به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فتنه روز جزا خانه نشین است اینجا

فتنه این است که در خانه زین است اینجا

مردی از پرده ناموس برون آمدن است

هر که مانده است درین پرده، جنین است اینجا

پیش جمعی که نمودند قیامت را نقد

صبح محشر نفس باز پسین است اینجا

وحشی فیض، شکار دل بی قیدان است

پرده دیده صیاد، کمین است اینجا

خاکساری رخ دشمن به زمین می مالد

آسمان عاجز هر خاک نشین است اینجا

اختیاری است فنای دل روشن گهران

مرگ زهری است که در زیر نگین است اینجا

در قیامت دل پر آبله دارد صائب

دست هر کس صدف در ثمین است اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

صاف گشتن ز خودی باده ناب است اینجا

دست شستن ز جهان عالم آب است اینجا

همه از درد طلب نعل در آتش دارند

کوه چون ریگ روان پا به رکاب است اینجا

نیست زان گوهر نایاب کسی را خبری

چشم غواص تهی تر ز حباب است اینجا

وصل، از حیرت سرشار، جدایی شده است

در دل بحر، گهر طالب آب است اینجا

فارغ از گردش چرخند ز خود بی خبران

موج شمشیر حوادث رگ خواب است اینجا

در ته گرد یتیمی گهری پنهان هست

پرده گنج بود هر که خراب است اینجا

هر چه از عمر به غفلت گذرد عمر مدان

کز نفس آنچه شمرده است حساب است اینجا

می شود دشمن سرکش به تحمل مغلوب

خاک در کشتن آتش به از آب است اینجا

ناز دولت نکشند اهل قناعت صائب

کمر و تاج کم از موج و حباب است اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

نماند از نارسایی مدی از احسان درین دریا

به سیلی سرخ دارد روی خود مرجان درین دریا

هوای ساحل از سر چون حباب پوچ بیرون کن

که چندین کشتی نوح است سرگردان درین دریا

عرق از روی آتشناکش آتش زیر پا دارد

ز شوخی می کند هر قطره ای طوفان درین دریا

کمی در ناز و نعمت نیست بحر رحمت حق را

صدف دارد همین دریوزه دندان درین دریا

به خاموشی توان شد کامیاب از صحبت گوهر

نفس در دل گره کن همچو غواصان درین دریا

تو بر تار نفس از بی تهی چون موج می لرزی

وگرنه عقد گوهر هست بی پایان درین دریا

نباشد سخت گیری در گهر اهل سخاوت را

گره واگردد از دل چون حباب آسان درین دریا

چرا عاشق نبازد سر به تیغ آبدار او؟

که می گردد گهر هر قطره باران درین دریا

سبکباری بود باد مراد آزادمردان را

که موج از شستن دست است دست افشان درین دریا

مشو غافل ز وحدت تا شوی فارغ ز قید تن

که گرد راه، سیل افشاند از دامان درین دریا

دهند از گوهرش چشم آب مردم چون صدف صائب

گذارد هر که دندان بر سر دندان درین دریا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا

صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا

حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست

مومیایی، عرق خجلت سنگ است اینجا

چه کند کوچه و بازار به دیوانه ما؟

دامن دشت جنون سینه تنگ است اینجا

عشق در هر چه زند دست به جز دامن یار

گر چه تسبیح بود، قید فرنگ است اینجا

خشم خونخوار تو از لطف رباینده ترست

چشم آهو خجل از داغ پلنگ است اینجا

حسن مستور به عاشق نتواند پرداخت

عکس طوطی به دل آینه زنگ است اینجا

قدر اگر می طلبی بر در بیرنگی زن

که گهر، خوار به اندازه رنگ است اینجا

کام ما بی سخن تلخ نگردد شیرین

گر همه شیره جان است، شرنگ است اینجا

عجز این نشأه، توانایی آن نشأه بود

از صراط آن گذر در است، که لنگ است اینجا

خطر قلزم عشق است به مقدار شعور

زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا

کیست صائب سبک از دشت علایق گذرد؟

دامن ریگ روان در ته سنگ است اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

محمل شوق کجا، کعبه امید کجا

شبنم تشنه کجا، چشمه خورشید کجا

ظرف نظاره خورشید ندارد شبنم

رتبه حسن کجا، حوصله دید کجا

دست کوتاه من و گردن او هیهات است

بال خفاش کجا، تارک خورشید کجا

سایه ای داشت که سرمایه آتش بود

حاصل عمر تهیدست من و بید کجا

عالمی چشم به راه نگه گرم تواند

به کجا می روی ای خونی امید کجا؟

بوریا موج شکر می زند از شیرینی

گل به سامان لب لعل تو خندید کجا؟

آب پیکان ز دل آمد سوی چشمم صائب

آخر آن چشمه سربسته ترا دید کجا؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

هر که هست، از می دیدار تو مست است اینجا

ذره را ساغر خورشید به دست است اینجا

مگذر از پای خم می که ره دور بهشت

از ره بی خبری دست به دست است اینجا

راه پر سنگ خطر، شیشه دل ها نازک

جرس قافله آواز شکست است اینجا

نرسد زیر فلک همت عالی جایی

هر که جایی رسد، از همت پست است اینجا

هر صدایی که به گوشش رسد از جای رود

بس که جان گوش بر آواز الست است اینجا

زیر گردون حبابی، ز سلیمان تا مور

هر که را می نگرم باد به دست است اینجا

می زند سینه به دریا ز تهیدستی، موج

ماهی از فلس گرفتار به شست است اینجا

بعد ازین بر در مستی و جنون زن صائب

که خوشی قسمت دیوانه و مست است اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

من و مصری که شکرخیز بود خاک آنجا

کوزه شهد شود حنظل افلاک آنجا

در خرابات چه حاجت به مناجات من است

دست برداشته دایم به دعا تاک آنجا

در محبت لب خشک و مژه تر باب است

هیزم تر نفروشند ز مسواک آنجا

باد در دست برون می روم از صحرایی

که بود برق، شکار خس و خاشاک آنجا

در بهشتی غم او در جگرم خار شکست

که نیابند به درمان دل غمناک آنجا

نفسم تنگ شد از باغ خوشا کنج قفس

که در فیض گشوده است ز هر چاک آنجا

سفری با نفس سوخته دارم در پیش

که حساب نفس صبح شود پاک آنجا

صائب از کوی خرابات به جایی نرود

دختری خواسته از سلسله تاک آنجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

مستی و بی خبری رتبه عام است اینجا

ابجد تازه سوادان خط جام است اینجا

از سفر کردن ظاهر، نشود کار تمام

هر که در خویش سفر کرد تمام است اینجا

نشود جمع، زبان آوری و سوختگی

سخن از شمع مگویید که خام است اینجا

سخن عشق چو آید به میان خامش باش

لب گشودن به تکلم لب بام است اینجا

عارفان تلخ لب خود به شکایت نکنند

کجروی های فلک گردش جام است اینجا

تلخکامی نبود در شکرستان وصال

نامه آور نگه و بوسه پیام است اینجا

صید خود گوشه نشینان به توجه گیرند

دیده منتظران حلقه دام است اینجا

به غم این یک دو نفس را گذراندن ستم است

خنده صبح به دلگیری شام است اینجا

ذره تا مهر ندارند درین بزم قرار

بنما خاطر آسوده کدام است اینجا

در غم آباد فلک رخنه آزادی نیست

چشم تا کار کند حلقه دام است اینجا

پای در خلوت ما از در عادت مگذار

در دل باز چو شد وقت سلام است اینجا

زلف را شانه زد، ای بال فشانان چمن

زود خود را برسانید که دام است اینجا!

نیست مقبول دل عشق، پسندیده عقل

هر که آدم بود آنجا، دد و دام است اینجا

تا در آتشکده دل نگدازی صائب

دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا

وگرنه حلقه ذکری است هر گرداب در دریا

ز عادت پرده غفلت شود اسباب آگاهی

که ماهی بستر و بالین کند از آب در دریا

خیال یار را در دیده عاشق تماشا کن

که دارد شور دیگر پرتو مهتاب در دریا

حریم وصل را حیرانیی در پرده می باشد

که شوق آب، ماهی را کند قلاب در دریا

به قسمت می توان برخورد از روزی، نه جمعیت

که از جای دگر گردد صدف سیراب در دریا

غریق عشق بر گرد سر هر قطره می گردد

که ماهی را بود هر موجه ای محراب در دریا

چنین کز گرد عصیان تیره گردیده است جان من

عجب دارم که گردد روشن این سیلاب در دریا

چو دل شد آب، از دل سربرآرد آرزوی دل

که از دریا زند سر مهر عالمتاب در دریا

نگردد آب تا صائب دلت از داغ نومیدی

نخواهی دید روی گوهر نایاب در دریا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

اگر مردی مرو در پرده ناموس چون زنها

که دود عود از خامی گریزد زیر دامن ها

ز اقبال جنون آورده ام بیرون ز صحرایی

سر خاری که خون آرد برون از چشم سوزن ها

تو با این روی آتشناک، مپسند آفتاب من

که ماند در سیاهی تا قیامت داغ روزن ها

دماغی چون چراغ تنگدستان می برم بیرون

ازان وادی که از ریگ روان گیرند روغن ها

به تیغ کهکشان دارد فلک نازش، نمی داند

که می باشد سلاح پردلان در دست دشمن ها

سحاب آبستن بحرست و بحر بستن گوهر

چه آب رو طمع داری ازین آلوده دامن ها؟

چرا از من دلی گردد غبار آلود ای همدم؟

مدار آیینه پیش لب مرا هنگام رفتن ها

به اشک و آه می گیرم پناه از دشمنان صائب

چسان تنها برون آید کسی از عهده تنها؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121743
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث