به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نگاه عجز باشد گر زبانی هست عاشق را

بود زخم نمایان، گر دهانی هست عاشق را

گهر در پله میزان یوسف سنگ کم باشد

وگرنه دیده گوهرفشانی هست عاشق را

ازان پاک است از گرد علایق دامن پاکش

که دایم در نظر آب روانی هست عاشق را

مروت نیست آب ای سنگدل بر تشنگان بستن

بکش تیغ از میان تا نیم جانی هست عاشق را

ازان چون زلف می باشد مسلسل پیچ و تاب او

که در مد نظر موی میانی هست عاشق را

نباشد غیر کوه غم که افشرده است پا در دل

درین وحشت سرا گر همزبانی هست عاشق را

کمال عشق باشد بی نشان و نام گردیدن

ز نقصان است گر نام و نشانی هست عاشق را

همین سروست کز قمری نمی سازد تهی پهلو

درین بستانسرا گر قدردانی هست عاشق را

ازان چون تیغ از سختی نگردد عشق رو گردان

که از هر سختیی سنگ فسانی هست عاشق را

ز دلسوزان نمی خواهد چراغی مرقد پاکش

ز آه گرم، شمع دودمانی هست عاشق را

چرا اندیشد از زیر و زبر گردیدن عالم؟

چو ملک بیخودی دارالامانی هست عاشق را

ازان در چار موسم بر سر شورست سودایش

که چون عنبر، بهار بی خزانی هست عاشق را

به باطن قهرمان عشق دارد اختیارش را

به کف چون طفل، ظاهر گر عنانی هست عاشق را

ندارد بی گمان از ترکتاز عشق آگاهی

به صبر و طاقت خود تا گمانی هست عاشق را

زبان هر چند شمع کشته را خاموش می باشد

به خاموشی عجب تیغ زبانی هست عاشق را

ز رنگ آمیزی عشق آن که آگاه است، می داند

که در هر دم بهاری و خزانی هست عاشق را

کهنسالی می کم زور را پر زور می سازد

پس از پیری است گر بخت جوانی هست عاشق را

ز غیرت گر به عرض حال نگشاید زبان صائب

ز رنگ چهره خود ترجمانی هست عاشق را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را

کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را

کیم من تا وصال گل به گرد خاطرم گردد؟

مرا این بس که گرد سر بگردم باغبانش را

کنار حسرتی از طوق قمری تنگتر دارم

نمی دانم که چون در بر کشم سرو روانش را؟

اگر بر آسمان ناز رفته است آن هلال ابرو

به زور چرب نرمی می کشم آخر کمانش را

که حد دارد نظر بازی کند با چین ابرویش؟

دهانم تلخ شد تا چاشنی کردم کمانش را

در آن وادی که مغزم سرمه چشم غزالان شد

ز دست موج، روغن می چکد ریگ روانش را

اگر خصم قوی بنیاد، کوه بیستون گردد

ز برق تیشه جوی شیر سازم استخوانش را

چسان معلوم گردد رتبه حسن سخن صائب؟

که دارد در میان گرد کسادی کاروانش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

ز روی آتشینش حیرتی رو داد آتش را

که چندین عقده در کار از سپند افتاد آتش را

مرا در وادیی می جوشد از دل عقده مشکل

که نتواند گره از دل گشودن باد آتش را

ندارد عشق عالمسوز پروای سرشک ما

نمی سازد خموش از آب خود فولاد آتش را

مکن با ناتوانان سرکشی هر چند مغروری

که از هر مشت خاری می رسد امداد آتش را

کبابم گر کند دشمن، جز این حرفی نمی گویم

که اشک تلخ من یارب گواراباد آتش را!

گشاد جان زندانی بود در سختی دوران

ز قید سنگ، آهن می کند آزاد آتش را

نخواهد آتش از همسایه هر کس جوهری دارد

چنار از سینه خود می کند ایجاد آتش را

به رسوایی علم شد زین تهی مغزان می روشن

مگر از کف به هم سودن کند ایجاد آتش را

ز زندان ماه کنعان خوی خود صائب نگرداند

نخواهد سرکشی در سنگ رفت از یاد آتش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را

به گلچینان هدر می کرد خون لاله زارش را

نگردد تشنه در گرمای صحرای قیامت هم

به خاطر بگذراند هر که لعل آبدارش را

بر آن کنج دهن از بوسه خوش جا تنگ خواهد شد

به این عنوان اگر خط گیرد اطراف عذارش را

دل هر کس که گردد خوابگاه عشق چون مجنون

شکوه جبهه شیران بود لوح مزارش را

مگر در بوستان شد جلوه گر آن قامت رعنا؟

که سر و انگشت حیرت گشت بر لب جویبارش را

فضای غنچه با جوش بهاران برنمی آید

دهم چون جای در دل درد و داغ بی شمارش را؟

کتانی می شود پیراهن تن ماه تابان را

که ریزد پرتو مهتاب از هم پود و تارش را

کسی را می رسد از خاکساران لاف دلتنگی

که نتواند پریشان ساختن صرصر غبارش را

به عهد ساعد سیمین او هر صبح از غیرت

به دندان می گزد خورشید دست رعشه دارش را

مریز از سادگی رنگ اقامت در گذرگاهی

که آتش زیر پا از لاله باشد کوهسارش را

درین بستانسرا غیرت به نخلی می برم صائب

که پیش از برگریز از خود فشاند برگ و بارش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

ز خط عنبرین زیبد نقاب آن روی دلکش را

به از خاکستر خود نیست مرهم، داغ آتش را

ز خط گفتم رخش پنهان شود از دیده ها، غافل

که رسوا می کند در روز روشن دود، آتش را

نبست از شوخ چشمی نقش در آیینه تمثالش

سلیمان کرد چون تسخیر یارب آن پریوش را؟

دو عالم خاک می شد در رهش از جلوه اول

فتادی بر زمین گر سایه آن بالای سرکش را

چو افتد دانه شوخ، از سنگ خارا سر برون آرد

غبار خط کجا پنهان کند آن خال دلکش را؟

چه سازد وحشت نخجیر با آن چشم خوش مژگان؟

که خالی می کند در هر گشادی چار ترکش را

نمی گردد غبار آلود، پرتو گر به خاک افتد

نسازد صحبت تن بی صفا، جان های بی غش را

پریشانی ز من چون سیل از سرچشمه می جوشد

چسان صائب کنم پوشیده احوال مشوش را؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

ز آه سرد پروا نیست عشاق بلاکش را

کند بر دود صبر آن کس که می افروزد آتش را

فلک با مردم ممتاز خصمی بیشتر دارد

کمان اول کند آواره تیر روی ترکش را

به فریاد سپند ما درین محفل که پردازد؟

که اخگر در گریبان است از خوی تو آتش را

ز ابراهیم ادهم شهسواری پیش می افتد

که در دولت نگه دارد عنان نفس سرکش را

دوام عشق اگر خواهی، مکن با وصل آمیزش

که آب زندگی هم می کند خاموش آتش را

اگر روشندلی، راه از تو چندان نیست تا گردون

که چون شبنم سفر آسان بود جان های بی غش را

خرد را پیروی از راه حاجت می کند نادان

وگرنه کور از خود کورتر خواهد عصاکش را

به نور دل توان از ظلمت هستی برون آمد

علاجی نیست جز بیداری این خواب مشوش را

ازان با وسعت مشرب ز مذهب ساختم صائب

که یک آهوی وحشی نیست آن صحرای دلکش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

بلند آوازه سازد شور عاشق عشق سرکش را

به فریاد آورد مشتی نمک دریای آتش را

دو بالا می شود شور جنون در دامن صحرا

که گردد بال و پر میدان خالی اسب سرکش را

ز سیر و دور مجنون عشق عالمسوز کامل شد

که سازد شعله جواله خوش پرگار آتش را

تراوش می کند خون دل از لبهای خشک من

سفال تشنه گر بیرون دهد صهبای بی غش را

به احسان دولت دنیای فانی می شود باقی

عنانداری به دست باز کن این اسب سرکش را

کجا آگاه گردی از دل صاف خشن پوشان؟

که از آیینه داری در نظر پشت منقش را

فضای آسمان تنگ است بر جولان شوخ او

به افسون چون توان در شیشه کردن آن پریوش را؟

به چشم خود چو مژگان جا دهد صید حرم تیرت

مکن خالی به هر صید زبون زنهار ترکش را

قناعت با نگاه دور کن ز آمیزش خوبان

که آب زندگی هم می کند خاموش آتش را

گذارد عشق هر کس را که نعل شوق در آتش

به اسب چوب صائب طی کند صحرای آتش را

میفشان تخم قابل در زمین شور بی حاصل

به بی دردان مخوان زنهار صائب شعر دلکش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

گل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را

چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟

در آغوش نسیم صبحدم بی پرده چون بینم؟

گل رویی که من وا کرده ام بند نقابش را

به دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی

که وقت نی سواری می گرفتم من رکابش را؟

به خونم زد رقم، تا با قلم شد آشنا دستش

پریرویی که می بردم به مکتب من کتابش را

نهالی را که من چون تاک پروردم به خون دل

چسان بینم به جام دیگران صائب شرابش را؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

به مژگان خارخار از سینه می رویاند آتش را

به یاقوت لب از رخ رنگ می گرداند آتش را

کبابم می کند آن مست بی پروا، نمی داند

که هر یک قطره اشک من به خون غلطاند آتش را

سپند من ندارد تاب مهتاب و تو سنگین دل

مزاج سرکشی داری که می سوزاند آتش را

نیم پروانه تا بر گرد شمع دیگران گردم

سپند شوخ من از سنگ می رویاند آتش را

به چشم اشکبار من چه خواهد کرد، حیرانم

بر رویی که در چشم آب می گرداند آتش را

درین قحط هواداری، عجب دارم ز خاکستر

که در هنگام مردن چشم می پوشاند آتش را

سخن پرداز شد از عشق تا حسن جهانسوزش

سپند ما بلند آوازه می گرداند آتش را

به همواری ادب کن خصم سرکش را که خاکستر

به نرمی زیر دست خویش می گرداند آتش را

نمی باشد سپر انداختن در کیش ما صائب

سپند ما به میدان جدل می خواند آتش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

خوشا روزی که بینم دلبر بگزیده خود را

ز رخسارش برافروزم چراغ دیده خود را

چرا ممنون شوم از گلشن آرا من که می دانم

به از صد دسته گل، دامن برچیده خود را

به دامان صدف بار دگر افکندم از ساحل

ز قحط قدردانان گوهر سنجیده خود را

سرآمد چون جرس هر چند در فریاد عمر من

نشد بیدار سازم طالع خوابیده خود را

ز آب زندگی ریگ روان سیری نمی دارد

ز می سیراب چون سازم دل غم دیده خود را

صدف از ابر نیسان می کند بیجا گهر پنهان

نگیرد پس کریم از سایلان بخشیده خود را

نیندازد به هر آلوده دامن عشق او سایه

به خاصان می دهد شه، جامه پوشیده خود را

همان شایسته رخسار او صائب نمی دانم

اگر در چشمه خورشید شویم دیده خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120905
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث