به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فرو خوردم ز غیرت گریه مستانه خود را

فشاندم در غبار خاطر خود دانه خود را

فروغ شمع ازان گرد سر پروانه می گردد

که از خاکستر خود ریخت رنگ خانه خود را

ز بس ترسیده است از چشم شور خاکیان چشمم

ندارم چشم بینم روزن کاشانه خود را

همان درد سیه بختی میم را بی صفا دارد

اگر چون لاله سازم سرنگون پیمانه خود را

نهان از پرده های چشم می گریم، نه آن شمعم

که سازم نقل مجلس گریه مستانه خود را

به کام خضر آب زندگی را تلخ می سازم

به رغبت بس که می بوسم لب پیمانه خود را

رم آهوی من انداز اوج لامکان دارد

به صحرا چون دهم تسکین دل دیوانه خود را؟

خموشان را محرک بر سر گفتار می آرد

گره کن زلف تا کوته کنم افسانه خود را

حریف خضر و رشک آب حیوان نیستم صائب

ز آب تیغ او پر می کنم پیمانه خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

به دست خود کند بیدادگر بنیاد دولت را

ستمگر لشکر بیگانه می سازد رعیت را

دو چندان می شود راه از میان راه خوابیدن

به گورافکن، اگر داری بصیرت، خواب راحت را

ندارد بخیه ای غیر از فشردن بر جگر دندان

اگر بر دل رسد زخمی ز دوران اهل غیرت را

مشو ای شمع از شکر هواداران خود غافل

که کفران سیلی صرصر کند دست حمایت را

سویدای دل آتش نمی شد تخم امیدم

اگر می بود آبی در جگر ابر مروت را

نیندیشد ز درد و غم دل خوش مشرب صائب

نسازد تنگ جوش خلق، صحرای قیامت را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

ندارد در خور من باده ای گردون مینایی

مگر از خون دل لبریز سازم ساغر خود را

به دلتنگی چنان چون غنچه تصویر خو کردم

که بر روی نسیم صبح نگشایم در خود را

ز سربازی درین گلشن چنان خوشوقت می گردم

که می ریزم چو گل در دامن گلچین زر خود را

مرا این روسفیدی در میان تیره روزان بس

که کردم صرف آن آیینه رو خاکستر خود را

به خاموشی شوم مهر دهان بیهوده گویان را

نمی بازم چو کوه از هر صدایی لنگر خود را

ز سودا آنچنان دلسرد از تن پروری گشتم

که چون مجنون به پای مرغ می خارم سر خود را

بود در جوشن داود صائب عاقبت بینی

که در زیر قبا پوشیده دارد جوهر خود را

نهان در زنگ ازان چون تیغ دارم جوهر خود را

که من از عرض جوهر دوست تر دارم سر خود را

نه از بی جوهری ها مهر دارم چون صدف بر لب

نهان دارم ز چشم شور دریا گوهر خود را

ز طوفان حوادث با سبک مغزی نیم غافل

حباب آسا درین دریا به کف دارم سر خود را

من از تردامنی گردیده ام چون موج دریایی

خوشا ابری که سازد خشک، دامان تر خود را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

ازان چون شمع می کاهم درین محفل تن خود را

که از ظلمت برون آرم روان روشن خود را

نماند نامه ناشسته در دست سیه کاران

به صحرای قیامت گر فشارم دامن خود را

ز عمر برق جولان آن قدر فرصت طمع دارم

که پاک از سبزه بیگانه سازم گلشن خود را

من آزاده را در خون کشد چون پنجه شیران

ز نقش بوریا سازم اگر پیراهن خود را

همان با نفس نیکی می کنم، هر چند می دانم

کز احسان نیست ممکن دوست کردن دشمن خود را

به خرج برق و باد از جمع کردن رفت کشت من

مگر از باددستی جمع سازم خرمن خود را

ز چشم عاقبت بین، هر که امید ثمر دارد

در ایام بهاران درنبندد گلشن خود را

شبی کان ماه سیما شمع خلوتخانه ام گردد

کنم با آه اول چشم بندی روزن خود را

برد زنگ از دل آیینه تاریک، خاکستر

مبدل چون کنم صائب به گلشن گلخن خود را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

ز چشم خلق پنهان دار کنج عزلت خود را

مکن شیرازه صحبت، کمند وحدت خود را

غبار خاکساری دور باش چشم بد باشد

گرامی دار چون گرد یتیمی کلفت خود را

فساد طاعت بی پرده افزون است از عصیان

نهان کن چون گناه از چشم مردم طاعت خود را

دویدن در قفا باشد میان راه خفتن را

به آغوش لحدانداز خواب راحت خود را

به اندک زوری از هم تار و پود جسم می پاشد

غنیمت دان درین وحشت سرا جمعیت خود را

مگردان روی از سنگ ملامت چون سبک مغزان

مکن بازیچه طفلان، کوه طاقت خود را

به آه سرد، فوت مطلب دنیا نمی ارزد

به هر باد مخالف، دل ملرزان رایت خود را

سفر کن زین جهان پست، چون آه سحرخیزان

به بام آسمان افکن کمند همت خود را

شب قدرست دولت، نیست لایق چشم ازو بستن

به بیداری سرآور روزگار دولت خود را

اگر خواهی به یوسف در ته یک پیرهن باشی

مده تا ممکن است از دست، دامن فرصت خود را

به کام هر دو عالم گر زبان خواهش آلاید

پر از خاشاک کن صائب دهن غیرت خود را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

مزن بر سنگ پیش سخت رویان گوهر خود را

به هر آیینه تاریک منما جوهر خود را

تو ای پروانه عاجز، تلاش قرب آتش کن

که من از گرمی پرواز می سوزم پر خود را

ازان خورشید بر گرد جهان سرگشته می گردد

که بر فتراک صاحب دولتی بندد سر خود را

کسی تا چند پنهان چون زره زیر قبا دارد

ز بیم تیر باران حسودان جوهر خود را؟

نیم مجنون اگر در دامن گردون نیندازم

نهد گر بر سرم خورشید تابان افسر خود را

نیامد مهر تابان بر سر بالین من صائب

به خون رنگین نکردم تا چو شبنم بستر خود را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

مهیا شو دلا در عشق انواع ملامت را

که سنگ کم نمی باشد ترازوی قیامت را

ازان پیوسته دارم بر جگر دندان نومیدی

که کافی نیست پشت دست من زخم ندامت را

چو خورشیدست پیدا راز عشق از سینه عاشق

نباشد نامه پیچیده، صحرای قیامت را

در آن گلشن که عمر باغبان از گل بود کمتر

زهی غافل که ریزد بر زمین رنگ اقامت را

نشان عشق را بگذار چون آتش به حال خود

که رسوایی شود از پوشش افزون این علامت را

کمان می کرد طوق قمریان را قد چون تیرش

اگر می دید سرو بوستان آن سرو قامت را

به نخل بارور سنگ از در و دیوار می بارد

اگر اهل دلی، آماده شو صائب ملامت را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

سبک از حرف بی مغزان نسازم گوهر خود را

نبازم همچو کوه از هر صدایی لنگر خود را

ندزدد آفتاب از ماه نو پهلو، چه خواهد شد

که بر فتراک او بندم شکار لاغر خود را؟

ز بیم دیده بد، چون زره زیر قبا دارم

نهان در پرده بی جوهری ها جوهر خود را

به صد آغوش، گل زان دستگاه حسن عاجز شد

به یک آغوش چون در برکشم سیمین بر خود را؟

ازان لبریز باشد از می لعلی ایاغ من

که دارم سرنگون چون لاله دایم ساغر خود را

ندارد جای بال افشانی من عرصه گردون

چه بگشایم در آغوش قفس بال و پر خود را؟

تو ای پروانه خام، آتشین رویی به دست آور

که من از گرمی پرواز می سوزم پر خود را

ز سربازی نمی ترسم، ز جانبازی نمی لرزم

مکرر دیده ام چون شمع، زیر پا سر خود را

به پای شمع می خواهم که رنگ تازه ای ریزم

نسازم جمع از دلبستگی خاکستر خود را

نگردد پرده چشم بصیرت خواب بیهوشی

که وقت خواب، پهلو می شناسد بستر خود را

ننازد چون به بخت سبز خود قمری درین گلشن؟

که بر فتراک سرو از طوق می بندد سر خود را

ز بس آب طراوت می چکد صائب ز الفاظش

شود خامش گر اندازم به آتش دفتر خود را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را

فرو برده است فکر مصرع قدت قیامت را

نمی اندیشد از زخم زبان چون عشق صادق شد

به دندان صبح گیرد تیغ خورشید قیامت را

اگر اشک پشیمانی نبندد بر کمر دامن

که پاک از روی مجرم می کند گرد خجالت را؟

ز سیلاب گرانسنگ حوادث غافل افتاده

سبک مغزی که ریزد در جهان رنگ اقامت را

درخت بارور را دل سبک از سنگ می گردد

نگیرد از هوا دیوانه چون سنگ ملامت را؟

به زور بازوی اقبال کاری برنمی آید

نگه دارد مگر دست دعا دامان دولت را

کمند وحدت خود را مکن شیرازه صحبت

مده در گوشه تنهایی خود راه، کثرت را

برون افتد چو تخم از خاک، گردد روزی موران

نهان کن زینهار از دیده مردم عبادت را

ز منت نشکند در ناخنت نی تا شکر صائب

چو موران توتیای دیده کن خاک قناعت را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را

به چوب از آستان خویش می رانند دولت را

نمی داند کسی در عشق قدر درد و محنت را

که استمرار نعمت می کند بی قدر نعمت را

به شکر این که داری فرصتی، تعمیر دلها کن

که کوتاه است عمر کامرانی برق فرصت را

کسی را می رسد با چرخ مینایی طرف گشتن

که چون رطل گران بر سر کشد سنگ ملامت را

عدالت کن که در عدل آنچه یک ساعت به دست آید

میسر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را

خموشی را چراغ عاریت در آستین دارد

به نور جبهه روشن دار محراب عبادت را

به آن خواری که سگ را دور می سازند از مسجد

مکرر رانده ام از آستان خویش دولت را

اگر کوه گناه ما به محشر سایه اندازد

نبیند هیچ مجرم روی خورشید قیامت را

رگ خواب مرا در دست دارد چشم پر کاری

که از هر جنبش مژگان به رقص آرد قیامت را

مرا گمنامی از وحدت به کثرت می کشد صائب

وگرنه گوشه عزلت، کمینگاهی است شهرت را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:09 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120904
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث