به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی را

که کوری کاسه دریوزه می گردد گدایی را

کند با سخت رویان چرب نرمی بیشتر دوران

بود با استخوان پیوند دیگر، مومیایی را

نباشد یک قلم تأثیر با آه هوسناکان

به خون رنگین نگردد بال و پر، تیر هوایی را

اگر در سیر از چوگان ید طولی طمع داری

درین میدان چو گو تحصیل کن بی دست و پایی را

نباشد ز اقتباس نور، چشم ماه را سیری

الهی هیچ کافر نشکند نان گدایی را

ندارد گریه افسوس با اعمال بد سودی

که در جنس آب کردن، می فزاید ناروایی را

به مغزم بوی خون می آید امروز از تماشایش

که مالیده است بر چشم خود آن دست حنایی را؟

شود آسان دل از جان بر گرفتن در کهنسالی

که در فصل خزان، برگ از هوا گیرد جدایی را

ازان پهلو تهی از دوستداران می کنم صائب

که نتوانم به جا آورد حق آشنایی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

کند لیلی چنین گر جلوه مستانه در صحرا

شود هر لاله بر مجنون من میخانه در صحرا

گرفتار محبت روی آزادی نمی بیند

که موج ریگ زنجیرست بر دیوانه در صحرا

بیابان را غزالی نیست بی خلخال چون لیلی

ز زنجیر جنون پاشیدم از بس دانه در صحرا

تو کز دیوانگی بی بهره ای، دریوزه می کن

که ما را چشم شیرست آتشین پیمانه در صحرا

نگردد غافل از احوال عاشق عشق در هجران

شود داغ غریبی شمع بر پروانه در صحرا

نمی گردید یاد شهر، مجنون مرا در دل

اگر می داشتم از سنگ طفلان خانه در صحرا

نمی اندیشد از ژولیده مویی هر که مجنون شد

که دارد پنجه شیران مهیا شانه در صحرا

مخور ز اندیشه روزی دل خود چون شدی مجنون

که بهر وحشیان کم نیست آب و دانه در صحرا

مهیا ساز از داغ جنون مهر سلیمانی

نشست و خاست کن با دام و دد، یارانه در صحرا

چو مجنون در سرم تا بود شور عشق، می آمد

صفیر نی به گوشم نعره شیرانه در صحرا

به حرص شهریان صد خانه زر برنمی آید

ز ابرام گدایان داشت حاتم خانه در صحرا

به چشم هر که چون مجنون پرست از جلوه لیلی

بود هر گردبادی محمل جانانه در صحرا

مکن در کار میزان جنون سنگ کم ای مجنون

گریزی چند از اطفال، نامردانه در صحرا؟

کنون از سایه من می رمد آهو، خوشا روزی

که از ناف غزالان داشتم پیمانه در صحرا

ز یاد خیمه لیلی همان روزم سیه باشد

اگر با دیده آهو شوم همخانه در صحرا

ز سودا آنچنان صائب به وحشت آشنا گشتم

که خضر آید به چشمم سبزه بیگانه در صحرا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

اگر این بار می آید به دستم گردن مینا

چو درد می نخواهم داشت دست از دامن مینا

خرابم می کند بی لعل او در بزم میخواران

تکلف کردن ساقی، تواضع کردن مینا

دو صبح صادقند از یک گریبان سربرآورده

ید بیضای ساقی با بیاض گردن مینا

دلم گلگل شکفت از التفات لعل سیرابش

شراب کهنه جان تازه آرد در تن مینا

دو چیز افتاده خوش از بزم میخواران مرا صائب

ز پا افتادن ساقی، به سر غلطیدن مینا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

رسانیده است حسن او به جایی بی وفایی را

که عشاق از خدا خواهند تقریب جدایی را

مرا سرگشته دارد چشم بی پروا نگاه او

نگردد هیچ کس یارب هدف تیر هوایی را!

تویی کز آشنایان گرد بر می آوری، ورنه

رعایت می کند دریا حقوق آشنایی را

زمین ساده لوحان زود رنگ همنشین گیرد

که دارد گل ز شبنم یاد رسم بی وفایی را

خزان بی مروت کرد بیدادی درین گلشن

که برگ عیش می دانند مردم بینوایی را

بپوش از خودنمایی چشم اگر آسودگی خواهی

که زیر پاست آتش های عالم خودنمایی را

ز حرف عشق رسوای جهان شد زاهد خودبین

به از ده پرده داری نیست عقل روستایی را

شود چون شانه هر مو بر تنش انگشت زنهاری

اسیر زلف او در خواب اگر بیند رهایی را

ندامت می رسد صائب به فریاد خطاکاران

که خون در ناف گردد مشک آهوی ختایی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

زر و سیم جهان در پرده دارد عمر کاهی را

به قدر فلس باشد خار زیر پوست ماهی را

گر از روشندلانی، صبر کن بر داغ ناکامی

که آب زندگی هرگز نیندازد سیاهی را

مدان از بی گناهی گردهان عذر نگشایم

که می پیچد به هم خجلت زبان عذرخواهی را

مکن زنهار دست از پا خطا، گر بینشی داری

که می پرسند از هر عضو در محشر گواهی را

ز شوق نقطه خالش به گرد کعبه می گردم

که ره گم کرده، خضری می شمارد هر سیاهی را

نسازد دوربینان را سواد از اصل مستغنی

وگرنه از تو دارد چشم آهو خوش نگاهی را

عبث پرویز در همچشمی فرهاد می کوشد

نگیرد زر دست افشار، جای رنگ کاهی را

نشد ژولیده مویی پرده سرگرمی مجنون

نمی پوشد کلاه فقر، نور پادشاهی را

سر خاری ز شور عشق خالی نیست در گلشن

ازو دارد همانا غنچه گل کج کلاهی را

به همت می توان قطع تعلق کرد از دنیا

سلاحی نیست از شمشیر بالاتر سپاهی را

کلیدی نیست غیر از آه باغ خلد را صائب

مکن تا می توانی فوت آه صبحگاهی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

می جان بخش اگر چه جام زر می گیرد از مینا

سفال تشنه لب فیض دگر می گیرد از مینا

نگردد عشق خون آشام غافل از دل پر خون

که در هر ساغری ساقی خبر می گیرد از مینا

مرا بر اختر اقبال ساغر رشک می آید

که در هر گردشی جان دگر می گیرد از مینا

نمی ماند ز گردش آسیا تا آب می آید

ز دور افتد چو ساغر، بال و پر می گیرد از مینا

دل روشن سر بی مغز ما را گرم می سازد

که می چون آتشین شد پنبه در می گیرد از مینا

مزن انگشت بی تابی مرا ای همنشین بر لب

که زور باده من مهر بر می گیرد از مینا

بیفشان هر چه می گیری اگر آسودگی خواهی

که ساغر باده بی دردسر می گیرد از مینا

ز شوق بوسه هر ساعت دهان را غنچه می سازد

به لب ساقی همانا پنبه بر می گیرد از مینا

تهیدستی به فکر مبداء اندازد خسیسان را

که چون ساغر شود خالی خبر می گیرد از مینا

ز تمکین مهر بر لب زن که خاک از فیض خاموشی

نصیب از باده نوشان بیشتر می گیرد از مینا

یکی صد می شود در پرده شرم و حیا خوبی

شراب لاله گون رنگ دگر می گیرد از مینا

ز سیما می توان دریافت در دل هر چه می باشد

عیار باده را صاحب نظر می گیرد از مینا

دل از اشک ندامت کن تهی در موسم پیری

که ساقی باقی شب را سحر می گیرد از مینا

که ساقی می شود صائب درین محفل نمی دانم

که جوش می ز شادی پنبه برمی گیرد از مینا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را

چنانت دوست می دارم که عاشق شعر حالی را

خمارآلوده یوسف به پیراهن نمی سازد

ز پیش چشم من بردار این مینای خالی را

ز فکر پیچ و تاب آن کمر بیرون نمی آیم

که هجران نیست در پی، وصل معشوق خیالی را

ز پیش دل حجاب جسم را بردار چون مردان

به گل تا کی برآری پیش ایوان شمالی را؟

مه نو می نماید گوشه ابرو، تو هم ساقی

چو گردون بر سر چنگ آر، آن جام هلالی را

گل از خار سر دیوار می چیند نگاه من

بهار خویش می دانم خزان خشکسالی را

لباس خودنمایی چشم بد در آستین دارد

نگیرد خار دامن جامه پوشیده حالی را

نمی لرزد چراغ داغ عشق از دامن محشر

چه پروا از نسیم صبح، شمع لایزالی را؟

(توان ایام طفلی چند روزی داد عشرت داد

نمی دانند طفلان حیف قدر خردسالی را)

(نزاکت آنقدر دارد که در وقت خرامیدن

توان از پشت پایش دید نقش روی قالی را)

اگر آیینه رویی در نظر می داشتم صائب

به طوطی می چشاندم شیوه شیرین مقالی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

کسوفی هست دایم آفتاب زندگانی را

سیاهی لازم افتاده است آب زندگانی را

مده چون غافلان سر رشته تار نفس از کف

که بی شیرازه می سازی کتاب زندگانی را

حیات جاودان بی دوستان مرگی است پا بر جا

به تنهایی مخور چون خضر آب زندگانی را

بساط آفرینش را دل آگاه چون باشد؟

که خواب مرگ، بیداری است خواب زندگانی را

عنان سیل را هرگز شکست پل نمی گیرد

نگردد قد خم مانع شتاب زندگانی را

اگر نسیه است فردای جزا پیش گرانخوابان

قیامت نقد باشد، خود حساب زندگانی را

نباشد برق عالمسوز را رنگی ز خاکستر

ز دوزخ نیست پروایی کباب زندگانی را

خمار باده شب می کند گل در سحرگاهان

قیامت می کند تعبیر خواب زندگانی را

سیه گردد به اندک فرصتی روز کهنسالان

لب بامی است پیری آفتاب زندگانی را

کنم خاک عدم را توتیا، تا کرده ام صائب

تماشا عالم پر انقلاب زندگانی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

غنیمت دان درین وحشت سرا خلوت گزینی را

که از پوشیدن چشم است عینک دوربینی را

تو از تن پروری بار زمین گردیده ای، ورنه

به کاهش می توان کرد آسمانی این زمینی را

ز ناهمواری آرد ساده لوحی راه را بیرون

نمی باشد ثمر جز عقده دل خرده بینی را

به باد بی نیازی می رود جمعیت خرمن

نمی باشد خطر از برق آفت خوشه چینی را

ندارد نامداری حاصلی غیر از سیه رویی

غنیمت می شمارد خاتم ما بی نگینی را

ندارد شکوه ای از تیره بختی ها دل عارف

که خواهد از خدا آیینه خاکسترنشینی را

محال است از سر بی مغز سودا را برآوردن

که نتوان از خمیر آورد بیرون موی چینی را

گهر از ته نشینی یافت صائب این سرافرازی

سبک قدری چو کف لازم بود بالانشینی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را

که شبنم دیده شورست گلزار معانی را

ز چشم شور، آب خضر خون مرده می گردد

مکن بی پرده چون گل جام سرشار معانی را

ندارد بهره ای از حسن معنی چشم صورت بین

به هر آیینه منمایید دیدار معانی را

خطر از سبزه بیگانه بیش از زهر می باشد

جمال آشنارویان گلزار معانی را

دلیل جوهر مردی است پاس اهل بیت خود

ز نامحرم نگه دارید ابکار معانی را

لبی خامش تر از گوش صدف آماده می باید

طلبکار وصال در شهسوار معانی را

حباب از عهده تسخیر دریا برنمی آید

مسخر چون کند الفاظ، اسرار معانی را؟

ز آب خضر می شد سیر اگر می دید اسکندر

ز زیر پرده الفاظ، رخسار معانی را

به یوسف چون رسد جویای یوسف می شود ساکن

وصال افزون کند شوق طلبکار معانی را

نیارد در نظر صائب جمال ماه کنعان را

نظربازی که یک ره دید رخسار معانی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120275
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث