گرهی نیست ز پیوند مرا

نیست جز پاکی دامن گنهم چون مه مصر

کو عزیزی که برون آورد از بند مرا؟

دیده ام عاقبت اهل هنر را صائب

نتوان کرد به تعلیم هنرمند مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا

یا ز فانوس، قباپوش توان کرد مرا

بیش ازان است فروغ دل نورانی من

کز فلک در ته سرپوش توان کرد مرا

خون من در جگر تیغ زند جوش نشاط

نیستم باده که بی جوش توان کرد مرا

صاف گردیده ام از درد علایق چندان

که به صد رغبت می، نوش توان کرد مرا

گوش تا گوش پرست از سخنم روی زمین

چه خیال است که خس پوش توان کرد مرا؟

شور من حق نمک بر همه دلها دارد

نیست ممکن که فراموش توان کرد مرا

هست چون بحر زهر موج مرا آغوشی

کی تهیدست ز آغوش توان کرد مرا؟

غیر آن خط بناگوش، درین دعویگاه

حلقه ای نیست که در گوش توان کرد مرا

نگزیده است مرا تلخی ایام چنان

که به تکلیف، قدح نوش توان کرد مرا

هر کمندی نکند صید مرا چون منصور

صید چون دار به آغوش توان کرد مرا

بس که صائب زده ام جوش ز رنگینی فکر

در قدح چون می سر جوش توان کرد مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

می کند گرم طلب شعله آواز مرا

می شود زمزمه بال و پر پرواز مرا

سرمه خامشی من بود از تنهایی

می شود ناله دو بالا ز هم آواز مرا

آنقدر تنگدل از نقش پر و بال خودم

که مه عید بود چنگل شهباز مرا

می کند مست مرا ناله مرغان چمن

بود از نغمه رنگین می شیراز مرا

منم آن دایره بی سر و پا چون گردون

که خبر نیست ز انجام و ز آغاز مرا

نتراود ز لبم چون لب پیمانه سخن

نشود بی خبری پرده در راز مرا

بار منت به دل روشن شمع است گران

بیشتر دست حمایت گزد از گاز مرا

زده ام مهر خموشی به لب خود صائب

نیست پروا ز سخن چینی غماز مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

نخل قد تو هم آغوش بلا کرد مرا

هوس زلف تو همدست صبا کرد مرا

خاک در دیده مقراض جدایی بادا!

که ازان حاشیه بزم جدا کرد مرا

عکس من خاک به چشم آینه را می پاشید

پرتو روی تو آیینه نما کرد مرا

بعد عمری که فلک بر سر انصاف آمد

همچو یوسف به لب چاه بها کرد مرا

(چه عجب گر جگر نی بخراشد نفسم

بند از بند، فراق تو جدا کرد مرا)

(داشتم شکوه ز ایران، به تلافی گردون

در فرامشکده هند رها کرد مرا)

چون به بستر بنهم پهلوی راحت صائب؟

غنچه خسبی، گره بند قبا کرد مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

آن که سوز جگر و دیده تر داد مرا

همچو شمع از تن خود زاد سفر داد مرا

قطع پیوند ازین سبز چمن مشکل بود

خجلت بی ثمری برگ سفر داد مرا

عشق روزی که رسانید مرا خانه به آب

چشم تر غوطه به دریای گهر داد مرا

چون به فریاد من آن سرو خرامان نرسید

زین چه حاصل که چو گل زر به سپر داد مرا؟

گشت تا رشته من بی گره از همواری

ره به دل سبحه ز صد راهگذار داد مرا

چه شکایت کنم از ضعف بصر در پیری؟

که بصیرت عوض نور بصر داد مرا

قسمت یوسف بی جرم نشد از اخوان

گوشمالی که درین عهد هنر داد مرا

کو دماغی که برآرم ز گریبان سر خویش؟

من گرفتم که فلک افسر زر داد مرا

از دل سخت نداده است زمین قارون را

خاکمالی که درین دور هنر داد مرا

ریخت هر کس به رهم خار ز خصمی چون برق

صائب از بی بصری بال دگر داد مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

در بیابان طلب، راهبری نیست مرا

سر پرواز به باد دگری نیست مرا

آن نفس باخته غواص جگرسوخته ام

که به جز آبله دل گهری نیست مرا

روزگاری است که با ریگ روان همسفرم

می روم راه و ز منزل خبری نیست مرا

می زنم بال به هم تا فتد آتش در من

از دل سنگ امید شرری نیست مرا

ساکن کشتی نوحم ز سبکباری خویش

چون خس و خار ز طوفان خطری نیست مرا

همه شب با دل دیوانه خود در حرفم

چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا

می توان رفت چو آتش به رگ و ریشه شمع

به دل آزاری پروانه سری نیست مرا

گر چه چون سرو، تماشاگه اهل نظرم

از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا

خاطر امن به ملک دو جهان می ارزد

نیستم در هم اگر سیم و زری نیست مرا

می توانم شرری را به پر و بال رساند

در خور شمع اگر بال و پری نیست مرا

برده ام غنچه صفت سر به گریبان صائب

جز دل امید گشایش ز دری نیست مرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119991
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث