به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ندارد بحر و کان سرمایه دست و دل ما را

گهر چون ابر می ریزد ز دامن سایل ما را

که می آید به سرقت دل ما جز پریشانی؟

که می پرسد به غیر از سیل راه منزل ما را؟

به تیغ بی نیازی خون آهوی حرم ریزد

سیه چشمی که در پی می دود مرغ دل ما را

ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهیدستی

توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

اگر بی طاقتی در دامن درمان نیاویزد

شکستن مومیایی می شود آخر دل ما را

مسیحا در علاج ما نفس بیهوده می سوزد

لب خاموش ساغر می گشاید مشکل ما را

چه لازم منت خشک از فلک برداشتن صائب؟

چه رنگینی دهد این جام خالی محفل ما را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

اگر از اهل ایمانی مهیا باش آفت را

که دندان می گزد پیوسته انگشت شهادت را

دل صد پاره ما را نگاهی جمع می سازد

که از یک رشته بتوان بخیه زد چندین جراحت را

نمک می ریزد از لبهای جانان وقت خاموشی

نمکدان چون کند در حقه آن کان ملاحت را؟

به اندک فرصتی نخل از زمین پاک می بالد

مکن در صبحدم زنهار فوت آه ندامت را

کریمان را خدای مهربان درمانده نگذارد

که می روید زر از کف همچو گل اهل سخاوت را

به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف

به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را؟

ز منت شمع هر کس سیلیی خورده است، می داند

که از صرصر خطر افزون بود دست حمایت را

نمی شد زنگ کلفت سبزه امید من صائب

اگر می بود آبی در جگر ابر مروت را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

که دارد این چنین سرگشته و بی تاب دریا را؟

که نعلی هست در آتش ز هر گرداب دریا را

فروغ گوهری در دیده من خواب می سوزد

که می ریزد نمک در پرده های خواب دریا را

مرا گرد جهان آن گوهر سیراب گرداند

که گرداند به گرد خویش چون گرداب دریا را

سبکروحانه سر کن در بزرگی با فرودستان

که از ابروی موج خود بود محراب دریا را

نمی جوشد به هر آتش عذاری دیده عاشق

به جوش آرد مگر خورشید عالمتاب دریا را

بود دامان ارباب کرم وقف تهیدستان

به سوی خود کشد هر موج چون قلاب دریا را

ز طوق حلقه زنجیر شد سودای من افزون

نزد مهر خموشی بر دهن گرداب دریا را

دل روشن به اندک التفاتی می شود کامل

که سیم ناب سازد پرتو مهتاب دریا را

ز جمع مال، حرص مردم دنیا نگردد کم

که نتوان سیر کرد از ریزش اسباب دریا را

ز شوق روی او چندان سرشک لاله گون ریزم

که آب تلخ در ساغر شود خوناب دریا را

کدامین روی آتشناک یارب در نظر دارد؟

که آتش می جهد از دیده پر آب دریا را

ز حرف سرد ناصح گرمی عاشق نگردد کم

نیندازد ز جوش خویشتن سیلاب دریا را

بزرگان را به حرفی می توان از جا درآوردن

نسیمی می تواند ساختن بی تاب دریا را

نماند بر دل رحمت غبار جرم ما صائب

به رنگ خود برآرد یک نفس سیلاب دریا را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

چه پروا از غبار خط مشکین است آن لب را؟

می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب را

می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب را

کند نقل شراب تلخ، چشم شور کوکب را

بهشت نسیه اش می شد همین جا نقد بی زحمت

به مذهب جمع اگر می کرد زاهد حسن مشرب را

خوشا همسایه منعم، که لعل آبدار او

ز آب زندگی لبریز دارد چاه غبغب را

ز تأثیر سحرخیزی است روی صبح نورانی

مده از دست در ایام پیری دامن شب را

به بوسی چند شیرین کن دهان تلخکامان را

که از خط در کمین روز سیاهی هست آن لب را

چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری

که آزادی بود بر دل گران اطفال مکتب را

نسازد تنگدستی تنگ، میدان بر سبک عقلان

که طفل از دامن خود می کند، آماده مرکب را

متاب از سختی ایام رو، گر اهل آزاری

که نگشاید گره از دم به غیر از سنگ عقرب را

ز شکر خنده پنهان گل، بلبل برد لذت

خمارآلود داند قدر این جام لبالب را

مکن در مد احسان کوتهی، تا منصبی داری

که باشد باد دستی لنگر آرام منصب را

به تردستی نگردد راست، چون دیوار مایل شد

عمارت چند خواهی کرد این فرسوده قالب را؟

بهشت دلگشای من دل شبهاست، می ترسم

که گیرد چرخ کم فرصت ز دستم دامن شب را

به دیوان قیامت کار ما رحمت کی اندازد؟

که یک دم تیره سازد سیل، بحر صاف مشرب را

من و کنج خمول و فکر زاد آخرت صائب

گوارا باد بزم عیش، خوش وقتان مشرب را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

سبک جولان کند شوق سبکروحش گرانها را

به دنبال افکند منزل درین ره کاروان ها را

ز حیرانی خرد شد خشک، تا تردستی صنعش

به دور انداخت بی آب آسیای آسمان ها را

چنان کز ابر رحمت، ناودان رطب اللسان گردد

ز ذکر حق طراوت می شود پیدا زبان ها را

نیم از هرزه نالان چون جرس در وادی عشقش

ز فریادی به منزل می رسانم کاروان ها را

ز درد و داغ عشق آنها که می گویند با زاهد

ز خامی در تنور سرد می بندند نانها را

ز سختی های دوران قانعان را نیست پروایی

هما صبح امید خود شمارد استخوان ها را

نسیم صبح از تاراج گلزار که می آید؟

که مرغان کاسه دریوزه کردند آشیان ها را

چنان کز ایستادن صاف گردد آبها صائب

خموشی می کند روشن گهر، تیغ زبان ها را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

اگر چه گریه سرشار من، تر کرد دریا را

غنی بی منت نیسان ز گوهر کرد دریا را

ز حرف پوچ ناصح شورش سودا نگردد کم

کف بی مغز نتواند به لنگر کرد دریا را

چه صورت دارد از انشای معنی، کم شود معنی؟

به غواصی تهی نتوان ز گوهر کرد دریا را

به چشم هرزه خرجم هیچ دخلی برنمی آید

چه حاصل زین که ابر من مسخر کرد دریا را؟

نمی دانم چه بیرون می نویسد از دل پر خون؟

که چشم من ز تار اشک، مسطر کرد دریا را

همان از عهده بی تابی دل برنمی آید

اگر چه کوه صبر من به لنگر کرد دریا را

اگر دریا ز احسان چند روزی داشت سیرابش

ز فلس خویش هم ماهی توانگر کرد دریا را

به خون یک جهان جاندار نتوان غوطه زد، ورنه

به آهی می توان صحرای محشر کرد دریا را

ز فرزند گرامی، می شود چشم پدر روشن

سرشک آتشین من منور کرد دریا را

اگر سیلاب اشک من غبار از دل چنین شوید

تواند خاک ها در کاسه سر کرد دریا را

بود آسودگی در عالم آب از دهن بستن

به ماهی خامشی بالین و بستر کرد دریا را

فرو رو در وجود خویش صائب تا شود روشن

که قدرت در دل هر قطره مضمر کرد دریا را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را

لب خاموش دیوار گلستان است دلها را

به ظاهر گر ز داغ آتشین دارند دوزخ ها

بهشت جاودان در پرده پنهان است دلها را

قناعت کن به لوح ساده چون طفلان ازین مکتب

که نقش یوسفی خواب پریشان است دلها را

ز خودداری درون دیده مورند زندانی

جهان بی خودی ملک سلیمان است دلها را

مکن اندیشه از زخم زبان گر بینشی داری

که هر زخم نمایان مد احسان است دلها را

نمی دانند از کودک مزاجی کوته اندیشان

که تلخی های عالم شکرستان است دلها را

به زور عشق چون گل چاک کن پیراهن تن را

که صبح عید از چاک گریبان است دلها را

نباشد در دل مرغ قفس جز فکر آزادی

کجا اندیشه آب و غم نان است دلها را؟

اگر چون غنچه نشکفته دلگیرند درظاهر

چو گل در پرده چندین روی خندان است دلها را

ز بی تابی دل سیماب شد آسوده چون مرکز

همان بی طاقتی گهواره جنبان است دلها را

نمی دانم کدامین غنچه لب در پرده می خندد

که شور صد قیامت در نمکدان است دلها را

سر زلف که یارب آستین افشاند بر عالم؟

که اسباب پریشانی به سامان است دلها را

کدامین تیر را دیدی که باشد از دو سر خندان؟

لب خندان گواه چشم گریان است دلها را

ز خواری شکوه ها دارند صائب کوته اندیشان

نمی دانند عزت چاه و زندان است دلها را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

زبان برگ بود از ذکر خامش بوستانها را

نسیم نوبهاران کرد گویا این زبان ها را

ز عقل کوته اندیش است سرگردانی مردم

بیابان مرگ می سازد دلیل این کاروان ها را

اگر آزاده ای، آسوده باش از سردی دوران

که دارد یاد هر سروی درین گلشن خزان ها را

سر سوداییان از گردش جام است مستغنی

که آب از شوق باشد آسیای آسمان ها را

به بی نام و نشانی می توان شد ایمن از آفت

که زود از پا درآرد گردن افرازی نشان ها را

به استمرار، نعمت در نظرها خوار می گردد

ز گلگشت چمن لذت نباشد باغبان ها را

علایق دامن آزادگان صائب نمی گیرد

ز جولان نیست مانع خار و خس آتش عنان ها را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

ز بت چون پاک سازد بت شکن بتخانه ما را؟

که می روید بت از دیوار و در کاشانه ما را

چنین گر عشق در دل می دواند ناخن کاوش

به آب زندگانی می رساند خانه ما را

فروغش دیده جوهرشناسان را کند دریا

صدف بیرون دهد گر گوهر یکدانه ما را

نگردد چون قفس بر بلبل مغرور ما زندان؟

کند صیاد تا کی فکر آب و دانه ما را؟

گرانخوابی ز تار و پود مخمل می برد بیرون

الهی هیچ گوشی نشنود افسانه ما را!

به از فانوس باشد سایه دست هواداران

مسوز ای شمع بی پروا، پر پروانه ما را

ز شوق جلوه مستانه ات شد ملک دل ویران

به گرد دامنی تعمیر کن ویرانه ما را

گر از خلوت ز ناز و سرکشی بیرون نمی آیی

به سنگی یاد کن ای سنگدل دیوانه ما را

که می افتد به فکر ما درین خاک فراموشان؟

مگر زنگار نسیان سبز سازد دانه ما را

غزالی را که ما داریم در مد نظر صائب

صفیر نی شمارد نعره شیرانه ما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

خدایا درپذیر این نعره مستانه ما را

مکن نومید از حسن قبول افسانه ما را

در آن صحرا که چون برگ خزان انجمن فرو ریزد

به آب روی رحمت سبز گردان دانه ما را

زمین مرده احیا کردن آیین کرم باشد

چراغان کن به داغ خود دل دیوانه ما را

تو کز خون شیر و نوش از نیش و گل از خار می سازی

به چشم خلق شیرین ساز تلخ افسانه ما را

اگر چه بحر رحمت بی نیازست از حباب ما

به باد آستین مشکن دل پیمانه ما را

در آن شورش که نه گردون کف خاکستری گردد

ز برق بی نیازی حفظ کن کاشانه ما را

ز بیم گفتگوی حشر فارغ دار دل صائب

شفاعت می کند عشقش دل دیوانه ما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120902
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث