به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فقر بی قدر کند سلطنت عالم را

هوس ملک نباشد پسر ادهم را

می کند کار خرد، نفس چو گردید مطیع

دزد چون شحنه شود امن کند عالم را

خرد مشمار گنه را، که گناهی است بزرگ

گندمی کرد ز فردوس برون آدم را

پیش چشمی که شد از پرده شناسان حجاب

شاهدی نیست به از چهره خود مریم را

نیست ممکن، نکند صحبت نیکان تأثیر

گل به خورشید رسانید سر شبنم را

می تواند به نفس کرد جهان را روشن

هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را

دانش آنراست مسلم که به تردستی شرم

گرد خجلت ز جبین پاک کند ملزم را

حق محال است به مرکز نرساند خود را

در کف دیو قراری نبود خاتم را

کجی از بد گهران صحبت نیکان نبرد

ظفر از تیغ محال است برآرد خم را

دیده مور، شود ملک سلیمان به خلیق

تنگی خلق، دل مور کند عالم را

کار اکسیر کند همت ذاتی صائب

خاک در دست زر و سیم شود حاتم را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

دل پریخانه آن روی چو ماه است مرا

یوسفی در بن هر موی به چاه است مرا

آه من چون علم صبح قیامت نشود؟

الف قامت او سرخط آه است مرا

همچو کبکی که فتد سایه شاهین به سرش

دل سراسیمه ازان پر کلاه است مرا

با کلاه نمد از هر دو جهان آزادم

سایه بال هما بخت سیاه است مرا

چون قلم، گام نخستین، نفسم سوخته است

در ره شوق کجا فرصت آه است مرا؟

می چکد خون چو کباب از نفس دعوی من

با چنین سوز چه حاجت به گواه است مرا؟

جرم ایام خرد قابل بخشیدن نیست

ورنه با عشق چه پروای گناه است مرا؟

از تماشای تو ای مایه امید جهان

غیر افسوس چه در دست نگاه است مرا؟

منزل عشق چو خورشید بود پا به رکاب

ورنه صائب چه غم از دوری راه است مرا؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را

دزد چون شحنه شود امن کند عالم را

آب جان را چو گهر در گره تن مگذار

چون گل و لاله به خورشید رسان شبنم را

در وصالیم و همان خون جگر می نوشیم

تلخی از دل نبرد قرب حرم زمزم را

عالم از جای به تعظیم کلامش خیزد

هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را

رم آهوی حرم پای گرانخواب شود

چون به دوش افکنی آن زلف خم اندر خم را

قفس شیر نگشته است نیستان هرگز

عشق آن نیست که بر هم نزند عالم را

شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر

نیست آواز درا قافله شبنم را

زینت مردم آزاده بود بی برگی

محضر جود بود دست تهی حاتم را

چه خبر از دل آواره ما خواهد داشت؟

مست نازی که ندارد خبر عالم را

صائب از شعله آه تو، که روشن بادا!

می توان خواند شب تار خط درهم را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

سخن آن است که از جای درآرد دل را

حدی آن است که دیوانه کند محمل را

باده آن است که خشت از سر خم بردارد

عالم آن است که بیدار کند جاهل را

سخن پوچ همان به که نیاید بر لب

چه کمال از کف بی مغز بود ساحل را؟

خانه زادست نشاط دل خونین جگران

مطرب از بال و پر خویش بود بسمل را

گر شوی مرغ، همان بال ترا دام ره است

تا سبکبار نسازی ز علایق دل را

محو دلجویی پروانه بود روی دلش

شمع دارد به زبان گر چه همه محفل را

بی سخن، قابل تحسین نبود احسانش

هر که محتاج به گفتار کند سایل را

باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند

با خبر باش که بر هم نزنی یک دل را

عشق داغی است که مرهم نکند پنهانش

چند بر چهره خورشید بمالی گل را؟

نیست با اهل خرد سنگ ملامت را کار

نقطه بر سر نگذارند خط باطل را

صائب از خود بفشان گرد علایق زنهار

کاین غباری است که پوشیده کند منزل را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

از نظر کرد نهان خط رخ آن مهوش را

پردگی ساخت شب دل سیه این آتش را

چون برآید نفس از سوختگان در بزمی

که نمک سرمه آواز شود آتش را؟

زاهد خشک برآورد مرا از مشرب

چون سفالی که کند جذب، می بی غش را

آه در سینه من محنت پیری نگذاشت

که کمان دل تهی از تیر کند ترکش را

خصم سرکش شود از راه تحمل مغلوب

خاک خاموش به از آب کند آتش را

پرده تیرگی دل نشود رخت سفید

چه دهی عرض به صراف، زر روکش را؟

در شبستان لحد تلخ نگردد خوابش

هر که در زندگی از خاک کند مفرش را

نبرد زخم زبان سرکشی از طینت عشق

چون خس و خار شود بند زبان آتش را؟

بر سر رحم نیامد به زر و زاری و زور

به چه تدبیر کنم رام، من آن سرکش را؟

هر کجا اهل دلی نیست مزن دم صائب

نتوان خواند به هر کس سخن دلکش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

در سفر زود خجالت کشد از دعوی خویش

در وطن هر که سبکبار نماید خود را

چه کند با دل بی درد، کلام صائب؟

این نمک در دل افگار نماید خود را

باده در لعل لب یار نماید خود را

آب در گوهر شهوار نماید خود را

در پریخانه خم جوش دگر دارد می

سیل در سینه کهسار نماید خود را

در حجاب است ز بی رغبتی ما دلدار

ورنه یوسف به خریدار نماید خود را

محو در نور شود هر دو جهان چون جوهر

اگر آن آینه رخسار نماید خود را

دل چو بیرون رود از جسم تماشا دارد

بی صدف، گوهر شهوار نماید خود را

دل روشن چه پر و بال گشاید در جسم؟

بحر در قطره چه مقدار نماید خود را؟

تا تو از نام و نشان پاک نیایی بیرون

چه خیال است که دلدار نماید خود را؟

هوشمندی که به هنگامه مستان افتد

مصلحت نیست که هشیار نماید خود را

در غریبی همه کس می شود انگشت نما

هر گلی بر سر دستار نماید خود را

می کند دعوی بینش همه کس زیر فلک

هر شراری به شب تار نماید خود را

هست تا زیر فلک، جوهر دل پوشیده است

تیغ چون در ته زنگار نماید خود را؟

جای رحم است بر آن چشم غلط بین کز جهل

خوابها بیند و بیدار نماید خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را

که عرق داغ کند لاله سیرابش را

تا به دامان قیامت نشود چشمش خشک

یک نظر هر که ببیند گل سیرابش را

وحشت از صحبت مجنون نکند چشم غزال

می توان یافت گرفته است رگ خوابش را

گر فتد راه به دریای دلم طوفان را

حلقه گوش کند حلقه گردابش را

کعبه و بتکده بی جلوه مستانه یار

آسیایی است که انداخته اند آبش را

جوهر آن مژه صائب زره زیر قباست

این چنین ساده مبین تیغ سیه تابش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

ما که در خم ننمودیم فلاطون خود را

صاف سازیم درین صومعه ها چون خود را؟

باده از خم به چهل روز به مینا آید

ما به یک جوش رساندیم به گردون خود را

هیچ بر جای نماند از دل ما چون مرکز

تا فکندیم ازین دایره بیرون خود را

از کشاکش نشود رشته جان فارغبال

تا نپیچیم بر آن قامت موزون خود را

کوه غم در دل سودازده ما صائب

بیش از آن است که سنجیم به مجنون خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

نیست اندیشه ای از زخم زبان سرکش را

خار و خس بستر سنجاب بود آتش را

بهره از عمر بود تیره روانان را بیش

زودتر جذب کند خاک می بی غش را

خوابش از بستر بیگانه پریشان نشود

هر که در زندگی از خاک کند مفرش را

چشم بر شست تو دارند غزالان حرم

خالی از تیر به بازیچه مکن ترکش را

به جز از جاذبه مهر و محبت صائب

کیست از خانه برون آورد آن سرکش را؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

چشم بگشا، سبک از خواب گران کن خود را

بر هوا پای بنه، تخت روان کن خود را

می کند کار لب نان، لب افسوس اینجا

لب بگز، فارغ از اندیشه نان کن خود را

گوهر آبله در راه طلب ریخته است

قدمی پیش نه، از دیده وران کن خود را

بر جوانی مخور افسوس در انجام حیات

باده کهنه به دست آر و جوان کن خود را

زردرویی، گل روی سبد هشیاری است

می گلرنگ بکش، لاله ستان کن خود را

اگر از تشنه لبان گهر سیرابی

سعی کن همچو صدف پاک دهان کن خود را

شکوه از زخم زبان کردن مردم سبکی است

قلعه آهنی از گوش گران کن خود را

می رسد فیض به هر کس که بود فیض رسان

از رخ تازه، بهار دگران کن خود را

برکت می رود از هر چه به آن چشم رسید

زینهار از نظر خلق نهان کن خود را

می خورندت به نظر گرسنه چشمان جهان

چون شب قدر نهان در رمضان کن خود را

صائب این آن غزل منصف وقت است که گفت

گرنه آیینه شوی، آینه دان کن خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120281
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث