به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خدایا درپذیر این نعره مستانه ما را

مکن نومید از حسن قبول افسانه ما را

در آن صحرا که چون برگ خزان انجمن فرو ریزد

به آب روی رحمت سبز گردان دانه ما را

زمین مرده احیا کردن آیین کرم باشد

چراغان کن به داغ خود دل دیوانه ما را

تو کز خون شیر و نوش از نیش و گل از خار می سازی

به چشم خلق شیرین ساز تلخ افسانه ما را

اگر چه بحر رحمت بی نیازست از حباب ما

به باد آستین مشکن دل پیمانه ما را

در آن شورش که نه گردون کف خاکستری گردد

ز برق بی نیازی حفظ کن کاشانه ما را

ز بیم گفتگوی حشر فارغ دار دل صائب

شفاعت می کند عشقش دل دیوانه ما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

نمی باشد ز بی برگی چراغی خانه ما را

ز چشم جغد باشد روشنی ویرانه ما را

گرانی می کند بر گوشه گیران پرتو منت

نگه دارد خدا از چشم روزن خانه ما را!

در و دیوار نتواند عنان سیل پیچیدن

که منع از کوچه گردی می کند دیوانه ما را؟

ز برق تیشه ما سنگ خارا آب می گردد

که حد دارد گذارد لب به لب پیمانه ما را؟

سپند شوخ ما بار دل مجمر نمی گردد

به خرمن می رساند بی قراری دانه ما را

پر پروانه سازد پرده خواب فراغت را

مده در گوش خود راه آتشین افسانه ما را

به چوب گل دهد تهدید ما ناصح، ازین غافل

که گردد خامه مشق جنون دیوانه ما را

نفس دزدیده، پا در خلوت وحشی خیالان نه

که هست از چشم آهو حلقه در خانه ما را

اگر درد سخن می داشت صائب صید بند ما

ز گوهر چون صدف می کرد آب و دانه ما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

اگر غفلت نهان در سنگ خارا می کند ما را

جوانمردست درد عشق، پیدا می کند ما را

ندارد صرفه ای آیینه ما را جلا دادن

شود رسوای عالم هر که رسوا می کند ما را

تماشای بساط زودسیر عالم امکان

نظر پوشیدنی دارد که بینا می کند ما را

اگر روشنگر حیرت به حال ما نپردازد

که دیگر ساده از نقش تمنا می کند ما را؟

اگر چون قطره در دریای کثرت راه ما افتد

خیال دور گرد یار، تنها می کند ما را

به تلخی قطره ما را ز دریا ابر اگر گیرد

به شیرینی دگر در کار دریا می کند ما را

کدامین غبن ازین افزون بود ما بی نیازان را؟

که چرخ بی بصیرت خرج دنیا می کند ما را

ز چشم بد خدا آن چشم میگون را نگه دارد!

که در هر گردشی مست تماشا می کند ما را

همین عشقی که روز ما ازو شب شد، اگر خواهد

به داغی آفتاب عالم آرا می کند ما را

اگر چون شانه از هر چاک، دل راهی کند پیدا

همان زلف سبکدستش ز سر وا می کند ما را

چنین معلوم شد از گوشمال آسمان صائب

که بهر محفل دیگر مهیا می کند ما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

نگردید آتشین رخساره ای فریادرس ما را

مگر از شعله آواز درگیرد قفس ما را

ز بی دردی به درد ما نپردازند غمخواران

همین آیینه می گیرد خبر، گاه از نفس ما را

نچیدم از گرفتاری گلی هر چند از خواری

ز زخم خار و خس دست حمایت شد قفس ما را

اگر چه پنجه ما را، ز نرمی موم می تابد

زبان آهنین در ناله باشد چون جرس ما را

حلاوت برده بود از زندگی آمیزش مردم

ترشرویی حصاری گشت از مور و مگس ما را

گیاه تشنه ما سنگ را در دل آب می سازد

به پای خم برد از گوشه زندان عسس ما را

به مهر خامشی غواص ما امیدها دارد

به گوهر می رساند زود، جان بی نفس ما را

به مردن برنیاید ریشه طول امل از دل

رهایی نیست زیر خاک چون سگ زین مرس ما را

به است از باغ بی گل، گوشه زندان ناکامی

در ایام خزان بیرون میاور از قفس ما را

بهار از غنچه منقار ما برگ و نوا گیرد

به زر چون غنچه گل گر نباشد دسترس ما را

به مهر خامشی کردیم صلح از گفتگو صائب

غباری بر دل آیینه ننشت از نفس ما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

مرا آن روز راه حرف با دلبر شود پیدا

که خط سبز از آن لبهای جان پرور شود پیدا

برد دل خط سبزی کز لب دلبر شود پیدا

فتد شیرین سخن طوطی چو از شکر شود پیدا

ز قطع زلف می گفتم شود قطع امید من

ندانستم ز خط سررشته دیگر شود پیدا

کند جان در تن دیوان حشر از معنی رنگین

شهید عشق او چون در صف محشر شود پیدا

مگر در آشیان از بیضه ام صیاد بردارد

که دارد صبر چندانی که بال و پر شود پیدا؟

اگر چون عارفان سر بر خط تسلیم بگذاری

ز هر موجی درین دریا ترا لنگر شود پیدا

دل خرسند، مهر خامشی باشد فقیران را

که نگشاید دهن چون در صدف گوهر شود پیدا

در ناسفته معنی به دست آسان نمی آید

دل غواص گردد آب تا گوهر شود پیدا

نماند کار هرگز در گره پرهیزگاران را

که از دیوار، پیش راه یوسف در شود پیدا

به میزان می شود سنگ تمام از سنگ کم ظاهر

عنا و فقر در آیینه محشر شود پیدا

اثر در زیر گردون از دل وحشی نمی یابم

سپند من مگر بیرون این مجمر شود پیدا

بود سنگ محک از کارهای سخت، مردان را

که در خارا تراشی تیشه را جوهر شود پیدا

کند زخم زبان ظاهر، عیار صبر هر کس را

که خون صالح از فاسد به یک نشتر شود پیدا

ازان لبهای میگون کم نشد صائب خمار من

چه سرگرمی مرا از گردش ساغر شود پیدا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

چنان دانسته می باید درین دنیا نهی پا را

که بر موی میان مور در صحرا نهی پا را

قدم بیجا نهادن در قفا دارد پشیمانی

ادا کن سجده سهوی اگر بی جا نهی پا را

حضور کنج عزلت گر ترا از خاک بردارد

اگر در خلد خوانندت به استغنا نهی پا را

به دامان تجرد گر سبکروحانه آویزی

چو عیسی از زمین بر عالم بالا نهی پا را

نریزی گر به خاک راه آب روی درویشی

کنی سبز از طراوت چون خضر هر جا نهی پا را

توانی گر ز خود چون بوی پیراهن برون آمد

شود بینا، اگر بر چشم نابینا نهی پا را

نگهبان بی شمارست از یمین و از یسار تو

مبادا هر طرف چون مست، بی پروا نهی پا را

به کوه قاف پشت خود دهی از روی آسایش

برون گر از میان خلق چون عنقا نهی پا را

اگر خود را به جوش از پستی خامی برون آری

به فرق عقل، بی باکانه چون صهبا نهی پا را

مجرد گر توانی گشت چون نور نظر از خود

به چشم روشن خورشید چون عیسی نهی پا را

به سوهان ریاضت خویشتن را گر سبک سازی

به جرأت چون کف سرمست بر دریا نهی پا را

سبک چون پنبه از سر وا کنی گردانه تن را

چو مستان بی محابا بر سر مینا نهی پا را

بود هر ذره زین خاک سیه، خورشید رخساری

مبادا بر زمین از روی استغنا نهی پا را

به سرعت آنچنان زین خاکدان تیره راهی شو

که گردد سرمه از گرمی، چو بر خارا نهی پا را

ز مشرق تا به مغرب طی کنی یک روز بی زحمت

اگر چون مهر در راه طلب تنها نهی پا را

گذشتن از صراط آسان شود روز جزا بر تو

اگر صائب ز روی احتیاط اینجا نهی پا را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا می برد ما را

به گلشن لذت ترک تماشا می برد ما را

دو عالم از تمنا شد بیابان مرگ ناکامی

همان خامی به دنبال تمنا می برد ما را

مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل

که دست از جان خود شستن به دریا می برد ما را

اگر چه در دو عالم نیست میدان جنون ما

همان بی طاقتی صحرا به صحرا می برد ما را

کمند جذبه خورشید اگر رحمت نفرماید

که چون شبنم ازین پستی به بالا می برد ما را؟

چنان آماده عشقیم از فیض سبکروحی

که حسن صورت دیوار از جا می برد ما را

به طوفان گوهر از گرد یتیمی برنمی آید

چه گرد از چهره دل موج صهبا می برد ما را؟

که باور می کند با این توانایی ز ما صائب؟

که چشم ناتوان او به یغما می برد ما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

اگر چه نیست غیر از کوه غم فریادرس ما را

همان خرج فغان و ناله می گردد نفس ما را

مکن تکلیف سیر گلستان ما گوشه گیران را

که باغ دلگشایی هست در کنج قفس ما را

فغان کز طالع ناساز، چون گرداب در دریا

ز گردش نیست حاصل غیر مشتی خار و خس ما را

فرو رفتیم عمری گر چه در دریا چو غواصان

نیامد گوهری در کف به جان بی نفس ما را

فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان

سر آمد عمر در فریاد بی فریادرس ما را

عبث برق فنا بر خرمن ما می زند خود را

که می سازد پریشان آمد و رفت نفس ما را

همین بس حاصل ما در خرابات از تهیدستی

که در هنگام مستی ها نمی گیرد عسس ما را

به تلخی قانعیم از شهد شیرین جهان صائب

نمی سازد شکار خویش این دام مگس ما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

به خاموشی محیط معرفت کن جان گویا را

به جان بی نفس چون ماهیان کن سیر دریا را

همایون طایری در هر نظر گردد شکار تو

اگر در راه عبرت افکنی دام تماشا را

ز قرب تنگ چشمان رشته امید را بگسل

که سوزن لنگر پرواز می گردد مسیحا را

علم را کثرت لشکر نگردد پرده وحدت

ز یکتایی نیندازد حباب و موج دریا را

ندارد با تعلق سود دست افشاندن از دنیا

که آزادی گرفتاری است مرغ رشته بر پا را

برازنده است بر دیوانه ای تشریف رسوایی

که از زور جنون سازد گریبان چاک صحرا را

من از دلچسبی آن خال عنبر فام دانستم

که خواهد حلقه بیرون در کردن سویدا را

ز شوق آنها که دارند آتشی در زیر پای خود

گل بی خار می سازند خارستان دنیا را

گرفتم گوشه غاری ز گمنامی، ندانستم

که کوه قاف می سازد بلند آوازه عنقا را

ننازم چون به بخت سبز خود صائب که چون طوطی

به حرف و صوت کردم رام آن آیینه سیما را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را

سفیدی جامه احرام باشد دیده ما را

چنین کز چشم او گفتار می ریزد، عجب دارم

که گردد خواب مهر خامشی آن چشم گویا را

دگر وحشی نگاهی می زند پیمانه در خونم

که هر مژگان او عمر ابد بخشد تماشا را

ردای اهل تقوی بادبان کشتی می شد

لب میگون او تا ریخت در پیمانه صهبا را

عبیر پیرهن در دیده اش گرد کسادی شد

چه خجلت ها که رو داد از تماشایت زلیخا را

سراپا عشقم اما کارفرمایی نمی یابم

که بر فرهاد و مجنون تنگ سازم کوه و صحرا را

مشو غافل ز حال خاکساران در توانایی

به ساحل بازگشتی هست در هر جلوه دریا را

ز دعوی بسته گردد چون زبان، معنی شود گویا

به گفتار آورد خاموشی مریم مسیحا را

اگر چه در نظرها چون شرر بی وزن می آیم

گریبان می درد بی تابی من سنگ خارا را

برون از خود ندارد چاره ای درد دل عاشق

همان کف مرهم کافور باشد زخم دریا را

ز چاه افتادن یوسف همین آواز می آید

که در صحرای پر چاه وطن، فهمیده نه پا را

چو گرداب آن که دارد سیر در ملک وجود خود

کمند وحدت خود می شمارد موج دریا را

غرور من نمی سازد به هر صید زبون صائب

به گرد دام خود گردانده ام صد بار عنقا را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120501
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث