به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را

که ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را

به مژگان تر من قطره خون را تماشا کن

ندیدی گر به دوش کوهکن تمثال گلگون را

نظربندست عاشق رو به هر جانب که می آرد

غزالان را ببین چون در میان دارند مجنون را

تو گر هموار باشی، آسمان هموار می گردد

که از سیلاب در خاطر غباری نیست هامون را

خرام بیخودی دست طمع در آستین دارد

مده در مجلس می جلوه آن بالای موزون را

به غیر از دختر رز کیست در میخانه همت

که بخشد گوشه ای، از خاک بردارد فلاطون را

درین صحرای وحشت آشنارویی نمی بینم

مگر زنجیر بر زانو گذارد پای مجنون را

به مضمون گر چه از خط می رسند اهل نظر صائب

خط او پرده فهمیدگی گردید مضمون را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

نبردم زیر خاک از عجز با خود دعوی خون را

به دست زخم دندان دادم آن لبهای میگون را

ز چشم شوخ لیلی آهوان دارند فرمانی

که هر جا می رود، از چشم نگذارند مجنون را

رمیدن جست ازخاطر غزالان را ز بی جایی

شکوه عشق مجنون تنگ کرد از بس که هامون را

نکرد از دیده پنهان باده گلرنگ را مینا

نقاب از دیده چون پنهان کند آن روی گلگون را

مزن زنهار در کوی مغان لاف زبردستی

که زور می حصاری می کند در خم فلاطون را

نگردد ترک جست و جو حجاب روزی قانع

گره در بال گردد دانه این مرغ همایون را

ز زندان نیست پروا عشق را، معشوق اگر باشد

به بوی گنج در خاک است استقرار، قارون را

به خاکش نور بارد تا به دامان جزا صائب

کسی کآرد به خاک کشتگان آن جامه گلگون را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:55 AM

نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را

تپیدن مشق پروازست دلهای پریشان را

چنان از دیدن وضع جهان آشفته گردیدم

که جمعیت شمارد دیده ام خواب پریشان را

چراغ صبح صادق روشن از خورشید تابان شد

گل از چاک گریبان سر برآرد صدق کیشان را

دل آزاری ندارد جز خجالت حاصل دیگر

نمک شد آب تا بر زخم آمد سینه ریشان را

عجب دارم به هوش آیند حیران ماندگان تو

اگر محشر نمکدان بشکند در چشم، ایشان را

خیال آشنا رویی که می گردد به گرد من

ز من بیگانه خواهد کرد صائب قوم و خویشان را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:50 AM

محابا نیست از برق حوادث خوشه چینان را

نمی گیرد گریبان شحنه کوته آستینان را

بهار ساده لوحی خار را گلزار می سازد

خطر از سایه خارست چشم دوربینان را

زبان برق بی زنهار را وا می کنی بر خود

مکن زنهار دور از خرمن خود خوشه چینان را

من آن گیرایی مژگان کزان ابرو کمان دیدم

به جولانگاه کثرت می کشد وحدت گزینان را

به ذوقی بر سر خاکستر ادبار بنشینم

که بر آتش نشاند رشک من مسندنشینان را

اگر صائب ازان آیینه رخسار رویابد

زند مهر خموشی بر دهن حرف آفرینان را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:50 AM

متاب از کشتن ما ای غزال شوخ گردن را

که خون عاشقان باشد شفق این صبح روشن را

مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی

که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را

نهادی چون قدم در راه از دلبستگی بگذر

که می گردد گره در رشته سنگ راه، سوزن را

بیفشان دانه احسان، ز برق فتنه ایمن شو

که جز نقش پی موران حصاری نیست خرمن را

به زور عشق ازین زندان ظلمانی توان رستن

که جز رستم برون می آورد از چاه بیژن را؟

نمی گردد حریف نفس سرکش عقل دریا دل

چگونه زیر دست خویش سازد آب، روغن را؟

مکن از دور گردون شکوه، ای جویای آزادی

گشایش نیست بی سرگشتگی سنگ فلاخن را

به دشمن می گریزم از نفاق دوستان صائب

که خار پا گوارا کرد بر من زخم سوزن را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:50 AM

بدل زان با تپیدن های دل کردم دویدن را

که بیم راه گم کردن نمی باشد تپیدن را

ز بی تابی چنان سررشته تدبیر گم کردم

که از سیماب می گیرم سراغ آرمیدن را

اگر دلجویی طفلان نمی شد سنگ راه من

به مجنون یاد می دادم ز خود بیرون دویدن را

ازان هرگز نیفتد آب گوهر از صفای خود

که دارد جمع یکجا با رمیدن آرمیدن را

به زنار رگ خامی کمر می بست تا محشر

ثمر گر چاشنی می کرد آفات رسیدن را

ز استغنا نبیند بر قفا آن چشم، حیرانم

که آهو از که دارد شیوه دنبال دیدن را؟

اگر می داشتم از بی قراری های دل فرصت

به چشم شوخ آهو یاد می دادم رمیدن را

شنیدن پرده پوش و حرف گفتن پرده در باشد

ازان عاقل به از گفتار می داند شنیدن را

گل نازک سرشتان زود در فریاد می آید

لبی چون برگ گل باید، لب ساغر مکیدن را

به نوک سوزنی این خار می آید ز پا بیرون

به تیغ تیز حاجت نیست از دنیا بریدن را

ازان دندان ز پیران گردش افلاک می گیرد

که از غفلت نیندازی به پیری لب گزیدن را

اگر چه کوه دارد لنگری، صد سال می باید

که از من یاد گیرد پای در دامن کشیدن را

نفس چون تیر بر سنگ آید از دل چون بود سنگین

دلی از موم باید نغمه نازک شنیدن را

ز من صائب درین بستانسرا برگ خزان دارد

به دست افشاندنی، از قید هستی پا کشیدن را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:50 AM

گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن را

رهایی نیست زین خار شلایین هیچ دامن را

جنون دوری از عقل گرانجان کرد آزادم

که می گردد دل از سرگشتگی خالی فلاخن را

به پایان زود می آید، بود شمعی که روشنتر

درین عالم اقامت کم بود جانهای روشن را

میسر نیست آزادی ز خود بی همت مردان

که جز رستم برون می آورد از چاه بیژن را؟

دم جان بخش را تأثیر در آهن دلان نبود

نسازد قرب روح الله روشن، چشم سوزن را

ندارد سیری از روی نکو، چشم نظربازان

تهی چشمی نگردد کم ز مهر و ماه، روزن را

ندارد عاقبت بین شکوه صائب از سیه بختی

که حق بیش است بر آیینه از گلزار، گلخن را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:50 AM

نمی خواهیم روی تلخ ابر نوبهاران را

به مشت خار ما سرگرم کن آتش عذاران را

ز چشم شور زاهد جام در دستم نمکدان شد

سزای آن که در مجلس دهد ره هوشیاران را!

غبار عاشقان چون گردباد از پای ننشیند

گره نتوان زدن در سنگ، خاک بی قراران را

به زخم چنگل شاهین بساز ای کبک بی پروا

به رعنایی بریدی تیغ چندین کوهساران را

چه لازم کلک صائب را گهرریزی سبق دادن؟

چرا ریزش دهد تعلیم کس ابر بهاران را؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:50 AM

ز رنجش نیست خوشتر هیچ خلقی تندخویان را

چو پشت سر نباشد عذرخواهی زشت رویان را

ز دست عقل دور اندیش کاری برنمی آید

مسخر می کند دیوانگی زنجیرمویان را

چراغ بی زوال حسن خاموشی نمی داند

دم عیسی است باد صبح شمع لاله رویان را

نگرداند عقیق از کاوش الماس روی خود

دم شمشیر، صبح عید باشد نامجویان را

برون پرداز هیهات است در فکر درون باشد

لباس دل غبارآلود باشد جامه شویان را

به گرد گل هجوم خار دیدم، شد یقین صائب

که بدخویی حصار عافیت باشد نکویان را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:50 AM

ز خلوت نیست بر خاطر غمی وحدت شعاران را

گره در دل ز پیوندست دایم شاخساران را

حریف خیره چشمان نیست حسن شرمناک تو

مکن زنهار دور از بزم خود ما خاکساران را

قبول عشق چون فرهاد هر کس را کمر بندد

ز جان سختی کند دندانه تیغ کوهساران را

گرانسنگی فلاخن را پر پرواز می گردد

به کوه صبر نتوان داد تسکین بی قراران را

من بی دست و پا زین خردسالان چون ستانم دل؟

که نتواند رسید آتش به گرد این نی سواران را

همانا هم قسم گشتند با هم لاله رخساران

که خون سازند در دل بوسه امیدواران را

به شرم من ندارد عندلیبی یاد، این گلشن

که زیر بال و پر بردم به سر فصل بهاران را

منه زنهار بیرون پای از حد گلیم خود

کز افتادن خطر کمتر بود دامن سواران را

مرا کرده است صائب بی دل و دین گردش چشمی

که سازد نقل مجلس سبحه پرهیزگاران را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:50 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121737
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث