به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سمندر کرد اشک گرم من مرغان آبی را

ز گوهر چون صدف پر ساخت گردون حبابی را

بهاران را به غفلت مگذران چون لاله از مستی

غنیمت دان چو نرگس دولت بیدار خوابی را

شقایق حقه تریاک تا گردید، دانستم

که افیونی کند آخر خمار می شرابی را

غنیمت دان در اینجا این دو نعمت را، که در جنت

نخواهی یافت خط سبز و رنگ آفتابی را

بخیل آسوده است از فکر تعمیر دل سایل

که چشم جغد داند توتیا گرد خرابی را

نگردد جمع با طول امل جمعیت خاطر

خلاصی از کشاکش نیست این موج سرابی را

مقام گوهر شهوار در گنجینه می باید

بیاض از سینه باید ساخت شعر انتخابی را

زبان در مجلس روشندلان خاموش می باید

که نوری نیست در سیما چراغ ماهتابی را

غزل گویی به صائب ختم شد از نکته پردازان

رباعی گر مسلم شد ز موزونان سحابی را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:56 AM

 

چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو را

که عاشق مد احسان می شمارد چین ابرو را

به شرم آشنایی برنمی آید نگاه من

ز من بیگانه کن ای ناز تا ممکن بود او را

همان زهر شکایت از لبم در وصل می ریزد

شکر شیرین نمی سازد مذاق طفل بدخو را

ندارد داغ عشق گلعذاران حاصلی صائب

برون ریز از بغل زنهار این گلهای بی بو را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:56 AM

 

خوش آن آزاده کز مردم نهان دارد فقیری را

نسازد گوشه چشم توقع گوشه گیری را

خزان دل را خنک از نوبهاران بیش می سازد

به ایام جوانی هیچ نسبت نیست پیری را

چراغ زندگی را گر جهان افروز می خواهی

مده از دست چون دامان شب ها دستگیری را

میان زنگی و آیینه صحبت در نمی گیرد

به دل های سیه ظاهر مکن روشن ضمیری را

ز معنی های بی صورت، دلت گردد نگارستان

زنی بر سنگ اگر آیینه صورت پذیری را

ندارد حاصلی غیر از پریشان کردن دلها

نهان در خاک کن زنهار تخم خرده گیری را

خودآرا آنچنان بر جامه ابریشمین نازد

که پنداری زبر دارد مقامات حریری را!

به قدر غیرت همکار گیرد اوج هر کاری

ز من دارند صائب عندلیبان خوش صفیری را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:56 AM

ز مهر و ماه سازد سیر، رویت چشم روزن را

به یک شبنم کند محتاج، رخسار تو گلشن را

ضعیفان را به چشم کم مبین در سرفرازی ها

که تیغ تیز بر دارد ز خاک راه سوزن را

ز گردیدن سپهر سنگدل را نیست دلگیری

که در سرگشتگی باشد گشاد دل فلاخن را

نظر را برگ کاهی از پریدن می شود مانع

بود بسیار، اندک کلفتی دلهای روشن را

ندارد صبح با رخسار آتشناک او نوری

ید بیضا چراغ روز باشد نخل ایمن را

عیار همت ما پست ماند از پستی گردون

نفس در سینه می سوزد چراغ زیر دامن را

سخاوت مال را از دیده بدبین نگه دارد

به از دلجویی موران سپندی نیست خرمن را

گرانجانی ندارد حاصلی در پله گردون

به لنگر، سنگ از گردش نیندازد فلاخن را

چو قمری، سرو با آن سرکشی گیرد در آغوشش

نپیچد هر که صائب از خط تسلیم، گردن را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

طلایی شد چمن ساقی بگردان جام زرین را

بکش بر روی اوراق خزان دست نگارین را

سر زلفی که در دنبال دارد خط معزولی

کم از خواب پریشان نیست چشم عاقبت بین را

نگاه ساده لوحان بر حریر خواب می غلطد

همیشه خار در جیب است چشم عاقبت بین را

نوای شور محشر خنده کبک است در گوشش

چه پروا از فغان عاشقان آن کوه تمکین را؟

دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد

چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را

دل مشکل پسند من به گرد آن سخن گردد

که دل پیش از زبان آماده گردد حرف تحسین را

ید بیضا چرا فرعون را در آستین باشد؟

به دست بوالهوس مپسند آن دست نگارین را

فلک را ماندگی از گردش خود نیست یک ساعت

که از رنج سفر پروا نباشد خانه زین را

ندارند اهل غفلت طاقت میدان اهل دل

تواند قطره ای از جای بردن خواب سنگین را

مرا در چرخ آورده است صائب طفل خودرایی

که از شوخی گذارد در فلاخن کوه تمکین را

به جای لعل و گوهر از زمین اصفهان صائب

به ملک هند خواهد برد این اشعار رنگین را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

شکوه حسن لیلی آنچنان پر کرد هامون را

که از جمعیت آهو، حصاری ساخت مجنون را

چنان باشند وحشت دیدگان جویای یکدیگر

که می آید رم آهو به استقبال مجنون را

اگر دست از دهان آه آتشبار بردارم

مشبک همچو مجمر می توانم ساخت گردون را

نمیرد هر که با معشوق هر یک پیرهن باشد

وصال گنج دارد زنده زیر خاک قارون را

نگردد منقطع فیض بزرگ در تهیدستی

که خم چون شد تهی، دارالامانی شد فلاطون را

سر از خجلت ز زیر بال قمری برنمی آرد

مگر دیده است سرو بوستان آن قد موزون را؟

ز کاوش بیش آب چشمه ها افزون شود صائب

تهی ازگریه نتوان ساخت دل های پر از خون را

اگر چه نیست قدر خاک، شعر تازه را صائب

همان ارباب نظم از یکدگر دزدند مضمون را!

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

خموشی مهر خاموشی زند بر لب سخن چین را

که سازد غنچه لب بسته کوته دست گلچین را

بود از ساده رویان نوخطان را سرکشی افزون

که وحشت هست بیش از آهوان آهوی مشکین را

بود چون کوهکن در عاشقی ثابت قدم هر کس

برون آرد به جان بی نفس از سنگ شیرین را

ید بیضا ز خجلت آب شد چون شمع کافوری

برآوردی تو تا از آستین دست بلورین را

خصومت با گرانقدران سبک مغزی بود، ورنه

به آهی می گذارم در فلاخن کوه تمکین را

حجاب نور می سوزد نگاه خیره چشمان را

نمی باید نقاب دیگر آن رخسار شرمین را

نیندیشند ز آه و ناله عاشق هوسناکان

که شور بلبلان کوته نسازد دست گلچین را

به زهد خشک، زاهد برنمی آید ز خودبینی

که نبود جوهر از خود بریدن تیغ چوبین را

سخن باید که باشد آنقدرها دلنشین صائب

که از مشکل پسندان وا کشد بی خواست تحسین را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

ز بس اندیشه لیلی به هم پیچید مجنون را

به فکر گردباد افتاد هر کس دید مجنون را

به این تمکین اگر بیرون خرامد لیلی از محمل

تپیدن های دل، خواهد ز هم پاشید مجنون را

جدایی مشکل است از هم، دو دل چون آشنا افتد

فرامش کرد وحشت را چو آهو دید مجنون را

من آن روزی که آهنگ بیابان جنون کردم

لحد از غیرتم، گهواره سان لرزید مجنون را

در آن وادی کنم از سادگی فکر سر و سامان

که می باید به پای مرغ، سر خارید مجنون را

ازان چشم جنون فرما، همان در پرده شرمم

اگر چه بارها سودای من مالید مجنون را

برآمد حسن لیلی بی حجاب آن روز از محمل

که ضعف و ناتوانی از نظر پوشید مجنون را

به تنگ آورد لیلی بر مجنون را، نمی دانم

که آن حسن بسامان چون به دل گنجید مجنون را؟

به بال و پر اگر کوه گران را مور بردارد

به میزان خرد هم می توان سنجید مجنون را

گریبان چاک خواهی بازگشت ای لیلی از هامون

ز استغنا اگر خواهی چنین پرسید مجنون را

سماع خانه پردازان دل، کیفیتی دارد

که شد دیوانه هر کس در بیابان دید مجنون را

هوای دامن صحراست لیلی را مگر در سر؟

که دل در سینه می لرزد چو برگ بید مجنون را

چنان از سوز سودا موی شد بر تارکش زرین

که نتوان فرق کردن صائب از خورشید مجنون را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون را

که با خون شسته است ای خونی شرم و حیا خون را؟

مشو غافل ز مکر دختر رز هوش اگر داری

که این مکار می گیرد رگ خواب فلاطون را

حریف زخم دندان ملامت نیست لبهایت

مکن نقل حریم میکشان آن نقل موزون را

نمی ارزد به حرف تلخ، عیش باده شیرین

پی یک قطره می بر لب منه صد کاسه خون را

حدیث توبه را با ساده لوحان در میان افکن

مکن در کار پی بر کردگان این نعل وارون را

خرام بی خودی دست طمع در آستین دارد

مده در مجلس می جلوه آن بالای موزون را

به عذر آن که نشنیدی نصیحت های صائب را

به شیرینی بگیر از دست او این کاسه خون را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را

که ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را

به مژگان تر من قطره خون را تماشا کن

ندیدی گر به دوش کوهکن تمثال گلگون را

نظربندست عاشق رو به هر جانب که می آرد

غزالان را ببین چون در میان دارند مجنون را

تو گر هموار باشی، آسمان هموار می گردد

که از سیلاب در خاطر غباری نیست هامون را

خرام بیخودی دست طمع در آستین دارد

مده در مجلس می جلوه آن بالای موزون را

به غیر از دختر رز کیست در میخانه همت

که بخشد گوشه ای، از خاک بردارد فلاطون را

درین صحرای وحشت آشنارویی نمی بینم

مگر زنجیر بر زانو گذارد پای مجنون را

به مضمون گر چه از خط می رسند اهل نظر صائب

خط او پرده فهمیدگی گردید مضمون را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120282
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث